برای چشمهایت
شعری غریب خواهم گفت
شاید آن غم خفته در ته چشمانت
آرام گیرد و خیال
دوباره بال بگشاید
#ای_لیا
@boiereihan
شعری غریب خواهم گفت
شاید آن غم خفته در ته چشمانت
آرام گیرد و خیال
دوباره بال بگشاید
#ای_لیا
@boiereihan
Forwarded from ایلیا
رفتن همیشه یک جور نیست ...
یک جورش اینطور است که این پا و آن پا میکنی، سنگین قدم برمیداری گاهی سرت را میچرخانی، به این امید که پشت سرت آمده باشد و دست دراز کند و بازویت را بگیرد و شاید هم در آغوش بگیرد تو را و بگوید بمانی.
یک جور دیگرش هم اینطور است که وقتی خواب است میروی، می نشینی کنارش، نگاهش میکنی، خاطراتی را مرور میکنی، مردد میشوی اما بلند میشوی و میروی!
اما از همه تلختر آنی ست که میروی و کسی هم نیست که پشت سرت باشد و یا اینکه در خواب باشد، کسی نیست، تنهایی را ترک میکنی و میروی به آغوش یک تنهایی دیگر.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
یک جورش اینطور است که این پا و آن پا میکنی، سنگین قدم برمیداری گاهی سرت را میچرخانی، به این امید که پشت سرت آمده باشد و دست دراز کند و بازویت را بگیرد و شاید هم در آغوش بگیرد تو را و بگوید بمانی.
یک جور دیگرش هم اینطور است که وقتی خواب است میروی، می نشینی کنارش، نگاهش میکنی، خاطراتی را مرور میکنی، مردد میشوی اما بلند میشوی و میروی!
اما از همه تلختر آنی ست که میروی و کسی هم نیست که پشت سرت باشد و یا اینکه در خواب باشد، کسی نیست، تنهایی را ترک میکنی و میروی به آغوش یک تنهایی دیگر.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
زن باریکهی تیغ را میکشد روی رگ برآمدهی ساعد، آرام ردی از قرمزی خون جاری میشود، سرش را تکیه میدهد به پشتی صندلی، خیره میشود به سقف، چشمهایش را میبندد، خیال میکند در جهانی دیگر خوشحالتر است، زخم کوچک است، زن نگاه میکند به زخم، چند دقیقهی دیگر دخترش از مدرسه برمیگردد، ساعد را بالا میآورد، خون کمی لخته شده، زخم را میشوید، زخم را با باند میبندد، زیر خورشت را کم میکند، توی آینه نگاه میکند به چشمهایش، چشمهایش خسته است، ته چشمهایش زنی خیره شده است به چشمهایش، یکهو اشک توی چشمش جمع میشود، میخواهد گریه کند، زنگ خانه را میزنند.
+ داستانک
@boiereihan
+ داستانک
@boiereihan
Forwarded from ایلیا
Forwarded from ایلیا
زن توی کیف دنبال چیزی میگشت، یک لحظه آرام شد و خیره شد داخل کیف، انگار که در یک لحظه خاطرهای از ذهنت بگذرد، قفل شوی خیره بمانی، چند روز و چند سال خاطره را بروی دوباره زندگی کنی و برگردی و ببینی فقط چند ثانیه در دنیای واقعی گذشته است، زن چشمهایش توی کیف بود، خیره مانده بود، هنوز از دنیای خاطرات بازنگشته بود.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
عصر توی خیابون فرعی حدود بیست ۳۰ متر جلوتر از من یه دختر خانم گمونم ۱۵ ساله میرفت یه ال ۹۰ از کنارم رد شد رسید به دخترک و بوق زد بعد شیشه رو داد پائین چیزی گفت تند کردم رسیدم با کف دست زدم رو صندوق گازش رو گرفت و رفت، دخترک ترسیده بود، پرسیدم خوبی؟ سرش رو تکون داد یعنی آره.
حقیقتن یه سری دیگه خیلی بیشرف شدن که به بچه هم گیر میدن. اگر اینطور مواقع ساکت نباشیم به مرور شاید این مساله کمرنگ بشه هرچند از بین نخواهد رفت.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
حقیقتن یه سری دیگه خیلی بیشرف شدن که به بچه هم گیر میدن. اگر اینطور مواقع ساکت نباشیم به مرور شاید این مساله کمرنگ بشه هرچند از بین نخواهد رفت.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
آن قدیمها حالا نه پنجاه سال پیش همین سی سال پیش مثلن تابستان برای ما خوابیدن روی پشت بام زیر لحاف ستارهها بود، یکی از این سریالهای بی جان و رمق تلوزیون که تمام میشد تشک و لحاف را میزدیم زیر بغلمان و میبردیم روی پشت بام پهن میکردیم، مادر یک پارچ آب یخ هم همراهمان میفرستاد، آنموقعها شبها نسیم خنکی میزد مثل حالای تابستانها، بی برکت نبود. تشک خنک میشد روی تشک همدیگر میخوابیدیم که تشک خودمان گرم نشود. ستارهها دانه دانه چشمک میزدند دستها را زیر سرم جمع میکردم و آنقدر نگاه میکردم که خوابم میبرد، مثل حالا نبود که همه چیز را قبل خواب مرور میکنیم و توی مغزمان به اندازهی ۱۳ میلیارد سال خلقت جهان سوال بی پاسخ داریم.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
❤1
پسرخالهم رو معلمش با چک و لگد زده بود اومده بود خونه به شوهرخالهم گفته بود معلم من رو زده شوهرخاله پسرخاله رو انداخته بود ترک موتور رکس برده بود مدرسه گفته بود این رو بزنید استخونهاش رو هم بشکنید ولی بهش سواد یاد بدید. خدابیامرز شوهرخاله در بحث علم اندوزی با کسی شوخی نداشت.
@boiereihan
@boiereihan
شما همین لباس خانمها رو ببین، ده سال پیش تیپهای الان عجیب به نظر میرسید ولی به مرور جا افتاد مردم هم عادت کردن مثلن قبلترها دیدن خشتک شلوار خانمها عجیب به نظر میرسید ولی با اومدن مانتو جلو باز آقایون هم عادت کردن که خانمها هم میتونن خشتک شلوار داشته باشن و چیز عجیبی نیست. بخشی از مقاومت در برابر تغییر هم گردن جامعه سنتی و بستهست (این جامعه سنتی الزامن به معنی مذهبی نیست همین آدمهای اطرافمون رو شامل میشه) که باید اخلاقش رو عوض کنه و بپذیره که زنها هم انسان هستن.
@boiereihan
@boiereihan
روزی روزگاری عاشقانه
عکاس کمی عقب میرود و جلو میآید، لابد به مرد میگوید با احساس بیشتری زن را در آغوش بکشد، مرد صورتش را نزدیکتر میآورد زن را محکمتر میگیرد عکاس میگوید خوب است چندبار شاتر دوربین را میزند، یک روز هم دعوتشان میکند عکسها را ببینند و نظر بدهند به این عکس که رسیدهاند شاید توی دلشان غنج زده است حال خوب توی رگهایشان دویده است شاید یاد معاشقهای افتادهاند و تنهایشان دوباره گرم شده، عکس را انتخاب کردهاند و تحویل گرفتهاند و زدهاند روی دیوار، کسی چه میدانست روزی عشق توی سرازیری میافتد و آن رابطهی داغ عاشقانه و گرماگرم تنهایی در هم پیچیده به وقت همخوابگی به جائی میرسد که آن دو دیگر تحمل شنیدن صدای همدیگر را هم نخواهند داشت، گرمای نفسهائی که روزی توی صورت هم میزدند حالا به زمستانی سرد و منجمد رسیده است. زندگی همینطور بی تعارف و بیرحم است.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
عکاس کمی عقب میرود و جلو میآید، لابد به مرد میگوید با احساس بیشتری زن را در آغوش بکشد، مرد صورتش را نزدیکتر میآورد زن را محکمتر میگیرد عکاس میگوید خوب است چندبار شاتر دوربین را میزند، یک روز هم دعوتشان میکند عکسها را ببینند و نظر بدهند به این عکس که رسیدهاند شاید توی دلشان غنج زده است حال خوب توی رگهایشان دویده است شاید یاد معاشقهای افتادهاند و تنهایشان دوباره گرم شده، عکس را انتخاب کردهاند و تحویل گرفتهاند و زدهاند روی دیوار، کسی چه میدانست روزی عشق توی سرازیری میافتد و آن رابطهی داغ عاشقانه و گرماگرم تنهایی در هم پیچیده به وقت همخوابگی به جائی میرسد که آن دو دیگر تحمل شنیدن صدای همدیگر را هم نخواهند داشت، گرمای نفسهائی که روزی توی صورت هم میزدند حالا به زمستانی سرد و منجمد رسیده است. زندگی همینطور بی تعارف و بیرحم است.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
زن همانجا توی ایستگاه با مرد خوابیده بود و گرمای دستهای مرد را دور پهلوهایش حس کرده بود و سینههایش را توی آغوش مرد فشرده بود و چشمهایش را بسته بود و لذت دویده بود توی جانش ... اتوبوس که رسید، مرد بلند شد سوار شد، رفت و خیال زن را هم با خود برد.
داستانک
@boiereihan
داستانک
@boiereihan
در تحمل بي تاب تشنگي
ميل به طعم باران را از من گرفتهاند
اما من
شبنم به شبنم
از دعاي عجيب آب
به کشف بي پايان دريا رسيدهام
پس زنده باد اميد
سید علی صالحی
@boiereihan
ميل به طعم باران را از من گرفتهاند
اما من
شبنم به شبنم
از دعاي عجيب آب
به کشف بي پايان دريا رسيدهام
پس زنده باد اميد
سید علی صالحی
@boiereihan
علیرغم تمام این دیدگاههای مدرن و روشنفکرانه ای که ما مردها اینجا توی دنیای مجازی بروز میدیم یا در دنیای واقعی به ظاهر بهش پایبندیم در نهایت بیشترمون در باطن یه دید سنتی نسبت به زن داریم.
@boiereihan
@boiereihan
صبح میری ادارات دولتی میبینی هیچکس کار نمیکنه همه دنبال صبحونه خوردن هستن، یکی سوسیس تخم مرع پخته اون یکی املت با پیاز، با دمپائی میرن و میان بعد که قشنگ تا ساعت ۹ صبحونه رو خوردن آماده میشن که کار مردم رو راه نندازن.
@boiereihan
@boiereihan
چند سال پیش یه خانم تو فیسبوک از تورنتو پیغام گذاشت که تازه از خواب بیدار شدم و دوست دارم با شما چای بنوشم، گفتم یعنی چی؟ گفت شما اونجا برای خودت چای بریز منم اینجا چای میریزم عکسش رو بذاریم برای هم، نپرسیدم چرا همینکارو کردم، چند دقیقه بعد گفت ممنونم و کلن دیاکتیو کرد رفت.
@boiereihan
@boiereihan
گاه در خیال آدمها
بر تن هم پیچیدهایم
خسته از معاشقهای سخت
تنهایمان
بوی عرق تند تنهائی گرفته است
#ای_لیا
@boiereihan
بر تن هم پیچیدهایم
خسته از معاشقهای سخت
تنهایمان
بوی عرق تند تنهائی گرفته است
#ای_لیا
@boiereihan
روزی که اسرا آمدند مردم محل از چهارراه اصلی محل اسرا را روی دوش میگرفتند و میبردند تا خانه، کوچهها آبپاشی شده بود و چراغانی، شب هم شام میدادند، همسایهها میدادند، بوی خاک آب خورده و قیمه توی ذهنم مانده و آزادهی کچلی که روی دوش مردم بود.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻧﺪﻩ ﮐﺴﯽ ﺑﻬﺖ ﺑﮕﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﯽ ﮐﺎﺭﯼ ﺭﻭ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﺪﯼ ﺗﻮ ﺭﻭﯾﺎ ﺩﺍﺭﯼ ﻭ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﺭﻭﯾﺎﻫﺎﺕ ﻣﺤﺎﻓﻈﺖ ﮐﻨﯽ ﻣﺮﺩﻡ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻦ ﮐﺎﺭﯼ ﺭﻭ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﺪﻥ ﻣﯽ ﯾﺎﻥ ﻭ ﺑﻬﺖ ﻣﯽ ﮔﻦ: " ﺗﻮ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﯽ !
ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝِ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ - ﺍِﺳﺘﯿﻮ ﮐﻨﺮﺍﺩ
#فیلم_دیالوگ
@boiereihan
ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝِ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ - ﺍِﺳﺘﯿﻮ ﮐﻨﺮﺍﺩ
#فیلم_دیالوگ
@boiereihan