یه روز خوب میاد که ما همو میکشیم، سر جا پارک، سر یه گوشی موبایل، کسی چه میدونه شاید سر دوتا قوطی رب گوجه!
#توئیتر
@boiereihan
#توئیتر
@boiereihan
مشکل امثال ما هم اینه که کلن آرومیم حتی وقتی حالمون خرابه آرومیم، بقیه فکر میکنن که خب آرومه دیگه پس خوبه!
@boiereihan
@boiereihan
Forwarded from ایلیا
ایستگاه تجریش را بالا می آیم، پله ها تمام نمیشود، حس میکنی در کتاب سفر به مرکز زمین ژول ورن گیر کرده ای، آرام آرام نور پدیدار میشود، ما زنده ایم هنوز، خدا را شکر! به سمت بازار قدیمی تجریش میروم، آمده ام تنهائی چرخی بزنم،همینطوری! این شکل پیاده روی را دوست دارم، بی هدف، بی قصد قبلی بی مقصد. وسط بازار پیرزنی چندتائی نایلن توی دست دارد، روی زمین می گذارد. مانتوی سرمه ای رنگ دارد، جوراب کرم رنگی پوشیده، موهای سفیدش از زیر روسری گلدار قرمزش بیرون زده است. میروم سمتش و می گویم : براتون بیارم. کمی مردد نگاه میکند و بعد هم قبول میکند. از بازار بیرون می آئیم، کبوترها چرخی میزنند و دوباره میروند سمت گنید امامزاده صالح، پیرزن می ایستد همانطور که دستهایش را پشت کمرش قلاب کرده خم میشود رو به گنبد، سلامی میدهد، کنارش راه میروم، از کناره کانال میرویم پائین به سمت باغ فردوس. ده دقیقه ای پیاده می آئیم، پشیمان میشوم که چرا اینکار را کردم ولی دوباره نهیب وجدان ساکتم میکند، میرسیم سر تختی، میپرسد : هنوز هم میخوای بیاری؟ جا میخورم از سوال پیرزن.
" مشکلی هست براتون بیارم"
" نه مادرجان، فقط خواستم بگم تا ته تختی باید بریم"
تا بیایم بپیش خودم حساب کنم ته تختی کجاست می گوید " میخوره فرشته دیگه"
دوباره راه می افتد، من خسته شده ام هرچند مسیر سرازیر است ولی پیرزن میرود. یک جائی وسط های آن چندتا چنار باقیمانده توی خیابان تختی که پشتش ساختمانهای چند طبقه بالا رفته اند میپرسد : بچه داری؟
" آره یه دختر، اسمش ساراست"
" قشنگه، اسمشو میگم"
" آره خودمم دوست دارم، خیلی سر اسم کلنجار نرفتیم از اول هم تو ذهنم سارا بود"
" یه چیزی بگم تعجب کنی، منم اسمم ساراست البته سارای"
" چه جالب، ترک هستید پس! اما لهجه ندارید"
" من تهرون بدنیا اومدم، بابام افسر بود بعد از داستان قائله آذربایجان اومد تهران، من سال 1326 بدنیا اومدم"
" ماشالا بزنم به تخته بهتون نمیاد"
" چیچی نمیاد! از این تعارفات الکی میکنید شماها"
خنده ام میگیرد. خلاصه وار از زندگی اش می گوید، اینکه یک پسر داشته و پسرش هم ایران نیست، آلمان زندگی میکند، همسرش دو سال قبل فوت شده است، می گوید هنوز خانه بزرگشان را نگه داشته است، توی خانه شان یک خانه سرایداری دارند که یکی به اسم رسول با زن و بچه اش امورات آنجا رتق و فتق میکند و همانجا هم زندگی میکند. به پیرزن شک میکنم، خب کسی که مستخدم دارد چرا باید خودش بیاید خرید، حس خوبی ندارم از این فکری که توی سرم میچرخد، ساکت که میشوم خودش می گوید :" هان! چی شد؟ فکر کردی گیر یه پیرزن خل و چل افتادی که داره دروغ می بافه؟! نه مادر جان من دوست دارم پیاده بیام تا بازار تجریش و گاهی هم خرید کنم، دوست دارم گنبد آقا روببینم، تهران هنوز گاهی آدمو یاد اون قدیما می ندازه، اینارو دوست دارم"
دیگر حرفی نمیزنم، توی فرشته پلاسنتیک ها را از دستم میگیرد و می گوید بقیه اش را خودش می برد، وقت رفتن دستش را دراز میکند که دست بدهیم، دستم را میگیرد، دستهای نحیف و چروک پیرزن مرا یاد مادربزرگم می اندازد، همان بو را هم میدهد، بوی همه مادربزرگها را، بوئی مخلوط از یک عطر ارزان و شامپو و صابونی ارزان.
"دخترتو دوست داشته باش، تنهاش نذار، بابام منو تنها گذاشت"
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
" مشکلی هست براتون بیارم"
" نه مادرجان، فقط خواستم بگم تا ته تختی باید بریم"
تا بیایم بپیش خودم حساب کنم ته تختی کجاست می گوید " میخوره فرشته دیگه"
دوباره راه می افتد، من خسته شده ام هرچند مسیر سرازیر است ولی پیرزن میرود. یک جائی وسط های آن چندتا چنار باقیمانده توی خیابان تختی که پشتش ساختمانهای چند طبقه بالا رفته اند میپرسد : بچه داری؟
" آره یه دختر، اسمش ساراست"
" قشنگه، اسمشو میگم"
" آره خودمم دوست دارم، خیلی سر اسم کلنجار نرفتیم از اول هم تو ذهنم سارا بود"
" یه چیزی بگم تعجب کنی، منم اسمم ساراست البته سارای"
" چه جالب، ترک هستید پس! اما لهجه ندارید"
" من تهرون بدنیا اومدم، بابام افسر بود بعد از داستان قائله آذربایجان اومد تهران، من سال 1326 بدنیا اومدم"
" ماشالا بزنم به تخته بهتون نمیاد"
" چیچی نمیاد! از این تعارفات الکی میکنید شماها"
خنده ام میگیرد. خلاصه وار از زندگی اش می گوید، اینکه یک پسر داشته و پسرش هم ایران نیست، آلمان زندگی میکند، همسرش دو سال قبل فوت شده است، می گوید هنوز خانه بزرگشان را نگه داشته است، توی خانه شان یک خانه سرایداری دارند که یکی به اسم رسول با زن و بچه اش امورات آنجا رتق و فتق میکند و همانجا هم زندگی میکند. به پیرزن شک میکنم، خب کسی که مستخدم دارد چرا باید خودش بیاید خرید، حس خوبی ندارم از این فکری که توی سرم میچرخد، ساکت که میشوم خودش می گوید :" هان! چی شد؟ فکر کردی گیر یه پیرزن خل و چل افتادی که داره دروغ می بافه؟! نه مادر جان من دوست دارم پیاده بیام تا بازار تجریش و گاهی هم خرید کنم، دوست دارم گنبد آقا روببینم، تهران هنوز گاهی آدمو یاد اون قدیما می ندازه، اینارو دوست دارم"
دیگر حرفی نمیزنم، توی فرشته پلاسنتیک ها را از دستم میگیرد و می گوید بقیه اش را خودش می برد، وقت رفتن دستش را دراز میکند که دست بدهیم، دستم را میگیرد، دستهای نحیف و چروک پیرزن مرا یاد مادربزرگم می اندازد، همان بو را هم میدهد، بوی همه مادربزرگها را، بوئی مخلوط از یک عطر ارزان و شامپو و صابونی ارزان.
"دخترتو دوست داشته باش، تنهاش نذار، بابام منو تنها گذاشت"
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from ایلیا
Forwarded from ایلیا
۱۰ تا گورخر گرفتن برای احیا گورخر ایرانی ۵تارو حین حمل کشتن اون ۵تای باقیمانده هم تمام فکراشون رو ریختن روی هم و امروز از منطقه قرنطینه فرار کردن! براشون دعا کنید که بتونن از مرز هم رد بشن و دوباره زندهگیری نشن.
#توئیتر
@boiereihan
#توئیتر
@boiereihan
یه سری خاطرات مثل جای خالی دندونه، هی زبون میزنی یادت میاد قبلن اینجا دندون بوده.
#ای_لیا
@boiereihan
#ای_لیا
@boiereihan
پیچید توی کوچه، پایش سنگین شد، خانهی مهشید وسطهای همین کوچه بود، یادش آمد یکبار باران گرفته بود، کاپشن را در آورده بود و گرفته بود بالای سر خودش و مهشید، هروله کنان رفته بودند تا در خانهی مهشید، جلوی در زن خم شده بود روی کیف و دست چرخانده بود توی کیف، خنزر پنزرها را جابجا میکرد و میخندید: " این کلید باز قایم شد" مرد آرام سرش را نزدیک کرده بود به سر زن، بوی موهای خیس شدهی زن را نفس کشیده بود، ریههایش را پر کرده بود. مرد کلید را از توی جیب درآورد، نگاه کرد به داخل کوچه، تکیه داد به دیوار، سیگاری گیراند، خاکستر سیگار را توی هوا تکاند، کلید را توی جیب شلوار چپاند و برگشت سمت خیابان.
+ داستانک
@boiereihan
+ داستانک
@boiereihan
Forwarded from ایلیا
گفت خدا لابد زن را که می آفریده حال خوبی داشته، آرام آرام اجزاء و ترکیبات را جمع کرده کنار هم. مثلن دست کشیده روی سر زن و بعد موها را آورده پایین دست گذاشته توی گودی کمر زن و کمی فرو داده و بعد گردی باسن را کشیده بیرون. دستهایش بوی گل رز میداده وقتی داشته چشمهای زن را خلق میکرده. منحنی در منحنی زن را رسم کرده. برجستگی سینه ها را، کشیدگی رانها را، خودش هم عاشق شده لابد!
گفت سرآخر گمانم شکم زن را بوسیده و ادامه خلقت را سپرده به زن!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
گفت سرآخر گمانم شکم زن را بوسیده و ادامه خلقت را سپرده به زن!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from ایلیا
Forwarded from ایلیا
اینکه برخی آدمها (حالا شاید بیشتر مردها) دنبال تعدد زوجات و رابطه (عمدتن جنسی) هستند شاید چیزی باشد شبیه یک شیرینی فروشی که وقتی وارد میشوی دوست داری همهی شیرینیها را امتحان کنی، مخصوصن آن شیرینی ترها را! اینوسط نان خامهای ها چشمک میزنند، رولتها پشت ابرو نازک میکنند، آن تارتهای میوه بدننمائی میکنند، لطیفهها نرمی پوستشان را به رخ میکشند و ... حالا اینوسط دانمارکیها شیرینی زبان هم تلاش میکنند برای دیده شدن که بماند! اما اینها پوست و ظاهر ماجراست، این همه خامه و قند آخرش منجر میشود به امراض قندی و چربی و چیزهای دیگر، گاه همینها آدم را مجبور میکند خودش را بچپاند توی یک چارچوب و در نهایت به نیم کیلو نان خامهای قناعت کند یا برود یک کیلو شیرینی زبن بردارد ولی ته دلش باز دوست دارد آن شیرینیهای دیگر را هم بچشد و گاهی هم بیخیال مرض قند میشود و خودش را پرت میکند توی خامهها!
#ای_لیا #ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ای_لیا #ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
رشت این خوبی را داردکه میشود خودت را تویش گم کنی، بزنی توی کوچههای قدیمیاش، کوچهها و خیابانهای پیچ در پیچ با دیوارهای آجری که از تویشان درخت درآمده و سفالهای روی دیوارها یک در میان ریخته است، باران هم میبارد، تصویر خانهها روی کف خیابان میافتد و تو در این گم شدن پیدا میشوی.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from ایلیا
برای یک سری لحظات هیچ توصیفی نداریم فقط درونش غرق میشویم، مثل زنی که روی پنجه پا میایستد تا لبها یا زیر گلوی مردی را ببوسد، یا اینکه یک لحظه دستش را میگذارد روی دست مردی روی دندهی ماشین.
#ای_لیا
@boiereihan
#ای_لیا
@boiereihan
مرد ترازو رو توی پیاده رو جلوی روزنانه فروشی گذاشته بود جلوش زنی رد میشد پونصد تومن داد بهش مرد گفت من گدا نیستم باید وزن کنید زن گفت من نمیخوام وزنم رو بدونم بعد به من گفت شما وزن کن منم وزن کردم، گفتم ترازوت درسته گفت آره! زن رفت و من موندم با توهم اضافه وزن.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
این خنکیِ خیس و سرد این روزهای پاییزیِ بارانی حال آدم را دگرگون میکند، پنجره را باز میگذاری و خیالی دور خودش را پرت میکند توی اتاق سرت سبک میشود ... خیال مینشیند توی آغوشت لبهای سردش را میگذارد روی لبهای گرمت، آه مینشیند توی قلبت.
#ای_لیا
@boiereihan
#ای_لیا
@boiereihan