Forwarded from ایلیا
این عکسهای قدیمی چرا اینقدر خوبند؟چرا اینقدر درون خود حس دارند؟
مثل همین عکس هایی که همه هستند، فامیل هستند، خانواده جمع شده اند، توی راه یک سفر مثلن، توی باغی صحرایی جایی اینچنین.
همه حالشان خوب است، آدمها دارند میخندند، خوشحالند.
همین عکس های رنگ و رو رفته ای که توی آلبومهایمان داریم. دوربین دیجیتال بزرگترین خیانت بود، شاید هم فراموش کردن یک سری چیرها خیانت بود. خلاصه هرچه بود دیگر عکسها مثل آن موقع ها حس ندارند، انگار همه چیز فوتوشاپ است!
انگار چیزی را گم کرده ایم!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
مثل همین عکس هایی که همه هستند، فامیل هستند، خانواده جمع شده اند، توی راه یک سفر مثلن، توی باغی صحرایی جایی اینچنین.
همه حالشان خوب است، آدمها دارند میخندند، خوشحالند.
همین عکس های رنگ و رو رفته ای که توی آلبومهایمان داریم. دوربین دیجیتال بزرگترین خیانت بود، شاید هم فراموش کردن یک سری چیرها خیانت بود. خلاصه هرچه بود دیگر عکسها مثل آن موقع ها حس ندارند، انگار همه چیز فوتوشاپ است!
انگار چیزی را گم کرده ایم!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from محمدعلی محمدپور (MohamadAli Mohamadpour)
هوا دم کرده بود، زن چنگ میزد روی ملحفهای که در عصر جمعهای تبدار بوی نا گرفته بود، چشمها را بسته بود، از ضربههای لذتی شیرین، چنگ میزد ... چنگ میزد به خاطرهای دور. هوا دم کرده بود، زن روی تخت مچاله بود.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
سگک سوتین را از پشت جا انداخت، بندها را روی شانه مرتب کرد، دست انداخت زیر کاپِ سوتین و پایین کشید، نگاه کرد توی آینه، دست گذاشت زیر پستانها و بالا داد، کمی به چپ و راست چرخید لبخندی زد، دکمههای پیراهن را که میبست حجم پستانها چاک بین دکمهها را باز کرد، زن نگاهی کرد خوشش آمد.
+ داستانک
@boiereihan
+ داستانک
@boiereihan
یک نفر هم باید باشد بشود با او حرفهای خاکبر سری زد، از همین حرفهای هزار لایه شبیه پیاز، هی لایه به لایه حرف را عوض کنی، خون بدود توی صورتت، یک نفر باید باشد گاهی!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from ایلیا
توی تمرینات ورزشی نقطه ای هست که من دوست دارم بهش بگم دروازه جهنم. مربی ای داشتم که این اسم رو گذاشته بود روش. یه سری هم میگن نقطه بی بازگشت.
تمرینات فوتبال رو پانزده سالگی شروع کردم. چند روز از تمرینات که گذشت هنوز نمیتونستم از قله تنفسی رد بشم. اونجایی که سینه هات شروع به سوختن میکنن، طعم خون میپیچه تو گلوت. پهلوهام درد میگرفت بعد شل میکردم و می ایستادم. مربیم پسرعموم بود. اومد گفت تا از دروازه جهنم رد نشی هیچ پخی نمیشی!
"دروازه جهنم کجاست؟"
"دروازه جهنم جاییه که اوشکولا ازش رد نمیشن!"
دو هفته بعد ول کردم تمرینات رو. یه روز عصر پسرعمو با موتور گازیش اومد دنبالم رفتیم زمین خاکی. گفت بدو. جا خوردم. کمربندشو در آورد و کشید به پاهام. با همون شلوار و پیراهن دوییدم. دمپایی ها رو کندم و پابرهنه رو خاک رس میدوییدم. اونم با کمربند دنبالم! موتورو برداشته بود و افتاده بود دنبالم. مثل اسب میدوییدم. اصلن نفهمیدم چی شد. یک ربعی میدوییدم. سینه ام میسوخت خون جمع شده بود تو گلوم ولی میدوییدم. چند دقیقه بعد انگار همه چیز آروم شد. نه سوزش سینه ای نه خونی توی گلو. پهلوهام درد نمیکرد. پسرعمو دیگه دنبالم نمیکرد. از دروازه جهنم رد شده بودم. موتورو روشن کرد و رفت، داد زد : فردا مثل بچه آدم بیا سر تمرین.
توی زندگی واقعی هم از این نقاط بدون بازگشت هست. از این دروازه های جهنم. یه جاهایی هست کم میاریم. میخوایم ول کنیم ولی اگر ادامه بدیم، سوختن سینه رو ندیده بگیریم، خون توی گلو رو تف کنیم، چند دقیقه بعد همه چیز آروم میشه. سرازیری میشه ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
تمرینات فوتبال رو پانزده سالگی شروع کردم. چند روز از تمرینات که گذشت هنوز نمیتونستم از قله تنفسی رد بشم. اونجایی که سینه هات شروع به سوختن میکنن، طعم خون میپیچه تو گلوت. پهلوهام درد میگرفت بعد شل میکردم و می ایستادم. مربیم پسرعموم بود. اومد گفت تا از دروازه جهنم رد نشی هیچ پخی نمیشی!
"دروازه جهنم کجاست؟"
"دروازه جهنم جاییه که اوشکولا ازش رد نمیشن!"
دو هفته بعد ول کردم تمرینات رو. یه روز عصر پسرعمو با موتور گازیش اومد دنبالم رفتیم زمین خاکی. گفت بدو. جا خوردم. کمربندشو در آورد و کشید به پاهام. با همون شلوار و پیراهن دوییدم. دمپایی ها رو کندم و پابرهنه رو خاک رس میدوییدم. اونم با کمربند دنبالم! موتورو برداشته بود و افتاده بود دنبالم. مثل اسب میدوییدم. اصلن نفهمیدم چی شد. یک ربعی میدوییدم. سینه ام میسوخت خون جمع شده بود تو گلوم ولی میدوییدم. چند دقیقه بعد انگار همه چیز آروم شد. نه سوزش سینه ای نه خونی توی گلو. پهلوهام درد نمیکرد. پسرعمو دیگه دنبالم نمیکرد. از دروازه جهنم رد شده بودم. موتورو روشن کرد و رفت، داد زد : فردا مثل بچه آدم بیا سر تمرین.
توی زندگی واقعی هم از این نقاط بدون بازگشت هست. از این دروازه های جهنم. یه جاهایی هست کم میاریم. میخوایم ول کنیم ولی اگر ادامه بدیم، سوختن سینه رو ندیده بگیریم، خون توی گلو رو تف کنیم، چند دقیقه بعد همه چیز آروم میشه. سرازیری میشه ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
با دخترک گرم حرف بودیم گفتم بابا همه چیز واس توئه، این خونه زندگی واس توئه! چند روز بعد کل دکور خونه رو ریخت به هم گفت دوست دارم خونه این شکلی باشه!
#توئیتر
@boiereihan
#توئیتر
@boiereihan
نگاه کرد به پشت سرش، کسی نیامده بود، کسی نفهمیده بود که رفته است، راه را ادامه داد.
#توئیتر
@boiereihan
#توئیتر
@boiereihan
توی تره بار سیب جدا میکردم، گفت این گوجه زردا کیلو چنده؟ نگاه کردم به سیبها و گفتم اینا؟! گفت آره! گفتم شاید مشکلی چیزی داره سر همین نگفتم اینا سیبه گفتم سه هزار و پونصد تومن! گفت اولن که اگر گوجه میخوای اون قرمزا گوجهست بعد گوجه کیلو ۱۲۰۰ تومنه!
به حال خوبش غبطه خوردم!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
به حال خوبش غبطه خوردم!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
توی سریال 13reasons why فصل دومش وقتی مادره میفهمه دخترش باکرگیش رو از دست داده برمیگرده میگه:
Our daughter becomes woman, we missed it!
"دخترمون زن شد و ما نفهمیدیم" جالب اینه که اونجا هم فرق زن و دختر رو از بین رفتن باکرگی میدونن.
#توئیتر
@boiereihan
Our daughter becomes woman, we missed it!
"دخترمون زن شد و ما نفهمیدیم" جالب اینه که اونجا هم فرق زن و دختر رو از بین رفتن باکرگی میدونن.
#توئیتر
@boiereihan
پیرمرد شصت هفتاد ساله راننده تاکسی پشت گوشی به زنش سفارش ماست خیار میداد، چنان قربون صدقهش هم میرفت هی "حاج خانم قربونت برم اگر زحمتت میشه ولش کن" از اونور هم صدای زن میاوند "حاجی خدا سایهت رو بالا سر من نگه داره" مغازلهای لطیف در میان شلوغی و عبوسی ما آدمهای خسته.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
سبزیجات تازه و میوه و همچنین ترک فست فودها و شکر و چربی میتونه جلوی افسردگی رو بگیره، پوست بدن رو روشن میکنه، قدرت حافظه رو افزایش میده.
@boiereihan
@boiereihan
کارخانههای داخلی خودرو بیرون نمیدن تا قیمت بازار آزاد بالا بره بعد که بالا رفت خودشون هم گرون میکنن با این بهانه که بین قیمت بازار آزاد و کارخانه تفاوت زیادی نباید باشه. این کارخانهها هم دولتی نیستن شبه دولتی هستن نهادهای دیگه توشون سهامدارن، خود دولت هم البته سهامداره.
#توئیتر
@boiereihan
#توئیتر
@boiereihan
میگه یکی از متدهای پیدا کردن شوهر پولدار اینه که دخترا میرن جاهایی مثل بولینگ و اسب سواری و تیراندازی و ... جاهایی که پسر پولدارا جمع میشن. فراگیر هم شده. گفتم اینستاگرام چطور؟ گفت یعنی چی؟ گفتم اونجا هم همه بچه پولدارن انگار!
#توئیتر
@boiereihan
#توئیتر
@boiereihan
دبیرستان یه معلم زبان داشتیم بچههارو خیلی اذیت میکرد، یه فولکس قورباغهای داشت بچه ها یه روز ماشینش رو هل دادن بردن گذاشتن تو یه کوچهفرعی، تا سه ماه دنبال ماشینش میگشت. آخرش همسایهها زنگ زدن پلیس، شده بود لونه معتادا، چراغا و داشبوردش رو باز کرده بودن.
#توئیتر
@boiereihan
#توئیتر
@boiereihan
تاریخ معاصر به قبل و بعد از ۲۲ خرداد ۸۸ تقسیم میشه. همه دچار یک دگردیسی اجباری شدن. هیچکس دیگه اون آدم قبل نشد.
#توئیتر
@boiereihan
#توئیتر
@boiereihan
Forwarded from کافی کتاب
برای زمین هفتاد کیلو گوشت
با هفتاد کیلو سنگ
تفاوتی ندارد!
یادمان باشد
کسی مسئول دلتنگی ها و مشکلات ما نیست!
حسین پناهی
#شعر
#کافی_کتاب
@kafiketab
با هفتاد کیلو سنگ
تفاوتی ندارد!
یادمان باشد
کسی مسئول دلتنگی ها و مشکلات ما نیست!
حسین پناهی
#شعر
#کافی_کتاب
@kafiketab