تنهایی ست دیگر
بر می دارد تیغ را و می کشد روی همه ی رگهای عادت
روی پوست ورآمده ی خاطرات.
#ای_لیا
@boiereihan
بر می دارد تیغ را و می کشد روی همه ی رگهای عادت
روی پوست ورآمده ی خاطرات.
#ای_لیا
@boiereihan
صبح زود مرد توی یک خیابان خلوت ترمز میرند, به زن میگوید عصر بروند بیرون. زن میخواهد پیاده شود, نگاه میکند به اطراف, مرد را صدا میکند, مرد سر میچرخاند, لبهایش تر میشود, زن میبوسد, مرد مقاومت نمیکند, رها میشود ... یکی بوق میزند, مرد نگاه میکند توی آینه زن پیاده میشود مرد فکر میکند که دوباره همان جوان بیست و چهار ساله است.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
چندباری ماشین را عقب جلو کرد، جا نشد ... هوا گرم است، آدم را کلافه میکند. عقب را نگاه میکند، شال از روی سرش می اوفتد، زن موهای کوتاه پسرانه ای دارد، شرابی رنگ، زنی سی و چند سال ِ، همزمان با دوستی مشغول صحبتم، داستان را برایش تعریف میکنم، میخندد، می گوید : یکی از پسرهای فامیل می پرسید، این افتادن شال از روی سر موقع پارک دوبل برای خانمها اجباری ست؟
یک جورهائی جزء تشریفات پارک دوبل است!
زن کلافه میشود، همان نصفه ماشین که داخل پارک است را خارج میکند، هنوز شال روی دوشش است، عرق کرده است، صورتش التهاب دارد، اینطور مواقع کمکی هم نمیشود کرد، میرود، یک جای پارک خالی می ماند با رایحه زنی جا مانده بر احساس خیابان!
#ای_لیا
@boiereihan
یک جورهائی جزء تشریفات پارک دوبل است!
زن کلافه میشود، همان نصفه ماشین که داخل پارک است را خارج میکند، هنوز شال روی دوشش است، عرق کرده است، صورتش التهاب دارد، اینطور مواقع کمکی هم نمیشود کرد، میرود، یک جای پارک خالی می ماند با رایحه زنی جا مانده بر احساس خیابان!
#ای_لیا
@boiereihan
دوست داشتن یعنی ،دستت را بگیرم و روی جدول های خیابان راه بروی و یکهو دستانت را باز کنی بلند بخندی و من هم بگویم : دختر کمی آرامتر ... و تو بلندتر بخندی و بگویی : دختر بلند می خندد .
دختر بلند می خندد تا شکوفه ها هم یادشان بیاید بهار در راه است و باید به خنده وا کنند گلبرگ های عاشقی را. شکوفه های گیلاس می ریزند در آغوش باد و پشت این منظره لبخند توست که روی جدول هنوز راه می روی و می خندی و دستانت هم در آغوش باد رها شده اند... دوست داشتن به قدر همین چندصد متر راه رفتن روی جدول های تنهایی ست و دیدن خنده ی تو .
دوست داشتن دست گرم توست که ضربان قلب زندگی را تندتر می کند و گردش خون را به نفس نفس می رساند از بس تند می رود!
سر خیابان جدول تمام می شود ... دوست ندارم تمام شود ، دوست دارم خنده هایت را. دوست دارم این چند لحظه های زیبای رها شده در آغوش زندگی را ، همین یک خط در میان های بودن و نبودن را ، همین لمس پوست تر با تو بودن را !
کاش خیابان تمام نمی شد ... کاش همیشه جدول هارا ادامه می دادند ...کاش تقاطعی نبود ، کاش چهار راهی سکته نمی انداخت بین این طعم گس ِ خنده هایت .
باران می بارد و زیباترین چیزی که دیدم دختر خیسی بود که زیر باران می چرخید ...
کاش فقط یکبار ... فقط یکبار
کاش باران از زمین به آسمان می بارید ! چه می شد مگر! اینبار ما گریه می کردیم و فرشتگان خیس می شدند ..
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
دختر بلند می خندد تا شکوفه ها هم یادشان بیاید بهار در راه است و باید به خنده وا کنند گلبرگ های عاشقی را. شکوفه های گیلاس می ریزند در آغوش باد و پشت این منظره لبخند توست که روی جدول هنوز راه می روی و می خندی و دستانت هم در آغوش باد رها شده اند... دوست داشتن به قدر همین چندصد متر راه رفتن روی جدول های تنهایی ست و دیدن خنده ی تو .
دوست داشتن دست گرم توست که ضربان قلب زندگی را تندتر می کند و گردش خون را به نفس نفس می رساند از بس تند می رود!
سر خیابان جدول تمام می شود ... دوست ندارم تمام شود ، دوست دارم خنده هایت را. دوست دارم این چند لحظه های زیبای رها شده در آغوش زندگی را ، همین یک خط در میان های بودن و نبودن را ، همین لمس پوست تر با تو بودن را !
کاش خیابان تمام نمی شد ... کاش همیشه جدول هارا ادامه می دادند ...کاش تقاطعی نبود ، کاش چهار راهی سکته نمی انداخت بین این طعم گس ِ خنده هایت .
باران می بارد و زیباترین چیزی که دیدم دختر خیسی بود که زیر باران می چرخید ...
کاش فقط یکبار ... فقط یکبار
کاش باران از زمین به آسمان می بارید ! چه می شد مگر! اینبار ما گریه می کردیم و فرشتگان خیس می شدند ..
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
می پرسی چرا دوباره ازدواج نمیکند.
لبهایش را نزدیک صورت تو می آورد و پف میکند روی خاکستر سیگاری که به یقه لباست نشسته است. مردان مورد علاقه و دلخواهش همگی قبلن ازدواج کرده اند.
این جمله را با شوخ طبعی معنی داری میگوید.
مورچه هایی که پدرم را خوردند - علی قانع
#معرفی_کتاب
#ای_لیا
@boiereihan
لبهایش را نزدیک صورت تو می آورد و پف میکند روی خاکستر سیگاری که به یقه لباست نشسته است. مردان مورد علاقه و دلخواهش همگی قبلن ازدواج کرده اند.
این جمله را با شوخ طبعی معنی داری میگوید.
مورچه هایی که پدرم را خوردند - علی قانع
#معرفی_کتاب
#ای_لیا
@boiereihan
از یاد رفتن
چیزی ست
شبیه یک فایل موسیقی
ماسیده بر کنج هارد کامپیوتری
که نه پلی میشو و نه دیلیت!
#ای_لیا
@boiereihan
چیزی ست
شبیه یک فایل موسیقی
ماسیده بر کنج هارد کامپیوتری
که نه پلی میشو و نه دیلیت!
#ای_لیا
@boiereihan
شما اصلن ببین تو این سنگ نوشته ها و کتیبه های تخت جمشید کسی سرشو کرده تو زندگی اون یکی!
همشون مثل بچه آدم ایستادن ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
همشون مثل بچه آدم ایستادن ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
باد میزند روی شیشه های تنهایی
خیابانی که دیگر چراغ روشنی ندارد
مادری که در گور
چهره کودک خردسالی را نقاشی میکند
باد میزند روی غصه های پیرمردی
که پای چوبی شکسته ای را
آتش میزند در زمستان سیاه زمین.
باد میزند هنوز
گاه به بادبان قایقی
گاه به موهای دخترکی
که از سرما منجمد میشود!
#ای_لیا
@boiereihan
خیابانی که دیگر چراغ روشنی ندارد
مادری که در گور
چهره کودک خردسالی را نقاشی میکند
باد میزند روی غصه های پیرمردی
که پای چوبی شکسته ای را
آتش میزند در زمستان سیاه زمین.
باد میزند هنوز
گاه به بادبان قایقی
گاه به موهای دخترکی
که از سرما منجمد میشود!
#ای_لیا
@boiereihan
زن ایستاده بود، مرد ایستاده بود، روبروی هم. زن کوتاهتر بود، کف دست چپ را گذاشته بود روی آرنج دست راست مرد. کمی فشار داده بود. مرد داشت حرف میزد، سرش را چرخانده بود به سمت چپش، جایی را توی پیاده رو نگاه میکرد، زن از پایین توی چشمهای مرد را نگاه میکرد، چیزی توی چشمهای زن موج میزد، چیزی شبیه شادی، یک خاطر جمعی، یک احساس ناب. لبخندی دوید روی لبهای زن.
و من همه اینها را از پشت شیشه پنجره اتوبوسی دیدم که لحظه ای ایستاده بود توی ترافیک خسته ستارخان.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
و من همه اینها را از پشت شیشه پنجره اتوبوسی دیدم که لحظه ای ایستاده بود توی ترافیک خسته ستارخان.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
تخت خواب و زنی نیمه هوشیار
باد میدود روی رج های عمودی پرده
خواب و بیدار یک واقعه
تصویر مردی در ذهن اتاق
لبخند باریکی که میدود روی لبهای زن
باریکه ی آفتاب
خط میکشد روی پستان نیمه عریان زن ...
#ای_لیا
@boiereihan
باد میدود روی رج های عمودی پرده
خواب و بیدار یک واقعه
تصویر مردی در ذهن اتاق
لبخند باریکی که میدود روی لبهای زن
باریکه ی آفتاب
خط میکشد روی پستان نیمه عریان زن ...
#ای_لیا
@boiereihan
چیزی هست که نمیگویی
چیزی هست که تو را میبلعد
تو را خنج می زند
چیزی که در نگاهت هم پیدا نیست
چیزی که نمیگویی!
#ای_لیا
@boiereihan
چیزی هست که تو را میبلعد
تو را خنج می زند
چیزی که در نگاهت هم پیدا نیست
چیزی که نمیگویی!
#ای_لیا
@boiereihan
به زن گفتن طلاق نگیر، سعی کن بسازی. حداقل سایه یه مرد بالا سرته. مطلقه بشی، بهت به عنوان یه لقمه در دسترس و بی دردسر نگاه میکنن.
تحصیل کرده و بیسواد هم نداره انگار. میگفت : همکارم فهمیده مطلقه هستم بهم پیشنهاد داده باهاش رابطه داشته باشم. زن و بچه هم داره!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
تحصیل کرده و بیسواد هم نداره انگار. میگفت : همکارم فهمیده مطلقه هستم بهم پیشنهاد داده باهاش رابطه داشته باشم. زن و بچه هم داره!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
پدرش آمد و با هم رفتیم پارک جمشیدیه. پنجاه سال را داشت, وکیل پایه یک دادگستری. گفت برویم بالا. وسط هفته خلوت بود. راه افتادیم شروع کرد به حرف زدن و اینکه چقدر برای دخترش برنامه ها دارد اینکه قرار است برود لوزان پیش خواهرش و همانجا هم درس بخواند. گفت اگر دوسش داری یه کاری کن ازت دل بکنه یه کاری کن, به خاطر تو داره میزنه زیر آیندش, یه روزی پدر میشی میفهمی چی میگم. مرد با آنهمه شخصیت مستاصل از من دانشجوی یک لاقبا آویزان بود. حرف زد حرف زد و آخرش چشمهایش خیس شد. چند روز درگیر بودم و با کیانا هم خیلی گرم نمیگرفتم, دلخور شده بود. یک روز رفتیم همانجایی که پدرش حرفهایش را زد, همه توان را جمع کردم و گفتم "ببین تو دختر خوبی هستی ولی انگار با هم جور نیستیم. یعنی من دلم پیش یکی دیگه گیر کرده." چندتای دیگری هم گفتم, از اینکه ما آدمها دلمان دست خودمان نیست و ... فقط نگاه کرد و بعدش زد توی گوشم. برگشت پایین. از پشت سر رفتنش را نگاه میکردم. رفت و دو ماه بعد هم پدرش خبر داد رفته است لوزان پیش عمه اش. توی فیسبوکش بلاکم کرده. آخرین عکسش را دارم. توی دربند, نگاه میکند به یک جایی توی آسمان باد پیچیده است توی موهایش.
+ برایم ماجرایش را تعریف کرد و من هم این شکلی برای شما نوشتم. بهش گفتم اشتباه کردی و یه حرف درستی زد در جواب که تو جای من نیستی که بفهمی چی اشتباه بود و چی درست.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
+ برایم ماجرایش را تعریف کرد و من هم این شکلی برای شما نوشتم. بهش گفتم اشتباه کردی و یه حرف درستی زد در جواب که تو جای من نیستی که بفهمی چی اشتباه بود و چی درست.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
زندگی شبیه زنی ست که گاهی حالش خوب است و برایت میرقصد و میچرخد و دامن کوتاهش بالا میرود و لوندی یگانه اش تو را مسخ و نعشه (نشئه) میکند و گاهی هم تیغ میگذارد روی گلویت! جیبت را خالی میکند.
خلاصه که خوب است، زن خوب است، زندگی خوب است ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
خلاصه که خوب است، زن خوب است، زندگی خوب است ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan