کسی که می نویسد الزامن حال خودش را نمینویسد، الزامن درباره خودش نمینویسد، شاید دارد حال تو را توصیف میکند، حس تو را بیان میکند در لحظه ای گذرا از زمان.
حال وصف حال من است، این نوشته ها مخاطب خاص ندارند، هرکسی حالش با خواندن اینها خوب شود و یا همذات پنداری کند مخاطب این نوشته هاست. نویسنده این سطور خیلی بی خیالتر از این حرفاست.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
حال وصف حال من است، این نوشته ها مخاطب خاص ندارند، هرکسی حالش با خواندن اینها خوب شود و یا همذات پنداری کند مخاطب این نوشته هاست. نویسنده این سطور خیلی بی خیالتر از این حرفاست.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from کافی کتاب
سپیده که سر بزند
در این بیشهزار خزان زده شاید گلی بروید
شبیه آنچه در بهار بوئیدیم .
پس به نام زندگی
هرگز نگو هرگز
پل الوار
#شعر
#کافی_کتاب
@kafiketab
در این بیشهزار خزان زده شاید گلی بروید
شبیه آنچه در بهار بوئیدیم .
پس به نام زندگی
هرگز نگو هرگز
پل الوار
#شعر
#کافی_کتاب
@kafiketab
یک نکتهای توی عکسهای دستهجمعی هست، عکسهائی که توی دورهمیها میگیریم، توی سفرها توی سیزدهبهدرها، عروسیها و تولدها، توی این عکسها همیشه آن کسی که شما را دوست دارد به شما نگاه میکند، خودش هم حواسش نیست، عکاس یک لحظه شاتر دوربین را میزند، ولی او دارد به شما نگاه میکند، همه حواسشان به دوربین است به اینکه قشنگ سیب را ادا کنند تا لبخندشان قشنگتر بیافتد، حواسشان است توی عکس بد نباشند ولی او به هیچ کدام اینها اهمیتی نمیدهد، او به شما نگاه میکند، به شما نگاه میکند و گاهی لبخندی هم روی لب دارد ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
میگوید : "دل دست ما نیست که بگوییم کجا برود یا نرود، دل است دیگر عاشق میشود، پدر ما را در می آورد!"
سکوت میکنم ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
سکوت میکنم ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
اپیزود اول
کیسه ادرار بیمار رو چک میکنه، پیرزنی هفتاد سالهست. خوابه، میشینه کنار صندلی پیرزن، ساعت دو و چهارده دقیقه بامداده، از شیشه کوچیک روی در نور راهرو میزنه تو اتاق، بلند میشه مقنعهاش رو کمی جابجا میکنه، میاد بیرون، طرفه رو میبینه که از استیشن پرستاری میره سمت راهپله، میاد سمت استیشن، میشینه رو صندلی، فلاسک چای رو برمیداره یه لیوان چای هلدار پر میکنه، جعبه گز رو از تو کشو فلزی میاره بیرون، یکی میذاره کنار لیوان چای، نگاه میکنه به بخار چای، ساعت مچی رو دستشو جابجا میکنه، ساعت دو و بیست و یک دقیقه بامداده.
اپیزود دوم
"کرمی! کرمی! رسول کجائی نوبت توئه، سمت آریاشهر، میری؟"
کرمی لخ و لخ کفشارو میپوشه، نیم ساعتی چرت زده. نگاه میکنه به ساعتش، دو و چهارده دقیقه بامداد، آدرس رو میگیره، مهندس غفوری کوچه هشتم، پلاک ده طبقه سوم!
پیش خودش میگه باز مهندس مهمون داشته بعد جواب خودشو میده : خب به تو چه!
زنگ طبقه سوم رو میزنه. صدای مردی پشت آیفون میگه اگر امکانش هست ده دقیقه صبر کنید. کرمی سر تکون میده میشینه تو پرایدش از فلاسک قهوهای رنگ یه لیوان چای پر میکنه، از تو داشبرد چندتا توت خشک شده برمیداره. ساعت سبز رنگ روی داشبرد روی دو و بیست و یک دقیقه بامداده.
