ای‌لیا – Telegram
ای‌لیا
1.49K subscribers
765 photos
50 videos
36 files
59 links
دو خط چایی یک فنجان خاطره ...
و خاطره ای که دیگر نیست.
Download Telegram
+ خیلی وقت بود یه زن رو ندیده بودم, اینجا زندانه خب. نگاه کردن به تو مثل نگاه کردن به اقیانوسه!
- ولی من بیشتر شبیه یه برکه هستم!

فیلمِ True story
#فیلم_دیالوگ
@boiereihan
و کسی نفهمید در سینه ام
خیال تو
با خاطرات من
گرم معاشقه اند
و سینه ام که می سوخت
در تردید های عادتی شیرین.

#ای_لیا
@boiereihan
کاش باران بگیرد, آرام آرام قطراتش بخورد روی کانال کولر, بوی خاک نم زده دوباره بپیچد توی اتاق. بعدش تند بشود. گوشه پنجره را باز بگذاری, رطوبت و سردی هوا بخزد داخل, مچاله شوی زیر پتو, کاش باران بگیرد, شسته شود تنهایی خاک نشسته بر دیوار ...

#ای_لیا
@boiereihan
گفت میدانی چیست کسی را دوست دارم که توی زندگی آدم دیگریست, توی خیال با او زندگی میکنم حرف میزنم حسش میکنم آنقدر نزدیک است که بوی تنش توی ذهنم میپیچد ولی میدانم نباید دوستش داشته باشم هرچند آدمی ست دیگر گاه بوی عطری بی تابش میکند ...

@boiereihan
‏بدبختی یک حالی هست نه تنهائی به سر شود نه باتو به سرانجامی رسد. گاه تکلیفت با نفس کشیدنت هم معلوم نیست.

#ای_لیا
@boiereihan
آدمها می آیند و میروند هر کدام طعمی دارند لابد, نمیخواهی وابسته شوی میخواهی شبیه کودکی باشی که رهایش کرده اند توی یک قنادی, لابلای آبنباتها و شکلاتها میچرخد از همه شان هم میخواهد, برایش مهم نیست که قند و شکر در آینده چه بلایی سرش خواهد آورد, همه اینها میگذرد و یک جایی نگاه میکنی و میبینی افتاده ای در آغوش تنهایی, گاه برای وابسته شدن هم دیگر دیر است.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
توی ایستگاه مترو نگاهش میکردم، یکی دوباری برگشت و پشت سرش را نگاه کرد، انگار سنگینی نگاه روی شانه های آدم می اوفتد، سرم پائین بود آمد نزدیکتر ایستاد، بوی عطرزنانه ای احاطه ام کرد، ایستگاه خلوت بود، قطار رسید درها باز شدند، زن در کنار یکی دو نفر دیگر سوار شدند، من سوار نشدم، ایستادم، صدای بوق درها آمد، سرم را بالا آوردم، نشسته بود روی صندلی رو به من، پلک نمیزد، درها بسته شد، قطار زن و بوی عطرش را برد. بوی عطر زن دوید دنبال قطار، ایستگاه خالی شد، هوای سرد از داخل تونل دوید داخل ایستگاه.

+ داستانک
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
‏تنها خاطراتِ همراه با درد و اشک به یاد خواهند ماند.

فیلمِ 2046
#فیلم_دیالوگ
@boiereihan
چند اپیزود کوتاه درباره ایدز :

داخلی-شب و روز
پسر خانواده که از اتریش برگشته است توی مهمانی که خانواده برایش ترتیب داده اند حالش به هم میخورد. چند روزی توی بیمارستان میماند و بعدش معلوم میشود که ایدز دارد. ته و توی قضیه را که دنبال میکنند میفهمند آنجا تصادف کرده و بعدش خون تزریق کرده اند و از خون آلوده خارجی ها دچار ایدز شده. خارجی ها همه شان ایدز داشتند و میخواستند به ما انواع و اقسام تهاجمها را داشته باشند.

باز هم داخلی اینبار وسط روز
مردی که زن و بچه اش مسافرت بوده اند و خودش توی خیابانها **چرخ میزده برای بلند کردن خانم یکهو میبیند خانمی کنار خیابان ایستاده. سوارش میکند و بعدش میروند خانه مرد و بعد هم تا صبح مراسم کتلت پزان اجرا میکنند. صبح مرد بلند میشود و میبیند روی آینه اتاق خواب با ماتیک قرمز نوشته اند" به جمع ایدزی های مقیم مرکز خوش آمدی. امضا کبی جکسون*"
* تو محل سابق ما یه تن فروشی بود اسمش کبری بود بهش میگفتن کبی جکسون!

خارجی- اتوبوس
روی صندلی مینشینی و بعدش یک سوزنی فرو میرود توی ماانتهایت! نگاه میکنی میبینی سر سوزن خون خشک شده است. بله شما ایدز گرفته اید.
اتوبوسا اون زمونا صندلیای ابری داشتن. سوزن فرو میکردن توش لابد. گیر نده حالا به جزئیات!

داخلی خونه خودمون
خاله برگشت گفت میگن از آبگرمکن آب نخورید ایدز میگیرید. من خودم عادت داشتم برای زودتر جوش آمدن آب کتری را از شیر آبگرم پر کنم. آنموقع ها آبگرمکن نفتی داشتیم و ایدز گرفتنمان هم لابد رد خور نداشت!! خاله چایش را هورت میکشد.

مواردی که در بالا خواندید بیشتر شبیه طنز است و احمقانه ولی نسل من تنها شناختش از ایدز همینها بوده. اینکه در جامعه اخلاق گرای ایران با وجود حکومت اسلامی اصلن از این بی تربیتی ها نداریم مگر میشود که کسی برود معاذالله و استغفرالله و فلان ... کلن صورت مساله پاک شد. یک زمانی فروش سرنگ بدون نسخه پزشک ممنوع شد و بعدش که رشد تصاعدی ایدز و هپاتیت را بین معتادین دیدند دوباره فروش سرنگ آزاد شد. اخیرن هم که عنوان شده گسترش این ویروس بین زنها در ایران بیشتر از مردان است. آنهم از طریق رابطه جنسی. یک زمانی حرف زدن درباره ایدز و طریقه انتقالش از راه ارتباط جنسی جزء تابوها بوده که خوشبختانه از بین رفته است و پیامهای حاوی نکات مراقبتی حتی از مدارس هم به نوعی آغاز شده است.
خلاصه که جدی بگیریم. مراقب روابطمان باشیم. ایدز درمان هم دارد در ضمن. اگر بیماری میشناسیم طردش نکنیم. ایدز فقط از چند راه منتقل میشود فوبیا نداشته باشیم.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from ای‌لیا
اینکه زن بوی قرمه سبزی بدهد یا بوی قهوه یا اینکه اهل کافه و دنیای هنر و مافیهایش باشد یا اهل خانه داری و ظرایفش فرع مساله است اصل مساله این است که وقتی تکیه داده است توی بغلت و دستهایت را جمع کرده است توی سینه اش ضربان قلب تو را پشت قفسه سینه اش بشنود ... حس کند این حصار امن پابرجا میماند.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
‏بی منت
مثل همین باران
که میبارد و نمیپرسد که چرا
کسی چتر ندارد

#ای_لیا
@boiereihan
+ داره بارون میاد.
- هوم!
+فقط هوم؟

زن را محکم توی بغلش میچلاند و گونه اش را گاز میگیرد.

@boiereihan
مرور خاطره همیشه خوب نیست, بستگی دارد کجا باشی, هوا سرد باشد گرم باشد, باران ببارد, گاهی خاطره شبیه موریانه از درون تو را میخورد! گاه یک بو یک ترانه حتی رد شدن از یک خیابان نفست را تنگ میکند ... مرور خاطره گاهی حتی اگر خوشایند هم باشد جای نبودنش درد میگیرد!

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from ای‌لیا
مادر حواسش هست قرصهای خودش را سر وقت بخورد. مادر حواسش هست پدر قرصهایش را سروقت بخورد. مادر حواسش هست وقتی بچه ها مریض شده اند قرصهایشان را بخورند. مادر حواسش هست من که مریض میشوم زنگ بزند و یادآوری کند قرصهایم را بخورم. مادر حواسش هست. مادر حواسش هست کسی چیزی یادش نرود.

مادر حواسش هست. مادر ...

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
الان نشستم رو صندلی تو آشپزخونه رو به پنجره. پنجره بزرگ و قدی آشپزخونه رو هم باز کردم. بارون میخوره رو گیاهایی که جلو نرده آویزون کردم، صدای قشنگی داره. هوای سرد و خنکی میزنه تو. بوی بارون، بوی زندگی باهاش میپیچه تو خونه. چایی هم هست ... حس زندگی جاریست.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from ای‌لیا
بهش گفتم هنوزم دوسش داری؟
نگاه کرد به کف دستاش و گفت : میشه دوسشن نداشت؟ آره دوسش دارم ولی دیگه بهش فکر نمیکنم!
گفتم یعنی چی؟
" یعنی اینکه اون الان سهم یکی دیگه ست، تو زندگی یکی دیگه ست، مال یکی دیگه ست، میفهمی!"
سعی کردم بفهمم. خواستم فلافلمو گاز برنم هرچی گشتم پیداش نکردم، تو آش فروشی بودیم. گفت آشتو بخور!

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
رَه آن است، چون رَوی رَسی .

عین القضات همدانی
#برشی_از_یک_کتاب
@boiereihan
خوشبختی سیبی ست نشسته بر دورترین شاخه, با طعنه نگاهت میکند و سرآخر نوک منقار کلاغی چشمانش را کور میکند.

#ای_لیا
@boiereihan
‏+ این لعنتی داره چرت میگه.
- مگه کاتولیک نیستی؟
+ چرا ولی همونقدر که خدا با سگ من حرف زده با این کشیش هم حرف زده.

Hell or high waterفیلمِ
#فیلم_دیالوگ
@boiereihan