ای‌لیا – Telegram
ای‌لیا
1.48K subscribers
765 photos
50 videos
36 files
59 links
دو خط چایی یک فنجان خاطره ...
و خاطره ای که دیگر نیست.
Download Telegram
من از این شعرا بلد نیستم، خلاصه میگم : هوا سرده! بغل نمیخوای؟
امان از آدمهایی
که هی نمی آیند ...

#ای_لیا
زن پرسید این تاکسی ها تا فلانجا میرن.؟ گفتم بله. نشستیم عقب. تلفتش زنگ خورد. یکی آنطرف خط در جایی منتظرش بود. به نفر پشت خط گفت یک لحظه گوشی و بعد از من پرسید : کی میرسیم؟ گفتم نهایتن پنج دقیقه دیگر. همینها را به نفر پشت خط گفت. آنطرف خط چیزی گفته شد که زن را به خنده انداخت. توی ماشین سرد بود. هوای سرد خیابان با ما آمده بود و چپیده بود توی پیکان. زن راحت نشسته بود. من هم راحت نشسته بودم. کاری به کار هم نداشتیم. دوباره گوشی اش زنگ خورد. اینبار صدای زنگ شبیه این گوشی های دکمه ای بود. زن از توی کیفش یک گوشی دیگر در آورد. صدای آنطرف گوشی واضح می آمد. مردی پرسید کجایی؟ زن جواب داد با نازی اومدم خرید! حس کردم سرش را چرخانده طرف من. مرد اما ول کن نبود و از زن میخواست گوشی را بدهد به نازی. زن گفت که نشسته است توی تاکسی و قطع کرد. مرد دوباره زنگ زده بود. اینبار لابد خشن تر. زن چیزی گفت و قطع کرد. زن پرسید آقا کی میرسیم. گفتم پانصدمتر دیگر مانده. رسیدیم. پیاده نشده آن یکی گوشی اش زنگ خورد. همان گوشی هوشمندش که بار اول زنگ خورده بود.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
خوانش یکی از نوشته های من توسط دوستی عزیز
دست کنی لای موهایت و تکانی به سرت بدهی، آبشاری از طلا بپاشد در میان سرخی غروب. آسمان نگاه کند تو را دلش تنگ شود برای باران ...
بوئیدن موهایت، لمس دانه دانه تارهایش. نفس های زندگی را در میان گیسوانت دیده ام آن زمان که کودکی هایم در میانشان تابی بسته بودند و خیالی هم نبود از روزگاری که زندگی فشارمان می داد.

موهایت
این خودش شعر است
حرف اضافه ای نمی خواهد.

ای لیا
برای دوست داشتن تو
همیشه وقت کم است
همیشه چیزی هست که نیست!

#ای_لیا
تعریف میکرد که برای طرح کاد( ما نظام قدیمی ها یک روز در هفته میرفتیم کار یاد بگیریم. بهش میگفتن طرح کاد) رفته بود درمانگاه. بهیار یادش داده بود که برای آمپول زدن باید یک ور باسن را چهار قسمت فرض کنی و آن گوشه بالایی به سمت بیرون را بزنی. یک روز مرد و زنی می آیند که آمپول بزنند. این ننه مرده فقط بوده. زن روی تخت دراز میکشد. مردی هم که با او آمده بود کنارش. تعریف میکرد اولین بارم بود میخواستم آمپول بزنم، نمیدانستم چکار کنم. خودکار برداشتم و روی باسن زن خطی کشیدم، هنوز خط دوم را نکشیده بودم که برسم به تقسیمات و بعد هم بخش چهارم بیرونی، مرد زده بود پس گردنم که روی کون زن من چه غلطی داری میکنی. پا گذاشته بودم به فرار.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
یک برنامه ساده ورزشی برای تناسب اندام :

1- سه ست سه تایی بارفیکس(البته اگر پنج تا کنید بهتر)
2- سه ست ده تایی شنای سویدی(البته پنج تا بهتر)
3- سه ست بیست تایی درازو نشست(البته پنج تا بهتر)
4- سه ست پانزده تایی اسکات(البته پنج تا بهتر)
5- طناب زدن به مدت ده دقیقه.

برنامه بالا را ترجیحن روزانه (البته اگر فشار وارد میکند یک روز در میان انجام دهید تا بدن عادت کند) و در فاصله های زمانی مختلف انجام دهید. روی کاغذ بنویسید یک جایی جلوی چشم بچسبانید. مثلن روی در یخچال. بینشان فاصله ام بیافتد مهم نیست. مثلن توی ده ساعت انجام دهید. بین روز پخشش کنید یا مثل خود من مثلن از ساعت شش به بعد توی خانه.
طناب هم نشد نشد ولی چهارتای اول را انجام دهید.
حالا اگر دویدن و یا دوچرخه را هم اضافه کنید که خوبترتر است.
از یک جایی باید شروع کرد. تناسب اندام لازم است. باور کنید توی شاد تر شدن روح و روان تاثیر دارد. حالا نمیگویم سنگین ورزش کنید که باعث آزاد شدن انواع و اقسام هورمونها خواهد شد و در شادابی روح و جسم تاثیر بیشتری دارد، همین ها را هم انجام بدهید خوب است. عادت کنیم به تحرک ... جای رژیم گرفتن با فعالیت بدنی کالری های اضافی را بسوزانید نه با عذاب دادن به روح و جسم.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
درباره ماجرای باز کردن بخیه چند نکته :

1- ما فقط روایت رو از زبون اینور شنیدیم. کسی از زبون اون پزشک و پرستار چیزی نشنیده. ممکنه روایت دیگه ای هم باشه.
2- هویت بچه و پدر و مادر معلوم نیست. بعد یک جا گفته شده که بیمارستان برای لاپوشانی جراحی پلاستیک کرده. بعد یه جا دیگه گفتن یه سری قبول کردن چونه بچه رو جراحی کنن.
3- این عمل باز کردن بخیه از روی زخم بچه اونقدر هولناکه که هرطور حساب کنی قابل انجام نیست.
4- اون بخیه باز شده به هیچ دردی نمیخورده.
5- تعداد بخیه ها دو تا یا سه تا بوده.
6- و اینکه به خاطر یک دستمال قیصریه رو آتیش نزنیم.

تو این فقره بیشترمون با موج همراه شدیم. کسی دنبال صحت و سقم ماجرا نرفت.

#ای_لیا
دختر کوتاهتر از پسر است. پسر هیکل درشتی دارد. زن دارد شالش را روی سرش جابجا میکند، از کنار من که رد میشوند میشنوم زن میگوید : آخه کدوم مردی به زنش میگه که منو آقا صدا کن. مرد خیلی جدی میگوید "من" و میزند زیر خنده. من هم چند قدم جلوتر خنده ام میگیرد.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
من آن آه توام
نشسته گوشه دلت
که گاه میرسم بین لبهایت ...

#ای_لیا
گفته بود آن زن را میبینی، آن زن حال مرا خوب میکند، آن زن نفس های بودن را در میان این همه "نبود" جا می آورد.

و آن زن لابد حال خوبی داشته با مرد که حال مرد را خوب میکند.

+ از میان همینطوری های روزانه
تنهایی یک زن را
چیزی پر نمیکند جز خاطره تنهایی هایش!

#ای_لیا
دیدن زن و شوهرایی که هنوز بعد ده بیست سال با هم دیگه شوخی میکنن و به هم تیکه میندازن و گاهی همدیگرو اسکل میکنن حس خوبی داره. تداوم گاهی در همین چیزهای ساده ست، در همین موارد دم دستی که فراموشمون میشه. دوست داشتن خیلی بگیر و ببند نداره، میشه ساده دوست داشت. ساده ...

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
متن از حمید سلیمی

در میهمانی بسیار شلوغ ، لابلای سلبریتی‌های سرگرم شکار و آدمهای معمولی مستی که یکدیگر را می‌رقصیدند و می‌نوشیدند و می‌لیسیدند و می‌بلعیدند ، من کناری ایستاده بودم خسته و بی حوصله ، و تمام جانم چشم شده بود و مانده بود روی رقص دلبرانه دخترک ظریف چشم سیاهی که آن وسط ، بین همه دستها با دستهای کوچک بوسیدنی خودش را بغل کرده بود و تنها می‌رقصید و بی صدا گریه می‌کرد . دخترک دلربای زیبایی که از ابتدای مهمانی دیده بودم به هیچ لبخندی جواب نمی‌دهد و اخمش تمام نمی‌شود .
یک ساعت بعد ، در حیاط خانه باغ سرد لواسان گپ که می‌زدیم ، برایم تعریف کرد که دل در گروی مهر مردی متاهل و میانسال دارد . مرد خوشبختی که کنار همسرش آرام است و اصلا نمی‌داند این عروسک نحیف به او دل باخته . با درد و بغض و نوازش کم کم برایم گفت که سالی دو سه بار در مهمانی‌های خانوادگی مرد را می‌بیند و به بهانه‌ای او را بغل می‌کند و با همین هم آغوشی چند ثانیه ای دلش گرم است تا دیدار بعدی . وقت رفتن گفتم داری اشتباه میکنی ، اما اشتباهت بسیار باشکوه است . نوک بینی مرا بوسید و گفت راستش چاره‌ای هم ندارم ، چشمم کسی جز یار را نمی‌بیند .
خیلی سال گذشته از آن مهمانی و آن دخترک . اما من هنوز به آن مرد متاهل بی خبر حسودی می‌کنم ، مردی که نبود اما دوست داشته می‌شد . و به آن دخترک حسودی می‌کنم ، دختری که نداشت اما عشق می‌ورزید . عشق انگار بعد از کشتن خودت و قوانین زندگیت و خواسته‌های دلت و خواهش تنت و نیاز روحت جان می‌گیرد .... تمام که می شوی ، عشق شروع می‌شود ....

#ای_لیا
گفت یکباره به خودت می آیی و میبینی عاشق شارون استون شده ای، در کنار دختر منور خانم که قبل از شارون استون عاشقش شده بودی، همه اینها را میگذاری کنار معلم سوم دبستانت که عاشق بوده ای قبلتر. البته قبلتر از همه عاشق مادر نصرتی شده بودی همان سال اول دبستان که رفته بودی خانه شان تا مشق بنویسید مثلن.
بله آدم یکباره به خودش می آید میبیند چقدر معشوق دارد، خب سخت میشود مدیریت کردن این همه معشوق را، یکباره بی خیال همه شان میشوی، بزرگتر میشوی لابد!

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه