ای‌لیا – Telegram
ای‌لیا
1.49K subscribers
765 photos
50 videos
36 files
59 links
دو خط چایی یک فنجان خاطره ...
و خاطره ای که دیگر نیست.
Download Telegram
در آغوش تو
زندگی دوباره خلق میشود
در میان بازوهایت
مردی دوباره مرد میشود!
موهایت
که می ریزد روی شانه هایت
دستهایم
که باز میکند سینه بند بی تابت
بوسه هایم جاری بر تن گداخته ات
غرق میشوم کم کم
در میان نفس هایت.

خاکستر میشوم
در آتش منحنی تنت،
دوباره خلقم کن
دوباره تازه تر از خویش
دوباره در وجودت مَردم کن ...

#ای_لیا
@boiereihan
تهران هشتم آبان ماه 86
گاه فقط میخواهی کسی باشد بنشیند نگاهت کند, حرف بزنی بشنود و نرم دستهایش را بکشد روی دستهایت,احساسی از درونت جریان پیدا کند و بالا بیاید و برسد به سرانگشتان دستهایش ... گاه فقط میخواهی کسی باشد!
همین ...

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
دوست داشتن چیز عجیبی نیست، دوست داشتن گرم شدن قلب است، وقتی نامش را میشنوی، وقتی احساسش در میان تاروپود زمان، لابلای خاطراتت جریان می یابد.
دوست داشتن سخت نیست ...

#ای_لیا
@boiereihan
Forwarded from ای‌لیا
دوست کیست؟
شخص عجیبی نیست، با دیدنش حالت خوب میشود، حتی اگر سالها ندیده باشی اش، با خنده اش، دلت میخندد حتی اگر فقط خنده اش را از پس عکس دیده باشی. دوستی با هزاران سال معاشرت ممکن است رخ ندهد و گاهی فقط با یک رودرروئی و مرور خاطرات خودش را تحمیل میکند.

قرار نیست کار خاصی کرده باشد، میتواند در همین فضای مجازی باشد و حالت را خوب کند. دوستی یعنی احساست خوب شود وقتی احساس کنی هنوز احساسش در رگ های زمان جاریست.
باشیم که بودنمان برای برخی همین حس را دارد، حس "دوست" بودن.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from ای‌لیا
چشمهای زن میخندد، نسیم سبکی لابلای موهای از زیر شال بیرون زده زن تاب میخورد، زن چیزی میگوید، مرد دست میکند موهای آویزان از زیر شال را جمع میکند پشت لاله گوش زن، طعم خاطره ای میدود توی چشمهای زن. طعم لبهای زن عوض میشود ...

+داستانک
#ای_لیا
@boiereihan
Forwarded from کافی کتاب
داستانک ( داستان زیر واقعی نیست)

يک شب نصرت رحماني وارد کافه نادري شد و به اخوان ثالث گفت : من همين حالا سي تومن پول احتياج دارم . اخوان جواب داد : من پولم کجا بود ؟ برو خدا روزي ات را جاي ديگري حواله کند.
نصرت رحماني رفت و بعد از مدتي بر گشت و بيست تومان پول و يکخودکار به اخوان داد . اخوان گفت اين پول چيه ؟ تو که پول نداشتي . نصرت رحماني گفت : از دم در ؛ پالتوي تو رو ورداشتم بردم پنجاه تومن فروختم . چون بيش از سي تومن لازم نداشتم ؛ بگير ؛ اين بيست تومن هم بقيه پولت ! ضمنا، اين خودکار هم توي پالتوت بود.

#کافی_کتاب
@kafiketab
خاطرات من
یک کودک بی دست و پاست
که گاهی می نشیند روی آب
گاهی سنگ می زند شیشه ی همسایه را
یا می دود روی گیسوان باد
یا می نشیند در خواب ستاره ها

خاطرات من
شالیزار سبزی ست
که زنی در میانش
دست گِلی می کشد به صورت
خسته می شود خستگی
می خندد رو به آسمان
زیبا می شود آسمان
شالی زار غنج می زند دلش
عاشق زن شالیکار است انگار.

خاطرات من دریاست
که می کشد دست بر صورت ساحل
کودکی پی مرغابیس
مرغابی پی آزادی
آزادی پی درنگی
تا بخوابد روی خاطرات کودکی تنها
بازی ناکرده پی مردی رفته بود.

خاطرات من زنی تنهاست
زنی در انتهای دریا
نشسته است روی خط افق
آسمان را گرفته است در آغوش
و گاهی خورشید را می رساند به دل دریا.

خاطرات من کودکی های ناکرده است
چیدن تمشکی که گس بود
خوردن یک کونوس* نارس
دویدن لابلای دست های باد خورده جنگل
تیرو کمانی که تیرش تا خدا می رفت

خاطرات من زود پیر شدند
زود دور شدند
زود زود زود ...

ای لیا
رشت - پائیز 1380

* همان ازگیل است.
#ای_لیا
@boiereihan
اگر اهل کتاب و حمایت از کودکان کار، هر دو، هستید، خیریه‌ی اسفندگان کتاب را فراموش نکنید. 👆

@KhabGard
مرد صفحه اول دفتر را باز میکند و مینویسد :
در زندگی لحظاتی هست که هیچ غلطی نمیتوان کرد، دراز میکشی روی کاناپه، خیره میشوی به سقف. جایی که زنی دارد موهایش را در جهان موازی شانه میکند!

+ داستانک
#ای_لیا
@boiereihan
چرا باید زیاد عمر کنیم وقتی حالمون خوب نیست.

فیلم سیانور
#فیلم_دیالوگ
@boiereihan
دوست داشتن ،
طعم دارد
بو دارد
می شود لمسش کرد.

و همه اینها زمانی ست
که تو دیگر نیستی.

#ای_لیا
@boiereihan
Forwarded from کافی کتاب
چه غریبانه تو با یاد وطن می نالی
من چه گویم که غریب است دلم در وطنم

هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه)

+ ششم اسفند زادروز هوشنگ ابتهاج
#کافی_کتاب
#شعر
@kafiketab
مرد تکیه داده است به صندلی و دستهایش را توی سینه جمع کرده است. خودکار روی کاغذها از نفس افتاده است. زن از روی میز بلند میشود و سیگار را از دست مرد میگیرد . میرود به سمت پنجره و تکیه میدهد به کناره دیوار، دست چپ را میگذارد زیر پستانهایش و آرنج دست راست را می گذارد روی دست چپ.
زن لباس به تن ندارد، موهای بلندش ریخته اند روی شانه هایش، مرد به زن نگاه میکند، یک عریانی ناب. لبخندی میزند. به زن میگوید : "اونجا وای نستو،بیا پیش من"
زن پک آخر را میزند و سیگار را از پنجره پرت میکند بیرون. به سمت مرد میدود، میپرد درون کاغذها. مرد روی کاغذها خم میشود و می نویسد :

" زن از روی میز بلند میشود و سیگار را از دست مرد میگیرد. میرود به سمت پنجره و تکیه میدهد به کناره دیوار، دست چپ را میگذارد زیر پستانهایش و آرنج دست راست را می گذارد روی دست چپ.
زن لباس به تن ندارد، موهای بلندش ریخته اند روی شانه اش ..."

+ داستانک
#ای_لیا
@boiereihan
از تمام جهانتان
فقط
یک بوسه را میخواهم
و آغوشی تنگ
که بفشارد دردهای نبودن را.

#ای_لیا
@boiereihan
در تقدیر من
تو جان داده ای
و من مرده ام

#ای_لیا
@boiereihan
رها میکنیم اندوه چسبیده بر دل را
خستگی هرچند می ماند
یک جائی خودش را پرت میکند توی آغوش تنهائی

#ای_لیا
@boiereihan
متن از سپینود ناجیان

از دو دسته آدم حذر می‌کنم همیشه. اول زنان و دخترانی که با درد و آه و ناله مردهاشان را کنترل می‌کنند. گریه و درد ماهانه سلاح‌شان است و مدام آویزان مردشان هستند و طبعا آن مرد فکر می‌کند دارد کار تکیه‌گاه را انجام می‌دهد غافل از این‌که تکیه‌گاه یعنی چیز دیگر و جای دیگر.
و امان از دومی که مردان دون‌ژوان‌طور که البته خودشان فکر می‌کنند دون‌ژوان هستند یا کازانووا. بیشتر هم مردان سن و سال‌دار در این رده می‌گنجند. آن‌ها که فکر می‌کنند هزاران کشته و شهید میان دختران و زنان دارند و یک تنه می‌توانند با هفده نفر دوست باشند و خب نگاه اروتیکی هم پشت قضیه دارند که اتفاقا نشان از ضعف‌شان دارد یا دست‌کم اعتماد به نفس کاذب‌شان. از نشانه‌های این دسته شوخی‌های جنسی مشمئزکننده‌شان است در جمع هم‌جنسان‌شان.

@boiereihan
مردها کلن خواب نمیبینند!
آنقدر که زندگی فرصتشان نمیدهد ...

#ای_لیا
@boiereihan