Forwarded from ایلیا
چشمهای زن میخندد، نسیم سبکی لابلای موهای از زیر شال بیرون زده زن تاب میخورد، زن چیزی میگوید، مرد دست میکند موهای آویزان از زیر شال را جمع میکند پشت لاله گوش زن، طعم خاطره ای میدود توی چشمهای زن. طعم لبهای زن عوض میشود ...
+داستانک
#ای_لیا
@boiereihan
+داستانک
#ای_لیا
@boiereihan
Forwarded from کافی کتاب
داستانک ( داستان زیر واقعی نیست)
يک شب نصرت رحماني وارد کافه نادري شد و به اخوان ثالث گفت : من همين حالا سي تومن پول احتياج دارم . اخوان جواب داد : من پولم کجا بود ؟ برو خدا روزي ات را جاي ديگري حواله کند.
نصرت رحماني رفت و بعد از مدتي بر گشت و بيست تومان پول و يکخودکار به اخوان داد . اخوان گفت اين پول چيه ؟ تو که پول نداشتي . نصرت رحماني گفت : از دم در ؛ پالتوي تو رو ورداشتم بردم پنجاه تومن فروختم . چون بيش از سي تومن لازم نداشتم ؛ بگير ؛ اين بيست تومن هم بقيه پولت ! ضمنا، اين خودکار هم توي پالتوت بود.
#کافی_کتاب
@kafiketab
يک شب نصرت رحماني وارد کافه نادري شد و به اخوان ثالث گفت : من همين حالا سي تومن پول احتياج دارم . اخوان جواب داد : من پولم کجا بود ؟ برو خدا روزي ات را جاي ديگري حواله کند.
نصرت رحماني رفت و بعد از مدتي بر گشت و بيست تومان پول و يکخودکار به اخوان داد . اخوان گفت اين پول چيه ؟ تو که پول نداشتي . نصرت رحماني گفت : از دم در ؛ پالتوي تو رو ورداشتم بردم پنجاه تومن فروختم . چون بيش از سي تومن لازم نداشتم ؛ بگير ؛ اين بيست تومن هم بقيه پولت ! ضمنا، اين خودکار هم توي پالتوت بود.
#کافی_کتاب
@kafiketab
خاطرات من
یک کودک بی دست و پاست
که گاهی می نشیند روی آب
گاهی سنگ می زند شیشه ی همسایه را
یا می دود روی گیسوان باد
یا می نشیند در خواب ستاره ها
خاطرات من
شالیزار سبزی ست
که زنی در میانش
دست گِلی می کشد به صورت
خسته می شود خستگی
می خندد رو به آسمان
زیبا می شود آسمان
شالی زار غنج می زند دلش
عاشق زن شالیکار است انگار.
خاطرات من دریاست
که می کشد دست بر صورت ساحل
کودکی پی مرغابیس
مرغابی پی آزادی
آزادی پی درنگی
تا بخوابد روی خاطرات کودکی تنها
بازی ناکرده پی مردی رفته بود.
خاطرات من زنی تنهاست
زنی در انتهای دریا
نشسته است روی خط افق
آسمان را گرفته است در آغوش
و گاهی خورشید را می رساند به دل دریا.
خاطرات من کودکی های ناکرده است
چیدن تمشکی که گس بود
خوردن یک کونوس* نارس
دویدن لابلای دست های باد خورده جنگل
تیرو کمانی که تیرش تا خدا می رفت
خاطرات من زود پیر شدند
زود دور شدند
زود زود زود ...
ای لیا
رشت - پائیز 1380
* همان ازگیل است.
#ای_لیا
@boiereihan
یک کودک بی دست و پاست
که گاهی می نشیند روی آب
گاهی سنگ می زند شیشه ی همسایه را
یا می دود روی گیسوان باد
یا می نشیند در خواب ستاره ها
خاطرات من
شالیزار سبزی ست
که زنی در میانش
دست گِلی می کشد به صورت
خسته می شود خستگی
می خندد رو به آسمان
زیبا می شود آسمان
شالی زار غنج می زند دلش
عاشق زن شالیکار است انگار.
خاطرات من دریاست
که می کشد دست بر صورت ساحل
کودکی پی مرغابیس
مرغابی پی آزادی
آزادی پی درنگی
تا بخوابد روی خاطرات کودکی تنها
بازی ناکرده پی مردی رفته بود.
خاطرات من زنی تنهاست
زنی در انتهای دریا
نشسته است روی خط افق
آسمان را گرفته است در آغوش
و گاهی خورشید را می رساند به دل دریا.
خاطرات من کودکی های ناکرده است
چیدن تمشکی که گس بود
خوردن یک کونوس* نارس
دویدن لابلای دست های باد خورده جنگل
تیرو کمانی که تیرش تا خدا می رفت
خاطرات من زود پیر شدند
زود دور شدند
زود زود زود ...
ای لیا
رشت - پائیز 1380
* همان ازگیل است.
#ای_لیا
@boiereihan
Forwarded from Khabgard | خوابگرد
مرد صفحه اول دفتر را باز میکند و مینویسد :
در زندگی لحظاتی هست که هیچ غلطی نمیتوان کرد، دراز میکشی روی کاناپه، خیره میشوی به سقف. جایی که زنی دارد موهایش را در جهان موازی شانه میکند!
+ داستانک
#ای_لیا
@boiereihan
در زندگی لحظاتی هست که هیچ غلطی نمیتوان کرد، دراز میکشی روی کاناپه، خیره میشوی به سقف. جایی که زنی دارد موهایش را در جهان موازی شانه میکند!
+ داستانک
#ای_لیا
@boiereihan
دوست داشتن ،
طعم دارد
بو دارد
می شود لمسش کرد.
و همه اینها زمانی ست
که تو دیگر نیستی.
#ای_لیا
@boiereihan
طعم دارد
بو دارد
می شود لمسش کرد.
و همه اینها زمانی ست
که تو دیگر نیستی.
#ای_لیا
@boiereihan
Forwarded from کافی کتاب
چه غریبانه تو با یاد وطن می نالی
من چه گویم که غریب است دلم در وطنم
هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه)
+ ششم اسفند زادروز هوشنگ ابتهاج
#کافی_کتاب
#شعر
@kafiketab
من چه گویم که غریب است دلم در وطنم
هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه)
+ ششم اسفند زادروز هوشنگ ابتهاج
#کافی_کتاب
#شعر
@kafiketab
مرد تکیه داده است به صندلی و دستهایش را توی سینه جمع کرده است. خودکار روی کاغذها از نفس افتاده است. زن از روی میز بلند میشود و سیگار را از دست مرد میگیرد . میرود به سمت پنجره و تکیه میدهد به کناره دیوار، دست چپ را میگذارد زیر پستانهایش و آرنج دست راست را می گذارد روی دست چپ.
زن لباس به تن ندارد، موهای بلندش ریخته اند روی شانه هایش، مرد به زن نگاه میکند، یک عریانی ناب. لبخندی میزند. به زن میگوید : "اونجا وای نستو،بیا پیش من"
زن پک آخر را میزند و سیگار را از پنجره پرت میکند بیرون. به سمت مرد میدود، میپرد درون کاغذها. مرد روی کاغذها خم میشود و می نویسد :
" زن از روی میز بلند میشود و سیگار را از دست مرد میگیرد. میرود به سمت پنجره و تکیه میدهد به کناره دیوار، دست چپ را میگذارد زیر پستانهایش و آرنج دست راست را می گذارد روی دست چپ.
زن لباس به تن ندارد، موهای بلندش ریخته اند روی شانه اش ..."
+ داستانک
#ای_لیا
@boiereihan
زن لباس به تن ندارد، موهای بلندش ریخته اند روی شانه هایش، مرد به زن نگاه میکند، یک عریانی ناب. لبخندی میزند. به زن میگوید : "اونجا وای نستو،بیا پیش من"
زن پک آخر را میزند و سیگار را از پنجره پرت میکند بیرون. به سمت مرد میدود، میپرد درون کاغذها. مرد روی کاغذها خم میشود و می نویسد :
" زن از روی میز بلند میشود و سیگار را از دست مرد میگیرد. میرود به سمت پنجره و تکیه میدهد به کناره دیوار، دست چپ را میگذارد زیر پستانهایش و آرنج دست راست را می گذارد روی دست چپ.
زن لباس به تن ندارد، موهای بلندش ریخته اند روی شانه اش ..."
+ داستانک
#ای_لیا
@boiereihan
رها میکنیم اندوه چسبیده بر دل را
خستگی هرچند می ماند
یک جائی خودش را پرت میکند توی آغوش تنهائی
#ای_لیا
@boiereihan
خستگی هرچند می ماند
یک جائی خودش را پرت میکند توی آغوش تنهائی
#ای_لیا
@boiereihan
متن از سپینود ناجیان
از دو دسته آدم حذر میکنم همیشه. اول زنان و دخترانی که با درد و آه و ناله مردهاشان را کنترل میکنند. گریه و درد ماهانه سلاحشان است و مدام آویزان مردشان هستند و طبعا آن مرد فکر میکند دارد کار تکیهگاه را انجام میدهد غافل از اینکه تکیهگاه یعنی چیز دیگر و جای دیگر.
و امان از دومی که مردان دونژوانطور که البته خودشان فکر میکنند دونژوان هستند یا کازانووا. بیشتر هم مردان سن و سالدار در این رده میگنجند. آنها که فکر میکنند هزاران کشته و شهید میان دختران و زنان دارند و یک تنه میتوانند با هفده نفر دوست باشند و خب نگاه اروتیکی هم پشت قضیه دارند که اتفاقا نشان از ضعفشان دارد یا دستکم اعتماد به نفس کاذبشان. از نشانههای این دسته شوخیهای جنسی مشمئزکنندهشان است در جمع همجنسانشان.
@boiereihan
از دو دسته آدم حذر میکنم همیشه. اول زنان و دخترانی که با درد و آه و ناله مردهاشان را کنترل میکنند. گریه و درد ماهانه سلاحشان است و مدام آویزان مردشان هستند و طبعا آن مرد فکر میکند دارد کار تکیهگاه را انجام میدهد غافل از اینکه تکیهگاه یعنی چیز دیگر و جای دیگر.
و امان از دومی که مردان دونژوانطور که البته خودشان فکر میکنند دونژوان هستند یا کازانووا. بیشتر هم مردان سن و سالدار در این رده میگنجند. آنها که فکر میکنند هزاران کشته و شهید میان دختران و زنان دارند و یک تنه میتوانند با هفده نفر دوست باشند و خب نگاه اروتیکی هم پشت قضیه دارند که اتفاقا نشان از ضعفشان دارد یا دستکم اعتماد به نفس کاذبشان. از نشانههای این دسته شوخیهای جنسی مشمئزکنندهشان است در جمع همجنسانشان.
@boiereihan
لب هایت شور جنگ دارند
طعم گس خیابان هارا
بوسه ای تازه میکند
تا می روی
سراغت میرود در یادم
خاطره ای در میان بوسه ها
کلمه ای در میان آغوشها
لب هایت که نه
لبهایم تازه میشوند
از بوسه ای بر روی باد!
#ای_لیا
@boiereihan
طعم گس خیابان هارا
بوسه ای تازه میکند
تا می روی
سراغت میرود در یادم
خاطره ای در میان بوسه ها
کلمه ای در میان آغوشها
لب هایت که نه
لبهایم تازه میشوند
از بوسه ای بر روی باد!
#ای_لیا
@boiereihan
Forwarded from کافی کتاب
آی ای زنی که دل به تو سپردهام
پا بر هر سنگی که بگذاری شعر مُنفجر میشود
آی ای زنی که در رنگپریدگیات
همهی غمِ درختها را داری
آی ای زنی که خلاصه میکنی تاریخَم را
و تاریخِ باران را
باهم که باشیم تبعیدگاه هم زیباست.
نزار قبانی
#کافی_کتاب
#شعر
@kafiketab
پا بر هر سنگی که بگذاری شعر مُنفجر میشود
آی ای زنی که در رنگپریدگیات
همهی غمِ درختها را داری
آی ای زنی که خلاصه میکنی تاریخَم را
و تاریخِ باران را
باهم که باشیم تبعیدگاه هم زیباست.
نزار قبانی
#کافی_کتاب
#شعر
@kafiketab