Forwarded from محمدعلی محمدپور
بعضی فقط همین هایی که نماز جمعه می روند و راهپیمایی شرکت می کنند را مردم می دانند،
از آن طرف بعضی فقط کسانی که در امثال توییتر و فیسبوک، مبارزات هشتگی می کنند را مردم می دانند،
در واقع، هر کدام نمی خواهند دیگری را ببینند،
به نظرم روزی که این دو گروه یکدیگر را بپذیرند و نفی نکنند، قطعا بسیاری از مشکلات قابل رفع خواهد بود.
از آن طرف بعضی فقط کسانی که در امثال توییتر و فیسبوک، مبارزات هشتگی می کنند را مردم می دانند،
در واقع، هر کدام نمی خواهند دیگری را ببینند،
به نظرم روزی که این دو گروه یکدیگر را بپذیرند و نفی نکنند، قطعا بسیاری از مشکلات قابل رفع خواهد بود.
Forwarded from کافی کتاب
باید یک بار به خاطر همه چیز گریه کرد . آن قدر که اشک ها خشک شوند ، باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی را ورق زد . به چیز دیگری فکر کرد . باید پاها را حرکت داد و همه چیز را از نو شروع کرد.
من او را دوست داشتم - آنا گاوالدا
#برشی_از_یک_کتاب
#کافی_کتاب
@kafiketab
من او را دوست داشتم - آنا گاوالدا
#برشی_از_یک_کتاب
#کافی_کتاب
@kafiketab
Forwarded from آموزشکده توانا
زادروز غزاله علیزاده، داستاننویس
غزاله علیزاده در «خانهی ادریسیها»
goo.gl/OjgiO4
در یک روز جمعه ۲۱ ادردیبهشت ۱۳۷۵، تعدادی از ساکنان محلهای در جنگل اطراف شهر رامسر در شمال ایران و در روستای «جواهرده» جسدی را یافتند که از درختی حلقآویز شده بود. او کسی نبود جز «غزاله علیزاده» نویسندهی ایرانی و صاحب رمان مشهور دو جلدی «خانه ادریسیها».
غزاله علیزاده ۲۷ بهمنماه ۱۳۲۷ در مشهد زاده شد. مادر غزاله، منیرالسادات سیدی زنی شاعر و نویسنده بود. او لیسانس علوم سیاسی خود را از دانشگاه تهران گرفت و پس از آن به فرانسه سفر کرد و در دانشگاه سوربن ِ شهر پاریس در رشتههای فلسفه و سینما درس خواند.البته او در ابتدا برای تحصیل در رشتهی حقوق که رشتهی مورد علاقهی مادر بود راهی فرانسه شده بود اما با تلاش فراون رشتهاش را به فلسفه تغییر داد. او قصد داشت پایاننامهاش را در مورد مولانا، شاعر و عارف سرشناس ایرانی بنویسد، اما مرگ ناگهانی پدر مانع این کار شد.
فعالیت ادبی غزاله علیزاده در دههی ۱۳۴۰ و در شهر زادگاهش با چاپ داستان شروع شد. اولین مجموعه داستانی علیزاده «سفر ناگذشتنی» نام داشت که در سال ۱۳۵۶انتشار یافت. غزاله علیزاده دو بار ازدواج کرد؛ بار اول با «بیژن الهی» که از این ازدواح دختری به نام «سلما» مانده است. غزاله از دو دختر بیسرپرست نیز نگهداری میکرد. علیزاده پس از جدایی از الهی در سال ۱۳۵۴ با محمدرضا نظامشهیدی ازدواج کرد. سلما الهی دختر غزاله و بیژن، از شاگردان موسیقی ِ خوانندهی ایرانی، پری زنگنه بود.
غزاله علیزاده در مورد خود و زندگیاش در گفتوگویی با مجلهی ادبی «گردون»، شماره ۵۱، مهرماه ۱۳۷۴ اینچنین میگوید:
«دوازده، سيزده ساله بودم، دنيا را نمیشناختم. کی دنيا را میشناسد؟ اين تودهی بیشکل مدام در حال تغيير را که دور خودش میپيچد و از يک تاريکی میرود به طرف تاريکی ديگر. در اين فاصله، ما بيش و کم رؤيا میبافيم، فکر میکنيم میشود سرشت انسان را عوض کرد، آن مايهی حيرتانگيز از حيوانيت در خود و ديگران را. ما نسلی بوديم آرمانخواه. به رستگاری اعتقاد داشتيم. هيچ تأسفی ندارم. از نگاه خالی نوجوانان فارغ از کابوس و رؤيا، حيرت میکنم. تا اين درجه وابستگی به ماديت، اگر هم نشانهی عقل معيشت باشد، باز حاکي از زوال است. ما واژههای مقدس داشتيم: آزادی، وطن، عدالت، فرهنگ، زيبايی و تجلی. تکان هر برگ بر شاخه، معنای نهفتهای داشت…
اغلب دراز میکشيدم روی چمن مرطوب و خيره میشدم به آسمان. پارههای ابر گذر میکردند، اشتياق و حيرت نوجوانی بیقرار میدميدم به آسمان. در گلخانه مینشستم، بیوقفه کتاب میخواندم، نويسندگان و شاعران بزرگ را تا حد تقديس میستودم. از جهان روزمرگی، تقديس گريخته است و اين بحران جنبهی بومی ندارد. پشت مرزها هم تقديس و آرمانگرایی به انسان پشت کرده و شهرت فصلی، جنسيت و پول گريزنده، اقيانوسهای عظيم را در حد حوضچههایی تنگ فروکاسته است.»
آنچه نام غزاله علیزاده را به عنوان نویسندهای صاحبسبْک و معتبر در قصهنویسی ایران به ثبت رساند انتشار رمان دو جلدی ِ «خانه ادریسیها» در سال ۱۳۷۰ بود. البته آثار دیگر علیزاده همچون «چهار راه»، «دو منظره»، «تالارها» و «شبهای تهران» همه نشانهای از تسلط نویسندهای در حیطهی کار خود است. علیزاده در همهی آثارش آرمانگرایی ایدهآلیست با دغدغههای فمینیستی است.
بیشتر بخوانید:
https://goo.gl/TxY8D2
https://telegram.me/joinchat/B5XELjvByQFyPHYQMdMTiQ
غزاله علیزاده در «خانهی ادریسیها»
goo.gl/OjgiO4
در یک روز جمعه ۲۱ ادردیبهشت ۱۳۷۵، تعدادی از ساکنان محلهای در جنگل اطراف شهر رامسر در شمال ایران و در روستای «جواهرده» جسدی را یافتند که از درختی حلقآویز شده بود. او کسی نبود جز «غزاله علیزاده» نویسندهی ایرانی و صاحب رمان مشهور دو جلدی «خانه ادریسیها».
غزاله علیزاده ۲۷ بهمنماه ۱۳۲۷ در مشهد زاده شد. مادر غزاله، منیرالسادات سیدی زنی شاعر و نویسنده بود. او لیسانس علوم سیاسی خود را از دانشگاه تهران گرفت و پس از آن به فرانسه سفر کرد و در دانشگاه سوربن ِ شهر پاریس در رشتههای فلسفه و سینما درس خواند.البته او در ابتدا برای تحصیل در رشتهی حقوق که رشتهی مورد علاقهی مادر بود راهی فرانسه شده بود اما با تلاش فراون رشتهاش را به فلسفه تغییر داد. او قصد داشت پایاننامهاش را در مورد مولانا، شاعر و عارف سرشناس ایرانی بنویسد، اما مرگ ناگهانی پدر مانع این کار شد.
فعالیت ادبی غزاله علیزاده در دههی ۱۳۴۰ و در شهر زادگاهش با چاپ داستان شروع شد. اولین مجموعه داستانی علیزاده «سفر ناگذشتنی» نام داشت که در سال ۱۳۵۶انتشار یافت. غزاله علیزاده دو بار ازدواج کرد؛ بار اول با «بیژن الهی» که از این ازدواح دختری به نام «سلما» مانده است. غزاله از دو دختر بیسرپرست نیز نگهداری میکرد. علیزاده پس از جدایی از الهی در سال ۱۳۵۴ با محمدرضا نظامشهیدی ازدواج کرد. سلما الهی دختر غزاله و بیژن، از شاگردان موسیقی ِ خوانندهی ایرانی، پری زنگنه بود.
غزاله علیزاده در مورد خود و زندگیاش در گفتوگویی با مجلهی ادبی «گردون»، شماره ۵۱، مهرماه ۱۳۷۴ اینچنین میگوید:
«دوازده، سيزده ساله بودم، دنيا را نمیشناختم. کی دنيا را میشناسد؟ اين تودهی بیشکل مدام در حال تغيير را که دور خودش میپيچد و از يک تاريکی میرود به طرف تاريکی ديگر. در اين فاصله، ما بيش و کم رؤيا میبافيم، فکر میکنيم میشود سرشت انسان را عوض کرد، آن مايهی حيرتانگيز از حيوانيت در خود و ديگران را. ما نسلی بوديم آرمانخواه. به رستگاری اعتقاد داشتيم. هيچ تأسفی ندارم. از نگاه خالی نوجوانان فارغ از کابوس و رؤيا، حيرت میکنم. تا اين درجه وابستگی به ماديت، اگر هم نشانهی عقل معيشت باشد، باز حاکي از زوال است. ما واژههای مقدس داشتيم: آزادی، وطن، عدالت، فرهنگ، زيبايی و تجلی. تکان هر برگ بر شاخه، معنای نهفتهای داشت…
اغلب دراز میکشيدم روی چمن مرطوب و خيره میشدم به آسمان. پارههای ابر گذر میکردند، اشتياق و حيرت نوجوانی بیقرار میدميدم به آسمان. در گلخانه مینشستم، بیوقفه کتاب میخواندم، نويسندگان و شاعران بزرگ را تا حد تقديس میستودم. از جهان روزمرگی، تقديس گريخته است و اين بحران جنبهی بومی ندارد. پشت مرزها هم تقديس و آرمانگرایی به انسان پشت کرده و شهرت فصلی، جنسيت و پول گريزنده، اقيانوسهای عظيم را در حد حوضچههایی تنگ فروکاسته است.»
آنچه نام غزاله علیزاده را به عنوان نویسندهای صاحبسبْک و معتبر در قصهنویسی ایران به ثبت رساند انتشار رمان دو جلدی ِ «خانه ادریسیها» در سال ۱۳۷۰ بود. البته آثار دیگر علیزاده همچون «چهار راه»، «دو منظره»، «تالارها» و «شبهای تهران» همه نشانهای از تسلط نویسندهای در حیطهی کار خود است. علیزاده در همهی آثارش آرمانگرایی ایدهآلیست با دغدغههای فمینیستی است.
بیشتر بخوانید:
https://goo.gl/TxY8D2
https://telegram.me/joinchat/B5XELjvByQFyPHYQMdMTiQ
Instagram
توانا: آموزشكده جامعه مدنى
. زادروز غزاله علیزاده، داستاننویس #غزاله_علیزاده در «خانهی ادریسیها» در یک روز جمعه ۲۱ ادردیبهشت ۱۳۷۵، تعدادی از ساکنان محلهای در جنگل اطراف شهر رامسر در شمال ایران و در روستای «جواهرده» جسدی را یافتند که از درختی حلقآویز شده بود. او کسی نبود جز «غزاله…
میگفت : در دانشگاه پسری بود که شبیه دختری بود که دوستش داشتم! زمانی که دختر نبود سعی میکردم پسر را پیدا کنم و نگاهش کنم!!
کم کم داشتم عاشق پسر میشدم!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
کم کم داشتم عاشق پسر میشدم!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
در آغوش تو
زندگی دوباره خلق میشود
در میان بازوهایت
مردی دوباره مرد میشود!