اپیزود سوم
زن میره به سمت پنجره آشپزخونه نگاه میکنه تو کوچه، برمیگرده سمت اتاق ساعت روی دیوار دو و چهارده دقیقه بامداد رو نشون میده، چای خشک رو میریزه تو قوری، آب جوش رو میریزه روی چای. قوری رو میذاره رو کتری میشینه پشت میز آشپزخونه، گوشی رو برمیداره میره تو پروفایل تلگرام مرد، عکسهای پروفایل رو نگاه میکنه، رو هرعکس مکث میکنه، چیزی توی ذهنش جابجا میشه لبخند میدوئه رو لباش، ساعت گوشی دو و بیستویک دقیقه بامداده.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
کیسه ادرار بیمار رو چک میکنه، پیرزنی هفتاد سالهست. خوابه، میشینه کنار صندلی پیرزن، ساعت دو و چهارده دقیقه بامداده، از شیشه کوچیک روی در نور راهرو میزنه تو اتاق، بلند میشه مقنعهاش رو کمی جابجا میکنه، میاد بیرون، طرفه رو میبینه که از استیشن پرستاری میره سمت راهپله، میاد سمت استیشن، میشینه رو صندلی، فلاسک چای رو برمیداره یه لیوان چای هلدار پر میکنه، جعبه گز رو از تو کشو فلزی میاره بیرون، یکی میذاره کنار لیوان چای، نگاه میکنه به بخار چای، ساعت مچی رو دستشو جابجا میکنه، ساعت دو و بیست و یک دقیقه بامداده.
اپیزود دوم
"کرمی! کرمی! رسول کجائی نوبت توئه، سمت آریاشهر، میری؟"
کرمی لخ و لخ کفشارو میپوشه، نیم ساعتی چرت زده. نگاه میکنه به ساعتش، دو و چهارده دقیقه بامداد، آدرس رو میگیره، مهندس غفوری کوچه هشتم، پلاک ده طبقه سوم!
پیش خودش میگه باز مهندس مهمون داشته بعد جواب خودشو میده : خب به تو چه!
زنگ طبقه سوم رو میزنه. صدای مردی پشت آیفون میگه اگر امکانش هست ده دقیقه صبر کنید. کرمی سر تکون میده میشینه تو پرایدش از فلاسک قهوهای رنگ یه لیوان چای پر میکنه، از تو داشبرد چندتا توت خشک شده برمیداره. ساعت سبز رنگ روی داشبرد روی دو و بیست و یک دقیقه بامداده.
اپیزود سوم
زن میره به سمت پنجره آشپزخونه نگاه میکنه تو کوچه، برمیگرده سمت اتاق ساعت روی دیوار دو و چهارده دقیقه بامداد رو نشون میده، چای خشک رو میریزه تو قوری، آب جوش رو میریزه روی چای. قوری رو میذاره رو کتری میشینه پشت میز آشپزخونه، گوشی رو برمیداره میره تو پروفایل تلگرام مرد، عکسهای پروفایل رو نگاه میکنه، رو هرعکس مکث میکنه، چیزی توی ذهنش جابجا میشه لبخند میدوئه رو لباش، ساعت گوشی دو و بیستویک دقیقه بامداده.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from محمدعلی محمدپور (MohamadAli Mohamadpour )
@moosighi_sonati
ehteshami,khoram
قطعه《طاقتم ده》
از آلبوم «همایون های همایون»
گزیده آثار استاد «همایون خرم»
به روایت پیانوی بینظیر «سامان احتشامی»
@m_mohamadpour
از آلبوم «همایون های همایون»
گزیده آثار استاد «همایون خرم»
به روایت پیانوی بینظیر «سامان احتشامی»
@m_mohamadpour
ساقی به دست باش که این مست می پرست
چون خم ز پا نشست و هنوزش خمار توست
هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه)
@boiereihan
چون خم ز پا نشست و هنوزش خمار توست
هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه)
@boiereihan
Forwarded from ایلیا
موضوع انشا : در تابستان چه کار خواهید کرد؟!
صبح با اخلاق سگی از خواب بیدار می شویم و به این فکر می کنیم که چرا کودک نیستیم تا سه ماه تعطیلی خون به جگر پدرو مادر و بالاخص مادر کنیم! مخصوصن در کوچه پس کوچه های جنوب شهر که هر روز سر یکی می شکست و دواگلی و پرمنگنات بود که در هر خانه ای لکه ای انداخته بود و یا اینکه ... جلوی آینه ایستاده ام و آب به صورتم می پاشم چشمانم به اندازه خط باریکی شده است که توان باز کردن پلکهایم را هم ندارند. تابستان برای آدم بزرگها خیلی تفاوتی با کوفت! ندارد.
پایان
Photo : Emese-durcka Laki
⬇️⬇️⬇️
صبح با اخلاق سگی از خواب بیدار می شویم و به این فکر می کنیم که چرا کودک نیستیم تا سه ماه تعطیلی خون به جگر پدرو مادر و بالاخص مادر کنیم! مخصوصن در کوچه پس کوچه های جنوب شهر که هر روز سر یکی می شکست و دواگلی و پرمنگنات بود که در هر خانه ای لکه ای انداخته بود و یا اینکه ... جلوی آینه ایستاده ام و آب به صورتم می پاشم چشمانم به اندازه خط باریکی شده است که توان باز کردن پلکهایم را هم ندارند. تابستان برای آدم بزرگها خیلی تفاوتی با کوفت! ندارد.
پایان
Photo : Emese-durcka Laki
⬇️⬇️⬇️
اینم مصیبتیه اینکه بوها خاطرات رو آوار میکنن رو سرت، بوی غذاها بوی وسائل بوی خیابونها و بدتر از همه بوی آدمها.
کاش یه جائی بود میرفتیم بوهای توی ذهنمون رو میدادیم میگفتیم یه شیشه پر کن از این.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
کاش یه جائی بود میرفتیم بوهای توی ذهنمون رو میدادیم میگفتیم یه شیشه پر کن از این.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
یک زن خیلی کارها را انجام نمیدهد،
خیلی چیزها را به رویت نمی آورد،
اما یک کار را اگر انجام دهد تمام میشوی، زندگی به پایان میرسد!
با تو حرف نزند ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
خیلی چیزها را به رویت نمی آورد،
اما یک کار را اگر انجام دهد تمام میشوی، زندگی به پایان میرسد!
با تو حرف نزند ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from Iran Google+
حقیقت اینه که هر دختری، زیباترین دختر دنیاست. فقط گاهی به آینه بیشتر از چشمهای کسی که دوستشون داره اعتماد میکنن.
«aQa GorGe»
🎯 @IranGPlus
«aQa GorGe»
🎯 @IranGPlus
Forwarded from کافی کتاب
گاهی اوقات بهتر است حقیقت را نفهمیم ، همان طور احمق بمانیم . چون حقیقت همیشه به نوعی تلخ است.
اگر خورشید بمیرد - اوریانا فالاچی
#برشی_از_یک_کتاب
#کافی_کتاب
@kafiketab
اگر خورشید بمیرد - اوریانا فالاچی
#برشی_از_یک_کتاب
#کافی_کتاب
@kafiketab
بوها می مانند,
میچسبند به خاطرات,
یک جایی سر خاطره ای باز میشود, دلتنگی هجوم می آورد ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
میچسبند به خاطرات,
یک جایی سر خاطره ای باز میشود, دلتنگی هجوم می آورد ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from کافی کتاب
يادت میآيد رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بياوری!؟
نه ریرا جان
نامهام بايد کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آينه،
از نو برايت مینويسم
حال همهی ما خوب است
اما تو باور نکن!
سید علی صالحی
#شعر
#کافی_کتاب
@kafiketab
خبر از آرامش آسمان بياوری!؟
نه ریرا جان
نامهام بايد کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آينه،
از نو برايت مینويسم
حال همهی ما خوب است
اما تو باور نکن!
سید علی صالحی
#شعر
#کافی_کتاب
@kafiketab
راننده اسنپ ضبط را خاموش کرد، مسیر را از روی گوشی که با پایه چسبیده بود به شیشه چک کرد، گفت الهی به امید تو و بعد راه افتاد. نشسته بودم جلو، از همکلام شدن با راننده ها طفره نمی روم اگر خودش حسش را داشت و خواست حرف بزند گوش میدهم هرچند سعی میکنم همراهی نکنم. از اشرفی پیچید توی همت، کولر روشن بود، خودم را با گوشی مشغول کردم، یکهو گفت : این همت هم همش ترافیکه! لبخندی زدم و سرم را بالا آوردم، پشت یک توسان سفید رنگ ایستاده بودیم، راننده گرفت سمت چپ و رفت توی لاین دیگر " برم یادگار از اونجا حکیم گمونم بهتر باشه بعد کردستان دوباره میندازم همت!" چیزی نگفتم. توی حکیم بعد شیخ فضل الله گفت " آقا این خانم نامداری فرار کرده؟" گفتم " نامداری؟"
" آره دیگه همین خانمه که به فرزاد حسنی خیانت کرد، میگن با شوهرش فرار کرده خارج کشف حجاب هم کرده مشروب هم خورده فیلمشو دارم بذار نشونتون بدم" یک گوشی دیگر در آورد و توی گوشی مشغول گشتن شد، گفتم نمیخواد! گفت " آهان ایناهاش پیدا کردم!"
فیلم را ندیده بودم یعنی نخواسته بودم ببینم به هزارویک دلیل درست و نادرست، گوشی را گرفتم و گذاشتم روی داشبرد پراید. گوشی را برداشت و بعد گفت : " آقا ببینید حتمن ببینید این جماعت دورو چکار کردن با مردم اون یارو سه هزار میلیارد دزدید برد اینم خیانت کرد"
قبل از تونل پیچید سمت کردستان شمال و آمد سمت همت شرق، پشت چراغ توانیر گوشی موبایلش زنگ خورد صدای زیر زنی را میشد تشخیص داد به زن گفت "مسافر دارم پیادش کنم برمیگردم "
سه راه ضرابخانه را بالا آمد و پیچید توی پاسداران گفتم همینجا پیاده میشوم گفت مونده هنوز که گفتم " بقیشو میخوام پیاده برم"
بیست دقیقه ای زود رسیده بودم خواستم بقیه مسیر را پیاده بروم، از پشت حسینیه ارشاد آمدم تا شریعتی پیاده رفتم به سمت میرداماد.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
" آره دیگه همین خانمه که به فرزاد حسنی خیانت کرد، میگن با شوهرش فرار کرده خارج کشف حجاب هم کرده مشروب هم خورده فیلمشو دارم بذار نشونتون بدم" یک گوشی دیگر در آورد و توی گوشی مشغول گشتن شد، گفتم نمیخواد! گفت " آهان ایناهاش پیدا کردم!"
فیلم را ندیده بودم یعنی نخواسته بودم ببینم به هزارویک دلیل درست و نادرست، گوشی را گرفتم و گذاشتم روی داشبرد پراید. گوشی را برداشت و بعد گفت : " آقا ببینید حتمن ببینید این جماعت دورو چکار کردن با مردم اون یارو سه هزار میلیارد دزدید برد اینم خیانت کرد"
قبل از تونل پیچید سمت کردستان شمال و آمد سمت همت شرق، پشت چراغ توانیر گوشی موبایلش زنگ خورد صدای زیر زنی را میشد تشخیص داد به زن گفت "مسافر دارم پیادش کنم برمیگردم "
سه راه ضرابخانه را بالا آمد و پیچید توی پاسداران گفتم همینجا پیاده میشوم گفت مونده هنوز که گفتم " بقیشو میخوام پیاده برم"
بیست دقیقه ای زود رسیده بودم خواستم بقیه مسیر را پیاده بروم، از پشت حسینیه ارشاد آمدم تا شریعتی پیاده رفتم به سمت میرداماد.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan