میگفت :
شما آقایون از یه سری چیزها محرومید، مثل درک کردن لذت همین دیدن دست مردی که دوسش داری روی دنده ماشین که به جلو هم خیره شده!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
شما آقایون از یه سری چیزها محرومید، مثل درک کردن لذت همین دیدن دست مردی که دوسش داری روی دنده ماشین که به جلو هم خیره شده!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
برخی چیزها را نباید دوباره تجربه کرد، یکبار از روی جنازه ات رد شده است آن تجربه،دیگر سر راهش قرار نگیر!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
عاشق میشوید، حداقل عاشق رفتار آدمها نشوید. آدمها گاهی حالشان خوب است، گاهی بد. رفتارشان متاثر از حالشان است. عاشق افکارشان شوید. افکار حتی در بدترین حال آدمها هم تغییر نمیکند ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
زندگی یک حقیقت عریان است هم میشود در آغوشش هم خوابه شد هم میشود از دور نگاهش کرد و لذت برد ...
#ای_لیا
@boiereihan
#ای_لیا
@boiereihan
شرح حال آدمی همان حرفهایی ست که نمیزند، نمینویسد، نمیگوید، گاه برای خودش یادآوری میکند و دوباره همه را قورت میدهد.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
موهایت را بده بر باد
پائین دستِ خاطره ها
مردی تشنه بوئیدن احساسِ دستان خداست
که وقتی تو را خلق می کرده
عطر دستانش را در موهایت جا گذاشته.
#ای_لیا
@boiereihan
پائین دستِ خاطره ها
مردی تشنه بوئیدن احساسِ دستان خداست
که وقتی تو را خلق می کرده
عطر دستانش را در موهایت جا گذاشته.
#ای_لیا
@boiereihan
اهواز خاک دارد
تهران هم آلودگی دارد
اصفهان هم
و ...
اما اشکال کار عدم توزیع مناسب درآمدهاست. راستی یادمان نرود سیستان هم خاک دارد. برای فهمیدنش باید آنجا بوده باشی. از پشت مانیتور فقط میشود آه و ناله کرد و بعدهم در حین نوشیدن چای عصرگاهی سری از روی تاسف تکان داد و الخ!
باز یادمان نرود همین پیش پای شما دریاچه ارومیه هم خشک شد.
جان! بحران آب؟
خب ما ملت فراموشکاری هستیم. همه روزگارمان ابن الوقتی میگذرد. این نیز میگذرد و در غبار فراموش روزگار به نسیانش می سپاریم.
چایت سرد نشود، بختگان و گاوخونی هم سالها پیش خشک شده اند!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
تهران هم آلودگی دارد
اصفهان هم
و ...
اما اشکال کار عدم توزیع مناسب درآمدهاست. راستی یادمان نرود سیستان هم خاک دارد. برای فهمیدنش باید آنجا بوده باشی. از پشت مانیتور فقط میشود آه و ناله کرد و بعدهم در حین نوشیدن چای عصرگاهی سری از روی تاسف تکان داد و الخ!
باز یادمان نرود همین پیش پای شما دریاچه ارومیه هم خشک شد.
جان! بحران آب؟
خب ما ملت فراموشکاری هستیم. همه روزگارمان ابن الوقتی میگذرد. این نیز میگذرد و در غبار فراموش روزگار به نسیانش می سپاریم.
چایت سرد نشود، بختگان و گاوخونی هم سالها پیش خشک شده اند!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
برای فرمانده مدافعین خرمشهر، سید محمد جهان آرا
آخرین تیربارچی آخرین قطار فشنگ را هم خالی کرد. روی سقف بیمارستان نشسته بود مستاصل که چه کند. یکی از مدافعین گفت : سید گفته جمع کنید و برگردید. شهر سقوط کرده.
آخرین وانت به همراه آخرین بازمانده ها که خارج شدند، تیربارچی نگاهی به خط افق کرد جایی که دو تانک پیش میآمدند، فرصت گریه کردن نبود. سقف بیمارستان را بوسید. قرار گذاشت که برگردد و دوباره ببوسدش.
تیربار را روی دوش گذاشت و سقوط شهر را پشت سرش ندید ...
دو سال بعد برگشت، اول به نیابت از سید ممد بوسید. گونه هایش را چسباند روی سقف، هق هق گریه امانش نداد. ممد نبود ببیند مدافعین برگشته اند.
#ای_لیا
@boiereihan
آخرین تیربارچی آخرین قطار فشنگ را هم خالی کرد. روی سقف بیمارستان نشسته بود مستاصل که چه کند. یکی از مدافعین گفت : سید گفته جمع کنید و برگردید. شهر سقوط کرده.
آخرین وانت به همراه آخرین بازمانده ها که خارج شدند، تیربارچی نگاهی به خط افق کرد جایی که دو تانک پیش میآمدند، فرصت گریه کردن نبود. سقف بیمارستان را بوسید. قرار گذاشت که برگردد و دوباره ببوسدش.
تیربار را روی دوش گذاشت و سقوط شهر را پشت سرش ندید ...
دو سال بعد برگشت، اول به نیابت از سید ممد بوسید. گونه هایش را چسباند روی سقف، هق هق گریه امانش نداد. ممد نبود ببیند مدافعین برگشته اند.
#ای_لیا
@boiereihan
زن از حمام خارج میشود، حوله را می پیچد دور خودش، حوله کوچکتری برمی دارد، سرش را خم میکند به سمت راست و با حوله دیگری سعی دارد موهایش را خشک کند، چندباری سرش را به سرعت بالا و پائین میکند تا آب موهایش پخش شود، بوی خوش آیند شامپو می ریزد در فضای بی رمق اتاق و جان تازه ای می بخشد به روح خانه.
می نشیند جلوی آینه، ماتیک قرمز رنگ(یا صورتی، یا هر رنگی که خودتان دوست دارید) برمیدارد و میکشد روی لبهایش، لبها را جمع میکند، توی آینه لبخندی میزند.
زنی با موهای خیس و ماتیک قرمزی روی لبهایش، بی هیچ دستکاری دیگری، بی فوتوشاپ.
این زیباترین تصویر جهان است.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
می نشیند جلوی آینه، ماتیک قرمز رنگ(یا صورتی، یا هر رنگی که خودتان دوست دارید) برمیدارد و میکشد روی لبهایش، لبها را جمع میکند، توی آینه لبخندی میزند.
زنی با موهای خیس و ماتیک قرمزی روی لبهایش، بی هیچ دستکاری دیگری، بی فوتوشاپ.
این زیباترین تصویر جهان است.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
برای دیده شدن فقط کافیست در فاصله مناسبی از آدمها بایستید، گاهی دور و گاهی نزدیک .
#ای_لیا
@boiereihan
#ای_لیا
@boiereihan
روز اولی که حوا دلش گرفته بود، آدم نمیدانست که چه کند، هرچه کرد حوا دلش سبک نشد، آمد پشت سرش ایستاد چشمهایش را بست سرش را جلو آورد موهای حوا را بو کشید حوا پا عقب گذاشت خورد به سینه آدم، آدم دستهایش را جمع کرد دور حوا، حوا سرش را خم کرد روی بازوی آدم، دلش آرام شد.
#ای_لیا
@boiereihan
#ای_لیا
@boiereihan
تاریک است، کوچه باریک و کوتاه تاریک است، از آن سر کوچه زنی وارد میشود، می ایستد. احتمالن هیبت سیاه مرا میببند، مردد است که ادامه دهد، برمیگردم، کوچه را برمیگردم، پشت سرم میشنوم صدای پاهایش می آید. می ایستم سر کوچه، رد میشود و میرود، وارد کوچه میشوم. کوچه هنوز تاریک است. بوی عطر نرمی توی فضای کوچه تاب میخورد.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
زندگی از میان سینه ات
آغاز میشود،
خاکستر میشود
دوباره تنها میشود
زندگی که نه
من!
جائی اما
در هزارتوی تنت
خاطره ای پنهان است.
#ای_لیا
@boiereihan
آغاز میشود،
خاکستر میشود
دوباره تنها میشود
زندگی که نه
من!
جائی اما
در هزارتوی تنت
خاطره ای پنهان است.
#ای_لیا
@boiereihan
"توی ساحل ایستاده باشی، آب بیاید دور پاهایت را بگیرد، پاهایت فرو رود داخل شن، خنکی از کف پاهایت بدود بیاید بالا زیر قفسه سینه ات، خودت را جمع کنی، مچاله شوی، نسیمی بوزد، بزند روی صورتت، هوا هم دم کرده باشد، مثلن عصر یک روز تابستانی ..."
گفتم : تو را اینطور می بینم، همینقدر واقعی!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
گفتم : تو را اینطور می بینم، همینقدر واقعی!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
ازدواج آدم را محدود میکند. قید میزند به زندگی، و این چیز بدی هم نیست. یک نظم اجباری را وارد زندگی ات میکند، البته اگر درک کنی. هدف برایت ایجاد میکند، البته اگر باز هم درک کنی. یک شریک احساسی و روحی و ایضن در بخش مهمترش جنسی برایت ایجاد میکند. یک شریک جنسی مطمین که دم دستت هم هست، البته اگر باز هم درک کنی و بفهمی که این شریک جنسی آدم هم هست، شعور هم دارد، ماشین نیست. چه مرد باشد چه زن. ازدواج خوب است، البته برای آدمهایی که میدانند ازدواج زندگیشان را توی یک چارچوب منظم مقید میکند. اگر این را بفهمند ازدواج برایشان خوب است، اگر نه که اصلن عطایش را به لقایش ببخشند.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
کاش میشد خاطرات را پوست کند و دید که تو هنوز تازه ای، مثل همان وقتها که زندگی هنوز خاطره نبود!
#ای_لیا
@boiereihan
#ای_لیا
@boiereihan
تذکر: ممکن است این متن طعم تلخ خیانت بدهد.(بر اساس داستان یکی از شمایان)
دیدنش حالم را خوب میکرد، چیزی درونم جریان پیدا میکرد. به قول دوستی هورمونهایم تنظیم میشد. حرف زدن با او احساسم را جلا میداد. دوباره میشدم همان زن شادی که بودم. خب من هرچند متاهل بودم، آن مرد هم در شرف جدایی. به حساب این میگذاشتم که آن زن این مرد را درک نکرده است. نفهمیده است. وگرنه این مرد با این وجنات چیزی کم ندارد. کارمان به چت کردن رسید. چیزهایی گفتیم. حرفهایی که زیادی خصوصی بودند. عکس هم. این وسط تنها چیزی که برایم مهم بود، بودن در اتمسفر آن مرد بود. نه عرف مهم بود نه هبچ چیز دیگر. نه اینکه من همسر داشتم و فرزند. همه چیز آن حال خوبی بود که در لحظه داشتم. اما اتفاقات همیشه آنطور که میخواهیم پیش نمیروند. به مرور تغییرات بوجود آمد. مرد از لحاظ روانی تعادل نداشت. به جایی رسیدیم که تهدید کرد حرفهایی که زده ایم را به همسرم بگوید. نگرانی افتاد به جانم، برای اولین تمام لذت های بودن با آن مرد تبدیل شد به زهر و افتاد به کامم.
پ.ن : گاه چیزی در زندگیهامان کم است، نیاز روحی، جسمی ... یک چیزهایی تبدیل میشود به تکرار، عادت. آدم خسته میشود. چنگ می اندازد به هرچیزی که حالش را خوب میکند.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
دیدنش حالم را خوب میکرد، چیزی درونم جریان پیدا میکرد. به قول دوستی هورمونهایم تنظیم میشد. حرف زدن با او احساسم را جلا میداد. دوباره میشدم همان زن شادی که بودم. خب من هرچند متاهل بودم، آن مرد هم در شرف جدایی. به حساب این میگذاشتم که آن زن این مرد را درک نکرده است. نفهمیده است. وگرنه این مرد با این وجنات چیزی کم ندارد. کارمان به چت کردن رسید. چیزهایی گفتیم. حرفهایی که زیادی خصوصی بودند. عکس هم. این وسط تنها چیزی که برایم مهم بود، بودن در اتمسفر آن مرد بود. نه عرف مهم بود نه هبچ چیز دیگر. نه اینکه من همسر داشتم و فرزند. همه چیز آن حال خوبی بود که در لحظه داشتم. اما اتفاقات همیشه آنطور که میخواهیم پیش نمیروند. به مرور تغییرات بوجود آمد. مرد از لحاظ روانی تعادل نداشت. به جایی رسیدیم که تهدید کرد حرفهایی که زده ایم را به همسرم بگوید. نگرانی افتاد به جانم، برای اولین تمام لذت های بودن با آن مرد تبدیل شد به زهر و افتاد به کامم.
پ.ن : گاه چیزی در زندگیهامان کم است، نیاز روحی، جسمی ... یک چیزهایی تبدیل میشود به تکرار، عادت. آدم خسته میشود. چنگ می اندازد به هرچیزی که حالش را خوب میکند.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
تنهایی تو را وا میدارد که اولین دری که باز شد، اولین آدمی که کمی حالت را خوب کرد، بپذیری. این تنهایی گاه در میان جمع رخ میدهد، گاه در میان نقاب هایی که از ترس بر چهره زده اند. تنهایی گاه تو را در آغوش آدمهایی میگذارد که تنهاترت میکنند!
#ای_لیا
@boiereihan
#ای_لیا
@boiereihan
حجرالاسود چشمانت
زمزم لب هایت
و دستی
که در پی کندن احرام از تن توست ...
درنگ مدار بانو
نماز تنت قضا میشود.
#ای_لیا
@boiereihan
زمزم لب هایت
و دستی
که در پی کندن احرام از تن توست ...
درنگ مدار بانو
نماز تنت قضا میشود.
#ای_لیا
@boiereihan