موهایت
که می ریزد روی شانه هایت
دستهایم
که باز میکند سینه بند بی تابت
بوسه هایم جاری بر تن گداخته ات
غرق میشوم کم کم
در میان نفس هایت.
خاکستر میشوم
در آتش منحنی تنت،
دوباره خلقم کن
دوباره تازه تر از خویش
دوباره در وجودت مَردم کن ...
#ای_لیا
@boiereihan
تهران هشتم آبان ماه 86
زندگی دوباره خلق میشود
در میان بازوهایت
مردی دوباره مرد میشود!
موهایت
که می ریزد روی شانه هایت
دستهایم
که باز میکند سینه بند بی تابت
بوسه هایم جاری بر تن گداخته ات
غرق میشوم کم کم
در میان نفس هایت.
خاکستر میشوم
در آتش منحنی تنت،
دوباره خلقم کن
دوباره تازه تر از خویش
دوباره در وجودت مَردم کن ...
#ای_لیا
@boiereihan
تهران هشتم آبان ماه 86
گاه فقط میخواهی کسی باشد بنشیند نگاهت کند, حرف بزنی بشنود و نرم دستهایش را بکشد روی دستهایت,احساسی از درونت جریان پیدا کند و بالا بیاید و برسد به سرانگشتان دستهایش ... گاه فقط میخواهی کسی باشد!
همین ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
همین ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
دوست داشتن چیز عجیبی نیست، دوست داشتن گرم شدن قلب است، وقتی نامش را میشنوی، وقتی احساسش در میان تاروپود زمان، لابلای خاطراتت جریان می یابد.
دوست داشتن سخت نیست ...
#ای_لیا
@boiereihan
دوست داشتن سخت نیست ...
#ای_لیا
@boiereihan
Forwarded from ایلیا
دوست کیست؟
شخص عجیبی نیست، با دیدنش حالت خوب میشود، حتی اگر سالها ندیده باشی اش، با خنده اش، دلت میخندد حتی اگر فقط خنده اش را از پس عکس دیده باشی. دوستی با هزاران سال معاشرت ممکن است رخ ندهد و گاهی فقط با یک رودرروئی و مرور خاطرات خودش را تحمیل میکند.
قرار نیست کار خاصی کرده باشد، میتواند در همین فضای مجازی باشد و حالت را خوب کند. دوستی یعنی احساست خوب شود وقتی احساس کنی هنوز احساسش در رگ های زمان جاریست.
باشیم که بودنمان برای برخی همین حس را دارد، حس "دوست" بودن.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
شخص عجیبی نیست، با دیدنش حالت خوب میشود، حتی اگر سالها ندیده باشی اش، با خنده اش، دلت میخندد حتی اگر فقط خنده اش را از پس عکس دیده باشی. دوستی با هزاران سال معاشرت ممکن است رخ ندهد و گاهی فقط با یک رودرروئی و مرور خاطرات خودش را تحمیل میکند.
قرار نیست کار خاصی کرده باشد، میتواند در همین فضای مجازی باشد و حالت را خوب کند. دوستی یعنی احساست خوب شود وقتی احساس کنی هنوز احساسش در رگ های زمان جاریست.
باشیم که بودنمان برای برخی همین حس را دارد، حس "دوست" بودن.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from ایلیا
چشمهای زن میخندد، نسیم سبکی لابلای موهای از زیر شال بیرون زده زن تاب میخورد، زن چیزی میگوید، مرد دست میکند موهای آویزان از زیر شال را جمع میکند پشت لاله گوش زن، طعم خاطره ای میدود توی چشمهای زن. طعم لبهای زن عوض میشود ...
+داستانک
#ای_لیا
@boiereihan
+داستانک
#ای_لیا
@boiereihan
Forwarded from کافی کتاب
داستانک ( داستان زیر واقعی نیست)
يک شب نصرت رحماني وارد کافه نادري شد و به اخوان ثالث گفت : من همين حالا سي تومن پول احتياج دارم . اخوان جواب داد : من پولم کجا بود ؟ برو خدا روزي ات را جاي ديگري حواله کند.
نصرت رحماني رفت و بعد از مدتي بر گشت و بيست تومان پول و يکخودکار به اخوان داد . اخوان گفت اين پول چيه ؟ تو که پول نداشتي . نصرت رحماني گفت : از دم در ؛ پالتوي تو رو ورداشتم بردم پنجاه تومن فروختم . چون بيش از سي تومن لازم نداشتم ؛ بگير ؛ اين بيست تومن هم بقيه پولت ! ضمنا، اين خودکار هم توي پالتوت بود.
#کافی_کتاب
@kafiketab
يک شب نصرت رحماني وارد کافه نادري شد و به اخوان ثالث گفت : من همين حالا سي تومن پول احتياج دارم . اخوان جواب داد : من پولم کجا بود ؟ برو خدا روزي ات را جاي ديگري حواله کند.
نصرت رحماني رفت و بعد از مدتي بر گشت و بيست تومان پول و يکخودکار به اخوان داد . اخوان گفت اين پول چيه ؟ تو که پول نداشتي . نصرت رحماني گفت : از دم در ؛ پالتوي تو رو ورداشتم بردم پنجاه تومن فروختم . چون بيش از سي تومن لازم نداشتم ؛ بگير ؛ اين بيست تومن هم بقيه پولت ! ضمنا، اين خودکار هم توي پالتوت بود.
#کافی_کتاب
@kafiketab
خاطرات من
یک کودک بی دست و پاست
که گاهی می نشیند روی آب
گاهی سنگ می زند شیشه ی همسایه را
یا می دود روی گیسوان باد
یا می نشیند در خواب ستاره ها
خاطرات من
شالیزار سبزی ست
که زنی در میانش
دست گِلی می کشد به صورت
خسته می شود خستگی
می خندد رو به آسمان
زیبا می شود آسمان
شالی زار غنج می زند دلش
عاشق زن شالیکار است انگار.
خاطرات من دریاست
که می کشد دست بر صورت ساحل
کودکی پی مرغابیس
مرغابی پی آزادی
آزادی پی درنگی
تا بخوابد روی خاطرات کودکی تنها
بازی ناکرده پی مردی رفته بود.
خاطرات من زنی تنهاست
زنی در انتهای دریا
نشسته است روی خط افق
آسمان را گرفته است در آغوش
و گاهی خورشید را می رساند به دل دریا.
خاطرات من کودکی های ناکرده است
چیدن تمشکی که گس بود
خوردن یک کونوس* نارس
دویدن لابلای دست های باد خورده جنگل
تیرو کمانی که تیرش تا خدا می رفت
خاطرات من زود پیر شدند
زود دور شدند
زود زود زود ...
ای لیا
رشت - پائیز 1380
* همان ازگیل است.
#ای_لیا
@boiereihan
یک کودک بی دست و پاست
که گاهی می نشیند روی آب
گاهی سنگ می زند شیشه ی همسایه را
یا می دود روی گیسوان باد
یا می نشیند در خواب ستاره ها
خاطرات من
شالیزار سبزی ست
که زنی در میانش
دست گِلی می کشد به صورت
خسته می شود خستگی
می خندد رو به آسمان
زیبا می شود آسمان
شالی زار غنج می زند دلش
عاشق زن شالیکار است انگار.
خاطرات من دریاست
که می کشد دست بر صورت ساحل
کودکی پی مرغابیس
مرغابی پی آزادی
آزادی پی درنگی
تا بخوابد روی خاطرات کودکی تنها
بازی ناکرده پی مردی رفته بود.
خاطرات من زنی تنهاست
زنی در انتهای دریا
نشسته است روی خط افق
آسمان را گرفته است در آغوش
و گاهی خورشید را می رساند به دل دریا.
خاطرات من کودکی های ناکرده است
چیدن تمشکی که گس بود
خوردن یک کونوس* نارس
دویدن لابلای دست های باد خورده جنگل
تیرو کمانی که تیرش تا خدا می رفت
خاطرات من زود پیر شدند
زود دور شدند
زود زود زود ...
ای لیا
رشت - پائیز 1380
* همان ازگیل است.
#ای_لیا
@boiereihan
Forwarded from Khabgard | خوابگرد
مرد صفحه اول دفتر را باز میکند و مینویسد :
در زندگی لحظاتی هست که هیچ غلطی نمیتوان کرد، دراز میکشی روی کاناپه، خیره میشوی به سقف. جایی که زنی دارد موهایش را در جهان موازی شانه میکند!
+ داستانک
#ای_لیا
@boiereihan
در زندگی لحظاتی هست که هیچ غلطی نمیتوان کرد، دراز میکشی روی کاناپه، خیره میشوی به سقف. جایی که زنی دارد موهایش را در جهان موازی شانه میکند!
+ داستانک
#ای_لیا
@boiereihan
دوست داشتن ،
طعم دارد
بو دارد
می شود لمسش کرد.
و همه اینها زمانی ست
که تو دیگر نیستی.
#ای_لیا
@boiereihan
طعم دارد
بو دارد
می شود لمسش کرد.
و همه اینها زمانی ست
که تو دیگر نیستی.
#ای_لیا
@boiereihan
Forwarded from کافی کتاب
چه غریبانه تو با یاد وطن می نالی
من چه گویم که غریب است دلم در وطنم
هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه)
+ ششم اسفند زادروز هوشنگ ابتهاج
#کافی_کتاب
#شعر
@kafiketab
من چه گویم که غریب است دلم در وطنم
هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه)
+ ششم اسفند زادروز هوشنگ ابتهاج
#کافی_کتاب
#شعر
@kafiketab
مرد تکیه داده است به صندلی و دستهایش را توی سینه جمع کرده است. خودکار روی کاغذها از نفس افتاده است. زن از روی میز بلند میشود و سیگار را از دست مرد میگیرد . میرود به سمت پنجره و تکیه میدهد به کناره دیوار، دست چپ را میگذارد زیر پستانهایش و آرنج دست راست را می گذارد روی دست چپ.
زن لباس به تن ندارد، موهای بلندش ریخته اند روی شانه هایش، مرد به زن نگاه میکند، یک عریانی ناب. لبخندی میزند. به زن میگوید : "اونجا وای نستو،بیا پیش من"
زن پک آخر را میزند و سیگار را از پنجره پرت میکند بیرون. به سمت مرد میدود، میپرد درون کاغذها. مرد روی کاغذها خم میشود و می نویسد :
" زن از روی میز بلند میشود و سیگار را از دست مرد میگیرد. میرود به سمت پنجره و تکیه میدهد به کناره دیوار، دست چپ را میگذارد زیر پستانهایش و آرنج دست راست را می گذارد روی دست چپ.
زن لباس به تن ندارد، موهای بلندش ریخته اند روی شانه اش ..."
+ داستانک
#ای_لیا
@boiereihan
زن لباس به تن ندارد، موهای بلندش ریخته اند روی شانه هایش، مرد به زن نگاه میکند، یک عریانی ناب. لبخندی میزند. به زن میگوید : "اونجا وای نستو،بیا پیش من"
زن پک آخر را میزند و سیگار را از پنجره پرت میکند بیرون. به سمت مرد میدود، میپرد درون کاغذها. مرد روی کاغذها خم میشود و می نویسد :
" زن از روی میز بلند میشود و سیگار را از دست مرد میگیرد. میرود به سمت پنجره و تکیه میدهد به کناره دیوار، دست چپ را میگذارد زیر پستانهایش و آرنج دست راست را می گذارد روی دست چپ.
زن لباس به تن ندارد، موهای بلندش ریخته اند روی شانه اش ..."
+ داستانک
#ای_لیا
@boiereihan