بین خانه مان تا دریا
زندگی در گوش زمان می پیچید
صدا می ریخت
نگاه می ریخت
تصویری می شد
می پیچید در خواب ِ سکوت.
سیرسیرکی می خواند
پینه دوزی کفش های خاطره ای می دوخت
سنجاقکی روی سبکی اکسیژن شنا می کرد
شالی زار برای پیرمردی فال ورق می گرفت
دختری روی طناب تنهایی
تابی می بست
تابی می خورد
همه ی تنهایی جمع می شد
پشت خنده ی نگاهت.
صدای پارس سگی می آمد
دور می شد حس غریب ترس ، میان شاخه ها
برگی روی دست شاخه ای تار می زد
گاه به گاه شیرین می شد
دهان کودکی به طعم گس و شیرین تمشکی
که روی بوته ای به تنهایی خدا می خندید.
همه بودند
همه ی این تنهایی ها
همه ی خالی شدن بین خاطره ها
رها شدن در خالی ِ تلخ پنجره ها .
میان ازدحام آواز غوکی
که می خواند آواز آغاز دوباره بشریت را،
کودکی کوزه ای گلین می ساخت.
و دریا که پیدا می شد
از لابلای آغوش درخت
روی سنگینی سکوت جنگل می نشست
و تویی که بر بال فکر می آمدی
تا بریزی همه ی خاطره را در آغوش موج
دریا می بلعید همه ی کودکی ام را
همه ی تنها دویدن ها
همه ی بوسیدن پنهانی دختر همسایه را
همه ی نامه های مانده در سینه ی درد را
در قلب حادثه را
می بلعید همه ی با هم بودن ها را.
بین خانه مان تا دریا
صدای زندگی دیگر نیست
صدای توده ای از شهر است
توده ای از خیابان ها
که جمع می شد پشت چراغ قرمزی
بین خانه مان تا دریا
فقط بوی خاطره ها مانده ست
بوی بوسه ای که می نشست
روی گو نه های تنهایی
و بوی تو که گم می شد
بین آواز کلاغی
که خارج می خواند.
#ای_لیا
@boiereihan
رودسر - تابستان 1386
زندگی در گوش زمان می پیچید
صدا می ریخت
نگاه می ریخت
تصویری می شد
می پیچید در خواب ِ سکوت.
سیرسیرکی می خواند
پینه دوزی کفش های خاطره ای می دوخت
سنجاقکی روی سبکی اکسیژن شنا می کرد
شالی زار برای پیرمردی فال ورق می گرفت
دختری روی طناب تنهایی
تابی می بست
تابی می خورد
همه ی تنهایی جمع می شد
پشت خنده ی نگاهت.
صدای پارس سگی می آمد
دور می شد حس غریب ترس ، میان شاخه ها
برگی روی دست شاخه ای تار می زد
گاه به گاه شیرین می شد
دهان کودکی به طعم گس و شیرین تمشکی
که روی بوته ای به تنهایی خدا می خندید.
همه بودند
همه ی این تنهایی ها
همه ی خالی شدن بین خاطره ها
رها شدن در خالی ِ تلخ پنجره ها .
میان ازدحام آواز غوکی
که می خواند آواز آغاز دوباره بشریت را،
کودکی کوزه ای گلین می ساخت.
و دریا که پیدا می شد
از لابلای آغوش درخت
روی سنگینی سکوت جنگل می نشست
و تویی که بر بال فکر می آمدی
تا بریزی همه ی خاطره را در آغوش موج
دریا می بلعید همه ی کودکی ام را
همه ی تنها دویدن ها
همه ی بوسیدن پنهانی دختر همسایه را
همه ی نامه های مانده در سینه ی درد را
در قلب حادثه را
می بلعید همه ی با هم بودن ها را.
بین خانه مان تا دریا
صدای زندگی دیگر نیست
صدای توده ای از شهر است
توده ای از خیابان ها
که جمع می شد پشت چراغ قرمزی
بین خانه مان تا دریا
فقط بوی خاطره ها مانده ست
بوی بوسه ای که می نشست
روی گو نه های تنهایی
و بوی تو که گم می شد
بین آواز کلاغی
که خارج می خواند.
#ای_لیا
@boiereihan
رودسر - تابستان 1386
Forwarded from محمدعلی محمدپور (MohamadAli Mohamadpour)
«هرگز با یک ایرانی شوخی نکن!»
محمدعلی محمدپور | بیقانون
اساسا ما ایرانیها بالفطره همهمون طناز هستیم و با هر چیز جدی و غیرجدی شوخی میکنیم. اگر پیاز گرون شه ما باهاش شوخی میکنیم، اگر هوا آلوده شه ما باهاش شوخی میکنیم و اگه از فردا بگن: «از هوا استفاده میکنی؟ باید پولش رو بدی». بازم باهاش شوخی میکنیم.
البته این که گفتم یک سوی قضیه است و اگر فکر کردین به همون اندازه که شوخی میکنیم جنبه سوژه شوخی قرار گرفتن رو هم داریم باید بگم که سخت دارین اشتباه میزنین. اساسا شوخی کردن با ایرانیها پس از کار در معدن، سختترین کار ممکنه. عذر میخوام، ممکنه به بازیگرا بربخوره. پس از کار در معدن و بازیگری، آهان راستی خبرنگارا هم هستن. پس از کار در معدن، بازیگری، خبرنگاری، پزشکی (به هر حال گذر طنزنویس هم به مطب میفته)، رییس بانک بودن (یه وام میخوام بگیرم)، شوهرعمه بودن (قراره ضامن وام بشه)، عمه بودن (دلیلش رو نمیدونین؟)، نماینده مجلس بودن (تنظیم افق بدن برای سلفی کار سختیه)، عباس جدیدی بودن (برعکس مورد قبل با همه دوربینها افق بدن ست میشه) و... طنزنویس بودن سختترین کار دنیاست.
برای روشن شدن قضیه بگم من یه بار با رنگ چایی یه آبدارچی شوخی کردم تا دو سال هیچ آبدارچیای واسه من چای نیاورد. یه بار هم وسط عملیات دندانپزشکی، فکم در رفت، در حالی که داشتم التماس میکردم دکتر فکم رو جا بندازه، دکتر ازم قول گرفت که هیچ وقت با دندونپزشکها شوخی نکنم. اینه که ما مجبوریم فقط با بیکارها و بدون شغلهای بوتسوانا، اوگاندا و گابن شوخی کنیم.
البته با تنها ایرانی که یه طنزنویس میتونه راحت شوخی کنه در واقع خود طنزنویسه. که البته حتی اونم یه بار من با خودم شوخی کردم، یه نفر اومد کامنت گذاشت: «من هوادارتونم شما غلط میکنی با خودت شوخی میکنی!»
#لم_داده_با_کیبورد #بیقانون
@m_mohamadpour
محمدعلی محمدپور | بیقانون
اساسا ما ایرانیها بالفطره همهمون طناز هستیم و با هر چیز جدی و غیرجدی شوخی میکنیم. اگر پیاز گرون شه ما باهاش شوخی میکنیم، اگر هوا آلوده شه ما باهاش شوخی میکنیم و اگه از فردا بگن: «از هوا استفاده میکنی؟ باید پولش رو بدی». بازم باهاش شوخی میکنیم.
البته این که گفتم یک سوی قضیه است و اگر فکر کردین به همون اندازه که شوخی میکنیم جنبه سوژه شوخی قرار گرفتن رو هم داریم باید بگم که سخت دارین اشتباه میزنین. اساسا شوخی کردن با ایرانیها پس از کار در معدن، سختترین کار ممکنه. عذر میخوام، ممکنه به بازیگرا بربخوره. پس از کار در معدن و بازیگری، آهان راستی خبرنگارا هم هستن. پس از کار در معدن، بازیگری، خبرنگاری، پزشکی (به هر حال گذر طنزنویس هم به مطب میفته)، رییس بانک بودن (یه وام میخوام بگیرم)، شوهرعمه بودن (قراره ضامن وام بشه)، عمه بودن (دلیلش رو نمیدونین؟)، نماینده مجلس بودن (تنظیم افق بدن برای سلفی کار سختیه)، عباس جدیدی بودن (برعکس مورد قبل با همه دوربینها افق بدن ست میشه) و... طنزنویس بودن سختترین کار دنیاست.
