ای‌لیا – Telegram
ای‌لیا
1.49K subscribers
765 photos
50 videos
36 files
59 links
دو خط چایی یک فنجان خاطره ...
و خاطره ای که دیگر نیست.
Download Telegram
‏کنار خیابون یکی گفت آریاشهر ولی راننده نگه نداشت گفتم‌ مگه آریاشهر نمیری؟ گفت چرا ولی اون‌ پراید پشتی خالی بود گفتم دوتا مسافر هم گیر اون بیاد.

@boiereihan
Forwarded from ای‌لیا
ای لیا:
یک زن همان اول کار راحت تو را نمی پذیرد, به سرعت جواب احساست را نمیدهد, ممکن است دلش بلرزد, چیزی توی سینه اش بالا و پائین شود, گونه هایش سرخ شود ولی کم و زیاد را می سنجد, عقل را هم دخیل میکند توی این احساس ولی بعدش که پذیرفت سخت رها میکند, تلاش میکند میجنگد, به قولی همه داشته اش را سرمایه گذاری میکند و عملن ریسکش را هم می پذیرد و به همین خاطر توی جدائی ها بیشترین آسیب را میبیند.
زنی که دل میبندد, سخت رها میکند ...

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from ای‌لیا
یکم - یکی از آشنایان میگفت اوایلی که مهاجرت کرده بودیم فرانسه توی یک فروشگاه پشت صندوق هرکاری کردیم نتوانستیم به متصدی بفهمانیم چه چیزی میخواهیم، نه ما فرانسه میدانستیم و نه او انگلیسی متوجه میشد. پنج دقیقه ای که گذشت افرادی که توی صف پشت سرما بودند، حتی یک نفرشان، برنگشت با لحن طلبکارانه یا توهین آمیز و یا حتی عادی ناراحتی اش را ابراز کند. اینکه چرا مثلن مارا علاف کرده ای، وقت ما فلان است و بهمان. یا حتی به خارجی بودنمان اشاره کند.

دوم- یکی از دوستان سه سال پیش در قرعه کشی لاتاری برنده شد و رفت هیوستون تگزاس و مشغول کار شد. تعریف میکرد همان اوایل رفته بودند توی فروشگاهی و با متصدی صندوقی مواجه شده بودند که روی پیراهنش اتیکت نیو(new) درج شده بود. یعنی تازه کار. میگفت با اینکه کارش کند بود کسی معترضش نشد. مشتری لبخندی هم تحویل میداد. او هم با لبخند گاهی به خاطر تاخیر عذرخواهی میکرد.

سوم - توی پمپ بنزین هروقت خواسته ام بنزین بزنم معمولن کسی جلوی ما هست که ناشی ست. یا خرد بنزین میزند (من خودم رند بنزین میزنم. بیست و پنج تومن. چهل تومن) یا دستپاچه است. گاهی شده صف کناری رفته است و برخی خواسته اند از صف بروند آن صف و صفهای داخل پمپ بنزین را به هم ریخته اند. یا گاهی دست گذاسته اند روی بوق و گاهی اوقات فحشی هم نثار آن بنده خدا کرده اند. همیشه منتظر میمانم. ته تهش پنج دقیقه وقت تلف شده است.

چهارم - درهای قطار که باز میشود همه میدوند، درهای قطار که میخواهد بسته شود عده ای هجوم می آورند و نمیگذارند در بسته شود. تفاوت قطار فعلی و بعدی نهایتن سه دقیقه است. گاهی شده ده دقیقه صبر کرده ام و پس از سه قطار قطار چهارم را سوار شده ام. خلوت و راحت. بی هیچ بوی تعفنی!

این عجله و عدم تمرکز لازم در اینطور مواقع را نمیفهمم. اینکه بروی توی زندگی آن آدمها میبینی در روز کلی وقت تلف میکنند اما سر این گلوگاههایی که در نهایت چند دقیقه از وقتشان را میخورد صبر ندارند. گاه حتی به زدو خورد میرسند. کمی تحمل بیشتر کمی آرامش بیشتر گاهی لبخند معجزه میکند.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
گفت پسرم این نایلونهارو برام‌ میاری؟ سه کیسه‌ی بزرگ پر از خرید را گرفتم و آرام کنارش حرکت کردم، چند کوچه پائینتر پیچید توی یک کوچه‌ی بن‌بست، جلوی یک خانه‌ی حیاط‌دار کوچک ایستاد، کلید را با دقت از توی کیف کوچک مشکی درآورد، توی قفل چرخاند و ضربه‌ای به در زد و وارد حیاط شد، گربه‌ای آمد پیچید بین پاهای پیرزن و بالا را نگاه کرد، پیرزن به گربه گفت جمشید حالت خوبه؟ جمشید تکانی خورد و سرش را چرخاند به سمت من، حیاط پر از گلدان بود، هوایش خنک بود، حس آشنائی داشت، کیسه‌ها را گذاشتم جلوی در، پیرزن تشکر کرد، جمشید برگشت و یک گوشه خودش را مچاله کرد زیر سایه‌ی خرت و پرتهای توی حیاط، در را بستم و دوباره برگشتم به ازدحام خفه‌کننده‌ی زندگی آدمهای توی خیابان.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from ای‌لیا
‏بگذار تو را دوست بدارم،
زیرا که تو هم
به این دوست داشتن
احتیاج داری...

‎ایلهان برک
#شعر
@boiereihan
‏به مرد گفته بود خواستم یکهو لبهایت را ببوسم ولی نبوسیدم ترسیدم این خواستن درون من با بوسیدن لبهایت کم شود ... نبوسیدم و درون خودم مچاله شدم.
@boiereihan
استاد ترمودینامیک۲ خودش نمی‌آمد، یکی از شاگردان فوق لیسانس را سر کلاس می‌فرستاد، آن شاگرد ننه مرده هم از روی یک سری کاغذ کاهی زرد و چرک چیزهایی روی تخته می‌نوشت که اگر از خودش می‌پرسیدی هم نمی‌دانست چه می‌نویسد، نه ما می‌فهمیدیم چه می‌گوید نه خودش مهارتی در انتقال مطلب داشت، قرار شد برای اعتراض سر امتحان‌ میان‌ترم برگه‌ها را سفید بدهیم، توی یک جلسه ۵ دقیقه‌ای تصمیم گرفتیم من آن جلو بنشینم و ۳ دقیقه بعد بلند شوم و برگه‌ی سفید را بدهم و الباقی هم پشت سر من بلند شوند، توی آن ۳ دقیقه چندبار پشیمان شدم، سوالهارا بلد بودم ولی پیش خودم گفتم تصمیم جمعی‌ست، بلند شدم برگه را دادم و رفتم، بیرون کلاس منتطر ماندم کسی نیامد، حتی یک نفر! همانجا فهمیدم منافع آدمها حکم می‌کند قدمهای بعدی را بردارند یا برندارند، همه شجاعت تصمیم‌گیری در شرایط سخت را ندارند. آن ترم علی‌رغم اینکه پایان ترم نمره خوبی گرفتم بعلت اینکه نمره میان ترم را ۱۰ نمره حساب کرده بود افتادم و برایم درس عبرت خوبی شد.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Alaghe Mahsos(www.Next1.ir)
Mohsen Ebrahimzadeh
علاقه‌ی محسوس🎹🎙🎼
محسن ابراهیم زاده
#موزیک
@boiereihan
Forwarded from ای‌لیا
چیزی شبیه مرگ را ادامه می‌دهیم و
زندگی می‌کنیم
و چیزی شبیه مرگ
پیروزی‌ست

محمود درویش
@boiereihan
‏همسایه طبقه بالائی که زوج تازه ازدواج کرده‌ای بودند یک هفته است که رفته‌اند، جای سروصداهای سکس سر صبح و دعواهای شبانه‌شان را داده‌اند به زوجی که یک پسر کوچک دارند و مادر هر شب برای پسرک قصه می‌گوید و سوالهای بی‌پایانش را جواب می‌دهد، به هر حال زندگی زیباست، لابد!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
‏متری شیش‌ونیم عالی و خوبه البته تا وقتی ندیدی و فقط شنیدی بعد که دیدی تبدیل میشه به یک فیلم‌ معمولی با یک داستان سر در گم که فقط مقداری پیمان معادی و نوید محمد زاده رو ریختن تو دیگ با کمی ادویه‌یِ پریناز ایزدیار هم زدن تا طعم بگیره که آخرش هم باز مجبوری از بیرون غذا سفارش بدی.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
#فیلم_دیالوگ
@boiereihan
‏گفتند داروی دل چیست؟ گفت از مردمان دور بودن.

عبدالله مبارک مَروَزی
@boiereihan
‏پسرعموی ۱۶ ساله می‌گفت اگر توی صورتت مشت نخوره هیچوقت ترست نمیریره، اون پایینها پایینتر از محدوده شهری زندگی می‌کردیم، تا سالها توی نقشه هم‌ نبودیم، دعوا می‌کردیم، خیلی. یک بار رفتیم توی باغهای اطراف، با مشت گذاشت وسط دوتا چشمم، سرم گیج رفت، سیاه شد، ترسم ریخت، یازده سالم بود.
@boiereihan
...
نگاه کنیم به رفتارمان:
۱- رانندگی‌هایمان افتضاح است، اصول اولیه رانندگی را رعایت نمی‌کنیم، حق تقدم عابر پیاده را رعایت نمی‌کنیم، بین خطوط نمی‌رانیم و ...
۲- آشغال روی زمین‌ می‌ریزیم، بله یک آدم سی چهل ساله و بالغ روی زمین آشغال می‌ریزد، عجیب است؟ بله عجیب است ولی این رفتار را تکرار می‌کنیم.
۳- کارمند اداره‌ای هستیم که با ارباب رجوع سر و کار دارد، کار ارباب رجوع را به موقع انجام‌ نمی‌دهیم، گاهی از ارباب رجوع طلب پول داریم برای انجام وظیفه!
۴- با بچه‌هایمان، همسرانمان، شریک زندگی‌مان، پدر و مادرمان با دوست دختر و پسرمان با فامیلمان با ... رفتار درستی نداریم، همیشه طلبکاریم، دوستانه حرف زدن بلد نیستیم.
۵- ... چکار می‌شود کرد؟ چطور می‌شود رفتار فردی و اجتماعی را سامان داد؟ ابتدا از خودمان باید شروع کنیم، اولین قدم را باید از درون خودمان برداریم، خودمان را درست کنیم و بعد به درست کردن‌چیزهای دیگر فکر کنیم، تا وقتی من درست نشده‌ام فرزند من نیز درست نخواهد شد.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
‏شب
آرام و بی صدا
تنهائی آدمی را
در آغوش می‌گیرد ...

#ای_لیا
@boiereihan
...
این جواب مستر تیستر به نگار شمسه که کاریکاتورش رو کشیده، من ابتدا بابت اینکه این متن تهوع آور داخل عکس(مستر تیستر) رو می‌خونید عذر می‌خوام و در ادامه بگم ما با دنبال کردن این آدمها بهشون بها و ارزش می‌دیم و بزرگشون می‌کنیم و در نهایت اونها هم با بالا رفتن فالوئر کسب درآمد می‌کنن و اینطور به ریش ماها می‌خندن.
چند نفر این شکلی توی اینستاگرام بدون هیچ تخصصی توهم متخصص بودن دارن؟( یک سری هستن که واقعن هنری دارن و از هنر و استعدادشون درآمد دارن منطورم اونها نیستن هرچند توی دنبال کردن همونها هم نباید افراط کرد و ولع داشت) مثلن یکی هست ورزش می‌کنه عکس بچه‌ش رو می‌ذاره و یه سری متنهای آبکی هم‌ می‌نویسه و بعد می‌بینی ملت صد هزار صد هزار دنبالش می‌کنن و اصلن بپرسی چرا داری دنبال می‌کنی جوابی هم نداره بعد همون شخص از این دنبال کردن‌های چندصد هزاری درآمدهای چند صد میلیونی داره.
ابله نباشیم، شخصیت داشته باشیم، اینستاگرام ابزار جذابیه ولی نذاریم مارو ابله فرض کنن و از حماقت‌مون سوءاستفاده کنن.

با دنبال کردن این آدمها تبدیل به لشکر ابلهان نشیم که طرف فکر کنه واقعن ۷۰۰ هزار نفر لشکر گوش به فرمان داره.


@boiereihan
Forwarded from ای‌لیا
پشت چراغ سه راهی دهکده المپیک توی پراید جلویی مرد دارد با مشت میزند توی صورت زن، زن خودش را جمع میکند. فرمان را ول میکنم و میپرم پایین از توی پنجره پراید دست مرد را میگیرم:
"ضعیف گیر آوردی؟!"
جا خورده است اما خودش را جمع و جور میکند:
"تو چکاره ای، ناموسمه ..."
پایین می آید و میزند تخت سینه ام، بخواهم بزنم الباقی مسیر را باید توی آمبولانس ادامه بدهد، اما زمانی جالبتر میشود که ناموسش! از آنطرف پایین می آید. تازه میبینم زیر چشمش هم سیاه است، معطل نمیکند، او هم با کیف ضربه ای میزند، شده است صحرای محشر، یک کاراکتر دیگر کم داریم تا بشود فیلم هندی، بله پلیس که آنهم نمیدانم از کدام قبرستانی لابلای ترافیک پیدایش میشود و ما را به همراه نامبرده و ناموس نامبرده میبرند کلانتری.
میخواهند شکایت کنند که مزاحمشان شده ام و رییس کلانتری یا جانشینش هر که هست نمیدانم، قضیه را فیصله میدهد و آنها را راهی میکند و سرآخر با من می آید که ماشینم را تحویل بدهد و میگوید : شما که به نظر آدم با شخصیت و محترمی میای خودتو درگیر این مسایل خانوادگی نکن! یا خودشون حل میکنن یا یکیشون شکایت میکنه یا حل میشه کلن! اونی که ضرر میکنه شخص سومه ماجراست. چند سال پیش پرونده ای داشتیم که سرآخر زن به مرد سم خورونده بود!!
تازه فهمیدم که چطور خودش حل میشود. آنقدر قانع شدم که کلی هم اضافه آوردم. گذاشته ایم توی فریزر که هروقت قانع نبودیم از فریزر در بیاوریم بریزیم توی آب و سر بکشیم تا هی قانع شویم!!

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan