Forwarded from ایلیا
درباره زنها همیشه چیزی برای سورپرایز شدن دارید. درباره فیزیولوژی و رفتارهای جسمی و جنسی شان، درباره انواع و اقسام هورمونهایی که به هر دلیلی بالا و پائین میشوند و عمدتن هم یک مرد اینوسط متهم برهم خوردن آنهاست! یا مثلن حالات روحی و روانیِ شان که شبیه ماههای اول بهار است و باران و آفتاب را مخلوط دارد که ماحصلش البته رنگین کمان است خب .ولی در کل بدون زنها زندگی چیزی کم دارد لابد، یک جای کارش خواهد لنگید البته چند جایش مطمئنن.
بماند الباقی ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
بماند الباقی ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
ماهمه خسته ایم، شبیه کارگری که پنج ماه است حقوق نگرفته است، گرد و خاک را همان دم در می تکانیم، خستگی هایمان را میگذاریم پشت در، لبخند را برمیداریم و می آوریم توی خانه.
ما همه کارگریم، روزمون مبارک ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
ما همه کارگریم، روزمون مبارک ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from ایلیا
بدترین نوع رفتن این است که نمیدانی چرا میروی، تصمیم گرفته ای ولی نمیدانی، یعنی بار خودت را بسته ای، چمدانت را دم در گذاشته ای ولی توی دلت چیزی قُل میزند بالا می آید، شبیه نور پرژکتور سینما پخش میشود جلوی چشمانت.
میروی ولی نمیروی ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
میروی ولی نمیروی ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from کافی کتاب
"بوها برایم خیلی مهمند. هر آدمی بوی مخصوص به خودش را دارد. اصلا شاید مهتاب را به خاطر بویش دوست دارم. باور کنید خیلی قبل از آنکه عاشقش باشم، وارد هرجا که میشدم، قبل از دیدنش میفهمیدم آنجاست ..."
خواستم بگویم "بوی عطر آنجل است.لابد اگر عطرش را عوض کند، دنبال زن دیگری راه میافتید" نگفتم.
پری فراموشی - فرشته احمدی
#برشی_از_یک_کتاب
#کافی_کتاب
@kafiketab
خواستم بگویم "بوی عطر آنجل است.لابد اگر عطرش را عوض کند، دنبال زن دیگری راه میافتید" نگفتم.
پری فراموشی - فرشته احمدی
#برشی_از_یک_کتاب
#کافی_کتاب
@kafiketab
توی راهروی تاریک و نمور دنبال اتاقی میگشتم. در زدم، یکی از آنطرف گفت بفرما. تو که رفتم دو تا پیرمرد نشسته بودند و سیگار دود میکردند تا فهمید آمده ام برای تیمشان تست بدهم گفت فردا تمرین داریم پاشو بیا. سال هفتادوهفت دفتر سپیدرود یک اتاق تنگ و ترش زیر ردیف های جایگاه تماشاگران در استادیوم عضدی رشت بود. دوتا بازی هم برایشان کردم توی مسابقات مناطق کشوری. بعدش دیدم یا باید فوتبال بازی کنم و سفرهای چند روزه را بروم یا درس بخوانم، ول کردم. آنموقع ها رشت یک تیم داشت، پگاه. قبلترش استقلال بود استقلال رشت بعد شد استقلال شهرداری رشت و سرآخر پگاه و در نهایت هم شد داماش و رفت که رفت! ولی سپیدرود انگار یک اصالت گم شده را با خودش داشت، شبیه همان دوتا پیرمرد رشتی که آنروز یک چای تلخ هم مهمانم کردند. امسال پیگیر بازی های سپیدرود بودم و خوشحال تا امروز که بالاخره برگشت.
سپیدرود من را یاد بارانهایی می اندازد که زیرش خیابان منظریه را بارها رفته ام و آمده ام. سپیدرود من را یاد عاشقانه هائی می اندازد که در خیال خاطره ها گم شده اند. خوش برگشتی، امید که بمانی.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@ boiereihan
سپیدرود من را یاد بارانهایی می اندازد که زیرش خیابان منظریه را بارها رفته ام و آمده ام. سپیدرود من را یاد عاشقانه هائی می اندازد که در خیال خاطره ها گم شده اند. خوش برگشتی، امید که بمانی.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@ boiereihan
Forwarded from ایلیا
زن زیباست
چه آن زمان که از فرط خستگی ابروانش در هم است.
چه آنزمان که خود را می آراید از پس همه خستگیهایش.
چه آنزمان که فریاد می زند بر سرت و تو فقط حرکت زیبای لبهایش را مبینی.
چه آن زمان که کودکی جانش را به لبانش رسانده و دست بر پیشانی زده و لبخند می زند.
زن زیباست.... آن زمانی که خسته از همه تهمتها و نابرابریها باز فراموشش نمی شود مادر است...همسر است ....راحت جان است.
زندگی مشترک اگر مردی هم دارد
آری اگر مردی! هم دارد همین زن است.
زن زیباست
زمانی که لطافت جسم و روحش را توامان درک کردی
زمانی که خرامیدنش را بین بازوانت فهمیدی
زمانی که نداشته های خودت را به حساب ضعفش نگذاشتی.
آری زن زیباست
دیده ام که می گویم.
باید ببینی.
+ اینم از اون متنائی بود که چندسال پیش نوشته بودم و الان فکر کنم فقط به اسم خواجه حافظ نزدنش!
#ای_لیا
@boiereihan
چه آن زمان که از فرط خستگی ابروانش در هم است.
چه آنزمان که خود را می آراید از پس همه خستگیهایش.
چه آنزمان که فریاد می زند بر سرت و تو فقط حرکت زیبای لبهایش را مبینی.
چه آن زمان که کودکی جانش را به لبانش رسانده و دست بر پیشانی زده و لبخند می زند.
زن زیباست.... آن زمانی که خسته از همه تهمتها و نابرابریها باز فراموشش نمی شود مادر است...همسر است ....راحت جان است.
زندگی مشترک اگر مردی هم دارد
آری اگر مردی! هم دارد همین زن است.
زن زیباست
زمانی که لطافت جسم و روحش را توامان درک کردی
زمانی که خرامیدنش را بین بازوانت فهمیدی
زمانی که نداشته های خودت را به حساب ضعفش نگذاشتی.
آری زن زیباست
دیده ام که می گویم.
باید ببینی.
+ اینم از اون متنائی بود که چندسال پیش نوشته بودم و الان فکر کنم فقط به اسم خواجه حافظ نزدنش!
#ای_لیا
@boiereihan
Forwarded from ایلیا
یک سری زنها و مردها فقط به درد معاشرت میخورند، به درد اینکه عاشقشان شوی، دوستشان داشته باشی، با آنها زمان بگذرانی، کافه بروی، حرف بزنی، حرف بزنند بشنوی، حتی گاهی شبیه آدمهای واقعی زندگی با آنها مثلن یک عصر پائیزی یا بهاری را توی یک خیابان طولانی راه بروی و لذت ببری و شاید یک عشق بازی گذرا ...
اما اینها فقط به درد همین چیزها میخورند، توی زندگی واقعی لنگ میزنند، روی آنها به عنوان یک زن یا یک شوهر نمیشود حسابی باز کرد، بیشترشان توی زندگی مشترک تَرَک برمیدارند، اینها را بگذاریم همانجا بمانند، توی همان معاشرتها، توی همان عاشق شدن ها و دوست داشتن های لحظه ای. لذتش بیشتر است ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
اما اینها فقط به درد همین چیزها میخورند، توی زندگی واقعی لنگ میزنند، روی آنها به عنوان یک زن یا یک شوهر نمیشود حسابی باز کرد، بیشترشان توی زندگی مشترک تَرَک برمیدارند، اینها را بگذاریم همانجا بمانند، توی همان معاشرتها، توی همان عاشق شدن ها و دوست داشتن های لحظه ای. لذتش بیشتر است ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from محاکات
از #ژاپن یافتهها...
در روح فرهنگ #ژاپنی نوعی فردگرایی توام با تعهد جدی اخلاقی، نسبت به اجتماع وجود دارد. هر فرد با جدیّت به دنبال تامین رفاه و حداکثر کردن مطلوبیت خود همراه با احترام به ارزشها، قواعد و هنجارهای سفت و سخت جامعه است. شیوه زندگیای که تا حد زیادی متفاوت از سایر نقاط جهان است.
به تعبیر دیگر فرهنگ کاری و حتی زندگیشان چیزی شبیه زندگی مورچگان یا زنبورهاست. همه در خدمت هدف جمعی گروه یا شرکت، با "دقت" و "فقط" نقش خودشان را انجام میدهند. یک ریشهی مهم این شیوهی زندگی، تاریخ چهارصد سالهی اخیر و بهخصوص دوره تاریخی اِدو یا شوگونسالاری توکوگاوا است.
در روح فرهنگ #ژاپنی نوعی فردگرایی توام با تعهد جدی اخلاقی، نسبت به اجتماع وجود دارد. هر فرد با جدیّت به دنبال تامین رفاه و حداکثر کردن مطلوبیت خود همراه با احترام به ارزشها، قواعد و هنجارهای سفت و سخت جامعه است. شیوه زندگیای که تا حد زیادی متفاوت از سایر نقاط جهان است.
به تعبیر دیگر فرهنگ کاری و حتی زندگیشان چیزی شبیه زندگی مورچگان یا زنبورهاست. همه در خدمت هدف جمعی گروه یا شرکت، با "دقت" و "فقط" نقش خودشان را انجام میدهند. یک ریشهی مهم این شیوهی زندگی، تاریخ چهارصد سالهی اخیر و بهخصوص دوره تاریخی اِدو یا شوگونسالاری توکوگاوا است.
Forwarded from کافی کتاب
همهٔ حیوانات برابرند اما بعضی برابرترند.
مزرعه حیوانات - جورج اورول
#برشی_از_یک_کتاب
#کافی_کتاب
@kafiketab
مزرعه حیوانات - جورج اورول
#برشی_از_یک_کتاب
#کافی_کتاب
@kafiketab
Forwarded from محمدعلی محمدپور
تا چشم بر هم گذاشتیم
خوشبختی پنهان شد
و آن قدر قایم موشک بازی مان را جدی گرفت
که دیگر هیچ وقت پیدایش نشد.
#محمدعلی_محمدپور
📷 عکس: کاوه حسینی
@m_mohamadpour
خوشبختی پنهان شد
و آن قدر قایم موشک بازی مان را جدی گرفت
که دیگر هیچ وقت پیدایش نشد.
#محمدعلی_محمدپور
📷 عکس: کاوه حسینی
@m_mohamadpour
معدنچی که فشار قبر نداره. قبلا کشیده. آنقدر خسته اس تا سنگ لحد گذاشتن آروم میگیره و یه دل سیر میخوابه.
فیلم ِاینجا چراغی روشن است
#فیلم_دیالوگ
@boiereihan
فیلم ِاینجا چراغی روشن است
#فیلم_دیالوگ
@boiereihan
Forwarded from Khabgard | خوابگرد
✅ حمایت مشروط ۲۲۴ داستاننویس از روحانی
این داستاننویسان، در بیانیهی خود، ضمن برشمردن برخی دستاوردهای دولت روحانی در حوزهی فرهنگ و به طور خاص در حوزهی نشر کتاب، توقعات خود از حسن روحانی در دولت بعدی را «مبتنی بر وعدههای خود او» برشمردهاند و به طور مشروط از او حمایت کردهاند.
به میانِ راه رسیدهایم و هنوز امیدواریم
ما داستاننویسان با اعلام وضعیت نامطلوب نشر و کتابخوانی و تولید فرهنگی در کشور و مغفولماندن بسیاری از فرصتها و ظرفیتهای ملیمان، بهخصوص با داشتن استعدادهای جوانِ بسیار، برای جناب آقای روحانی آرزوی موفقیت میکنیم و ضمن قدردانی، گشایشهای نسبی نشر در دولت ایشان را فقط شروع دوران تازه میدانیم و امیدواریم با انتخاب دوبارهی ایشان و ادامهی جدیتر این مسیر شاهد تحقق مواردی باشیم که در زیر برمیشماریم...
@KhabGard
✔️ متن کامل بیانیه با اسامی امضاکنندگان:
http://khabgard.com/2215
این داستاننویسان، در بیانیهی خود، ضمن برشمردن برخی دستاوردهای دولت روحانی در حوزهی فرهنگ و به طور خاص در حوزهی نشر کتاب، توقعات خود از حسن روحانی در دولت بعدی را «مبتنی بر وعدههای خود او» برشمردهاند و به طور مشروط از او حمایت کردهاند.
به میانِ راه رسیدهایم و هنوز امیدواریم
ما داستاننویسان با اعلام وضعیت نامطلوب نشر و کتابخوانی و تولید فرهنگی در کشور و مغفولماندن بسیاری از فرصتها و ظرفیتهای ملیمان، بهخصوص با داشتن استعدادهای جوانِ بسیار، برای جناب آقای روحانی آرزوی موفقیت میکنیم و ضمن قدردانی، گشایشهای نسبی نشر در دولت ایشان را فقط شروع دوران تازه میدانیم و امیدواریم با انتخاب دوبارهی ایشان و ادامهی جدیتر این مسیر شاهد تحقق مواردی باشیم که در زیر برمیشماریم...
@KhabGard
✔️ متن کامل بیانیه با اسامی امضاکنندگان:
http://khabgard.com/2215
خوابگرد
حمایت و مطالبات ۲۲۴ داستاننویس از حسن روحانی
متن کامل بیانیه (و اسامی امضاکنندگان) با عنوان «به میانِ راه رسیدهایم و هنوز امیدواریم» دربارهی روحانی و انتخابات ریاستجمهوری دورهی دوازدهم
وقتی زندگی های همدیگرو انگولک میکنیم و شخم میزنیم بالاخره یه چیزی پیدا میکنیم که از همدیگه متنفر بشیم.
بی خیال بشیم پس.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
بی خیال بشیم پس.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from Iran Google+
تلخترین ِ عطرها حتا، خاطره اگر شوند، مرگبارند
پیشتر عادتش بود؛ همیشه - اوایل بهشوخی و بعدها بهجدّ - شاکی بود از بوی سیگار ِ نشسته بر لباسهاش. میگفت: «هر بار که کنار هم مینشینیم، بوی گهِ سیگارش خفهام میکند». نصفِ هرآنچه میگفت شکایت از این بوی - بهقولِ خودش - گهِ سیگار بود. نمیگذاشت نزدیکش شود. نمیبوسیدش. اواخر هم که گفته بود: «یا من، یا آن سیگار لعنتی...». سالها بعد، دیدم که یکجا نوشته بود: «دلم برای بوی سیگار پیراهنت تنگ شده است». و خیلی گریه کرده بود؛ آنقدر که زیرِ چشمِ تکتکِ کلماتش گود افتاده، سیاه شده بود. نوشته بود: «هرجا که کسی بوی سیگار تو را بدهد، دلم میخواهد روی شانههای پیراهنش زارزار گریه کنم». نوشته بود: «حالم از هرچهکه بوی خوش میدهد بههم میخورد». دلتنگ شده بود شاید، که نوشته بود: « برگرد...». نمیدانست گاهی کلمات، آدمی را چنان به رفتن وامیدارند، که حتا خیالِ برگشتن، محال میشود.
و شده بود.
#وبلاگ: عقاید یک گرگ
🎯 @IranGPlus
http://www.1-g.org/2015_08_01_archive.html
پیشتر عادتش بود؛ همیشه - اوایل بهشوخی و بعدها بهجدّ - شاکی بود از بوی سیگار ِ نشسته بر لباسهاش. میگفت: «هر بار که کنار هم مینشینیم، بوی گهِ سیگارش خفهام میکند». نصفِ هرآنچه میگفت شکایت از این بوی - بهقولِ خودش - گهِ سیگار بود. نمیگذاشت نزدیکش شود. نمیبوسیدش. اواخر هم که گفته بود: «یا من، یا آن سیگار لعنتی...». سالها بعد، دیدم که یکجا نوشته بود: «دلم برای بوی سیگار پیراهنت تنگ شده است». و خیلی گریه کرده بود؛ آنقدر که زیرِ چشمِ تکتکِ کلماتش گود افتاده، سیاه شده بود. نوشته بود: «هرجا که کسی بوی سیگار تو را بدهد، دلم میخواهد روی شانههای پیراهنش زارزار گریه کنم». نوشته بود: «حالم از هرچهکه بوی خوش میدهد بههم میخورد». دلتنگ شده بود شاید، که نوشته بود: « برگرد...». نمیدانست گاهی کلمات، آدمی را چنان به رفتن وامیدارند، که حتا خیالِ برگشتن، محال میشود.
و شده بود.
#وبلاگ: عقاید یک گرگ
🎯 @IranGPlus
http://www.1-g.org/2015_08_01_archive.html