برای روشن شدن قضیه بگم من یه بار با رنگ چایی یه آبدارچی شوخی کردم تا دو سال هیچ آبدارچیای واسه من چای نیاورد. یه بار هم وسط عملیات دندانپزشکی، فکم در رفت، در حالی که داشتم التماس میکردم دکتر فکم رو جا بندازه، دکتر ازم قول گرفت که هیچ وقت با دندونپزشکها شوخی نکنم. اینه که ما مجبوریم فقط با بیکارها و بدون شغلهای بوتسوانا، اوگاندا و گابن شوخی کنیم.
البته با تنها ایرانی که یه طنزنویس میتونه راحت شوخی کنه در واقع خود طنزنویسه. که البته حتی اونم یه بار من با خودم شوخی کردم، یه نفر اومد کامنت گذاشت: «من هوادارتونم شما غلط میکنی با خودت شوخی میکنی!»
#لم_داده_با_کیبورد #بیقانون
@m_mohamadpour
یک -کارشناس اتریشی را سوار هواپیما کردیم ببریم کرمانشاه، پانزده دقیقه بعد که تغذیه پخش میشد با تعجب گفت : مگه تو پروازهای کوتاه هم تغذیه میدن؟ گفتیم بله تو همه ی پروازهای داخل ایران تغذیه میدن. حتی صبحانه و نهار و شام.
دو - الزامن چون آنجا اروپاست و یا آمریکا و کانادا همه چیز بر وفق مراد نیست. آنها هم آشغال میریزند، از داخل خودرو حتی، قوانین راهنمایی و رانندگی را رعایت نمیکنند، حقوق زنها را پایمال میکنند، به وقتش دزدی و جنایت هم میکنند و خیلی چیزهای دیگر. شاید یکی از دلایلی که این مسایل را نسبت به کشور خود پررنگتر میکنیم مساله عدم اعتماد و پذیرش دولت و حکومت است. اینجا همه ی مناسبات و رفتارها از کانال بدبینی به حکومت نگاه میشود حتی اگر مثلن دو سال باشد که حکومت در حال تبلیغ رعایت حریم خط سفید خیابانها باشد.
سوم - خلاصه که همه جا آسمان همین رنگ است، سیستم را اجزاءش میسازند. ما هم اجزاء این سیستم هستیم. ببینیم در کار خودمان چقدر جنبه انصاف و عدالت را رعایت میکنیم. حتی در همان جایگاه شغلی کوچک.
@boiereihan
دو - الزامن چون آنجا اروپاست و یا آمریکا و کانادا همه چیز بر وفق مراد نیست. آنها هم آشغال میریزند، از داخل خودرو حتی، قوانین راهنمایی و رانندگی را رعایت نمیکنند، حقوق زنها را پایمال میکنند، به وقتش دزدی و جنایت هم میکنند و خیلی چیزهای دیگر. شاید یکی از دلایلی که این مسایل را نسبت به کشور خود پررنگتر میکنیم مساله عدم اعتماد و پذیرش دولت و حکومت است. اینجا همه ی مناسبات و رفتارها از کانال بدبینی به حکومت نگاه میشود حتی اگر مثلن دو سال باشد که حکومت در حال تبلیغ رعایت حریم خط سفید خیابانها باشد.
سوم - خلاصه که همه جا آسمان همین رنگ است، سیستم را اجزاءش میسازند. ما هم اجزاء این سیستم هستیم. ببینیم در کار خودمان چقدر جنبه انصاف و عدالت را رعایت میکنیم. حتی در همان جایگاه شغلی کوچک.
@boiereihan
جشنواره ملی اسباببازی کار خود را آغاز کرد. این جشنواره در مرکز آفرینشهای فرهنگی هنری کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان واقع در خیابان حجاب از ۲۴ تا ۲۸ مرداد ساعت ۱۴ الی ۲۲ برپاست.
👇👇👇
👇👇👇
اشتباهمان این است که فکر میکنیم درد با حرف آرام میشود. درد را باید درد کشیده باشی تا بفهمی چه رنجی میکشد آنکه درد دارد. آدمها به یک اندازه ظرفیت ندارند ولی جایی میرسد که "برمیدارد تیغ را و میکشد روی همه ی زخمهای عادت" ظرفیت که پرشود سرریز میکند. حالا یکی امروز یکی ده سال دیگر و یکی هم بعد از مرگ لابد.
درد کشیده را درد کشیده میفهمد ....
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
درد کشیده را درد کشیده میفهمد ....
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
وزیر اطلاعات تو جلسه رای اعتماد گفته بابا من کاره ای نیستم فقط میرم تو وزارتخونه آب میخورم اونم گاهی بچه های موازی راهم نمیدن!
#توئیتر
@boiereihan
#توئیتر
@boiereihan
هیچ چیز خطرناکتر از قدیسی که فکر میکنه داره کار مقدسی انجام میده نیست.
سریال
supernatural
#فیلم_دیالوگ
@boiereihan
سریال
supernatural
#فیلم_دیالوگ
@boiereihan
Forwarded from Khabgard | خوابگرد
همین امروز برمیگردیم، آقای روحانی!
پدرام رضاییزاده: اوایل سال ۸۵ دیگر همه از بازداشت یعقوب یادعلی و دلایل و ریشههای آن خبر داشتند؛ عدهای با طرح و نقشهی قبلی و در جهت منافع شخصی، بخشهایی از رمان «آداب بیقراری» و مجموعه داستان «حالتها در حیاط» او را تکثیر و پخش کرده بودند و با تحریک احساسات جمعی از هموطنان لر چند شهر را به آشوب کشیده بودند.
یادعلی بازداشت شده بود و تلاش جمعی از دوستان او و تعدادی از نویسندگان و روزنامهنگاران (مثل سیدرضا شکراللهی و محمدحسن شهسواری و احمد غلامی و مهسا محبعلی و مهدی یزدانیخرم و حسین سناپور) برای جمعآوری امضاء در حمایت از او و داستان بیثمر مانده بود.
اگر اشتباه نکنم، اولین نامه سرگشادهای که در حمایت از او منتشر شد فقط نوزده (بله، فقط نوزده!) امضاء داشت. کمی که گذشت اما، آدمها شروع کردند به نوشتن از او در مطبوعات.
یادم نیست آن روزها مهدی یزدانیخرم در کدام روزنامه مشغول بود، اما صفحه آخر آن روزنامه خاص را خوب به یاد دارم و از همه بهتر، یادداشت احمد دهقان را. دهقان از نویسندگان آن طرف خط بود، از آنها که مورد اعتماد نظاماند و بنا بر معیارهای بعضی دوستان منفعتطلب، دلیلی نداشت خودش را توی دردسر بیندازد و از اعتبارش برای نویسندهای غیرخودی خرج کند.
دهقان اما یادداشت کوتاهی نوشت که دوست دارم امروز و حالا که خبر اعتصاب غذای یکی از محصورین [#کروبی] منتشر شده است، دوباره از آن یاد کنم. یادداشت دهقان چیزی نبود جز خاطرهای کوتاه از روزهای حضورش در جبهه؛ اول اشارهای به خبر بازداشت یعقوب یادعلی کرد و در ادامه رسید به خاطره.
گروهی از همرزمانش در حملهای چند عراقی را اسیر میکنند و بعد تصمیم میگیرند به دلایلی از شر آنها خلاص بشوند. مجادله و مشاجرهای در میگیرد و دهقان در دفاع از سربازان عراقی چیزی میگوید شبیه این جمله: « اگر یک تار مو از سر اینها کم بشود، من دیگر یک لحظه هم اینجا نمیمانم و همین امروز بر میگردم.» یادداشت با همین جمله تمام میشد؛ همینقدر ساده و برای یکی مثل من، همینقدر فراموش نشدنی.
حالا میخواهم از این ماجرا و خاطره سوء استفاده کنم و فقط در نقش یک آدم معمولی که به حسن روحانی رای داده است، یک آدم معمولی که میتواند همین فردا نباشد و آب هم از آب تکان نخورد، در نقش کسی که فقط یک رای داشته و چند نفر را هم راضی کرده که در انتخابات شرکت کنند و به حسن روحانی رای بدهند، فارغ از اعتقادات و باورها و اختلاف نظرها، بیتوجه به رایم در انتخابات ۸۸، فارغ از آنکه درباره حوادث بعد از انتخابات ۸۸ چه نظری دارم و فارغ از شعارها و وعدههای آقای روحانی و نقش همان نامهای ممنوع در پیروزی ایشان، میخواهم به یادشان بیاورم که اگر یک تار مو از سر «اینها» کم بشود و اتفاقی برایشان بیفتد، از رایم برمیگردم.
فقط میخواهم یادشان نرود که بدون رای ما آدمهای معمولی، بدون این ۵۷ درصد، در بهترین حالت، میشوند یکی شبیه دیگر آدمهای نشسته دور میز مجمع تشخیص مصلحت نظام. همین!
@KhabGard
یادداشت در وبلاگ ناتور:
http://natoor.com/2017/08/2800.php
پدرام رضاییزاده: اوایل سال ۸۵ دیگر همه از بازداشت یعقوب یادعلی و دلایل و ریشههای آن خبر داشتند؛ عدهای با طرح و نقشهی قبلی و در جهت منافع شخصی، بخشهایی از رمان «آداب بیقراری» و مجموعه داستان «حالتها در حیاط» او را تکثیر و پخش کرده بودند و با تحریک احساسات جمعی از هموطنان لر چند شهر را به آشوب کشیده بودند.
یادعلی بازداشت شده بود و تلاش جمعی از دوستان او و تعدادی از نویسندگان و روزنامهنگاران (مثل سیدرضا شکراللهی و محمدحسن شهسواری و احمد غلامی و مهسا محبعلی و مهدی یزدانیخرم و حسین سناپور) برای جمعآوری امضاء در حمایت از او و داستان بیثمر مانده بود.
اگر اشتباه نکنم، اولین نامه سرگشادهای که در حمایت از او منتشر شد فقط نوزده (بله، فقط نوزده!) امضاء داشت. کمی که گذشت اما، آدمها شروع کردند به نوشتن از او در مطبوعات.
یادم نیست آن روزها مهدی یزدانیخرم در کدام روزنامه مشغول بود، اما صفحه آخر آن روزنامه خاص را خوب به یاد دارم و از همه بهتر، یادداشت احمد دهقان را. دهقان از نویسندگان آن طرف خط بود، از آنها که مورد اعتماد نظاماند و بنا بر معیارهای بعضی دوستان منفعتطلب، دلیلی نداشت خودش را توی دردسر بیندازد و از اعتبارش برای نویسندهای غیرخودی خرج کند.
دهقان اما یادداشت کوتاهی نوشت که دوست دارم امروز و حالا که خبر اعتصاب غذای یکی از محصورین [#کروبی] منتشر شده است، دوباره از آن یاد کنم. یادداشت دهقان چیزی نبود جز خاطرهای کوتاه از روزهای حضورش در جبهه؛ اول اشارهای به خبر بازداشت یعقوب یادعلی کرد و در ادامه رسید به خاطره.
گروهی از همرزمانش در حملهای چند عراقی را اسیر میکنند و بعد تصمیم میگیرند به دلایلی از شر آنها خلاص بشوند. مجادله و مشاجرهای در میگیرد و دهقان در دفاع از سربازان عراقی چیزی میگوید شبیه این جمله: « اگر یک تار مو از سر اینها کم بشود، من دیگر یک لحظه هم اینجا نمیمانم و همین امروز بر میگردم.» یادداشت با همین جمله تمام میشد؛ همینقدر ساده و برای یکی مثل من، همینقدر فراموش نشدنی.
حالا میخواهم از این ماجرا و خاطره سوء استفاده کنم و فقط در نقش یک آدم معمولی که به حسن روحانی رای داده است، یک آدم معمولی که میتواند همین فردا نباشد و آب هم از آب تکان نخورد، در نقش کسی که فقط یک رای داشته و چند نفر را هم راضی کرده که در انتخابات شرکت کنند و به حسن روحانی رای بدهند، فارغ از اعتقادات و باورها و اختلاف نظرها، بیتوجه به رایم در انتخابات ۸۸، فارغ از آنکه درباره حوادث بعد از انتخابات ۸۸ چه نظری دارم و فارغ از شعارها و وعدههای آقای روحانی و نقش همان نامهای ممنوع در پیروزی ایشان، میخواهم به یادشان بیاورم که اگر یک تار مو از سر «اینها» کم بشود و اتفاقی برایشان بیفتد، از رایم برمیگردم.
فقط میخواهم یادشان نرود که بدون رای ما آدمهای معمولی، بدون این ۵۷ درصد، در بهترین حالت، میشوند یکی شبیه دیگر آدمهای نشسته دور میز مجمع تشخیص مصلحت نظام. همین!
@KhabGard
یادداشت در وبلاگ ناتور:
http://natoor.com/2017/08/2800.php
کراش ما پسربچه ها اون زمونا یکی از اون زنایی بود که تو عروسی وسط مجلس چرخ میزد و گاهی سینه ها و موهای بلندشو تکون میداد, یکی از همونایی که لبهاش از ماتیک قرمزسرخ سرخ بود و پشت چشمش سایه آبی کمرنگ یا سبز کمرنگ بود.
آخ از اون سایه سبز کم رنگِ پشت چشم ... ای امان!
@boiereihan
آخ از اون سایه سبز کم رنگِ پشت چشم ... ای امان!
@boiereihan
از یاد رفتن
چیزی ست
شبیه یک فایل موسیقی
ماسیده بر کنج هارد کامپیوتری
که نه پلی میشو و نه دیلیت!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
چیزی ست
شبیه یک فایل موسیقی
ماسیده بر کنج هارد کامپیوتری
که نه پلی میشو و نه دیلیت!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
باد میزند روی شیشه های تنهایی
خیابانی که دیگر چراغ روشنی ندارد
مادری که در گور
چهره کودک خردسالی را نقاشی میکند
باد میزند روی غصه های پیرمردی
که پای چوبی شکسته ای را
آتش میزند در زمستان سیاه زمین.
باد میزند هنوز
گاه به بادبان قایقی
گاه به موهای دخترکی
که از سرما منجمد میشود!
#ای_لیا
@boiereihan
خیابانی که دیگر چراغ روشنی ندارد
مادری که در گور
چهره کودک خردسالی را نقاشی میکند
باد میزند روی غصه های پیرمردی
که پای چوبی شکسته ای را
آتش میزند در زمستان سیاه زمین.
باد میزند هنوز
گاه به بادبان قایقی
گاه به موهای دخترکی
که از سرما منجمد میشود!
#ای_لیا
@boiereihan
Forwarded from کافی کتاب
Forwarded from ایلیا
شهریور دختری ست که بلوغ را پشت سر گذاشته طبعش گرم است و احساسش به خنکی پس از باران است, دهانش بوی جنگل های باران خورده شمال را میدهد و تنش به لطافت شنهای جاری در دل شبهای کویر است, توی آغوشش زندگی آرام خوابیده است.
شهریور جان است ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
شهریور جان است ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from محمدعلی محمدپور (MohamadAli Mohamadpour)
راننده تاکسی کلی از خودش تعریف کرد اینکه همه از من راضی هستن همه دوستم دارن کرایه زیاد نمیگیرم و فولان بعد از ولیعصر تا سر حجاب ۲ تومن گرفت.
#توئیتر
@boiereihan
#توئیتر
@boiereihan