بهش گفتم هنوزم دوسش داری؟
نگاه کرد به کف دستاش و گفت : میشه دوسشن نداشت؟ آره دوسش دارم ولی دیگه بهش فکر نمیکنم!
گفتم یعنی چی؟
" یعنی اینکه اون الان سهم یکی دیگه ست، تو زندگی یکی دیگه ست، مال یکی دیگه ست، میفهمی!"
سعی کردم بفهمم. خواستم فلافلمو گاز برنم هرچی گشتم پیداش نکردم، تو آش فروشی بودیم. گفت آشتو بخور!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
نگاه کرد به کف دستاش و گفت : میشه دوسشن نداشت؟ آره دوسش دارم ولی دیگه بهش فکر نمیکنم!
گفتم یعنی چی؟
" یعنی اینکه اون الان سهم یکی دیگه ست، تو زندگی یکی دیگه ست، مال یکی دیگه ست، میفهمی!"
سعی کردم بفهمم. خواستم فلافلمو گاز برنم هرچی گشتم پیداش نکردم، تو آش فروشی بودیم. گفت آشتو بخور!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
مادر حواسش هست قرصهای خودش را سر وقت بخورد. مادر حواسش هست پدر قرصهایش را سروقت بخورد. مادر حواسش هست وقتی بچه ها مریض شده اند قرصهایشان را بخورند. مادر حواسش هست من که مریض میشوم زنگ بزند و یادآوری کند قرصهایم را بخورم. مادر حواسش هست. مادر حواسش هست کسی چیزی یادش نرود.
مادر حواسش هست. مادر ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
مادر حواسش هست. مادر ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
به یک چیز معتقدم، اینکه برنده شدن دست خودت است اگر باورش کنی. اگر باور کنی که میشود. برنده شدن الزامن داشتن پنت هاوس در فلان برج نیست. برنده شدن الزامن بدست آوردن دل فلان دختر و پسر نیست. برنده شدن الزامن بدست آوردن یک شغل مهیج و پردرآمد نیست، برنده شدن الزامن مشهور شدن نیست، برنده شدن الزامن بردن در نود دقیقه نیست.
برنده شدن یعنی حس رضایت کنی، به اندازه سر سوزنی. حس رضایت از خودت، اینکه تلاشت را کرده ای و یقین داشته باشی که میبری. از خاکستر شکست دوباره برمیخیزی. این برنده شدن است. برنده کسی ست که باور دارد دنیا او را به فلانش هم حساب نخواهد کرد اگر از تلاش بایستد.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
برنده شدن یعنی حس رضایت کنی، به اندازه سر سوزنی. حس رضایت از خودت، اینکه تلاشت را کرده ای و یقین داشته باشی که میبری. از خاکستر شکست دوباره برمیخیزی. این برنده شدن است. برنده کسی ست که باور دارد دنیا او را به فلانش هم حساب نخواهد کرد اگر از تلاش بایستد.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
برای زنی سی و چند ساله
سی و چند سالگی یک زن را هرکسی نمیفهمد. سی و چند سالگی یک زن یعنی جمع دلفریبی و شیطنت ضرب در وقار و متانت. زن سی و چند ساله را توی یک مهمانی با لباس شب مشکی و موهایی که از پشت سر جمع کرده باید دید، لباس بلندی که گاه روی زمین کشیده میشود، خرامیدنش و گام های شمرده شمرده اش را. زن سی و چند ساله تازه اول پختگی ست، سرشار از هوشی زنانه و زیبایی دوچندان. شبیه نسیم خنکی که عصر یک روز تابستانی روی پوست عرق کرده صورت میوزد، شبیه صدای دل انگیز خوردن باران روی برگها، شبیه هرچه که تو را وارد یک خلسه شورانگیز میکند. زن سی و چند ساله مخدری ست که زندگی را سر حال می آورد. زن سی و چندساله یک نقاشی بی نقص است از مجموعه هر آنچه میشود در یک قاب جمع کرد.
سی و چند سالگی یک زن را هرکسی نمیفهمد. سی و چند سالگی یک زن یعنی جمع دلفریبی و شیطنت ضرب در وقار و متانت. زن سی و چند ساله را توی یک مهمانی با لباس شب مشکی و موهایی که از پشت سر جمع کرده باید دید، لباس بلندی که گاه روی زمین کشیده میشود، خرامیدنش و گام های شمرده شمرده اش را. زن سی و چند ساله تازه اول پختگی ست، سرشار از هوشی زنانه و زیبایی دوچندان. شبیه نسیم خنکی که عصر یک روز تابستانی روی پوست عرق کرده صورت میوزد، شبیه صدای دل انگیز خوردن باران روی برگها، شبیه هرچه که تو را وارد یک خلسه شورانگیز میکند. زن سی و چند ساله مخدری ست که زندگی را سر حال می آورد. زن سی و چندساله یک نقاشی بی نقص است از مجموعه هر آنچه میشود در یک قاب جمع کرد.
مادری بود
زندگی خانه ای داشت
خدا روی سبزی شمعدانی می نشست
خیال پر می زد
می رفت تا خنکای پنجره
نسیمی می آمد
می نشست کنار سفره ی آشنایی.
نانی تکه می کرد
دست همیشه ترک خورده ی مادر.
مادر که بود
خدا دستانش را
در حوض خاطره ها می شست
پهن می کرد باران زندگی
نگاهش را روی شیشه های تنهایی.
دختر همیشه خندان کوچه ی سایه ها
می نشست روی هشتی درب خانه ی ما
کوچه ها پر بود
از بوی عاشقانه های مجنون
بهارنارنج می شد همه ی کلمه ها
پخش می شد طعم زندگی روی دیوار دوست داشتن
کودکی زغالی می کرد
بودن ها را ، همین ها را
سیاه می شد همه ی دست ِ عاشقی.
مادر بود
همه بودند
بند رختی پر بود از پوست زندگی
زندگی می رفت لابلای اتاق ها
بوی خدا دست به دست می شد
روی سجاده ها
روی چادر نماز گلدار
روی یاسهای خشکیده .
مادر ولی دیگر نبود
زندگی هم نبود ... تنهایی سر طاقچه ی عادت
زل می زد به همه ی اشباح این خانه.
مادر نبود ، چیزی جایی دنبال خیال می گشت.
#ای_لیا
تهران - مرداد 1382
زندگی خانه ای داشت
خدا روی سبزی شمعدانی می نشست
خیال پر می زد
می رفت تا خنکای پنجره
نسیمی می آمد
می نشست کنار سفره ی آشنایی.
نانی تکه می کرد
دست همیشه ترک خورده ی مادر.
مادر که بود
خدا دستانش را
در حوض خاطره ها می شست
پهن می کرد باران زندگی
نگاهش را روی شیشه های تنهایی.
دختر همیشه خندان کوچه ی سایه ها
می نشست روی هشتی درب خانه ی ما
کوچه ها پر بود
از بوی عاشقانه های مجنون
بهارنارنج می شد همه ی کلمه ها
پخش می شد طعم زندگی روی دیوار دوست داشتن
کودکی زغالی می کرد
بودن ها را ، همین ها را
سیاه می شد همه ی دست ِ عاشقی.
مادر بود
همه بودند
بند رختی پر بود از پوست زندگی
زندگی می رفت لابلای اتاق ها
بوی خدا دست به دست می شد
روی سجاده ها
روی چادر نماز گلدار
روی یاسهای خشکیده .
مادر ولی دیگر نبود
زندگی هم نبود ... تنهایی سر طاقچه ی عادت
زل می زد به همه ی اشباح این خانه.
مادر نبود ، چیزی جایی دنبال خیال می گشت.
#ای_لیا
تهران - مرداد 1382
دوستی نوشته بود من تازه در دانشگاه با مقوله روابط جنسی آشنا شدم و فهمیدم چیست. البته خیلی ها مدعی هستند که از نوجوانی همه چیز را می دانسته اند و حتی رابطه جنسی هم داشته اند اما یکی از همین همه چیزدانها توی فامیل داریم که بعدها معلوم شد علت اصلی طلاقش عدم رضایت جنسی همسرش بوده هرچند حین طلاق هزارویک دلیل دیگر آورده بودند. خلاصه اینکه خیلی هامان ادای بلد بودن را در می آوریم به وقت عمل پای همگی مان لنگ می زند! دانستن و بلد بودن با درست عمل کردن زمین تا آسمان فرق دارد. چه زن باشی چه مرد.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
زن پرسید این تاکسی ها تا فلانجا میرن.؟ گفتم بله. نشستیم عقب. تلفتش زنگ خورد. یکی آنطرف خط در جایی منتظرش بود. به نفر پشت خط گفت یک لحظه گوشی و بعد از من پرسید : کی میرسیم؟ گفتم نهایتن پنج دقیقه دیگر. همینها را به نفر پشت خط گفت. آنطرف خط چیزی گفته شد که زن را به خنده انداخت. توی ماشین سرد بود. هوای سرد خیابان با ما آمده بود و چپیده بود توی پیکان. زن راحت نشسته بود. من هم راحت نشسته بودم. کاری به کار هم نداشتیم. دوباره گوشی اش زنگ خورد. اینبار صدای زنگ شبیه این گوشی های دکمه ای بود. زن از توی کیفش یک گوشی دیگر در آورد. صدای آنطرف گوشی واضح می آمد. مردی پرسید کجایی؟ زن جواب داد با نازی اومدم خرید! حس کردم سرش را چرخانده طرف من. مرد اما ول کن نبود و از زن میخواست گوشی را بدهد به نازی. زن گفت که نشسته است توی تاکسی و قطع کرد. مرد دوباره زنگ زده بود. اینبار لابد خشن تر. زن چیزی گفت و قطع کرد. زن پرسید آقا کی میرسیم. گفتم پانصدمتر دیگر مانده. رسیدیم. پیاده نشده آن یکی گوشی اش زنگ خورد. همان گوشی هوشمندش که بار اول زنگ خورده بود.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
دست کنی لای موهایت و تکانی به سرت بدهی، آبشاری از طلا بپاشد در میان سرخی غروب. آسمان نگاه کند تو را دلش تنگ شود برای باران ...
بوئیدن موهایت، لمس دانه دانه تارهایش. نفس های زندگی را در میان گیسوانت دیده ام آن زمان که کودکی هایم در میانشان تابی بسته بودند و خیالی هم نبود از روزگاری که زندگی فشارمان می داد.
موهایت
این خودش شعر است
حرف اضافه ای نمی خواهد.
ای لیا
بوئیدن موهایت، لمس دانه دانه تارهایش. نفس های زندگی را در میان گیسوانت دیده ام آن زمان که کودکی هایم در میانشان تابی بسته بودند و خیالی هم نبود از روزگاری که زندگی فشارمان می داد.
موهایت
این خودش شعر است
حرف اضافه ای نمی خواهد.
ای لیا
تعریف میکرد که برای طرح کاد( ما نظام قدیمی ها یک روز در هفته میرفتیم کار یاد بگیریم. بهش میگفتن طرح کاد) رفته بود درمانگاه. بهیار یادش داده بود که برای آمپول زدن باید یک ور باسن را چهار قسمت فرض کنی و آن گوشه بالایی به سمت بیرون را بزنی. یک روز مرد و زنی می آیند که آمپول بزنند. این ننه مرده فقط بوده. زن روی تخت دراز میکشد. مردی هم که با او آمده بود کنارش. تعریف میکرد اولین بارم بود میخواستم آمپول بزنم، نمیدانستم چکار کنم. خودکار برداشتم و روی باسن زن خطی کشیدم، هنوز خط دوم را نکشیده بودم که برسم به تقسیمات و بعد هم بخش چهارم بیرونی، مرد زده بود پس گردنم که روی کون زن من چه غلطی داری میکنی. پا گذاشته بودم به فرار.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه