رفته ام در خواب
دیده ام جائی،
مرد شاعری
نان میزند در آب
در دوردست هیچ نبود
زندگی در میان مردمان
هنوز جاری!
#ای_لیا
@boiereihan
دیده ام جائی،
مرد شاعری
نان میزند در آب
در دوردست هیچ نبود
زندگی در میان مردمان
هنوز جاری!
#ای_لیا
@boiereihan
توی تاکسی نشسته است پشت سر راننده، من وسط نشسته ام و کنار دستم هم زنی میانسال. گوشی اش زنگ میخورد، گوشی برگشت صدا دارد، یعنی اگر نخواهم هم، میشنوم چه می گویند : "عزیزم خوبی، قربونت برم من!"
"کجایی تو پس؟"
" تو تاکسی ام، دارم میرم خونه!"
" نمیخوام، تو باید بیای پیش من"(اینجا را با عشوه بخوانید)
" آخ قربون ... برم من، اون خوردنیا"(مرد سعی میکند آرام بگوید منم سعی دارم ذهنم را ببرم سمت فیلم جدید جنگ ستارگان ولی نمیشود)
"نمیخواد قربونشون بری بیا همینجا و ..."( ادامه اش مشمیز کننده میشود در فضای عمومی)
به نظر میرسد حرارت مرد بالاتر رفته است، این را بدلیل تماس اجباری پاهایمان که با هم داریم میگویم.
مرد بعد از کلی کش و قوس و آه و حسرت که باید برود خانه و اینها تماس را قطع میکند. زن کنار دستی ام چیزی زیر لب زمزمه میکند انگار: مردک کثیف هرزه!
عاقله مردی چهل و چند ساله است. دوباره گوشی اش زنگ میخورد اینبار یک زن دیگر است و از او میپرسد کجایی؟ مرد اینبار عصبانی میشود و یک جورهایی خشن جواب زن را میدهد، میگوید : تو قبرستونم، از صبح مثل خر دارم جون میکنم. چی میخوای"
" خواستم ببینم کجایی، شام بکشم یا نه!"
"تازه بلوار کشاورزم"
گوشی را قطع میکند. آن لحظه توی ستارخان بودیم. نزدیک خانه. پیاده شدم. تاکسی مرد را و هوسهایش را به همراه زنی که دارد زیر لب به او فحش میدهد برداشت و برد.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
"کجایی تو پس؟"
" تو تاکسی ام، دارم میرم خونه!"
" نمیخوام، تو باید بیای پیش من"(اینجا را با عشوه بخوانید)
" آخ قربون ... برم من، اون خوردنیا"(مرد سعی میکند آرام بگوید منم سعی دارم ذهنم را ببرم سمت فیلم جدید جنگ ستارگان ولی نمیشود)
"نمیخواد قربونشون بری بیا همینجا و ..."( ادامه اش مشمیز کننده میشود در فضای عمومی)
به نظر میرسد حرارت مرد بالاتر رفته است، این را بدلیل تماس اجباری پاهایمان که با هم داریم میگویم.
مرد بعد از کلی کش و قوس و آه و حسرت که باید برود خانه و اینها تماس را قطع میکند. زن کنار دستی ام چیزی زیر لب زمزمه میکند انگار: مردک کثیف هرزه!
عاقله مردی چهل و چند ساله است. دوباره گوشی اش زنگ میخورد اینبار یک زن دیگر است و از او میپرسد کجایی؟ مرد اینبار عصبانی میشود و یک جورهایی خشن جواب زن را میدهد، میگوید : تو قبرستونم، از صبح مثل خر دارم جون میکنم. چی میخوای"
" خواستم ببینم کجایی، شام بکشم یا نه!"
"تازه بلوار کشاورزم"
گوشی را قطع میکند. آن لحظه توی ستارخان بودیم. نزدیک خانه. پیاده شدم. تاکسی مرد را و هوسهایش را به همراه زنی که دارد زیر لب به او فحش میدهد برداشت و برد.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
میگفت :
شما آقایون از یه سری چیزها محرومید، مثل درک کردن لذت همین دیدن دست مردی که دوسش داری روی دنده ماشین که به جلو هم خیره شده!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
شما آقایون از یه سری چیزها محرومید، مثل درک کردن لذت همین دیدن دست مردی که دوسش داری روی دنده ماشین که به جلو هم خیره شده!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
برخی چیزها را نباید دوباره تجربه کرد، یکبار از روی جنازه ات رد شده است آن تجربه،دیگر سر راهش قرار نگیر!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
عاشق میشوید، حداقل عاشق رفتار آدمها نشوید. آدمها گاهی حالشان خوب است، گاهی بد. رفتارشان متاثر از حالشان است. عاشق افکارشان شوید. افکار حتی در بدترین حال آدمها هم تغییر نمیکند ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
زندگی یک حقیقت عریان است هم میشود در آغوشش هم خوابه شد هم میشود از دور نگاهش کرد و لذت برد ...
#ای_لیا
@boiereihan
#ای_لیا
@boiereihan
شرح حال آدمی همان حرفهایی ست که نمیزند، نمینویسد، نمیگوید، گاه برای خودش یادآوری میکند و دوباره همه را قورت میدهد.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
موهایت را بده بر باد
پائین دستِ خاطره ها
مردی تشنه بوئیدن احساسِ دستان خداست
که وقتی تو را خلق می کرده
عطر دستانش را در موهایت جا گذاشته.
#ای_لیا
@boiereihan
پائین دستِ خاطره ها
مردی تشنه بوئیدن احساسِ دستان خداست
که وقتی تو را خلق می کرده
عطر دستانش را در موهایت جا گذاشته.
#ای_لیا
@boiereihan
اهواز خاک دارد
تهران هم آلودگی دارد
اصفهان هم
و ...
اما اشکال کار عدم توزیع مناسب درآمدهاست. راستی یادمان نرود سیستان هم خاک دارد. برای فهمیدنش باید آنجا بوده باشی. از پشت مانیتور فقط میشود آه و ناله کرد و بعدهم در حین نوشیدن چای عصرگاهی سری از روی تاسف تکان داد و الخ!
باز یادمان نرود همین پیش پای شما دریاچه ارومیه هم خشک شد.
جان! بحران آب؟
خب ما ملت فراموشکاری هستیم. همه روزگارمان ابن الوقتی میگذرد. این نیز میگذرد و در غبار فراموش روزگار به نسیانش می سپاریم.
چایت سرد نشود، بختگان و گاوخونی هم سالها پیش خشک شده اند!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
تهران هم آلودگی دارد
اصفهان هم
و ...
اما اشکال کار عدم توزیع مناسب درآمدهاست. راستی یادمان نرود سیستان هم خاک دارد. برای فهمیدنش باید آنجا بوده باشی. از پشت مانیتور فقط میشود آه و ناله کرد و بعدهم در حین نوشیدن چای عصرگاهی سری از روی تاسف تکان داد و الخ!
باز یادمان نرود همین پیش پای شما دریاچه ارومیه هم خشک شد.
جان! بحران آب؟
خب ما ملت فراموشکاری هستیم. همه روزگارمان ابن الوقتی میگذرد. این نیز میگذرد و در غبار فراموش روزگار به نسیانش می سپاریم.
چایت سرد نشود، بختگان و گاوخونی هم سالها پیش خشک شده اند!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
برای فرمانده مدافعین خرمشهر، سید محمد جهان آرا
آخرین تیربارچی آخرین قطار فشنگ را هم خالی کرد. روی سقف بیمارستان نشسته بود مستاصل که چه کند. یکی از مدافعین گفت : سید گفته جمع کنید و برگردید. شهر سقوط کرده.
آخرین وانت به همراه آخرین بازمانده ها که خارج شدند، تیربارچی نگاهی به خط افق کرد جایی که دو تانک پیش میآمدند، فرصت گریه کردن نبود. سقف بیمارستان را بوسید. قرار گذاشت که برگردد و دوباره ببوسدش.
تیربار را روی دوش گذاشت و سقوط شهر را پشت سرش ندید ...
دو سال بعد برگشت، اول به نیابت از سید ممد بوسید. گونه هایش را چسباند روی سقف، هق هق گریه امانش نداد. ممد نبود ببیند مدافعین برگشته اند.
#ای_لیا
@boiereihan
آخرین تیربارچی آخرین قطار فشنگ را هم خالی کرد. روی سقف بیمارستان نشسته بود مستاصل که چه کند. یکی از مدافعین گفت : سید گفته جمع کنید و برگردید. شهر سقوط کرده.
آخرین وانت به همراه آخرین بازمانده ها که خارج شدند، تیربارچی نگاهی به خط افق کرد جایی که دو تانک پیش میآمدند، فرصت گریه کردن نبود. سقف بیمارستان را بوسید. قرار گذاشت که برگردد و دوباره ببوسدش.
تیربار را روی دوش گذاشت و سقوط شهر را پشت سرش ندید ...
دو سال بعد برگشت، اول به نیابت از سید ممد بوسید. گونه هایش را چسباند روی سقف، هق هق گریه امانش نداد. ممد نبود ببیند مدافعین برگشته اند.
#ای_لیا
@boiereihan
زن از حمام خارج میشود، حوله را می پیچد دور خودش، حوله کوچکتری برمی دارد، سرش را خم میکند به سمت راست و با حوله دیگری سعی دارد موهایش را خشک کند، چندباری سرش را به سرعت بالا و پائین میکند تا آب موهایش پخش شود، بوی خوش آیند شامپو می ریزد در فضای بی رمق اتاق و جان تازه ای می بخشد به روح خانه.
می نشیند جلوی آینه، ماتیک قرمز رنگ(یا صورتی، یا هر رنگی که خودتان دوست دارید) برمیدارد و میکشد روی لبهایش، لبها را جمع میکند، توی آینه لبخندی میزند.
زنی با موهای خیس و ماتیک قرمزی روی لبهایش، بی هیچ دستکاری دیگری، بی فوتوشاپ.
این زیباترین تصویر جهان است.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
می نشیند جلوی آینه، ماتیک قرمز رنگ(یا صورتی، یا هر رنگی که خودتان دوست دارید) برمیدارد و میکشد روی لبهایش، لبها را جمع میکند، توی آینه لبخندی میزند.
زنی با موهای خیس و ماتیک قرمزی روی لبهایش، بی هیچ دستکاری دیگری، بی فوتوشاپ.
این زیباترین تصویر جهان است.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
برای دیده شدن فقط کافیست در فاصله مناسبی از آدمها بایستید، گاهی دور و گاهی نزدیک .
#ای_لیا
@boiereihan
#ای_لیا
@boiereihan
روز اولی که حوا دلش گرفته بود، آدم نمیدانست که چه کند، هرچه کرد حوا دلش سبک نشد، آمد پشت سرش ایستاد چشمهایش را بست سرش را جلو آورد موهای حوا را بو کشید حوا پا عقب گذاشت خورد به سینه آدم، آدم دستهایش را جمع کرد دور حوا، حوا سرش را خم کرد روی بازوی آدم، دلش آرام شد.
#ای_لیا
@boiereihan
#ای_لیا
@boiereihan
تاریک است، کوچه باریک و کوتاه تاریک است، از آن سر کوچه زنی وارد میشود، می ایستد. احتمالن هیبت سیاه مرا میببند، مردد است که ادامه دهد، برمیگردم، کوچه را برمیگردم، پشت سرم میشنوم صدای پاهایش می آید. می ایستم سر کوچه، رد میشود و میرود، وارد کوچه میشوم. کوچه هنوز تاریک است. بوی عطر نرمی توی فضای کوچه تاب میخورد.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
زندگی از میان سینه ات
آغاز میشود،
خاکستر میشود
دوباره تنها میشود
زندگی که نه
من!
جائی اما
در هزارتوی تنت
خاطره ای پنهان است.
#ای_لیا
@boiereihan
آغاز میشود،
خاکستر میشود
دوباره تنها میشود
زندگی که نه
من!
جائی اما
در هزارتوی تنت
خاطره ای پنهان است.
#ای_لیا
@boiereihan
"توی ساحل ایستاده باشی، آب بیاید دور پاهایت را بگیرد، پاهایت فرو رود داخل شن، خنکی از کف پاهایت بدود بیاید بالا زیر قفسه سینه ات، خودت را جمع کنی، مچاله شوی، نسیمی بوزد، بزند روی صورتت، هوا هم دم کرده باشد، مثلن عصر یک روز تابستانی ..."
گفتم : تو را اینطور می بینم، همینقدر واقعی!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
گفتم : تو را اینطور می بینم، همینقدر واقعی!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan