Forwarded from ایلیا
مردم را مسخره نکنیم، دردهای هرکس به اندازه توانائی هایش است، یکی ناراحت گم شدن پاستیل خرسی اش است، و این بزرگترین مصیبت زندگی اش بوده. یکی هم نمی داند با بی پولی و خرج درمان پدرش چه کند! تازه اگر مصیبت بی نانی و غرولند های صاحب خانه بگذارند!
درد ها همه دردند،
از آدمها به اندازه خودشان انتظار درک شدن داشته باشیم ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
درد ها همه دردند،
از آدمها به اندازه خودشان انتظار درک شدن داشته باشیم ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
Forwarded from محمدعلی محمدپور
«ما خودِ سورپرایزیم!»
محمدعلی محمدپور | بیقانون (با اندکی تغییر)
خارجیها یک پدیدهای دارند به اسم «سورپرایز» کردن. در این پدیده، افراد سوژه مورد نظرشان را در موقعیتی از قبل پیشبینی نشده قرار میدهند و بعد از اینکه او را شگفتزده کردند دور هم میخندند و با دل خجسته، آمار شادی کشورشان را بالا میبرند. اخیرا ما ایرانیها هم این رسم را از آنها یاد گرفتهایم و مثلا برای تولد طرف، چراغها را خاموش میکنیم و آن شخص که از راه رسید ناگهان از شش جهت میریزیم سرش و سورپرایزش میکنیم. جدای اینکه ما اصلا در جامعه خودمان یک چیزی به اسم «شوخیخرکی»مذگان داریم و نیازی به این غربگراییها نیست میخواهم بگویم که اساسا سورپرایز برگزار کردن در جامعه ما عملی بیهوده و مهمل است. اصلا وقتی ما ذاتا در همه امور میل به سورپرایز شدن داریم چه دلیلی دارد یک مراسم خاص بهش اختصاص دهیم. مثلا اگر یکی بیاید بهمان بگوید این لوله وسیله گازسوزتان ناایمن است حرفش را به شعله گازمان هم نمیگیریم. تا اینکه یک روز بالاخره خفه میشویم و خودمان را بر فراز دست دیگران داخل تابوت میبینیم و آنجاست که لخت و عور سورپرایز میشویم. در سطح کلان کشور هم دقیقا همین طور است تا وقتی حادثهای رخ ندهد همه دارند پشت میزشان تلگرامبازی میکنند و توی جلسات خیار گاز میزنند. همین که حادثه رخ میدهد همه شگفتزده خود را به صحنه حادثه میرسانند و با افقهای مختلف بدنشان عکس میگیرند و منتشر میکنند. مدیر و مسئولمان هم برای کشتهشدگان روحی شاد آرزو میکند و از مقام آنها در عالم باقی برایمان قصهها میگوید. پس با این اوصاف میبینید که ما سورپرایز لازم نداریم چون ما خودِ سورپرایزیم!
#لمداده_با_کیبورد
#بیقانون
@m_mohamadpour
محمدعلی محمدپور | بیقانون (با اندکی تغییر)
خارجیها یک پدیدهای دارند به اسم «سورپرایز» کردن. در این پدیده، افراد سوژه مورد نظرشان را در موقعیتی از قبل پیشبینی نشده قرار میدهند و بعد از اینکه او را شگفتزده کردند دور هم میخندند و با دل خجسته، آمار شادی کشورشان را بالا میبرند. اخیرا ما ایرانیها هم این رسم را از آنها یاد گرفتهایم و مثلا برای تولد طرف، چراغها را خاموش میکنیم و آن شخص که از راه رسید ناگهان از شش جهت میریزیم سرش و سورپرایزش میکنیم. جدای اینکه ما اصلا در جامعه خودمان یک چیزی به اسم «شوخیخرکی»مذگان داریم و نیازی به این غربگراییها نیست میخواهم بگویم که اساسا سورپرایز برگزار کردن در جامعه ما عملی بیهوده و مهمل است. اصلا وقتی ما ذاتا در همه امور میل به سورپرایز شدن داریم چه دلیلی دارد یک مراسم خاص بهش اختصاص دهیم. مثلا اگر یکی بیاید بهمان بگوید این لوله وسیله گازسوزتان ناایمن است حرفش را به شعله گازمان هم نمیگیریم. تا اینکه یک روز بالاخره خفه میشویم و خودمان را بر فراز دست دیگران داخل تابوت میبینیم و آنجاست که لخت و عور سورپرایز میشویم. در سطح کلان کشور هم دقیقا همین طور است تا وقتی حادثهای رخ ندهد همه دارند پشت میزشان تلگرامبازی میکنند و توی جلسات خیار گاز میزنند. همین که حادثه رخ میدهد همه شگفتزده خود را به صحنه حادثه میرسانند و با افقهای مختلف بدنشان عکس میگیرند و منتشر میکنند. مدیر و مسئولمان هم برای کشتهشدگان روحی شاد آرزو میکند و از مقام آنها در عالم باقی برایمان قصهها میگوید. پس با این اوصاف میبینید که ما سورپرایز لازم نداریم چون ما خودِ سورپرایزیم!
#لمداده_با_کیبورد
#بیقانون
@m_mohamadpour
Forwarded from ویر،گول
همه ما عاشق کسی هستیم که فقط خودمان میشناسیمش،
مهم تر اینکه اصلا وجود هم ندارد،
دوست داریم "کسی باشد"، آنطور که ما تصورش را داریم!
@virgooolll
#جواد_داوری
مهم تر اینکه اصلا وجود هم ندارد،
دوست داریم "کسی باشد"، آنطور که ما تصورش را داریم!
@virgooolll
#جواد_داوری
Forwarded from کافی کتاب
بعضی چیزها را نه می شود دور ریخت و از شرشان خلاص شد، نه می شود نگه داشت و با خاطراتی که زنده می کنند کنار آمد.
درختم دلشوره دارد - فریده خرمی
#برشی_از_یک_کتاب
#کافی_کتاب
@kafiketab
درختم دلشوره دارد - فریده خرمی
#برشی_از_یک_کتاب
#کافی_کتاب
@kafiketab
شب تو را کم دارد،
در آغوشی تنگ،
و جای بوسه ای رو لب هایت.
زندگی،
یک زندگی به من بدهکار است،
تو نیستی،
بماند برای زندگی بعد،
شاید روزی
بوی آشنایت را
باز در پیچ کوچه ای
باد به خاطرم آورد.
#ای_لیا
@boiereihan
در آغوشی تنگ،
و جای بوسه ای رو لب هایت.
زندگی،
یک زندگی به من بدهکار است،
تو نیستی،
بماند برای زندگی بعد،
شاید روزی
بوی آشنایت را
باز در پیچ کوچه ای
باد به خاطرم آورد.
#ای_لیا
@boiereihan
هرچه دارید و ندارید بپوشید و برقصید و بخندید که امشب سر هر کوچه خدا هست ...
حامد همایون
حامد همایون
گفت خدا لابد زن را که می آفریده حال خوبی داشته، آرام آرام اجزاء و ترکیبات را جمع کرده کنار هم. مثلن دست کشیده روی سر زن و بعد موها را آورده پایین دست گذاشته توی گودی کمر زن و کمی فرو داده و بعد گردی باسن را کشیده بیرون. دستهایش بوی گل رز میداده وقتی داشته چشمهای زن را خلق میکرده. منحنی در منحنی زن را رسم کرده. برجستگی سینه ها را، کشیدگی رانها را، خودش هم عاشق شده لابد!
گفت سرآخر گمانم شکم زن را بوسیده و ادامه خلقت را سپرده به زن!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@yekbashar
گفت سرآخر گمانم شکم زن را بوسیده و ادامه خلقت را سپرده به زن!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@yekbashar
از حداقل نشانه های شعور بلند صحبت نکرن با موبایل تو تاکسی و مترو و اتوبوسه!
عزیزم دوست دخترت فهمیده دوتا گوشی داری؟ خوب ما هم تو واگن شماره چهار مترو خط چهار فهمیدیم! حالا برو ببین چه خاکی تو سرت میتونی بریزی!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
عزیزم دوست دخترت فهمیده دوتا گوشی داری؟ خوب ما هم تو واگن شماره چهار مترو خط چهار فهمیدیم! حالا برو ببین چه خاکی تو سرت میتونی بریزی!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
غلتی زد و مرد را دید که هنوز خواب است، از پشت خودش را چسباند. سرش را مچاله کرد داخل گودی کمر مرد ... دلش غنج زد! آفتاب هنوز نرسیده بود به پوستش. آرام آرام خودش را ازپنجره می کشید تو ...
دست کرد از زیر لباس خواب ، دست کشید روی سینه های مرد، مرد تکانی خورد. خواب می دید شاید! دست فرشته ای را روی پوست تنش حس کرده بود. لبخندی نشست روی صورت مرد.
آمد بالاتر لاله گوش مرد را بین لبانش چرخاند و سرآخر چیزی در گوش مرد زمزمه کرد! صورتش را بین موهای مرد گم کرد ... احساس کرد دختر بچه ای شده است.
مرد هنوز لبخند میزد.
داستانک
#ای_لیا
@boiereihan
دست کرد از زیر لباس خواب ، دست کشید روی سینه های مرد، مرد تکانی خورد. خواب می دید شاید! دست فرشته ای را روی پوست تنش حس کرده بود. لبخندی نشست روی صورت مرد.
آمد بالاتر لاله گوش مرد را بین لبانش چرخاند و سرآخر چیزی در گوش مرد زمزمه کرد! صورتش را بین موهای مرد گم کرد ... احساس کرد دختر بچه ای شده است.
مرد هنوز لبخند میزد.
داستانک
#ای_لیا
@boiereihan
Forwarded from کافی کتاب
شازده کوچولو گفت : چرا کسی نگه نمیداره تا ما از خیابون رد بشیم؟
روباه گفت : تا حالا خودت پشت فرمون نبودی؟
شازده کوچولو هم خفه شد!
داستانک
#ای_لیا
@boiereihan
روباه گفت : تا حالا خودت پشت فرمون نبودی؟
شازده کوچولو هم خفه شد!
داستانک
#ای_لیا
@boiereihan
یک روز بلند میشوی و میبینی تبدیل شده ای به خاطره ای در ذهن آدمها, از آن بالا که می افتی از بین ابرها که میگذری, چشمی شاید نگران تو را دنبال کند!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
اینستاگرام من iliya.7
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
اینستاگرام من iliya.7
Forwarded from محمدعلی محمدپور
Forwarded from کافی کتاب
حرفهای ما هنوز ناتمام ....
تا نگاه میکنی :
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظهی عزیمت تو ناگزیر می شود
آی .....
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
چقدر زود
دیر میشود!
قیصر امین پور
@boiereihan
تا نگاه میکنی :
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظهی عزیمت تو ناگزیر می شود
آی .....
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
چقدر زود
دیر میشود!
قیصر امین پور
@boiereihan
کتاب فروشی به روایت نصرالله کسراییان
+ متن طولانی ست ولی بسیار خواندنی. اگر حوصله خواندنش را نداشتید سه پاراگراف آخر را بخوانید مجاب خواهید شد برگردید همه اش را بخوانید.
خانه ما در سعادتآباد است. آن را بیست-سی سال پیش خریدیم. وقتی خریدیماش در ضلع جنوبی آن، در خیابان سوم، دکانی هم بود. خیلی دلم میخواست که نمیبود. به دلایل مختلف: یکی اینکه من همیشه با کلمه دکان و اصطلاحات مربوط به آن، «دکاندار»، «دکاکین»، «دکانداری»، «دکان بازکردن» و … مشکل داشتهام، دیگر اینکه ملک بدون دکان ارزانتر در میآمد و با بودجه ما تناسب بیشتری میداشت. از فروشنده خواستم اگر ممکن است دکان را از ملک تفکیک کند، گفت میپرسم. بعد از پرسیدن گفت: متأسفانه شدنی نیست چون این ملک یک بار دیگر هم تفکیک شده است. به هرحال صاحبِ خانهای شدیم با یک دکان.
چهار سالی دکان برای خودش ته زمین نشسته بود و ما هم کاری با آن نداشتیم. از بس برای اجارهاش مراجعه کردند به صرافت استفاده از آن افتادیم. همسرم گفت: جز کتابفروشی چیزی به عقلم نمیرسد. خودِ من هم که سوءسابقه کتابفروش بودن پدرم را در پرونده داشتم، با تغییر اندکی در کاربری استقبال کردم. گفتم: میکنیماش «کافه کتاب». بالاخره، من، هم از نسل بعدی بودم و هم فرنگ رفته بودم و آنجا همچو چیزی دیده بودم، بعضی جاها توی گوشهای از کتابفروشی قهوه میفروختند. میتوانستی بنشینی و کتابی را که به نظرت جالب آمده بود تورق کنی و در همین فاصله قهوهای هم بخوری و اگر هم نخواستی کتاب را بخری، بزنی بیرون. همسرم پذیرفت. خودش هم رفت دنبال جواز و اینجور چیزها. (میدانست که صبح تا شب فعلگی کردن برایم به مراتب سادهتر و لذتبخشتر از مراجعه به دوایر دولتی و اینجور جاهاست.) گفتند: نمیشود. کافه یا کافی coffee با کتاب جور در نمیآید. برای اولی با اماکن سر و کار پیدا میکنی و برای دومی با ارشاد. تازه صنف برای کافه جواز نمیدهد، برای آبمیوه فروشی میدهد. در قوانین چیزی به اسم کافه نداریم. خود من هم از تحصیلم در دانشکده حقوق، «اسقاط کافه خیارات» یادم مانده بود اما به کافه برخورد نکرده بودم. به کتابفروشی خشک و خالی رضایت دادیم، عصرها گاهی خانمم میرفت، گاهی خودم، بعضی وقتها هم دوستی مترجم که همسایهمان بود به جای نشستن توی خانه در کتابفروشی مینشست و کارش را میکرد.
سه سالی باز بود، از بس کسی نیامد تعطیلاش کردیم. دوازده سالی بسته بود. در این فاصله، باز هم مراجعه کردند و خواستندش برای آژانس، آرایش عروس، کبابی، پیتزایی، پروتئینی، سوپری، برَند. باز هم ندادیم. اما از آنجا که رو به خرابی گذاشته و وضع خیلی غمانگیزی پیدا کرده بود، دوباره وسوسه شدیم از آن استفاده کنیم. گربهها از پنجره کوچک زیرزمین رفته بودند داخل و هر کاری دلشان خواسته بود با کتابها کرده بودند و آخر سر هم که نتوانسته بودند بیرون بیایند، پس از آنکه با حاصل کار نویسندگان و شاعران و دانشمندان و علما کارهای بیشرمانهای کرده بودند همانجا دارفانی را وداع گفته و فسیل شده بودند. با دو سهتایی از دوستانمان که یکی دوتایشان دستی در کسب و کار داشتند، مشورت کردیم. با واقعبینی تمام پیشنهادهایی دادند که هیچکدامشان از محدوده شکم بالاتر نمیآمد: یک چلوکبابی خاص، رستورانی برای عرضه غذاهای شمالی، آذری، لبنانی و … صحبتها همه حول کوبیده چهل سانتی، برگ شصت سانتی، میرزاقاسمی، کوفته تبریزی و هوموس دور میزد.
با واقعنابینی تمام، همه پیشنهادها را رد کردیم و باز رفتیم سراغ همان «شغل» یا «کسب» قبلی و بالاخره با هزینه کردن هفتاد ـ هشتاد میلیونِ ناقابل، چهار سال پیش دوباره راهش انداختیم و برای ادارهاش هم از خانمی که عاشق کار در کتابفروشی بود کمک گرفتیم. این خانم هشت ـ ده سالی را در مجارستان معماری خوانده بود و بعد از مراجعت به میهن عزیز مدتی هم در یک کتابفروشی کار کرده و فوقلیسانس زبانشناسیاش را هم از دانشگاه علامه گرفته بود.
بالای در نزدیم «با مدیریت جدید» اما واقعاً میشد نشانههای «مدیریت جدید» را دید؛ نمای آجری کتابفروشی را برای «جلب توجه» رنگ زرد کاترپیلار زدیم، علاوه بر تابلوی سردر، تابلویی هم که شبها با چراغهای اِلایدی زردرنگ روشن میشود، بغل سردر زدیم که از چندصد متری دیده شود. به پیشنهاد دوستی که هم ناشر است و هم کتابفروش «برای جلب مشتری» در زیرزمیناش بیش از صدتا و در طبقه اصلی سی و هشت عکس هم از دیدنیهای مام میهن و زندگی مردم زدیم به در و دیوار. قرار گذاشتیم نوشتافزار و کتابهای گاج و قلمچی هم نفروشیم. پشت ویترین هم بزنیم «فتوکپی و سیمی میشود» نداریم. تا جایی هم که بتوانیم کتاب آشغال نیاوریم. قفسهای را هم زیر عنوان «جهت مطالعه» اختصاص دادیم به کتابهایی که یا اجازه تجدید چاپ نگرفته بودند یا گران بودند، برای امانت دادن به آنهایی که وسعشان نمیرسید که بخرند. سپرده
+ متن طولانی ست ولی بسیار خواندنی. اگر حوصله خواندنش را نداشتید سه پاراگراف آخر را بخوانید مجاب خواهید شد برگردید همه اش را بخوانید.
خانه ما در سعادتآباد است. آن را بیست-سی سال پیش خریدیم. وقتی خریدیماش در ضلع جنوبی آن، در خیابان سوم، دکانی هم بود. خیلی دلم میخواست که نمیبود. به دلایل مختلف: یکی اینکه من همیشه با کلمه دکان و اصطلاحات مربوط به آن، «دکاندار»، «دکاکین»، «دکانداری»، «دکان بازکردن» و … مشکل داشتهام، دیگر اینکه ملک بدون دکان ارزانتر در میآمد و با بودجه ما تناسب بیشتری میداشت. از فروشنده خواستم اگر ممکن است دکان را از ملک تفکیک کند، گفت میپرسم. بعد از پرسیدن گفت: متأسفانه شدنی نیست چون این ملک یک بار دیگر هم تفکیک شده است. به هرحال صاحبِ خانهای شدیم با یک دکان.
چهار سالی دکان برای خودش ته زمین نشسته بود و ما هم کاری با آن نداشتیم. از بس برای اجارهاش مراجعه کردند به صرافت استفاده از آن افتادیم. همسرم گفت: جز کتابفروشی چیزی به عقلم نمیرسد. خودِ من هم که سوءسابقه کتابفروش بودن پدرم را در پرونده داشتم، با تغییر اندکی در کاربری استقبال کردم. گفتم: میکنیماش «کافه کتاب». بالاخره، من، هم از نسل بعدی بودم و هم فرنگ رفته بودم و آنجا همچو چیزی دیده بودم، بعضی جاها توی گوشهای از کتابفروشی قهوه میفروختند. میتوانستی بنشینی و کتابی را که به نظرت جالب آمده بود تورق کنی و در همین فاصله قهوهای هم بخوری و اگر هم نخواستی کتاب را بخری، بزنی بیرون. همسرم پذیرفت. خودش هم رفت دنبال جواز و اینجور چیزها. (میدانست که صبح تا شب فعلگی کردن برایم به مراتب سادهتر و لذتبخشتر از مراجعه به دوایر دولتی و اینجور جاهاست.) گفتند: نمیشود. کافه یا کافی coffee با کتاب جور در نمیآید. برای اولی با اماکن سر و کار پیدا میکنی و برای دومی با ارشاد. تازه صنف برای کافه جواز نمیدهد، برای آبمیوه فروشی میدهد. در قوانین چیزی به اسم کافه نداریم. خود من هم از تحصیلم در دانشکده حقوق، «اسقاط کافه خیارات» یادم مانده بود اما به کافه برخورد نکرده بودم. به کتابفروشی خشک و خالی رضایت دادیم، عصرها گاهی خانمم میرفت، گاهی خودم، بعضی وقتها هم دوستی مترجم که همسایهمان بود به جای نشستن توی خانه در کتابفروشی مینشست و کارش را میکرد.
سه سالی باز بود، از بس کسی نیامد تعطیلاش کردیم. دوازده سالی بسته بود. در این فاصله، باز هم مراجعه کردند و خواستندش برای آژانس، آرایش عروس، کبابی، پیتزایی، پروتئینی، سوپری، برَند. باز هم ندادیم. اما از آنجا که رو به خرابی گذاشته و وضع خیلی غمانگیزی پیدا کرده بود، دوباره وسوسه شدیم از آن استفاده کنیم. گربهها از پنجره کوچک زیرزمین رفته بودند داخل و هر کاری دلشان خواسته بود با کتابها کرده بودند و آخر سر هم که نتوانسته بودند بیرون بیایند، پس از آنکه با حاصل کار نویسندگان و شاعران و دانشمندان و علما کارهای بیشرمانهای کرده بودند همانجا دارفانی را وداع گفته و فسیل شده بودند. با دو سهتایی از دوستانمان که یکی دوتایشان دستی در کسب و کار داشتند، مشورت کردیم. با واقعبینی تمام پیشنهادهایی دادند که هیچکدامشان از محدوده شکم بالاتر نمیآمد: یک چلوکبابی خاص، رستورانی برای عرضه غذاهای شمالی، آذری، لبنانی و … صحبتها همه حول کوبیده چهل سانتی، برگ شصت سانتی، میرزاقاسمی، کوفته تبریزی و هوموس دور میزد.
با واقعنابینی تمام، همه پیشنهادها را رد کردیم و باز رفتیم سراغ همان «شغل» یا «کسب» قبلی و بالاخره با هزینه کردن هفتاد ـ هشتاد میلیونِ ناقابل، چهار سال پیش دوباره راهش انداختیم و برای ادارهاش هم از خانمی که عاشق کار در کتابفروشی بود کمک گرفتیم. این خانم هشت ـ ده سالی را در مجارستان معماری خوانده بود و بعد از مراجعت به میهن عزیز مدتی هم در یک کتابفروشی کار کرده و فوقلیسانس زبانشناسیاش را هم از دانشگاه علامه گرفته بود.
بالای در نزدیم «با مدیریت جدید» اما واقعاً میشد نشانههای «مدیریت جدید» را دید؛ نمای آجری کتابفروشی را برای «جلب توجه» رنگ زرد کاترپیلار زدیم، علاوه بر تابلوی سردر، تابلویی هم که شبها با چراغهای اِلایدی زردرنگ روشن میشود، بغل سردر زدیم که از چندصد متری دیده شود. به پیشنهاد دوستی که هم ناشر است و هم کتابفروش «برای جلب مشتری» در زیرزمیناش بیش از صدتا و در طبقه اصلی سی و هشت عکس هم از دیدنیهای مام میهن و زندگی مردم زدیم به در و دیوار. قرار گذاشتیم نوشتافزار و کتابهای گاج و قلمچی هم نفروشیم. پشت ویترین هم بزنیم «فتوکپی و سیمی میشود» نداریم. تا جایی هم که بتوانیم کتاب آشغال نیاوریم. قفسهای را هم زیر عنوان «جهت مطالعه» اختصاص دادیم به کتابهایی که یا اجازه تجدید چاپ نگرفته بودند یا گران بودند، برای امانت دادن به آنهایی که وسعشان نمیرسید که بخرند. سپرده
بودیم اگر کسی کتاب بلندکرد به رویش نیاورند (از همان جوانی بین انواع سرقت تفاوت قائل بودم)، اگر امانت گرفتند و پس نیاوردند هم حرفی نزنند، کتاب هم پس از فروش پس گرفته شود. همچنین شعاری را هم که همسرم مطرح کرده بود سرلوحه کارمان قرار دادیم: سال اول مقاومت، سال دوم استقامت، سال سوم مداومت و…
یک سالی که گذشت، فروشنده گفت: عمو اینجا اولاً بهندرت کسی میآید و آنها هم که میآیند، بیشتر دنبال کتابهای «خالطوری» هستند (این اصطلاحی است که ایشان به کار بردند، من بیشتر با «دَرِ پیتی» آشنا بودم)، بیشتر سراغ کتابهای عشقی و روانشناسی و چیزهایی مثل اینکه «چگونه افسردگی خود را درمان کنیم»، «زنان ونوسی»، «مردان مریخی»، «چرا مریخ و ونوس به هم برخورد میکنند»، «زن، مرد، ارتباط»، «خانواده موفق» و «تعبیر خواب» و … را میگیرند. بهتر است اینها را هم بیاوریم، چهبسا آنها که این کتابها را میخوانند، وقتی چشمشان به کتابهای دیگر بیافتد آنها را هم بخرند. گفتم: عمو، ریش و قیچی دست ِخودت است، هر کاری صلاح میدانی بکن، مطمئن باش اگر یک روز بیایم و ببینم قفسهها را از وسط ارّه کرده و کُپه کردهای وسط کتابفروشی، یک کلمه حرف نخواهم زد ـ از خوششانسی به حرف من اعتماد دارد (بیشتر نگرانیام از سَرخوردن و افسردگی ادارهکننده کتابفروشی بود). از آن کتابها هم آوردیم، هر وقت هم فاکتور دادند، نَه نُهماهه و یکساله که رسم است، تقریباً بلافاصله تسویه کردیم. باز هم نچرخید.
پیرارسال دیدم فکرِ بِکری به نظرش رسیده. گفت: باید مناسبتهایی برگزار کنیم، مثل رونمایی، شعرخوانی، داستانخوانی، شب یلدا … (البته یواشکی و بیسروصدا که گیر ندن) گفتم: عمو، همان که قبلاً گفتم، هرچه صلاح میدانی بکن. داستانخوانی و شب یلدا را قاطی کرد و پشت ویترین با شابلُن و اِسپرِی، سی چهل تا انار نقاشی کردند و تو توییتر و اینستاگرام و این چیزایی که ازشان سر در نمیآورم اعلام کردند و چای و شیرینی و قهوه و … شب خوبی بود، آنقدر که خود من هم سر شوق آمدم و با سوءاستفاده از فرصت، چند شعر از آنهایی که ترجمه کرده بودم خواندم. اگر بعد از آن شب، شما کسی از آن پنجاه شصت نفری را که آمدند، دیدهاید من هم دیدهام. البته بیانصافی نباید کرد، آن شب چند جلدی کتاب فروختیم. اما همچنان از رونق خبری نبود.
چند ماه پیش که داشت حوصلهاش سر میرفت گفت: عمو بیشتر کتابفروشیها درآمدشان از محل فروش چیزهایی غیر از کتاب است. مردم همه چیز میخرند، برای همه چیز پول دارند، امّا برای کتاب ندارند (از نشر آگاه که از این چیزها نمیفروشد خبر داشتم، میدانستم سال قبل به زور حقوق کارمندهایش را داده بود. سی، چهل سالی هست که با مدیر مسئولش افتخار آشنایی دارم).
گفتم: عمو جان، همان که قبلاً گفتم، حرف مرد یکی است. گفت: باید یه مقدار «جینگولی مستون» بیاریم. پرسیدم: عمو «جینگولی مستون» چیه دیگه؟ (بهتر از من اصطلاحاتی را که جوانان به کار میبرند میشناسد.) گفت: چیزایی مثل ماگ، فِرفِره، شمع، جامدادی، دفترچههایی با جلدهای خوشگل از جنس موکت یا پارچه زیرشلواری، کیف نَمَدی، گوشواره، النگو و … نمیدانستم چه بگویم، بهخصوص که میدانستم خودش خیلی حرص میخورد، اما این را هم گفته بود که شاید این بهانهای بشود برای اینکه کتاب هم بخرند.
کتابهای میز وسط کتابفروشی منتقل شد به قفسهها و جایش را داد به همان چیزها که بالا گفتم. همین حالا آن چیزها جلوی چشمم است به اضافه چندتایی جغد و کبوتر سفالی و گچی که روی یکیشان نوشته «مرغ دلم باز پریدن گرفت» و دارد مرا نگاه میکند.
الآن توی کتابفروشی در سکوت و آرامش مطلق دارم این مطلب را مینویسم. حتی بیشتر از خانهام آرامش دارم. چهارمین سالی است که کتابفروشی را باز کردهایم، یعنی در دوران «پسا مداومت» هستیم.
و اما انگیزه نوشتن این یادداشت:
چند شب پیش نشسته بودم و کار میکردم. یک کارگر افغانی که تقریباً همه نوع مواد و مصالح ساختمان جز پارهآجر از سر و لباساش میبارید، لای در را باز کرد و پرسید: «حافظ دارید؟» خانم فروشنده گفت: بله. گفت: کوچیکش را هم دارید؟ گفت: داریم. گفت: میخوام خوشخط باشه. گفت: خوشخطش را هم داریم. وسط این گفتوگو هرچه اصرار میکردم بیاید داخل، میگفت لباسهایم کثیف است. چیزی نمانده بود به زور متوسل شوم. پرسید: چند است؟ فروشنده گفت: بیست و دو تومن یا همچی چیزی. گفت: ده تومنیاش را ندارید؟ دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم، تقریباً یقهاش را گرفتم و کشیدمش تو. گفتم: عزیزم، با تخفیف قیمتاش همان ده تومن است. البته بعداً به فروشنده گفتم: نمیدانم چرا همان ده تومن را هم گرفتم. خانم فروشنده گفت: کار درستی کردی. و من به یاد دوران دانشجوییام افتادم. مریض شده بودم، چند روزی بود تب داشتم. فکر میکنم بالای چهل درجه، واقعاً داشتم میمردم اما پول نداشتم. آن موقعها حق ویزیت بیست
یک سالی که گذشت، فروشنده گفت: عمو اینجا اولاً بهندرت کسی میآید و آنها هم که میآیند، بیشتر دنبال کتابهای «خالطوری» هستند (این اصطلاحی است که ایشان به کار بردند، من بیشتر با «دَرِ پیتی» آشنا بودم)، بیشتر سراغ کتابهای عشقی و روانشناسی و چیزهایی مثل اینکه «چگونه افسردگی خود را درمان کنیم»، «زنان ونوسی»، «مردان مریخی»، «چرا مریخ و ونوس به هم برخورد میکنند»، «زن، مرد، ارتباط»، «خانواده موفق» و «تعبیر خواب» و … را میگیرند. بهتر است اینها را هم بیاوریم، چهبسا آنها که این کتابها را میخوانند، وقتی چشمشان به کتابهای دیگر بیافتد آنها را هم بخرند. گفتم: عمو، ریش و قیچی دست ِخودت است، هر کاری صلاح میدانی بکن، مطمئن باش اگر یک روز بیایم و ببینم قفسهها را از وسط ارّه کرده و کُپه کردهای وسط کتابفروشی، یک کلمه حرف نخواهم زد ـ از خوششانسی به حرف من اعتماد دارد (بیشتر نگرانیام از سَرخوردن و افسردگی ادارهکننده کتابفروشی بود). از آن کتابها هم آوردیم، هر وقت هم فاکتور دادند، نَه نُهماهه و یکساله که رسم است، تقریباً بلافاصله تسویه کردیم. باز هم نچرخید.
پیرارسال دیدم فکرِ بِکری به نظرش رسیده. گفت: باید مناسبتهایی برگزار کنیم، مثل رونمایی، شعرخوانی، داستانخوانی، شب یلدا … (البته یواشکی و بیسروصدا که گیر ندن) گفتم: عمو، همان که قبلاً گفتم، هرچه صلاح میدانی بکن. داستانخوانی و شب یلدا را قاطی کرد و پشت ویترین با شابلُن و اِسپرِی، سی چهل تا انار نقاشی کردند و تو توییتر و اینستاگرام و این چیزایی که ازشان سر در نمیآورم اعلام کردند و چای و شیرینی و قهوه و … شب خوبی بود، آنقدر که خود من هم سر شوق آمدم و با سوءاستفاده از فرصت، چند شعر از آنهایی که ترجمه کرده بودم خواندم. اگر بعد از آن شب، شما کسی از آن پنجاه شصت نفری را که آمدند، دیدهاید من هم دیدهام. البته بیانصافی نباید کرد، آن شب چند جلدی کتاب فروختیم. اما همچنان از رونق خبری نبود.
چند ماه پیش که داشت حوصلهاش سر میرفت گفت: عمو بیشتر کتابفروشیها درآمدشان از محل فروش چیزهایی غیر از کتاب است. مردم همه چیز میخرند، برای همه چیز پول دارند، امّا برای کتاب ندارند (از نشر آگاه که از این چیزها نمیفروشد خبر داشتم، میدانستم سال قبل به زور حقوق کارمندهایش را داده بود. سی، چهل سالی هست که با مدیر مسئولش افتخار آشنایی دارم).
گفتم: عمو جان، همان که قبلاً گفتم، حرف مرد یکی است. گفت: باید یه مقدار «جینگولی مستون» بیاریم. پرسیدم: عمو «جینگولی مستون» چیه دیگه؟ (بهتر از من اصطلاحاتی را که جوانان به کار میبرند میشناسد.) گفت: چیزایی مثل ماگ، فِرفِره، شمع، جامدادی، دفترچههایی با جلدهای خوشگل از جنس موکت یا پارچه زیرشلواری، کیف نَمَدی، گوشواره، النگو و … نمیدانستم چه بگویم، بهخصوص که میدانستم خودش خیلی حرص میخورد، اما این را هم گفته بود که شاید این بهانهای بشود برای اینکه کتاب هم بخرند.
کتابهای میز وسط کتابفروشی منتقل شد به قفسهها و جایش را داد به همان چیزها که بالا گفتم. همین حالا آن چیزها جلوی چشمم است به اضافه چندتایی جغد و کبوتر سفالی و گچی که روی یکیشان نوشته «مرغ دلم باز پریدن گرفت» و دارد مرا نگاه میکند.
الآن توی کتابفروشی در سکوت و آرامش مطلق دارم این مطلب را مینویسم. حتی بیشتر از خانهام آرامش دارم. چهارمین سالی است که کتابفروشی را باز کردهایم، یعنی در دوران «پسا مداومت» هستیم.
و اما انگیزه نوشتن این یادداشت:
چند شب پیش نشسته بودم و کار میکردم. یک کارگر افغانی که تقریباً همه نوع مواد و مصالح ساختمان جز پارهآجر از سر و لباساش میبارید، لای در را باز کرد و پرسید: «حافظ دارید؟» خانم فروشنده گفت: بله. گفت: کوچیکش را هم دارید؟ گفت: داریم. گفت: میخوام خوشخط باشه. گفت: خوشخطش را هم داریم. وسط این گفتوگو هرچه اصرار میکردم بیاید داخل، میگفت لباسهایم کثیف است. چیزی نمانده بود به زور متوسل شوم. پرسید: چند است؟ فروشنده گفت: بیست و دو تومن یا همچی چیزی. گفت: ده تومنیاش را ندارید؟ دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم، تقریباً یقهاش را گرفتم و کشیدمش تو. گفتم: عزیزم، با تخفیف قیمتاش همان ده تومن است. البته بعداً به فروشنده گفتم: نمیدانم چرا همان ده تومن را هم گرفتم. خانم فروشنده گفت: کار درستی کردی. و من به یاد دوران دانشجوییام افتادم. مریض شده بودم، چند روزی بود تب داشتم. فکر میکنم بالای چهل درجه، واقعاً داشتم میمردم اما پول نداشتم. آن موقعها حق ویزیت بیست
تومن بود. به دکتر گفتم: لطفاً من را به اندازه ده تومن معاینه کن. میخواست نگیرد، به اصرار دادم، غرورم اجازه نمیداد.
نه شووینیست هستم، نه پشیزی برای خزعبلاتی مثل نژاد پرافتخار آریایی قائلم، نه تبلیغات شهرداری را برای اشاعه کتابخوانی جدّی میگیرم، اما همیشه از ایرانی بودنم خوشحال بودهام یا دستکم هیچوقت نبوده که احساس شرمساری کنم اما این بار واقعاً از ایرانی بودنم خجالت کشیدم.
آنها که گذارشان به سعادتآباد افتاده، میدانند که بساز بفروشها از برکت یک اقتصاد بیمار و مجوزهای بیحساب و کتاب شهرداری چه شلتاقی میکنند. حتی یک نفر بساز بفروش، آرشیتکت، تکنیسین، دلال و کارگر (حتی نه برای خرید) سری به این کتابفروشی نزدهاند. از ساکنین محل هم که خیلیشان ماشین چندصدمیلیونی سوار میشوند و قاعدتاً باید متعلق به دیگر گروهها و قشرهای اجتماعی باشند، آمار نگرفتهام اما با اطمینان میگویم بین نود و پنج تا نود و هشت درصدشان وارد کتابفروشی نشدهاند ـ میخواستم این را ننویسم، گفتم هممحلهایها آزرده میشوند. بعد به خودم گفتم نگران نباش، آنها چیزی نمیخوانند!
هدفمان از باز کردن کتابفروشی کسب درآمد نبوده، خواستهایم به خیال خودمان کار فرهنگی بکنیم. نمیدانم اگر قرار بود اجاره محل را هم بدهیم، ناچار از فروش چه چیزها یا ارائه چه خدماتی میشدیم. همهاش یاد آخرین صحنه فیلم «شاهلیر» در نسخه سیاه و سفیدی که کوزینسف کارگردانیاش کرده بود میافتم: «کجایم من؟»
کجاییم ما؟
آذر ۹۴
@boiereihan
نه شووینیست هستم، نه پشیزی برای خزعبلاتی مثل نژاد پرافتخار آریایی قائلم، نه تبلیغات شهرداری را برای اشاعه کتابخوانی جدّی میگیرم، اما همیشه از ایرانی بودنم خوشحال بودهام یا دستکم هیچوقت نبوده که احساس شرمساری کنم اما این بار واقعاً از ایرانی بودنم خجالت کشیدم.
آنها که گذارشان به سعادتآباد افتاده، میدانند که بساز بفروشها از برکت یک اقتصاد بیمار و مجوزهای بیحساب و کتاب شهرداری چه شلتاقی میکنند. حتی یک نفر بساز بفروش، آرشیتکت، تکنیسین، دلال و کارگر (حتی نه برای خرید) سری به این کتابفروشی نزدهاند. از ساکنین محل هم که خیلیشان ماشین چندصدمیلیونی سوار میشوند و قاعدتاً باید متعلق به دیگر گروهها و قشرهای اجتماعی باشند، آمار نگرفتهام اما با اطمینان میگویم بین نود و پنج تا نود و هشت درصدشان وارد کتابفروشی نشدهاند ـ میخواستم این را ننویسم، گفتم هممحلهایها آزرده میشوند. بعد به خودم گفتم نگران نباش، آنها چیزی نمیخوانند!
هدفمان از باز کردن کتابفروشی کسب درآمد نبوده، خواستهایم به خیال خودمان کار فرهنگی بکنیم. نمیدانم اگر قرار بود اجاره محل را هم بدهیم، ناچار از فروش چه چیزها یا ارائه چه خدماتی میشدیم. همهاش یاد آخرین صحنه فیلم «شاهلیر» در نسخه سیاه و سفیدی که کوزینسف کارگردانیاش کرده بود میافتم: «کجایم من؟»
کجاییم ما؟
آذر ۹۴
@boiereihan