توی ایستگاه مترو نگاهش میکردم، یکی دوباری برگشت و پشت سرش را نگاه کرد، انگار سنگینی نگاه روی شانه های آدم می اوفتد، سرم پائین بود آمد نزدیکتر ایستاد، بوی عطرزنانه ای احاطه ام کرد، ایستگاه خلوت بود، قطار رسید درها باز شدند، زن در کنار یکی دو نفر دیگر سوار شدند، من سوار نشدم، ایستادم، صدای بوق درها آمد، سرم را بالا آوردم، نشسته بود روی صندلی رو به من، پلک نمیزد، درها بسته شد، قطار زن و بوی عطرش را برد. بوی عطر زن دوید دنبال قطار، ایستگاه خالی شد، هوای سرد از داخل تونل دوید داخل ایستگاه.
+ داستانک
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
+ داستانک
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
چند اپیزود کوتاه درباره ایدز :
داخلی-شب و روز
پسر خانواده که از اتریش برگشته است توی مهمانی که خانواده برایش ترتیب داده اند حالش به هم میخورد. چند روزی توی بیمارستان میماند و بعدش معلوم میشود که ایدز دارد. ته و توی قضیه را که دنبال میکنند میفهمند آنجا تصادف کرده و بعدش خون تزریق کرده اند و از خون آلوده خارجی ها دچار ایدز شده. خارجی ها همه شان ایدز داشتند و میخواستند به ما انواع و اقسام تهاجمها را داشته باشند.
باز هم داخلی اینبار وسط روز
مردی که زن و بچه اش مسافرت بوده اند و خودش توی خیابانها **چرخ میزده برای بلند کردن خانم یکهو میبیند خانمی کنار خیابان ایستاده. سوارش میکند و بعدش میروند خانه مرد و بعد هم تا صبح مراسم کتلت پزان اجرا میکنند. صبح مرد بلند میشود و میبیند روی آینه اتاق خواب با ماتیک قرمز نوشته اند" به جمع ایدزی های مقیم مرکز خوش آمدی. امضا کبی جکسون*"
* تو محل سابق ما یه تن فروشی بود اسمش کبری بود بهش میگفتن کبی جکسون!
خارجی- اتوبوس
روی صندلی مینشینی و بعدش یک سوزنی فرو میرود توی ماانتهایت! نگاه میکنی میبینی سر سوزن خون خشک شده است. بله شما ایدز گرفته اید.
اتوبوسا اون زمونا صندلیای ابری داشتن. سوزن فرو میکردن توش لابد. گیر نده حالا به جزئیات!
داخلی خونه خودمون
خاله برگشت گفت میگن از آبگرمکن آب نخورید ایدز میگیرید. من خودم عادت داشتم برای زودتر جوش آمدن آب کتری را از شیر آبگرم پر کنم. آنموقع ها آبگرمکن نفتی داشتیم و ایدز گرفتنمان هم لابد رد خور نداشت!! خاله چایش را هورت میکشد.
مواردی که در بالا خواندید بیشتر شبیه طنز است و احمقانه ولی نسل من تنها شناختش از ایدز همینها بوده. اینکه در جامعه اخلاق گرای ایران با وجود حکومت اسلامی اصلن از این بی تربیتی ها نداریم مگر میشود که کسی برود معاذالله و استغفرالله و فلان ... کلن صورت مساله پاک شد. یک زمانی فروش سرنگ بدون نسخه پزشک ممنوع شد و بعدش که رشد تصاعدی ایدز و هپاتیت را بین معتادین دیدند دوباره فروش سرنگ آزاد شد. اخیرن هم که عنوان شده گسترش این ویروس بین زنها در ایران بیشتر از مردان است. آنهم از طریق رابطه جنسی. یک زمانی حرف زدن درباره ایدز و طریقه انتقالش از راه ارتباط جنسی جزء تابوها بوده که خوشبختانه از بین رفته است و پیامهای حاوی نکات مراقبتی حتی از مدارس هم به نوعی آغاز شده است.
خلاصه که جدی بگیریم. مراقب روابطمان باشیم. ایدز درمان هم دارد در ضمن. اگر بیماری میشناسیم طردش نکنیم. ایدز فقط از چند راه منتقل میشود فوبیا نداشته باشیم.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
داخلی-شب و روز
پسر خانواده که از اتریش برگشته است توی مهمانی که خانواده برایش ترتیب داده اند حالش به هم میخورد. چند روزی توی بیمارستان میماند و بعدش معلوم میشود که ایدز دارد. ته و توی قضیه را که دنبال میکنند میفهمند آنجا تصادف کرده و بعدش خون تزریق کرده اند و از خون آلوده خارجی ها دچار ایدز شده. خارجی ها همه شان ایدز داشتند و میخواستند به ما انواع و اقسام تهاجمها را داشته باشند.
باز هم داخلی اینبار وسط روز
مردی که زن و بچه اش مسافرت بوده اند و خودش توی خیابانها **چرخ میزده برای بلند کردن خانم یکهو میبیند خانمی کنار خیابان ایستاده. سوارش میکند و بعدش میروند خانه مرد و بعد هم تا صبح مراسم کتلت پزان اجرا میکنند. صبح مرد بلند میشود و میبیند روی آینه اتاق خواب با ماتیک قرمز نوشته اند" به جمع ایدزی های مقیم مرکز خوش آمدی. امضا کبی جکسون*"
* تو محل سابق ما یه تن فروشی بود اسمش کبری بود بهش میگفتن کبی جکسون!
خارجی- اتوبوس
روی صندلی مینشینی و بعدش یک سوزنی فرو میرود توی ماانتهایت! نگاه میکنی میبینی سر سوزن خون خشک شده است. بله شما ایدز گرفته اید.
اتوبوسا اون زمونا صندلیای ابری داشتن. سوزن فرو میکردن توش لابد. گیر نده حالا به جزئیات!
داخلی خونه خودمون
خاله برگشت گفت میگن از آبگرمکن آب نخورید ایدز میگیرید. من خودم عادت داشتم برای زودتر جوش آمدن آب کتری را از شیر آبگرم پر کنم. آنموقع ها آبگرمکن نفتی داشتیم و ایدز گرفتنمان هم لابد رد خور نداشت!! خاله چایش را هورت میکشد.
مواردی که در بالا خواندید بیشتر شبیه طنز است و احمقانه ولی نسل من تنها شناختش از ایدز همینها بوده. اینکه در جامعه اخلاق گرای ایران با وجود حکومت اسلامی اصلن از این بی تربیتی ها نداریم مگر میشود که کسی برود معاذالله و استغفرالله و فلان ... کلن صورت مساله پاک شد. یک زمانی فروش سرنگ بدون نسخه پزشک ممنوع شد و بعدش که رشد تصاعدی ایدز و هپاتیت را بین معتادین دیدند دوباره فروش سرنگ آزاد شد. اخیرن هم که عنوان شده گسترش این ویروس بین زنها در ایران بیشتر از مردان است. آنهم از طریق رابطه جنسی. یک زمانی حرف زدن درباره ایدز و طریقه انتقالش از راه ارتباط جنسی جزء تابوها بوده که خوشبختانه از بین رفته است و پیامهای حاوی نکات مراقبتی حتی از مدارس هم به نوعی آغاز شده است.
خلاصه که جدی بگیریم. مراقب روابطمان باشیم. ایدز درمان هم دارد در ضمن. اگر بیماری میشناسیم طردش نکنیم. ایدز فقط از چند راه منتقل میشود فوبیا نداشته باشیم.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from ایلیا
اینکه زن بوی قرمه سبزی بدهد یا بوی قهوه یا اینکه اهل کافه و دنیای هنر و مافیهایش باشد یا اهل خانه داری و ظرایفش فرع مساله است اصل مساله این است که وقتی تکیه داده است توی بغلت و دستهایت را جمع کرده است توی سینه اش ضربان قلب تو را پشت قفسه سینه اش بشنود ... حس کند این حصار امن پابرجا میماند.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
مرور خاطره همیشه خوب نیست, بستگی دارد کجا باشی, هوا سرد باشد گرم باشد, باران ببارد, گاهی خاطره شبیه موریانه از درون تو را میخورد! گاه یک بو یک ترانه حتی رد شدن از یک خیابان نفست را تنگ میکند ... مرور خاطره گاهی حتی اگر خوشایند هم باشد جای نبودنش درد میگیرد!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from ایلیا
مادر حواسش هست قرصهای خودش را سر وقت بخورد. مادر حواسش هست پدر قرصهایش را سروقت بخورد. مادر حواسش هست وقتی بچه ها مریض شده اند قرصهایشان را بخورند. مادر حواسش هست من که مریض میشوم زنگ بزند و یادآوری کند قرصهایم را بخورم. مادر حواسش هست. مادر حواسش هست کسی چیزی یادش نرود.
مادر حواسش هست. مادر ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
مادر حواسش هست. مادر ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
الان نشستم رو صندلی تو آشپزخونه رو به پنجره. پنجره بزرگ و قدی آشپزخونه رو هم باز کردم. بارون میخوره رو گیاهایی که جلو نرده آویزون کردم، صدای قشنگی داره. هوای سرد و خنکی میزنه تو. بوی بارون، بوی زندگی باهاش میپیچه تو خونه. چایی هم هست ... حس زندگی جاریست.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from ایلیا
بهش گفتم هنوزم دوسش داری؟
نگاه کرد به کف دستاش و گفت : میشه دوسشن نداشت؟ آره دوسش دارم ولی دیگه بهش فکر نمیکنم!
گفتم یعنی چی؟
" یعنی اینکه اون الان سهم یکی دیگه ست، تو زندگی یکی دیگه ست، مال یکی دیگه ست، میفهمی!"
سعی کردم بفهمم. خواستم فلافلمو گاز برنم هرچی گشتم پیداش نکردم، تو آش فروشی بودیم. گفت آشتو بخور!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
نگاه کرد به کف دستاش و گفت : میشه دوسشن نداشت؟ آره دوسش دارم ولی دیگه بهش فکر نمیکنم!
گفتم یعنی چی؟
" یعنی اینکه اون الان سهم یکی دیگه ست، تو زندگی یکی دیگه ست، مال یکی دیگه ست، میفهمی!"
سعی کردم بفهمم. خواستم فلافلمو گاز برنم هرچی گشتم پیداش نکردم، تو آش فروشی بودیم. گفت آشتو بخور!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
خوشبختی سیبی ست نشسته بر دورترین شاخه, با طعنه نگاهت میکند و سرآخر نوک منقار کلاغی چشمانش را کور میکند.
#ای_لیا
@boiereihan
#ای_لیا
@boiereihan
+ این لعنتی داره چرت میگه.
- مگه کاتولیک نیستی؟
+ چرا ولی همونقدر که خدا با سگ من حرف زده با این کشیش هم حرف زده.
Hell or high waterفیلمِ
#فیلم_دیالوگ
@boiereihan
- مگه کاتولیک نیستی؟
+ چرا ولی همونقدر که خدا با سگ من حرف زده با این کشیش هم حرف زده.
Hell or high waterفیلمِ
#فیلم_دیالوگ
@boiereihan
زنی در میان شعری
در خیابانی
پر شده از مردانی
که چشمانشان بوی ران می داد!
زنی در آغوش کلمات
روی تخت ذهن بیمار یک شهر
درگیر یک عادت اجباری!
یک شعر
یک زن
و شاعری که نمی داند
بوی تند یک تنهایی
از میان آغوش های خیالی
خیال هیچ زنی را آشفته نمی کند.
#ای_لیا
@boiereihan
در خیابانی
پر شده از مردانی
که چشمانشان بوی ران می داد!
زنی در آغوش کلمات
روی تخت ذهن بیمار یک شهر
درگیر یک عادت اجباری!
یک شعر
یک زن
و شاعری که نمی داند
بوی تند یک تنهایی
از میان آغوش های خیالی
خیال هیچ زنی را آشفته نمی کند.
#ای_لیا
@boiereihan
عاشق که شدیم همه چیزهای خوب را برایش میسازیم. بعد که زندگیمان یکی شد؛ زیبائی های عشقمان یادمان میرود. همه دروغ هائی که برای خر کردن خودت ساخته ای؛ بعد چند سال، اصلن چند روز، وقتی طرف قاشقش را زد تو بشقای خورشت و آب دهنش چکید تو غذات عقت میگیرد از کسی که تا قبل از ازدواج بزاقش را دوست داشتی. از همین جا گند زده میشود به زندگی، از کاسه دستشوئی پر از ریشهای ریزریز، از صدای اخ و تف صبحگاهی از همین چیزهای که تا عاشقیم نمیبینیم.
گورچین - شهره احدیت
#برشی_از_یک_کتاب
بخشهائی از کتاب را در وبلاگ بنده بخوانید.
www.reihan-7.blogsky.com
@boiereihan
گورچین - شهره احدیت
#برشی_از_یک_کتاب
بخشهائی از کتاب را در وبلاگ بنده بخوانید.
www.reihan-7.blogsky.com
@boiereihan
به یک چیز معتقدم، اینکه برنده شدن دست خودت است اگر باورش کنی. اگر باور کنی که میشود. برنده شدن الزامن داشتن پنت هاوس در فلان برج نیست. برنده شدن الزامن بدست آوردن دل فلان دختر و پسر نیست. برنده شدن الزامن بدست آوردن یک شغل مهیج و پردرآمد نیست، برنده شدن الزامن مشهور شدن نیست، برنده شدن الزامن بردن در نود دقیقه نیست.
برنده شدن یعنی حس رضایت کنی، به اندازه سر سوزنی. حس رضایت از خودت، اینکه تلاشت را کرده ای و یقین داشته باشی که میبری. از خاکستر شکست دوباره برمیخیزی. این برنده شدن است. برنده کسی ست که باور دارد دنیا او را به فلانش هم حساب نخواهد کرد اگر از تلاش بایستد.
برنده شدن در باور تو رخ میدهد.
@boiereihan
برنده شدن یعنی حس رضایت کنی، به اندازه سر سوزنی. حس رضایت از خودت، اینکه تلاشت را کرده ای و یقین داشته باشی که میبری. از خاکستر شکست دوباره برمیخیزی. این برنده شدن است. برنده کسی ست که باور دارد دنیا او را به فلانش هم حساب نخواهد کرد اگر از تلاش بایستد.
برنده شدن در باور تو رخ میدهد.
@boiereihan
تن
یک تن
بی سر، بی تن
نگاهی
گاهی
خرده خاکی
در چشمی
صدای تَر ِ عشق بازی
زندگی
زَدِگی
خاک
خاکستر
باد، سنگ قبری شاید
آدمی ست دیگر
فراموشی دارد.
#ای_لیا
@boiereihan
یک تن
بی سر، بی تن
نگاهی
گاهی
خرده خاکی
در چشمی
صدای تَر ِ عشق بازی
زندگی
زَدِگی
خاک
خاکستر
باد، سنگ قبری شاید
آدمی ست دیگر
فراموشی دارد.
#ای_لیا
@boiereihan
Forwarded from ایلیا
سی وچند سالگی یک زن را هرکسی نمیفهمد...
سی وچندسالگی یک زن یعنی جمع دل فریبی و شیطنت ضرب در وقار و متانت..
زن سی وچند ساله را باید توی یک مهمانی با لباس شب مشکی و موهایی که از پشت سر جمع کرده دید... لباس بلندی که گاه روی زمین کشیده میشود..خرامیدنش و گام های شمرده، شمرده اش را...
زن سی و چند ساله تازه اول پختگی ست....
سرشار از هوشی زنانه و زیبایی دوچندان...شبیه نسیم خنکی که عصریک روز تابستانی روی پوست عرق کرده میوزد...
شبیه صدای دل انگیز خوردن باران روی برگ ها.. شبیه هرچه که تورو وارد یک خلسه ی شورانگیز می کند...زن سی و چند ساله مخدری ست که زندگی را سرحال می آورد...زن سی وچند ساله یک نقاشی بی نقص است از مجموعه ی هرآنچه میتوان در یک قاب جمع کرد.
#ای_لیا
@boiereihan
سی وچندسالگی یک زن یعنی جمع دل فریبی و شیطنت ضرب در وقار و متانت..
زن سی وچند ساله را باید توی یک مهمانی با لباس شب مشکی و موهایی که از پشت سر جمع کرده دید... لباس بلندی که گاه روی زمین کشیده میشود..خرامیدنش و گام های شمرده، شمرده اش را...
زن سی و چند ساله تازه اول پختگی ست....
سرشار از هوشی زنانه و زیبایی دوچندان...شبیه نسیم خنکی که عصریک روز تابستانی روی پوست عرق کرده میوزد...
شبیه صدای دل انگیز خوردن باران روی برگ ها.. شبیه هرچه که تورو وارد یک خلسه ی شورانگیز می کند...زن سی و چند ساله مخدری ست که زندگی را سرحال می آورد...زن سی وچند ساله یک نقاشی بی نقص است از مجموعه ی هرآنچه میتوان در یک قاب جمع کرد.
#ای_لیا
@boiereihan