Forwarded from ایلیا
چشمهای زن میخندد، نسیم سبکی لابلای موهای از زیر شال بیرون زده زن تاب میخورد، زن چیزی میگوید، مرد دست میکند موهای آویزان از زیر شال را جمع میکند پشت لاله گوش زن، طعم خاطره ای میدود توی چشمهای زن. طعم لبهای زن عوض میشود ...
+داستانک
#ای_لیا
@boiereihan
+داستانک
#ای_لیا
@boiereihan
بعد از اداره میرفت اسنپ کار میکرد تا ساعت ۱۰ شب توی یکی از سفرها یه آقا و خانم رو سوار میکنه توی آینه که نگاه میکنه متوجه میشه خانم همسر خودشه با اون مرد رابطه داشته!
+ البته که این ماجرا تخیلیه ولی خب لایکخور خوبی داره هر خبری این قابلیت رو داره که ساخته پرداخته ذهن کاربرهای شبکههای مجازی باشه.
#ای_لیا
@boiereihan
+ البته که این ماجرا تخیلیه ولی خب لایکخور خوبی داره هر خبری این قابلیت رو داره که ساخته پرداخته ذهن کاربرهای شبکههای مجازی باشه.
#ای_لیا
@boiereihan
تبلت دخترک صفحهش ریخته بود به هم، ال سیدیش تعطیل شده بود عملن، طبق اصل "بازش کن چندتا ضربه بهش بزن" عمل کردم درست شد یه شیش ماهی کار میکرد امروز باز به هم ریخت بازش کردم وقت بستن چندتا چیز اضافه اومد، دخترک میگه اینا چیه؟ میگم تو تبلت بود؟ میگه آره! تبلت راه افتاد دوباره.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from ایلیا
این عکس های قدیمی را دیده اید، همین هائی که عمدتن پیش از انقلاب گرفته شده اند؟ نمیخواهم در تاریخ خط کشی کنم و بگویم از فلان به بعد و به قبل، ولی حتی همان عکس های اوائل انقلاب هم همین حس و حال را دارند. رنگ ها زنده اند، به قولی شارپند!
فضا و مکان ها زنده اند، شاید به نظر عده ای عکس های قدیمی کلن همین حس و حال را منتقل کنند. ولی عکسهای مثلن ده سال پیشم و یا بیست سال پیشم این حس را برایم زنده نمی کنند.
عکسی دارم که یک ساله و نیمه ام در آن. نشسته ام کنار ساحل رودسر ... آن موقع ها هنوز تفکیک نشده بود همه چیز. بک گراند عکس پر از رنگ است، دریای آبی و سبز ، آسمان آبی، به قول حامد حبیبی "خورشید آنموقع ها اینطور می تابیده" پر نورتر، روشن تر ...
عکس کجاست؟ پسرعموی پنجاه و چند ساله مان، دست کرده اند توی آلبوم فامیل ها و این مدل تک عکس ها راجمع کرده اند، هرچه هم زور زدیم که یک روز آلوم را بگیریم و اسکن کنیم رضا نمیدهد!
+ از میان همینطوری های روزانه
* عکس : روی جلد داستان همشهری شماره مرداد93
⬇️⬇️⬇️
فضا و مکان ها زنده اند، شاید به نظر عده ای عکس های قدیمی کلن همین حس و حال را منتقل کنند. ولی عکسهای مثلن ده سال پیشم و یا بیست سال پیشم این حس را برایم زنده نمی کنند.
عکسی دارم که یک ساله و نیمه ام در آن. نشسته ام کنار ساحل رودسر ... آن موقع ها هنوز تفکیک نشده بود همه چیز. بک گراند عکس پر از رنگ است، دریای آبی و سبز ، آسمان آبی، به قول حامد حبیبی "خورشید آنموقع ها اینطور می تابیده" پر نورتر، روشن تر ...
عکس کجاست؟ پسرعموی پنجاه و چند ساله مان، دست کرده اند توی آلبوم فامیل ها و این مدل تک عکس ها راجمع کرده اند، هرچه هم زور زدیم که یک روز آلوم را بگیریم و اسکن کنیم رضا نمیدهد!
+ از میان همینطوری های روزانه
* عکس : روی جلد داستان همشهری شماره مرداد93
⬇️⬇️⬇️
Forwarded from ایلیا
این عکسهای قدیمی چرا اینقدر خوبند؟چرا اینقدر درون خود حس دارند؟
مثل همین عکس هایی که همه هستند، فامیل هستند، خانواده جمع شده اند، توی راه یک سفر مثلن، توی باغی صحرایی جایی اینچنین.
همه حالشان خوب است، آدمها دارند میخندند، خوشحالند.
همین عکس های رنگ و رو رفته ای که توی آلبومهایمان داریم. دوربین دیجیتال بزرگترین خیانت بود، شاید هم فراموش کردن یک سری چیرها خیانت بود. خلاصه هرچه بود دیگر عکسها مثل آن موقع ها حس ندارند، انگار همه چیز فوتوشاپ است!
انگار چیزی را گم کرده ایم!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
مثل همین عکس هایی که همه هستند، فامیل هستند، خانواده جمع شده اند، توی راه یک سفر مثلن، توی باغی صحرایی جایی اینچنین.
همه حالشان خوب است، آدمها دارند میخندند، خوشحالند.
همین عکس های رنگ و رو رفته ای که توی آلبومهایمان داریم. دوربین دیجیتال بزرگترین خیانت بود، شاید هم فراموش کردن یک سری چیرها خیانت بود. خلاصه هرچه بود دیگر عکسها مثل آن موقع ها حس ندارند، انگار همه چیز فوتوشاپ است!
انگار چیزی را گم کرده ایم!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from محمدعلی محمدپور (MohamadAli Mohamadpour)
هوا دم کرده بود، زن چنگ میزد روی ملحفهای که در عصر جمعهای تبدار بوی نا گرفته بود، چشمها را بسته بود، از ضربههای لذتی شیرین، چنگ میزد ... چنگ میزد به خاطرهای دور. هوا دم کرده بود، زن روی تخت مچاله بود.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
سگک سوتین را از پشت جا انداخت، بندها را روی شانه مرتب کرد، دست انداخت زیر کاپِ سوتین و پایین کشید، نگاه کرد توی آینه، دست گذاشت زیر پستانها و بالا داد، کمی به چپ و راست چرخید لبخندی زد، دکمههای پیراهن را که میبست حجم پستانها چاک بین دکمهها را باز کرد، زن نگاهی کرد خوشش آمد.
+ داستانک
@boiereihan
+ داستانک
@boiereihan
یک نفر هم باید باشد بشود با او حرفهای خاکبر سری زد، از همین حرفهای هزار لایه شبیه پیاز، هی لایه به لایه حرف را عوض کنی، خون بدود توی صورتت، یک نفر باید باشد گاهی!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from ایلیا
توی تمرینات ورزشی نقطه ای هست که من دوست دارم بهش بگم دروازه جهنم. مربی ای داشتم که این اسم رو گذاشته بود روش. یه سری هم میگن نقطه بی بازگشت.
تمرینات فوتبال رو پانزده سالگی شروع کردم. چند روز از تمرینات که گذشت هنوز نمیتونستم از قله تنفسی رد بشم. اونجایی که سینه هات شروع به سوختن میکنن، طعم خون میپیچه تو گلوت. پهلوهام درد میگرفت بعد شل میکردم و می ایستادم. مربیم پسرعموم بود. اومد گفت تا از دروازه جهنم رد نشی هیچ پخی نمیشی!
"دروازه جهنم کجاست؟"
"دروازه جهنم جاییه که اوشکولا ازش رد نمیشن!"
دو هفته بعد ول کردم تمرینات رو. یه روز عصر پسرعمو با موتور گازیش اومد دنبالم رفتیم زمین خاکی. گفت بدو. جا خوردم. کمربندشو در آورد و کشید به پاهام. با همون شلوار و پیراهن دوییدم. دمپایی ها رو کندم و پابرهنه رو خاک رس میدوییدم. اونم با کمربند دنبالم! موتورو برداشته بود و افتاده بود دنبالم. مثل اسب میدوییدم. اصلن نفهمیدم چی شد. یک ربعی میدوییدم. سینه ام میسوخت خون جمع شده بود تو گلوم ولی میدوییدم. چند دقیقه بعد انگار همه چیز آروم شد. نه سوزش سینه ای نه خونی توی گلو. پهلوهام درد نمیکرد. پسرعمو دیگه دنبالم نمیکرد. از دروازه جهنم رد شده بودم. موتورو روشن کرد و رفت، داد زد : فردا مثل بچه آدم بیا سر تمرین.
توی زندگی واقعی هم از این نقاط بدون بازگشت هست. از این دروازه های جهنم. یه جاهایی هست کم میاریم. میخوایم ول کنیم ولی اگر ادامه بدیم، سوختن سینه رو ندیده بگیریم، خون توی گلو رو تف کنیم، چند دقیقه بعد همه چیز آروم میشه. سرازیری میشه ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
تمرینات فوتبال رو پانزده سالگی شروع کردم. چند روز از تمرینات که گذشت هنوز نمیتونستم از قله تنفسی رد بشم. اونجایی که سینه هات شروع به سوختن میکنن، طعم خون میپیچه تو گلوت. پهلوهام درد میگرفت بعد شل میکردم و می ایستادم. مربیم پسرعموم بود. اومد گفت تا از دروازه جهنم رد نشی هیچ پخی نمیشی!
"دروازه جهنم کجاست؟"
"دروازه جهنم جاییه که اوشکولا ازش رد نمیشن!"
دو هفته بعد ول کردم تمرینات رو. یه روز عصر پسرعمو با موتور گازیش اومد دنبالم رفتیم زمین خاکی. گفت بدو. جا خوردم. کمربندشو در آورد و کشید به پاهام. با همون شلوار و پیراهن دوییدم. دمپایی ها رو کندم و پابرهنه رو خاک رس میدوییدم. اونم با کمربند دنبالم! موتورو برداشته بود و افتاده بود دنبالم. مثل اسب میدوییدم. اصلن نفهمیدم چی شد. یک ربعی میدوییدم. سینه ام میسوخت خون جمع شده بود تو گلوم ولی میدوییدم. چند دقیقه بعد انگار همه چیز آروم شد. نه سوزش سینه ای نه خونی توی گلو. پهلوهام درد نمیکرد. پسرعمو دیگه دنبالم نمیکرد. از دروازه جهنم رد شده بودم. موتورو روشن کرد و رفت، داد زد : فردا مثل بچه آدم بیا سر تمرین.
توی زندگی واقعی هم از این نقاط بدون بازگشت هست. از این دروازه های جهنم. یه جاهایی هست کم میاریم. میخوایم ول کنیم ولی اگر ادامه بدیم، سوختن سینه رو ندیده بگیریم، خون توی گلو رو تف کنیم، چند دقیقه بعد همه چیز آروم میشه. سرازیری میشه ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
با دخترک گرم حرف بودیم گفتم بابا همه چیز واس توئه، این خونه زندگی واس توئه! چند روز بعد کل دکور خونه رو ریخت به هم گفت دوست دارم خونه این شکلی باشه!
#توئیتر
@boiereihan
#توئیتر
@boiereihan
نگاه کرد به پشت سرش، کسی نیامده بود، کسی نفهمیده بود که رفته است، راه را ادامه داد.
#توئیتر
@boiereihan
#توئیتر
@boiereihan
توی تره بار سیب جدا میکردم، گفت این گوجه زردا کیلو چنده؟ نگاه کردم به سیبها و گفتم اینا؟! گفت آره! گفتم شاید مشکلی چیزی داره سر همین نگفتم اینا سیبه گفتم سه هزار و پونصد تومن! گفت اولن که اگر گوجه میخوای اون قرمزا گوجهست بعد گوجه کیلو ۱۲۰۰ تومنه!
به حال خوبش غبطه خوردم!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
به حال خوبش غبطه خوردم!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
توی سریال 13reasons why فصل دومش وقتی مادره میفهمه دخترش باکرگیش رو از دست داده برمیگرده میگه:
Our daughter becomes woman, we missed it!
"دخترمون زن شد و ما نفهمیدیم" جالب اینه که اونجا هم فرق زن و دختر رو از بین رفتن باکرگی میدونن.
#توئیتر
@boiereihan
Our daughter becomes woman, we missed it!
"دخترمون زن شد و ما نفهمیدیم" جالب اینه که اونجا هم فرق زن و دختر رو از بین رفتن باکرگی میدونن.
#توئیتر
@boiereihan
پیرمرد شصت هفتاد ساله راننده تاکسی پشت گوشی به زنش سفارش ماست خیار میداد، چنان قربون صدقهش هم میرفت هی "حاج خانم قربونت برم اگر زحمتت میشه ولش کن" از اونور هم صدای زن میاوند "حاجی خدا سایهت رو بالا سر من نگه داره" مغازلهای لطیف در میان شلوغی و عبوسی ما آدمهای خسته.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan