ای‌لیا – Telegram
ای‌لیا
1.48K subscribers
765 photos
50 videos
36 files
59 links
دو خط چایی یک فنجان خاطره ...
و خاطره ای که دیگر نیست.
Download Telegram
‏تو را دوست دارم
شبیه بارانی که نرم می‌زند پشت پنجره
آرام و بی‌خیال

#ای_لیا
@boiereihan
گوشی را برمی‌دارم اینترنت را روشن میکنم، چند لحظه‌ای طول میکشد فیلترشکن وصل شود و بعدش نوتیفیکیشنها پیدا میشوند، یکهو یک دایره مسنجر می‌پرد وسط گوشی، نگاه میکنم یکی از دوستانی‌ست که هیچ اینتراکشنی با هم نداریم، گاه گداری پست میگذارد، متن با این‌ جمله شروع میشود که خواهش میکنم من را قضاوت نکنید از دیروز میخواستم با کسی حرف بزنم نمیشد شما شاید غریبه‌ترین آدمی باشید که میشناسم و تصمیم گرفتم به شما بگویم ... ادامه میدهد ... دیروز برای اولین بار تصمیم گرفتم ببینمش بعد از دو سه ماه گپ و چت توی کافه قرار گذاشتیم، دوسش داشتم، آرومم میکرد، عاشق شده بودم انگار، وقتی چت نمیکردیم دلم براش تنگ میشد دوست داشتم همیشه باشه، دلم براش تنگ میشد، زودتر رسیدم روز ولنتاین تم کافه قرمز و قلبی بود میزها کم کم پر میشد و دختر و پسر خوشحال و شاد می‌آمدند نگاهشان کردم یکهو دلم ریخت، تازه یادم افتاد چه غلطی میکنم، در حال خیانت کردن به زنم بودم، آن زن هم‌ میدانست که متاهلم ولی شاید بی‌خیال بودنش باعث شده بود من هم فکر کنم که خب کار عجیبی نمیکنم شاید یک امر عادیه ولی با دیدن اون دختر و پسرها یادم افتاد که چقدر زنم رو دوست دارم، چقدر بهش نگفتم دوسش دارم، چقدر میخوامش، بلند شدم و توی راه برای اون زن پیغام گذاشتم که اشتباه کردم، بهش گفتم ماجرارو و اون زن هم پذیرفت، خداروشکر که پذیرفت و تهدید نکرد. توی راه اون‌ پست شما یادم اومد که به دوست دخترتون تبریک‌میگید برای زنتون هم کادو بگیرید، خنده‌م گرفت، کادو خریدم کیک خریدم بعد از مدتها یه شب شاد داشتیم چقدر زنم رو دوست دارم. خیلی دوسش دارم و این رو نمیدونستم، از خودم شرمنده‌م توی صورت زنم نگاه میکنم از خودم بدم میاد ...
پیغامش تمام شده بود، اجازه گرفتم که ماجرا را با بیان خودم تعریف کنم. چیزی که خواندید.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from ای‌لیا
بیشتر احساس از سر انگشتان منتقل میشود. از توی دستها. وقتی دستش را میگیری، نرم انگشتانت را میکشی پشت دستش، تمام آن حس دوست داشتن را منتقل میکنی. دست ها حرفهای ناگفتنی را منتقل میکنند، حرفهایی که از سرانگشتان منتقل میشود. حرفهایی که نمیشود گفت، میشود دستش را گرفت توی چشمهایش نگاه کرد.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from ای‌لیا
آمدیم مسجد، آخرهای مجلس بود، نشستیم ته مسجد، تکیه دادیم به دیوار. کلاهش را گذاشته بود روی زانو، پسربچه ای قرآن های جزء جزء شده را آورد، یکی برداشتم، مسعود هم برداشت، در میان تعجب و دهان وامانده من گفت : من همون آدمم، همون لامذهب لا دین! اگر هم من به این چیزا معتقد نباشم ، خدابیامرز رسول که معتقد بوده، واسه اون میخونم!
چهارانو نشست و شروع کرد به خواندن!

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from ای‌لیا
اپیزود اول
کیسه ادرار بیمار رو چک میکنه، پیرزنی هفتاد ساله‌ست. خوابه، میشینه کنار صندلی پیرزن، ساعت دو و چهارده دقیقه بامداده، از شیشه کوچیک روی در نور راهرو میزنه تو اتاق، بلند میشه مقنعه‌اش رو کمی جابجا میکنه، میاد بیرون، طرفه رو میبینه که از استیشن پرستاری میره سمت راه‌پله، میاد سمت استیشن، میشینه رو صندلی، فلاسک چای رو برمیداره یه لیوان چای هل‌دار پر میکنه، جعبه گز رو از تو کشو فلزی میاره بیرون، یکی میذاره کنار لیوان چای، نگاه میکنه به بخار چای، ساعت مچی رو دستشو جابجا میکنه، ساعت دو و بیست و یک دقیقه بامداده.

اپیزود دوم
"کرمی! کرمی! رسول کجائی نوبت توئه، سمت آریاشهر، میری؟"
کرمی لخ و لخ کفشارو میپوشه، نیم ساعتی چرت زده. نگاه میکنه به ساعتش، دو و چهارده دقیقه بامداد، آدرس رو میگیره، مهندس غفوری کوچه هشتم، پلاک ده طبقه سوم!
پیش خودش میگه باز مهندس مهمون داشته بعد جواب خودشو میده : خب به تو چه!
زنگ طبقه سوم رو میزنه. صدای مردی پشت آیفون میگه اگر امکانش هست ده دقیقه صبر کنید. کرمی سر تکون میده میشینه تو پرایدش از فلاسک قهوه‌ای رنگ یه لیوان چای پر میکنه، از تو داشبرد چندتا توت خشک شده برمیداره. ساعت سبز رنگ روی داشبرد روی دو و بیست و یک دقیقه بامداده.

اپیزود سوم
زن میره به سمت پنجره آشپزخونه نگاه میکنه تو کوچه، برمیگرده سمت اتاق ساعت روی دیوار دو و چهارده دقیقه بامداد رو نشون میده، چای خشک رو میریزه تو قوری، آب جوش رو میریزه روی چای. قوری رو میذاره رو کتری میشینه پشت میز آشپزخونه، گوشی رو برمیداره میره تو پروفایل تلگرام مرد، عکسهای پروفایل رو نگاه میکنه، رو هرعکس مکث میکنه، چیزی توی ذهنش جابجا میشه لبخند میدوئه رو لباش، ساعت گوشی دو و بیست‌و‌یک دقیقه بامداده.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from ای‌لیا
ما بخشی از حرفهای ناگفته مان را از طریق سرانگشتان دستهایمان منتقل میکنیم، وقتی دستش را روی میز گذاشته و تو کف دست را میگذاری روی دستش و بعد آرام سر انگشتان را میکشی روی پوست دستش، یا اینکه دراز کشیده است و نرم نوک انگشتانت را روی تنش میرقصانی.
دستها دروغ نمیگویند، دستها عریان آن حال درون را بیان میکنند، آن احساس خفته در اعماق خیال را.

دستها ...

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
Instagram: iliya.7
@boiereihan
Forwarded from ای‌لیا
نمایشگاه عکس به نفع بچه‌های دارای سندروم داون
افتتاحیه ۹۷/۱۲/۱ ساعت ۱۱ ال ۱۳.۳۰
تهران میدان آزادی مجموعه فرهنگی برج آزادی
@boiereihan
Forwarded from ای‌لیا
گفت شما مردها کل نگر هستید. مثلن یک زن را میبینید و میگویید خوش هیکل است، زیباست، اما ما زنها جزءنگر هستیم، هزار تعریف زیبا از یک مرد دوست داشتنی داریم، مثلن همین موهای دست مردی که دوستش داری، دست بکشی روی بازویش، آرنجش، ساعدش، موهای زبر دستش را زیر پوست انگشتانت حس کنی، شیرینی بودنش بدود میان لبهایت ...

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from ای‌لیا
تو چه می دانی
که من دلم تنگ است
یا که یک سنگ
در سینه ی من بند است
یا چه می دانی که گل زیبا هم خار دارد
همین خاطرات کپک زده ی آدمها
گاهی بوی تازگی دارد

ایکاش کسی بود و می گفت:
زندگی همین فرصت های بی تکرار است
هرچند گاهی تکرار هم
خودش، درگیر تکرار است.

#ای_لیا
تهران - بهار 1381
@boiereihan
Forwarded from ای‌لیا
cigarettes after sex-k.mp3
12.1 MB
K🎹🎙🎼
Cigarettes after sex
#موزیک
@boiereihan
‏دخترک میگه تو کلاسشون یه دختری هست که خیلی پولدارن و واسه بچه‌ها خوراکی میاره و مثل این دختر پولدارای توی کارتونا خودش رو میگیره بچه‌ها دوسش دارن و دورش جمع میشن و به حرفاش میخندن ولی من اینکار رو نمیکنم سر همین بهم گفت اسکل چاق! گفتم تو چی گفتی؟ گفت بهش گفتم مودب باش من توپُرم، دیگه حق نداری با من اینطور حرف بزنی.
نشسته تو بغلم و اینهارو میگه، میگم بابا از اون دختر بدت میاد؟ گفت نه دلم براش میسوزه، فکر می‌کنم تنهاست! گفتم پس باهاش دوست بشو، نذار کسی بهت توهین کنه ولی با همون آدمها هم سعی کن دوست بشی شاید رفتار تو باعث بشه رفتار اونا هم عوض بشه. سرم رو میکنم تو موهاش، چرب و بو گرفته! ماچ میکنم. دلم ضعف میره.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
‏عفریت گرانی حلقوم مردم را میفشارد!
در فاصله ۲۵ سال اخیر کرایه خانه در ایران ۳۹ برابر شده است، قیمت گوشت در ربع قرن گذشته بیش از ۵۰ برابر ترقی کرده

تهران مصور
مرداد ۱۳۴۰ ﻫش
کپی از توئیتر iran history pics
‏(زن): میخوام یه چیزی بهت بگم!
(مرد): میخوای جدا بشی؟(با زبان اشاره)
+ نه نه! جدا شدن از تو آخرین‌ چیزییه که بخوام بهش فکر کنم!
- پس هیچ‌ چیز دیگه‌ای مهم نیست(روی کاغد برای زن می‌نویسد)

فیلمِ Mute
#فیلم_دیالوگ
@boiereihan
‏از دور تورا دوست دارم
از دور...
بی آنکه عطر تورا حس کنم
بی آنکه در آغوشت بگیرم
بی آنکه صورتت را لمس کنم
تنها...
دوستت دارم

جمال ثریا
@boiereihan
‏پدرم ساعت پنج شش صبح میرفت سرکار، مادرم هم بیدار میشد و صبحانه آماده میکرد، تقریبن تمام پنج خواهر و برادر صبحی بودیم خواب و بیدار می‌نشستیم سر سفره صبحانه و نون و پنیر و چای‌شیرین می‌خوردیم، هر صبح نوبت یکی از پسرها بود که نون داغ بگیره، مربا و کره هم بود و گاهی هم عسل، زندگی قشنگ بود، ساده بود، دغدغه نداشتیم، چیزی نبود که بخواهیم حرصش رو بخوریم توی سر هم‌ نمی‌زدیم برای بالا رفتن از شانه‌های همدیگر.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
یه رفیقی داشتیم که مادرش درگیر امور ماورایی بود، مثل احضار جن و این جور چیزها، خودش هم شاگرد مادرش بود، با هم خیلی بحث می‌کردیم می‌گفتم به این‌چیزا اعتقاد ندارم اونم نمونه میاورد فیلمهای ضبط شده و اینجور چیزا، یه شب تو یه کوچه نیمه تاریک تو رشت یهو ایستاد چشماش برگشت انگشتش رو دراز کرد سمت یه جایی روی دیوار یکی از خونه‌ها، یکی دوتا چراغ تو کوچه بود شروع کردن به پر پر زدن، من تکونش میدادم که بیدار شه دندوناش رو قفل کرده بود گفتم نکنه تشنج کرده یهو چشماش رو باز کرد اول به من نگاه کرد بعد از کنار گوشم‌ نگاه کرد به پشت سرم چشماش گرد شد ‏برای اولین بار یه وحشت واقعی رو توی چشم یه آدم دیدم خواستم برگردم پشت سرم دستاش رو گذاشت دور سرم و گفت نه یه جوری کله‌م قفل شده بود نگاه کردم تو چشاش گریه می‌کرد میگفت نه، برنگرد، چراغا خاموش شده بود تاریک تاریک بود انعکاس یه نور رو توی چشاش دیدم نزدیک میشد با نزدیکتر شدن نور ‏وحشت توی چشاش بیشتر میشد آروم آروم سرش رو تکون میداد اینجای ماجرا دیگه واقعن ترسیدم نمیتونم اون چهره وحشت زده رو توصیف کنم نور توی چشاش هی نزدیکتر شد و بعد این چشماش رو بست حس کردم یه حجم سنگینی از هوا یا چیز دیگه از کنارم رد شد قلبم یهو سنگین شد زیر دلم خالی شد چند لحظه بعد چراغا روشن شد این رفیق ما هم آروم شد یهو دستاش رو از سرم برداشت و گفت چی شد، چرا ایستادیم. هیچ وقت به روش نیاوردم ولی باز باور نکردم اون شب چیزی رخ داده باشه، به خودم گفتم به خاطر اون ترس تصور کردم، مثل شعبده‌بازها که حواست رو پرت می‌کنن تا نفهمی کلک میزنن.
ادامه دارد ...

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
زندگی شبیه زنی‌ست که برای بار صدم‌ می‌خواست کودکش را خفه کند ولی باز شیرش داد.

مادر ...
@boiereihan
قسمت دوم ماجرای ماوراالطبیعه
‏خونه‌شون تو خیابون قبا پشت حسینیه ارشاد بود، یه سری گفت مادرم می‌خواد ببیندت، بهش گفتم قبول نداری این چیزارو. یه بار که اومده بودم تهران پنج شنبه شب قرار شد برم خونه‌شون، مادرش یه زن با ظاهری مذهبی بود، شبیه خانم جلسه‌ای‌ها، شام خوردیم، یه چیزی شبیه کتلت بود، بعدش همونجا ‏پشت میز توی هال حرف زدیم، مادرش شروع کرد از تاریخچه ماورالطبیعه و کتابهایی که درباره‌ش نوشته شده حرف زدن، از ژاپن شروع کرد و رسید به خاورمیانه، برگشتم سمت رفیقم دیدم داره به آشپزخونه نگاه می‌کنه، برگشتم و دیدم مادرش داره کتری رو آب می‌کنه، گیج بودم یه خرده، مادرش از پشت میز ‏بلند نشده بود هنوز داشت حرف میزد، برگشتم سمت زنی که روبروم نشسته بود، صورت زن توی تاریکی بود، از ابتدا نور خونه‌شون هم کم بود، اصلن یادم نیومد همون زنی که با هم شام خوردیم مادرش بوده یا نه، زنِ توی آشپزخونه گفت چای یا قهوه؟ برگشتم سمت دوستم دیدم داره زیر لب چیزی رو زمزمه ‏می‌کنه، دست گذاشتم روی دستش دستم رو محکم گرفت، زنی که روبروم بود و مطمئن نبودم که همون‌ مادر رفیقمونه هنوز داشت حرف میزد، نمیفهمیدم‌ چی میگه، زن تو آشپزخونه باز گفت چای یا قهوه؟ کاملن گیج بودم، ترس نداشتم یه جوری ریلکس و راحت به زن توی آشپزخونه خیره بودم، گفتم‌ چای! ‏۱رفیقم شروع کرد ناله کردن، از ته حلقش صداهای نامفهومی می‌اومد، یکهو زنی که روبروم بود بلند گفت نه! برو! به من اشاره کرد، زن توی آشپزخونه گفت نه باید بمونه، رفیقم خودش رو هی تکون میداد و چیزی شبیه ورد می‌خوند، زن از آشپزخونه اومد بیرون رفت طبقه‌ی دوم، حس کردم سردم شد ‏دست راستم بی‌حس شد، سایه‌ای از پشت سرم افتاد روی میز، برگشتم زن توی آشپزخونه دست گذاشته بود روی شونه‌م، نگاه کردم به راه‌پله‌ی تاریک طبقه دوم، واقعن‌ گیج بودم، زن رفته بود بالا ولی الان پشت سرم بود ... یه چیزایی اینوسط یادم نیست، فقط یادمه هر سه تایی رفتن طبقه دوم و من ‏تنها بودم، یادم نیست چکار کردم ولی اینجاش رو یادمه رفیقم از تو آشپزخونه صدا کرد چای یا قهوه؟ برگشتم دیدم رفیقم تو آشپزخونه به من‌ نگاه میکنه، نگاه کردم به زن روبروم، مادرش بود پرسید کتاب بهت قرض بدم بخونی؟ فقط خودشون دوتا بودن، اون زن دوم‌ نبود، گفتم‌ نه میخوام برم تازه یادم افتاد باید بترسم، فقط می‌خواستم برم بلند شدم مادرش یه لبخندی زد و گفت اگر تو هم دیدیش پس بدون یه سری چیزا رو اگر درک نمیکنیم دلیل بر عدم وجودشون نیست، وا رفتم قشنگ، شل شدم، رفیقم از تو آشپزخونه گفت چی بهش میگی مامان؟ گفت هیچی دوستت میخواد بره! رفیقم‌ چیزی یادش نبود ‏انگار اصلن ندیده بود، فقط من و مادرش دیده بودیم، پاهای سنگینم رو کشیدم تا دم در خداحافظی کردیم و اومدم توی کوچه، برگشتم دیدم مادرش هنوز تو چارچوب دره با تمام ترسی که داشتم برگشتم سمتش و گفتم تو غذا چیزی ریخته بودید؟ خندید در رو بست رفت تو.
ادامه دارد ...

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan