اشتباهمان این است که فکر میکنیم درد با حرف آرام میشود. درد را باید درد کشیده باشی تا بفهمی چه رنجی میکشد آنکه درد دارد. آدمها به یک اندازه ظرفیت ندارند ولی جایی میرسد که "برمیدارد تیغ را و میکشد روی همه ی زخمهای عادت" ظرفیت که پرشود سرریز میکند. حالا یکی امروز یکی ده سال دیگر و یکی هم بعد از مرگ لابد.
درد کشیده را درد کشیده میفهمد ....
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
درد کشیده را درد کشیده میفهمد ....
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
وزیر اطلاعات تو جلسه رای اعتماد گفته بابا من کاره ای نیستم فقط میرم تو وزارتخونه آب میخورم اونم گاهی بچه های موازی راهم نمیدن!
#توئیتر
@boiereihan
#توئیتر
@boiereihan
هیچ چیز خطرناکتر از قدیسی که فکر میکنه داره کار مقدسی انجام میده نیست.
سریال
supernatural
#فیلم_دیالوگ
@boiereihan
سریال
supernatural
#فیلم_دیالوگ
@boiereihan
Forwarded from Khabgard | خوابگرد
همین امروز برمیگردیم، آقای روحانی!
پدرام رضاییزاده: اوایل سال ۸۵ دیگر همه از بازداشت یعقوب یادعلی و دلایل و ریشههای آن خبر داشتند؛ عدهای با طرح و نقشهی قبلی و در جهت منافع شخصی، بخشهایی از رمان «آداب بیقراری» و مجموعه داستان «حالتها در حیاط» او را تکثیر و پخش کرده بودند و با تحریک احساسات جمعی از هموطنان لر چند شهر را به آشوب کشیده بودند.
یادعلی بازداشت شده بود و تلاش جمعی از دوستان او و تعدادی از نویسندگان و روزنامهنگاران (مثل سیدرضا شکراللهی و محمدحسن شهسواری و احمد غلامی و مهسا محبعلی و مهدی یزدانیخرم و حسین سناپور) برای جمعآوری امضاء در حمایت از او و داستان بیثمر مانده بود.
اگر اشتباه نکنم، اولین نامه سرگشادهای که در حمایت از او منتشر شد فقط نوزده (بله، فقط نوزده!) امضاء داشت. کمی که گذشت اما، آدمها شروع کردند به نوشتن از او در مطبوعات.
یادم نیست آن روزها مهدی یزدانیخرم در کدام روزنامه مشغول بود، اما صفحه آخر آن روزنامه خاص را خوب به یاد دارم و از همه بهتر، یادداشت احمد دهقان را. دهقان از نویسندگان آن طرف خط بود، از آنها که مورد اعتماد نظاماند و بنا بر معیارهای بعضی دوستان منفعتطلب، دلیلی نداشت خودش را توی دردسر بیندازد و از اعتبارش برای نویسندهای غیرخودی خرج کند.
دهقان اما یادداشت کوتاهی نوشت که دوست دارم امروز و حالا که خبر اعتصاب غذای یکی از محصورین [#کروبی] منتشر شده است، دوباره از آن یاد کنم. یادداشت دهقان چیزی نبود جز خاطرهای کوتاه از روزهای حضورش در جبهه؛ اول اشارهای به خبر بازداشت یعقوب یادعلی کرد و در ادامه رسید به خاطره.
گروهی از همرزمانش در حملهای چند عراقی را اسیر میکنند و بعد تصمیم میگیرند به دلایلی از شر آنها خلاص بشوند. مجادله و مشاجرهای در میگیرد و دهقان در دفاع از سربازان عراقی چیزی میگوید شبیه این جمله: « اگر یک تار مو از سر اینها کم بشود، من دیگر یک لحظه هم اینجا نمیمانم و همین امروز بر میگردم.» یادداشت با همین جمله تمام میشد؛ همینقدر ساده و برای یکی مثل من، همینقدر فراموش نشدنی.
حالا میخواهم از این ماجرا و خاطره سوء استفاده کنم و فقط در نقش یک آدم معمولی که به حسن روحانی رای داده است، یک آدم معمولی که میتواند همین فردا نباشد و آب هم از آب تکان نخورد، در نقش کسی که فقط یک رای داشته و چند نفر را هم راضی کرده که در انتخابات شرکت کنند و به حسن روحانی رای بدهند، فارغ از اعتقادات و باورها و اختلاف نظرها، بیتوجه به رایم در انتخابات ۸۸، فارغ از آنکه درباره حوادث بعد از انتخابات ۸۸ چه نظری دارم و فارغ از شعارها و وعدههای آقای روحانی و نقش همان نامهای ممنوع در پیروزی ایشان، میخواهم به یادشان بیاورم که اگر یک تار مو از سر «اینها» کم بشود و اتفاقی برایشان بیفتد، از رایم برمیگردم.
فقط میخواهم یادشان نرود که بدون رای ما آدمهای معمولی، بدون این ۵۷ درصد، در بهترین حالت، میشوند یکی شبیه دیگر آدمهای نشسته دور میز مجمع تشخیص مصلحت نظام. همین!
@KhabGard
یادداشت در وبلاگ ناتور:
http://natoor.com/2017/08/2800.php
پدرام رضاییزاده: اوایل سال ۸۵ دیگر همه از بازداشت یعقوب یادعلی و دلایل و ریشههای آن خبر داشتند؛ عدهای با طرح و نقشهی قبلی و در جهت منافع شخصی، بخشهایی از رمان «آداب بیقراری» و مجموعه داستان «حالتها در حیاط» او را تکثیر و پخش کرده بودند و با تحریک احساسات جمعی از هموطنان لر چند شهر را به آشوب کشیده بودند.
یادعلی بازداشت شده بود و تلاش جمعی از دوستان او و تعدادی از نویسندگان و روزنامهنگاران (مثل سیدرضا شکراللهی و محمدحسن شهسواری و احمد غلامی و مهسا محبعلی و مهدی یزدانیخرم و حسین سناپور) برای جمعآوری امضاء در حمایت از او و داستان بیثمر مانده بود.
اگر اشتباه نکنم، اولین نامه سرگشادهای که در حمایت از او منتشر شد فقط نوزده (بله، فقط نوزده!) امضاء داشت. کمی که گذشت اما، آدمها شروع کردند به نوشتن از او در مطبوعات.
یادم نیست آن روزها مهدی یزدانیخرم در کدام روزنامه مشغول بود، اما صفحه آخر آن روزنامه خاص را خوب به یاد دارم و از همه بهتر، یادداشت احمد دهقان را. دهقان از نویسندگان آن طرف خط بود، از آنها که مورد اعتماد نظاماند و بنا بر معیارهای بعضی دوستان منفعتطلب، دلیلی نداشت خودش را توی دردسر بیندازد و از اعتبارش برای نویسندهای غیرخودی خرج کند.
دهقان اما یادداشت کوتاهی نوشت که دوست دارم امروز و حالا که خبر اعتصاب غذای یکی از محصورین [#کروبی] منتشر شده است، دوباره از آن یاد کنم. یادداشت دهقان چیزی نبود جز خاطرهای کوتاه از روزهای حضورش در جبهه؛ اول اشارهای به خبر بازداشت یعقوب یادعلی کرد و در ادامه رسید به خاطره.
گروهی از همرزمانش در حملهای چند عراقی را اسیر میکنند و بعد تصمیم میگیرند به دلایلی از شر آنها خلاص بشوند. مجادله و مشاجرهای در میگیرد و دهقان در دفاع از سربازان عراقی چیزی میگوید شبیه این جمله: « اگر یک تار مو از سر اینها کم بشود، من دیگر یک لحظه هم اینجا نمیمانم و همین امروز بر میگردم.» یادداشت با همین جمله تمام میشد؛ همینقدر ساده و برای یکی مثل من، همینقدر فراموش نشدنی.
حالا میخواهم از این ماجرا و خاطره سوء استفاده کنم و فقط در نقش یک آدم معمولی که به حسن روحانی رای داده است، یک آدم معمولی که میتواند همین فردا نباشد و آب هم از آب تکان نخورد، در نقش کسی که فقط یک رای داشته و چند نفر را هم راضی کرده که در انتخابات شرکت کنند و به حسن روحانی رای بدهند، فارغ از اعتقادات و باورها و اختلاف نظرها، بیتوجه به رایم در انتخابات ۸۸، فارغ از آنکه درباره حوادث بعد از انتخابات ۸۸ چه نظری دارم و فارغ از شعارها و وعدههای آقای روحانی و نقش همان نامهای ممنوع در پیروزی ایشان، میخواهم به یادشان بیاورم که اگر یک تار مو از سر «اینها» کم بشود و اتفاقی برایشان بیفتد، از رایم برمیگردم.
فقط میخواهم یادشان نرود که بدون رای ما آدمهای معمولی، بدون این ۵۷ درصد، در بهترین حالت، میشوند یکی شبیه دیگر آدمهای نشسته دور میز مجمع تشخیص مصلحت نظام. همین!
@KhabGard
یادداشت در وبلاگ ناتور:
http://natoor.com/2017/08/2800.php
کراش ما پسربچه ها اون زمونا یکی از اون زنایی بود که تو عروسی وسط مجلس چرخ میزد و گاهی سینه ها و موهای بلندشو تکون میداد, یکی از همونایی که لبهاش از ماتیک قرمزسرخ سرخ بود و پشت چشمش سایه آبی کمرنگ یا سبز کمرنگ بود.
آخ از اون سایه سبز کم رنگِ پشت چشم ... ای امان!
@boiereihan
آخ از اون سایه سبز کم رنگِ پشت چشم ... ای امان!
@boiereihan
از یاد رفتن
چیزی ست
شبیه یک فایل موسیقی
ماسیده بر کنج هارد کامپیوتری
که نه پلی میشو و نه دیلیت!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
چیزی ست
شبیه یک فایل موسیقی
ماسیده بر کنج هارد کامپیوتری
که نه پلی میشو و نه دیلیت!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
باد میزند روی شیشه های تنهایی
خیابانی که دیگر چراغ روشنی ندارد
مادری که در گور
چهره کودک خردسالی را نقاشی میکند
باد میزند روی غصه های پیرمردی
که پای چوبی شکسته ای را
آتش میزند در زمستان سیاه زمین.
باد میزند هنوز
گاه به بادبان قایقی
گاه به موهای دخترکی
که از سرما منجمد میشود!
#ای_لیا
@boiereihan
خیابانی که دیگر چراغ روشنی ندارد
مادری که در گور
چهره کودک خردسالی را نقاشی میکند
باد میزند روی غصه های پیرمردی
که پای چوبی شکسته ای را
آتش میزند در زمستان سیاه زمین.
باد میزند هنوز
گاه به بادبان قایقی
گاه به موهای دخترکی
که از سرما منجمد میشود!
#ای_لیا
@boiereihan
Forwarded from کافی کتاب
Forwarded from ایلیا
شهریور دختری ست که بلوغ را پشت سر گذاشته طبعش گرم است و احساسش به خنکی پس از باران است, دهانش بوی جنگل های باران خورده شمال را میدهد و تنش به لطافت شنهای جاری در دل شبهای کویر است, توی آغوشش زندگی آرام خوابیده است.
شهریور جان است ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
شهریور جان است ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from محمدعلی محمدپور (MohamadAli Mohamadpour)
راننده تاکسی کلی از خودش تعریف کرد اینکه همه از من راضی هستن همه دوستم دارن کرایه زیاد نمیگیرم و فولان بعد از ولیعصر تا سر حجاب ۲ تومن گرفت.
#توئیتر
@boiereihan
#توئیتر
@boiereihan
هر درختی رو که از خاک خودش بکنی ببری جای دیگه بکاری، دیگه میوه نمیده. اگه هم بده دیگه اون میوهیِ خودش رو نمیده.
عباسکیارستمی
@boiereihan
عباسکیارستمی
@boiereihan
خانه بی تو
بی نگاهت
بی رد بویت
هرچه هست، خانه نیست!
#ای_لیا
@boiereihan
وبلاگ من : www.reihan-7.blogsky.com
بی نگاهت
بی رد بویت
هرچه هست، خانه نیست!
#ای_لیا
@boiereihan
وبلاگ من : www.reihan-7.blogsky.com
یادت باشد
همیشه به زنی که سالهای زندگی اش را همراه تو بوده است
یادآوری کنی : زیباترین است، تازه ترین است.
مخصوصن اگر جلوی آینه ایستاده است و هر ازگاهی با نوک انگشت روی چروک های صورتش دست می کشد. نوک انگشتانش را ببوسی و صورتت را بگذاری روی صورتش.
گرمای زندگی بریزد زیر پوستت. تو را هم تازه کند، زیبا کند ...
یادت نرود، زن زیباست و زیبایی یعنی زن .
+ گاهی دوستت دارم و گاهی بیشتر!
#ای_لیا
@boiereihan
همیشه به زنی که سالهای زندگی اش را همراه تو بوده است
یادآوری کنی : زیباترین است، تازه ترین است.
مخصوصن اگر جلوی آینه ایستاده است و هر ازگاهی با نوک انگشت روی چروک های صورتش دست می کشد. نوک انگشتانش را ببوسی و صورتت را بگذاری روی صورتش.
گرمای زندگی بریزد زیر پوستت. تو را هم تازه کند، زیبا کند ...
یادت نرود، زن زیباست و زیبایی یعنی زن .
+ گاهی دوستت دارم و گاهی بیشتر!
#ای_لیا
@boiereihan
زاهدی می گوید جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد:
اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد. او گفت «ای شیخ، خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود!»
دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی . گفت «تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟»
سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا آورده ای ؟ کودک چراغ را فوت کرد و آن را خاموش ساخت و گفت: «تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟»
چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت میکرد . گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن.
گفت «من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟»
@boiereihan
اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد. او گفت «ای شیخ، خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود!»
دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی . گفت «تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟»
سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا آورده ای ؟ کودک چراغ را فوت کرد و آن را خاموش ساخت و گفت: «تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟»
چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت میکرد . گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن.
گفت «من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟»
@boiereihan
عاشقانهای در ده ثانیه
ثانیه اول/ من پشت پراید هاچبک نوک مدادی ایستادهام، چراغ قرمز است. زن توی آینه آفتابگیر ماشین خودش را نگاه میکند مرد خم میشود طرف زن شاید توی داشبورد را نگاه میکند دنبال چیزی میگردد،ثانیه چهارم/ زن خودش را عقب میدهد دست چپ را پشت صندلی مرد میگذارد مرد هنوز دنبال چیزی میگردد زن آرام انگشتها را پشت گردن مرد میگذارد گردن مرد را نوازش میکند ثانیه هفتم/ مرد سر را بالا میگیرد به زن لبخند میزند زن خم میشود مرد را میبوسد.
ثانیه دهم ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
ثانیه اول/ من پشت پراید هاچبک نوک مدادی ایستادهام، چراغ قرمز است. زن توی آینه آفتابگیر ماشین خودش را نگاه میکند مرد خم میشود طرف زن شاید توی داشبورد را نگاه میکند دنبال چیزی میگردد،ثانیه چهارم/ زن خودش را عقب میدهد دست چپ را پشت صندلی مرد میگذارد مرد هنوز دنبال چیزی میگردد زن آرام انگشتها را پشت گردن مرد میگذارد گردن مرد را نوازش میکند ثانیه هفتم/ مرد سر را بالا میگیرد به زن لبخند میزند زن خم میشود مرد را میبوسد.
ثانیه دهم ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
کانال امروز دوساله شد، فکر نمیکردم اینجور نسبت بهش اقبال بشه، از همهیِ شما ممنونم و امیدوارم کانال رو به دوستانتون معرفی کنید.
#ای_لیا
@boiereihan
#ای_لیا
@boiereihan