ای‌لیا – Telegram
ای‌لیا
1.49K subscribers
765 photos
50 videos
36 files
59 links
دو خط چایی یک فنجان خاطره ...
و خاطره ای که دیگر نیست.
Download Telegram
‏"بخواب آمپولت رو بزنم!"
نودوهشت درصد پسربچه‌های دهه شصتی به دختربچه‌های دهه شصتی

یک شهریور روز پزشک
@boiereihan
Forwarded from ای‌لیا
روز اول مدرسه برای من بیش از هرچیزی یادآور آن سکه دو تومنی بزرگیست که مادر گذاشت کف دستم و گفت : گشنه ات شد ی کیک و نوشابه بگیر بخور!
کل خاطره من از روز اول مدرسه همین کیک مارپیچی پنزاری و آن نوشابه مشکی یک تومن و پنزاریست! توی همین چند خط این یادآوری، آنقدر نوستالژی کف کرده دارم که هربار به سرم میزند بروم جلوی مدرسه ای که دیگر وجود ندارد و جلوی پله مغازه ای که دیگر وجود ندارد، بنشینم و نوشابه با کیک مارپیچی سق بزنم!

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
‏خوشبختانه یا متاسفانه ما مردها فقط آرایش زیاد رو تشخیص می‌دیم و بقیه ریزه‌کاری‌های آرایش و حتی گاهی عملهای جراحی انجام شده رو تشخیص نمی‌دیم سر همین به خیلی‌ها میگیم نچرال بیوتی و انتظار داریم همه اون شکلی باشن. مثل عکسهای فوتوشاپ شده!
حالا مثلن عکس بدون آرایش بذارید!
:))
#ای_لیا
@boiereihan
‏میرفتیم جلوی تعاونی شهروروستا توی خیابون فردوسی صف می‌ایستادیم تا یک پک(نایلون) لوازم التحریر بگیریم، چندتا دفتر صد برگ و شصت برگ و خودکار و مداد و پاک‌کن و ... همین سال ۷۲ یا ۷۳. بعدش میرفتیم توپخانه ساندویچ کالباس و تخم مرغ میزدیم با نوشابه. زندگی ساده بود، قشنگ بود.
#ای_لیا
@boiereihan
‏زن نوک انگشتهای پای راست را کشید روی ماهیچه‌ی پشت پای چپ، کتاب را بست، سرش را گذاشت روی تشک تخت، چشمها را بسا، خیال کرد ... مرد کف دست را می‌کشید پشت پای زن، آرام کف دست را کشید بالاتر، روی رانهای زن ... زن خیال کرد، لبها را توی هم‌ جمع کرد.
@boiereihan
...
این عکس همه چیز دارد، توی این عکس میشود ساعتها خیره شد و دید زندگی علی‌رغم همه‌ی دردهایش هنوز جریان دارد، سربازی جانش را سپر یک غیر نظامی کرده، از شیرینترین چیز ممکن گذشته تا کس دیگری زنده بماند. اجازه بدهید من برای اهواز تسلیت نگویم و به همین عکس اکتفا کنم و از اینکه چنین مردمانی در بین ما زندگی می‌کنند غبطه بخورم، با هم بمانیم.
هرچند درد خوزستان همیشه تازه است، چه جنگ و چه بعد از جنگ و محرومیتهایش.
@boiereihan
⬇️⬇️⬇️
Forwarded from ای‌لیا
پائیز فلان است!
دقیقن تنظیمات من از همانجائی به هم میریزد که ساعت را عقب میکشند, زودتر تاریک میشود و سیاهی شب طولانی تر است. از یک هفته آخر شهریور هم که آب و هوا تکلیفش نه با خودش روشن است نه با خالقش, رخوت می آید و مینشیند روی کولم و می گوید : هییینه, هوشش, اوهه! یک رنج ابدی طوری دارم اصلن که واویلا! کافر نبیند و اون یکی هم نشنود. من هم راه رفتن زیر نم نم باران روی برگهای زرد شده خیابان ولیعصر را دوست دارم ولی خب با آن تاریکی زودرسش و آن پبچش نفیر و ناله مرگ لابلای شاخه های درختانش کنار آمدن برایم سخت است. من خودم متولد فصل سرد سالم آنهم وسط چله زمستان ولی خب طبع گرمی دارم, گرمائی هستم ولی با سرما نمیتوانم کنار بیایم علی رغم گرمائی بودن شدید تابستان و بهار را ترجیح میدهم. همه چیز سبز است, نور زیاد است, روزهای پاک و سالم به خاطر گردش هوا بیشتر است, اکسیژن بیشتر است و ... ولی خب می گویند پائیز فصل عشاق است, چرایش را من هم نفهمیدم, میگویند توی پائیز ... نمیدانم چه چیز دیگری میگویند ولی هرچه میگویند درباره اش من از همان روز اول مثل خرس توی خودم گوله میشوم تا اواخر اسفند که باز همه چیز برمیگردد طبق روال عادی خودش.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
‏با پدر آمدیم قبرستان، سر قبر مادر و برادرهایش، همان اول قبرستان چندتا دبه کوچک آب بود پر کردیم فکر کردم می‌خواهد قبرها را بشوید آمدیم نزدیک قبرها خواستم آب را بریزم روی قبرها گفت نه آن عقب چندتایی درخت هست بریز پای آنها اینطور آب هم هدر نمی‌رود. حالم جا آمد.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
‏یه روز خوب میاد که ما همو می‌کشیم، سر جا پارک، سر یه گوشی موبایل، کسی چه می‌دونه شاید سر دوتا قوطی رب گوجه!

#توئیتر
@boiereihan
‏مشکل امثال ما هم اینه که کلن آرومیم حتی وقتی حالمون خرابه آرومیم، بقیه فکر می‌کنن که خب آرومه دیگه پس خوبه!
@boiereihan
Forwarded from ای‌لیا
ایستگاه تجریش را بالا می آیم، پله ها تمام نمیشود، حس میکنی در کتاب سفر به مرکز زمین ژول ورن گیر کرده ای، آرام آرام نور پدیدار میشود، ما زنده ایم هنوز، خدا را شکر! به سمت بازار قدیمی تجریش میروم، آمده ام تنهائی چرخی بزنم،همینطوری! این شکل پیاده روی را دوست دارم، بی هدف، بی قصد قبلی بی مقصد. وسط بازار پیرزنی چندتائی نایلن توی دست دارد، روی زمین می گذارد. مانتوی سرمه ای رنگ دارد، جوراب کرم رنگی پوشیده، موهای سفیدش از زیر روسری گلدار قرمزش بیرون زده است. میروم سمتش و می گویم : براتون بیارم. کمی مردد نگاه میکند و بعد هم قبول میکند. از بازار بیرون می آئیم، کبوترها چرخی میزنند و دوباره میروند سمت گنید امامزاده صالح، پیرزن می ایستد همانطور که دستهایش را پشت کمرش قلاب کرده خم میشود رو به گنبد، سلامی میدهد، کنارش راه میروم، از کناره کانال میرویم پائین به سمت باغ فردوس. ده دقیقه ای پیاده می آئیم، پشیمان میشوم که چرا اینکار را کردم ولی دوباره نهیب وجدان ساکتم میکند، میرسیم سر تختی، میپرسد : هنوز هم میخوای بیاری؟ جا میخورم از سوال پیرزن.
" مشکلی هست براتون بیارم"
" نه مادرجان، فقط خواستم بگم تا ته تختی باید بریم"
تا بیایم بپیش خودم حساب کنم ته تختی کجاست می گوید " میخوره فرشته دیگه"
دوباره راه می افتد، من خسته شده ام هرچند مسیر سرازیر است ولی پیرزن میرود. یک جائی وسط های آن چندتا چنار باقیمانده توی خیابان تختی که پشتش ساختمانهای چند طبقه بالا رفته اند میپرسد : بچه داری؟
" آره یه دختر، اسمش ساراست"
" قشنگه، اسمشو میگم"
" آره خودمم دوست دارم، خیلی سر اسم کلنجار نرفتیم از اول هم تو ذهنم سارا بود"
" یه چیزی بگم تعجب کنی، منم اسمم ساراست البته سارای"
" چه جالب، ترک هستید پس! اما لهجه ندارید"
" من تهرون بدنیا اومدم، بابام افسر بود بعد از داستان قائله آذربایجان اومد تهران، من سال 1326 بدنیا اومدم"
" ماشالا بزنم به تخته بهتون نمیاد"
" چیچی نمیاد! از این تعارفات الکی میکنید شماها"
خنده ام میگیرد. خلاصه وار از زندگی اش می گوید، اینکه یک پسر داشته و پسرش هم ایران نیست، آلمان زندگی میکند، همسرش دو سال قبل فوت شده است، می گوید هنوز خانه بزرگشان را نگه داشته است، توی خانه شان یک خانه سرایداری دارند که یکی به اسم رسول با زن و بچه اش امورات آنجا رتق و فتق میکند و همانجا هم زندگی میکند. به پیرزن شک میکنم، خب کسی که مستخدم دارد چرا باید خودش بیاید خرید، حس خوبی ندارم از این فکری که توی سرم میچرخد، ساکت که میشوم خودش می گوید :" هان! چی شد؟ فکر کردی گیر یه پیرزن خل و چل افتادی که داره دروغ می بافه؟! نه مادر جان من دوست دارم پیاده بیام تا بازار تجریش و گاهی هم خرید کنم، دوست دارم گنبد آقا روببینم، تهران هنوز گاهی آدمو یاد اون قدیما می ندازه، اینارو دوست دارم"
دیگر حرفی نمیزنم، توی فرشته پلاسنتیک ها را از دستم میگیرد و می گوید بقیه اش را خودش می برد، وقت رفتن دستش را دراز میکند که دست بدهیم، دستم را میگیرد، دستهای نحیف و چروک پیرزن مرا یاد مادربزرگم می اندازد، همان بو را هم میدهد، بوی همه مادربزرگها را، بوئی مخلوط از یک عطر ارزان و شامپو و صابونی ارزان.
"دخترتو دوست داشته باش، تنهاش نذار، بابام منو تنها گذاشت"

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from ای‌لیا
عصر جمعه ات را
بردار و بیاور
یک آغوش تنگ بودن را بنوشیم!

#ای_لیا
@boiereihan
Forwarded from ای‌لیا
دوست داشتن تو
شبیه باران است
می بارد
و نمی پرسد که چرا
کسی چتر ندارد؟

#ای_لیا
@boiereihan
‏بله الان نابهنگام در کتاب فارسی دخترک نگرشی کردم و دیدم ریز علی زیرپیراهن به تن دارد و در آن هنگامه وحشت و اضطراب حجب و حیا را فراموش نکرده و فرهنگ و تمدن اسلامی و کمی هم ایرانی را به منصه ظهور رساند
‏هوای حوصله ابری‌ست
در هوای خیال باران می‌بارد ...

#ای_لیا
@boiereihan
‏۱۰ تا گورخر گرفتن برای احیا گورخر ایرانی ۵تارو حین حمل کشتن اون‌ ۵تای باقیمانده هم تمام فکراشون رو ریختن روی هم و امروز از منطقه قرنطینه فرار کردن! براشون دعا کنید که بتونن از مرز هم رد بشن و دوباره زنده‌گیری نشن.
#توئیتر
@boiereihan
‏یه سری خاطرات مثل جای خالی دندونه، هی زبون‌ میزنی یادت میاد قبلن اینجا دندون بوده.

#ای_لیا
@boiereihan
پیچید توی کوچه، پایش سنگین شد، خانه‌ی مهشید وسطهای همین کوچه بود، یادش آمد یکبار باران گرفته بود، کاپشن را در آورده بود و گرفته بود بالای سر خودش و مهشید، هروله کنان رفته بودند تا در خانه‌ی مهشید، جلوی در زن خم شده بود روی کیف و دست چرخانده بود توی کیف، خنزر پنزرها را جابجا میکرد و می‌خندید: " این کلید باز قایم شد" مرد آرام سرش را نزدیک کرده بود به سر زن، بوی موهای خیس شده‌ی زن را نفس کشیده بود، ریه‌هایش را پر کرده بود. مرد کلید را از توی جیب درآورد، نگاه کرد به داخل کوچه، تکیه داد به دیوار، سیگاری گیراند، خاکستر سیگار را توی هوا تکاند، کلید را توی جیب شلوار چپاند و برگشت سمت خیابان.

+ داستانک
@boiereihan
Forwarded from ای‌لیا
گفت خدا لابد زن را که می آفریده حال خوبی داشته، آرام آرام اجزاء و ترکیبات را جمع کرده کنار هم. مثلن دست کشیده روی سر زن و بعد موها را آورده پایین دست گذاشته توی گودی کمر زن و کمی فرو داده و بعد گردی باسن را کشیده بیرون. دستهایش بوی گل رز میداده وقتی داشته چشمهای زن را خلق میکرده. منحنی در منحنی زن را رسم کرده. برجستگی سینه ها را، کشیدگی رانها را، خودش هم عاشق شده لابد!
گفت سرآخر گمانم شکم زن را بوسیده و ادامه خلقت را سپرده به زن!

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
‏آه ای زن زیبا
زیبائی تو
حجم سنگینی از سکوت را
در میان کلمات می‌گستراند

#ای_لیا
@boiereihan