آه نگهبانان،
خسته نیستید آیا
از جستوجوی نور
در نمکزار ما
خسته نیستید آیا
از جستوجوی آتش گل سرخ
در زخمهای ما
آه نگهبانان،
خسته نیستید آیا؟
محمود درویش
@boiereihan
خسته نیستید آیا
از جستوجوی نور
در نمکزار ما
خسته نیستید آیا
از جستوجوی آتش گل سرخ
در زخمهای ما
آه نگهبانان،
خسته نیستید آیا؟
محمود درویش
@boiereihan
پاهایم را جمع کردم تا زن راحت بنشیند، مرد کنار پنجره درشت بود، من هم حالا بگی نگی کمی درشت هستم، خودم را به سمت مرد کشیدم ولی تکان نخورد، نگاهش کردم شاید متوجه شود ولی خودش را زد به نفهمیدن، راحت نشسته بود، یک طرف ماشین را گرفته بود، زن هرطور بود سوار شد، پاهایم درد گرفته بود زن انگار که فهمیده باشد گفت آقا راحت بشینید شما هم مثل داداش خودم، پایم را که آزاد کردم انگار یک تریلی را از روی پایم برداشته باشند، پایم قرچی کرد، تشکر کردم، مرد درشت دست کرد توی جیبش چیزی بردارد من را هل داد سمت زن خودم را نگه داشتم و به زن گفتم ببخشید، زن خورش را به سمت جلو خم کرد و به مرد درشت نگاه کرد و گفت آقا نصف ماشین رو که گرفتی حداقل کمی مودب باش، انگار آب یخ ریخته باشند روی مرد درشت چیزی نگفت، خودش را جمع کرد، جا باز شد.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
وقتی آدما عاشق میشن دنیا قشنگتر میشه.
فیلمِ بمب یک عاشقانه
کارگردان پیمانمعادی
#فیلم_دیالوگ
@boiereihan
فیلمِ بمب یک عاشقانه
کارگردان پیمانمعادی
#فیلم_دیالوگ
@boiereihan
کنار خیابون یکی گفت آریاشهر ولی راننده نگه نداشت گفتم مگه آریاشهر نمیری؟ گفت چرا ولی اون پراید پشتی خالی بود گفتم دوتا مسافر هم گیر اون بیاد.
@boiereihan
@boiereihan
Forwarded from ایلیا
ای لیا:
یک زن همان اول کار راحت تو را نمی پذیرد, به سرعت جواب احساست را نمیدهد, ممکن است دلش بلرزد, چیزی توی سینه اش بالا و پائین شود, گونه هایش سرخ شود ولی کم و زیاد را می سنجد, عقل را هم دخیل میکند توی این احساس ولی بعدش که پذیرفت سخت رها میکند, تلاش میکند میجنگد, به قولی همه داشته اش را سرمایه گذاری میکند و عملن ریسکش را هم می پذیرد و به همین خاطر توی جدائی ها بیشترین آسیب را میبیند.
زنی که دل میبندد, سخت رها میکند ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
یک زن همان اول کار راحت تو را نمی پذیرد, به سرعت جواب احساست را نمیدهد, ممکن است دلش بلرزد, چیزی توی سینه اش بالا و پائین شود, گونه هایش سرخ شود ولی کم و زیاد را می سنجد, عقل را هم دخیل میکند توی این احساس ولی بعدش که پذیرفت سخت رها میکند, تلاش میکند میجنگد, به قولی همه داشته اش را سرمایه گذاری میکند و عملن ریسکش را هم می پذیرد و به همین خاطر توی جدائی ها بیشترین آسیب را میبیند.
زنی که دل میبندد, سخت رها میکند ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from ایلیا
یکم - یکی از آشنایان میگفت اوایلی که مهاجرت کرده بودیم فرانسه توی یک فروشگاه پشت صندوق هرکاری کردیم نتوانستیم به متصدی بفهمانیم چه چیزی میخواهیم، نه ما فرانسه میدانستیم و نه او انگلیسی متوجه میشد. پنج دقیقه ای که گذشت افرادی که توی صف پشت سرما بودند، حتی یک نفرشان، برنگشت با لحن طلبکارانه یا توهین آمیز و یا حتی عادی ناراحتی اش را ابراز کند. اینکه چرا مثلن مارا علاف کرده ای، وقت ما فلان است و بهمان. یا حتی به خارجی بودنمان اشاره کند.
دوم- یکی از دوستان سه سال پیش در قرعه کشی لاتاری برنده شد و رفت هیوستون تگزاس و مشغول کار شد. تعریف میکرد همان اوایل رفته بودند توی فروشگاهی و با متصدی صندوقی مواجه شده بودند که روی پیراهنش اتیکت نیو(new) درج شده بود. یعنی تازه کار. میگفت با اینکه کارش کند بود کسی معترضش نشد. مشتری لبخندی هم تحویل میداد. او هم با لبخند گاهی به خاطر تاخیر عذرخواهی میکرد.
سوم - توی پمپ بنزین هروقت خواسته ام بنزین بزنم معمولن کسی جلوی ما هست که ناشی ست. یا خرد بنزین میزند (من خودم رند بنزین میزنم. بیست و پنج تومن. چهل تومن) یا دستپاچه است. گاهی شده صف کناری رفته است و برخی خواسته اند از صف بروند آن صف و صفهای داخل پمپ بنزین را به هم ریخته اند. یا گاهی دست گذاسته اند روی بوق و گاهی اوقات فحشی هم نثار آن بنده خدا کرده اند. همیشه منتظر میمانم. ته تهش پنج دقیقه وقت تلف شده است.
چهارم - درهای قطار که باز میشود همه میدوند، درهای قطار که میخواهد بسته شود عده ای هجوم می آورند و نمیگذارند در بسته شود. تفاوت قطار فعلی و بعدی نهایتن سه دقیقه است. گاهی شده ده دقیقه صبر کرده ام و پس از سه قطار قطار چهارم را سوار شده ام. خلوت و راحت. بی هیچ بوی تعفنی!
این عجله و عدم تمرکز لازم در اینطور مواقع را نمیفهمم. اینکه بروی توی زندگی آن آدمها میبینی در روز کلی وقت تلف میکنند اما سر این گلوگاههایی که در نهایت چند دقیقه از وقتشان را میخورد صبر ندارند. گاه حتی به زدو خورد میرسند. کمی تحمل بیشتر کمی آرامش بیشتر گاهی لبخند معجزه میکند.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
دوم- یکی از دوستان سه سال پیش در قرعه کشی لاتاری برنده شد و رفت هیوستون تگزاس و مشغول کار شد. تعریف میکرد همان اوایل رفته بودند توی فروشگاهی و با متصدی صندوقی مواجه شده بودند که روی پیراهنش اتیکت نیو(new) درج شده بود. یعنی تازه کار. میگفت با اینکه کارش کند بود کسی معترضش نشد. مشتری لبخندی هم تحویل میداد. او هم با لبخند گاهی به خاطر تاخیر عذرخواهی میکرد.
سوم - توی پمپ بنزین هروقت خواسته ام بنزین بزنم معمولن کسی جلوی ما هست که ناشی ست. یا خرد بنزین میزند (من خودم رند بنزین میزنم. بیست و پنج تومن. چهل تومن) یا دستپاچه است. گاهی شده صف کناری رفته است و برخی خواسته اند از صف بروند آن صف و صفهای داخل پمپ بنزین را به هم ریخته اند. یا گاهی دست گذاسته اند روی بوق و گاهی اوقات فحشی هم نثار آن بنده خدا کرده اند. همیشه منتظر میمانم. ته تهش پنج دقیقه وقت تلف شده است.
چهارم - درهای قطار که باز میشود همه میدوند، درهای قطار که میخواهد بسته شود عده ای هجوم می آورند و نمیگذارند در بسته شود. تفاوت قطار فعلی و بعدی نهایتن سه دقیقه است. گاهی شده ده دقیقه صبر کرده ام و پس از سه قطار قطار چهارم را سوار شده ام. خلوت و راحت. بی هیچ بوی تعفنی!
این عجله و عدم تمرکز لازم در اینطور مواقع را نمیفهمم. اینکه بروی توی زندگی آن آدمها میبینی در روز کلی وقت تلف میکنند اما سر این گلوگاههایی که در نهایت چند دقیقه از وقتشان را میخورد صبر ندارند. گاه حتی به زدو خورد میرسند. کمی تحمل بیشتر کمی آرامش بیشتر گاهی لبخند معجزه میکند.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
گفت پسرم این نایلونهارو برام میاری؟ سه کیسهی بزرگ پر از خرید را گرفتم و آرام کنارش حرکت کردم، چند کوچه پائینتر پیچید توی یک کوچهی بنبست، جلوی یک خانهی حیاطدار کوچک ایستاد، کلید را با دقت از توی کیف کوچک مشکی درآورد، توی قفل چرخاند و ضربهای به در زد و وارد حیاط شد، گربهای آمد پیچید بین پاهای پیرزن و بالا را نگاه کرد، پیرزن به گربه گفت جمشید حالت خوبه؟ جمشید تکانی خورد و سرش را چرخاند به سمت من، حیاط پر از گلدان بود، هوایش خنک بود، حس آشنائی داشت، کیسهها را گذاشتم جلوی در، پیرزن تشکر کرد، جمشید برگشت و یک گوشه خودش را مچاله کرد زیر سایهی خرت و پرتهای توی حیاط، در را بستم و دوباره برگشتم به ازدحام خفهکنندهی زندگی آدمهای توی خیابان.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from ایلیا
به مرد گفته بود خواستم یکهو لبهایت را ببوسم ولی نبوسیدم ترسیدم این خواستن درون من با بوسیدن لبهایت کم شود ... نبوسیدم و درون خودم مچاله شدم.
@boiereihan
@boiereihan
استاد ترمودینامیک۲ خودش نمیآمد، یکی از شاگردان فوق لیسانس را سر کلاس میفرستاد، آن شاگرد ننه مرده هم از روی یک سری کاغذ کاهی زرد و چرک چیزهایی روی تخته مینوشت که اگر از خودش میپرسیدی هم نمیدانست چه مینویسد، نه ما میفهمیدیم چه میگوید نه خودش مهارتی در انتقال مطلب داشت، قرار شد برای اعتراض سر امتحان میانترم برگهها را سفید بدهیم، توی یک جلسه ۵ دقیقهای تصمیم گرفتیم من آن جلو بنشینم و ۳ دقیقه بعد بلند شوم و برگهی سفید را بدهم و الباقی هم پشت سر من بلند شوند، توی آن ۳ دقیقه چندبار پشیمان شدم، سوالهارا بلد بودم ولی پیش خودم گفتم تصمیم جمعیست، بلند شدم برگه را دادم و رفتم، بیرون کلاس منتطر ماندم کسی نیامد، حتی یک نفر! همانجا فهمیدم منافع آدمها حکم میکند قدمهای بعدی را بردارند یا برندارند، همه شجاعت تصمیمگیری در شرایط سخت را ندارند. آن ترم علیرغم اینکه پایان ترم نمره خوبی گرفتم بعلت اینکه نمره میان ترم را ۱۰ نمره حساب کرده بود افتادم و برایم درس عبرت خوبی شد.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from ایلیا
همسایه طبقه بالائی که زوج تازه ازدواج کردهای بودند یک هفته است که رفتهاند، جای سروصداهای سکس سر صبح و دعواهای شبانهشان را دادهاند به زوجی که یک پسر کوچک دارند و مادر هر شب برای پسرک قصه میگوید و سوالهای بیپایانش را جواب میدهد، به هر حال زندگی زیباست، لابد!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
متری شیشونیم عالی و خوبه البته تا وقتی ندیدی و فقط شنیدی بعد که دیدی تبدیل میشه به یک فیلم معمولی با یک داستان سر در گم که فقط مقداری پیمان معادی و نوید محمد زاده رو ریختن تو دیگ با کمی ادویهیِ پریناز ایزدیار هم زدن تا طعم بگیره که آخرش هم باز مجبوری از بیرون غذا سفارش بدی.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
#فیلم_دیالوگ
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
#فیلم_دیالوگ
@boiereihan
پسرعموی ۱۶ ساله میگفت اگر توی صورتت مشت نخوره هیچوقت ترست نمیریره، اون پایینها پایینتر از محدوده شهری زندگی میکردیم، تا سالها توی نقشه هم نبودیم، دعوا میکردیم، خیلی. یک بار رفتیم توی باغهای اطراف، با مشت گذاشت وسط دوتا چشمم، سرم گیج رفت، سیاه شد، ترسم ریخت، یازده سالم بود.
@boiereihan
@boiereihan
...
نگاه کنیم به رفتارمان:
۱- رانندگیهایمان افتضاح است، اصول اولیه رانندگی را رعایت نمیکنیم، حق تقدم عابر پیاده را رعایت نمیکنیم، بین خطوط نمیرانیم و ...
۲- آشغال روی زمین میریزیم، بله یک آدم سی چهل ساله و بالغ روی زمین آشغال میریزد، عجیب است؟ بله عجیب است ولی این رفتار را تکرار میکنیم.
۳- کارمند ادارهای هستیم که با ارباب رجوع سر و کار دارد، کار ارباب رجوع را به موقع انجام نمیدهیم، گاهی از ارباب رجوع طلب پول داریم برای انجام وظیفه!
۴- با بچههایمان، همسرانمان، شریک زندگیمان، پدر و مادرمان با دوست دختر و پسرمان با فامیلمان با ... رفتار درستی نداریم، همیشه طلبکاریم، دوستانه حرف زدن بلد نیستیم.
۵- ... چکار میشود کرد؟ چطور میشود رفتار فردی و اجتماعی را سامان داد؟ ابتدا از خودمان باید شروع کنیم، اولین قدم را باید از درون خودمان برداریم، خودمان را درست کنیم و بعد به درست کردنچیزهای دیگر فکر کنیم، تا وقتی من درست نشدهام فرزند من نیز درست نخواهد شد.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
نگاه کنیم به رفتارمان:
۱- رانندگیهایمان افتضاح است، اصول اولیه رانندگی را رعایت نمیکنیم، حق تقدم عابر پیاده را رعایت نمیکنیم، بین خطوط نمیرانیم و ...
۲- آشغال روی زمین میریزیم، بله یک آدم سی چهل ساله و بالغ روی زمین آشغال میریزد، عجیب است؟ بله عجیب است ولی این رفتار را تکرار میکنیم.
۳- کارمند ادارهای هستیم که با ارباب رجوع سر و کار دارد، کار ارباب رجوع را به موقع انجام نمیدهیم، گاهی از ارباب رجوع طلب پول داریم برای انجام وظیفه!
۴- با بچههایمان، همسرانمان، شریک زندگیمان، پدر و مادرمان با دوست دختر و پسرمان با فامیلمان با ... رفتار درستی نداریم، همیشه طلبکاریم، دوستانه حرف زدن بلد نیستیم.
۵- ... چکار میشود کرد؟ چطور میشود رفتار فردی و اجتماعی را سامان داد؟ ابتدا از خودمان باید شروع کنیم، اولین قدم را باید از درون خودمان برداریم، خودمان را درست کنیم و بعد به درست کردنچیزهای دیگر فکر کنیم، تا وقتی من درست نشدهام فرزند من نیز درست نخواهد شد.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan