احمدآقا با کلی خجالت و سرخ و سفید شدن رفته بود توی بوتیک و گفته بود : از این لباس های رکابی میخوام!
فروشنده هم رفته بود چندتا زیر پیرهن آورده بود ریخته بود روی میز!
بنده خدا تا بیاید حالی کند که تاپ میخواهد، چند سکته ناقص را رد کرده بود.
فروشنده هم خندیده بود و زنهای نیم تنه ای را که روی هر کدام تاپی کشیده بود نشانش داد!
احمد اقا سر به زیر انداخته بود، از شرمِ زنهائی که سر نداشتند هرچند برجستگی سینه هایشان سر نداشته شان را توجیه میکرد. کمی این پا و آن پا کرد و گفت آن قرمز را میخواهد.
شب که زری خانم با اصرار احمد آقا تاپ را پوشیده بود، چشمهایش برق میزد!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
فروشنده هم رفته بود چندتا زیر پیرهن آورده بود ریخته بود روی میز!
بنده خدا تا بیاید حالی کند که تاپ میخواهد، چند سکته ناقص را رد کرده بود.
فروشنده هم خندیده بود و زنهای نیم تنه ای را که روی هر کدام تاپی کشیده بود نشانش داد!
احمد اقا سر به زیر انداخته بود، از شرمِ زنهائی که سر نداشتند هرچند برجستگی سینه هایشان سر نداشته شان را توجیه میکرد. کمی این پا و آن پا کرد و گفت آن قرمز را میخواهد.
شب که زری خانم با اصرار احمد آقا تاپ را پوشیده بود، چشمهایش برق میزد!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
گفته بود چیزی راجع به زن بنویس!
در حاشیه کتابش نوشتم : باران می آمد، مردی از کوچه ای خیس عبور میکرد، در میانه کوچه لبخندی زد!
#ای_لیا
@boiereihan
در حاشیه کتابش نوشتم : باران می آمد، مردی از کوچه ای خیس عبور میکرد، در میانه کوچه لبخندی زد!
#ای_لیا
@boiereihan
پرسید : به خدا معتقدی یا نه؟
گفتم : تو نگرشت به من تفاوتی ایجاد میکنه؟
گفت : نه!
گفتم : پس چرا میپرسی؟!
+ یاد بگیریم آدمها رو فقط با رفتارشون خط کشی کنیم نه عقاید درونیشون.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
گفتم : تو نگرشت به من تفاوتی ایجاد میکنه؟
گفت : نه!
گفتم : پس چرا میپرسی؟!
+ یاد بگیریم آدمها رو فقط با رفتارشون خط کشی کنیم نه عقاید درونیشون.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
تعریف میکرد: با نامزدم روز اولی که عقد کرده بودیم راه افتادیم بریم خونه پدری، زن و شوهر جوون هیچی ندیده شب که شد تا صبح توی اتوبوس بیدار بودیم و همدیگرو بغل کردیم و بوسیدیم و قربان صدقه هم رفتیم.
صبح موقع پیاده شدن پیرمردی من رو کشید کنارو گفت : مراقب باش این بوسیدنها زود به تب نشینه!
پیرمرد صندلی پشتی ما بود.
+ زندگی خیلی وحشی تر از این حرفاست. دو سال پیش از همدیگه جدا شدن!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
صبح موقع پیاده شدن پیرمردی من رو کشید کنارو گفت : مراقب باش این بوسیدنها زود به تب نشینه!
پیرمرد صندلی پشتی ما بود.
+ زندگی خیلی وحشی تر از این حرفاست. دو سال پیش از همدیگه جدا شدن!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
نشسته ام کنار "خودم"! روی نیمکتی در پارک لاله. کتاب میخوانم ... "خودم" هم دارد با ناخن هایش ور میرود. بلند میشود روی نیمکت می ایستد. بعد میرود روی لبه پشتی نیمکت! دستانش را باز میکند ... ناخودآگاه میگویم : نیافتی؟
پیرمردی که میگذشت می ایستد و نگاهی میکند ... سری به تاسف تکان میدهد و میرود. سرم داخل کتاب است. "خودم" هنوز دارد روی لبه ی نیمکت جولان میدهد. دست میکند از پشت سر شالم را بیرون میکشد! سوز میزند پس گردنم. از همانجا میپرد روی شاخه درخت مقابل. شال را به شاخه ای می بندد. کتاب را روی نیمکت ول میکنم و میرم زیر درخت و میگویم : تو روحت! یعنی تو روحم! لعنتی شالو بده!
نیشش تا بناگوش باز میشود و از همانجا میپرد روی سقف هنرهای تجسمی و بعد هم لابلای هیاهوی خیابان کارگر گم میشود ...
زیر درختی که آلبالو هم نیست ایستاده ام و دستمالم که نه شالم، آویزان شاخه ای ست آن بالا.
پیرمرد دوباره برمیگردد و اینبار به بالا نگاه میکند و سرش را تکان میدهد. بعد زیر لب می خواند :
مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد
کز دست بخواهد شد پایان شکیبائی
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
پیرمردی که میگذشت می ایستد و نگاهی میکند ... سری به تاسف تکان میدهد و میرود. سرم داخل کتاب است. "خودم" هنوز دارد روی لبه ی نیمکت جولان میدهد. دست میکند از پشت سر شالم را بیرون میکشد! سوز میزند پس گردنم. از همانجا میپرد روی شاخه درخت مقابل. شال را به شاخه ای می بندد. کتاب را روی نیمکت ول میکنم و میرم زیر درخت و میگویم : تو روحت! یعنی تو روحم! لعنتی شالو بده!
نیشش تا بناگوش باز میشود و از همانجا میپرد روی سقف هنرهای تجسمی و بعد هم لابلای هیاهوی خیابان کارگر گم میشود ...
زیر درختی که آلبالو هم نیست ایستاده ام و دستمالم که نه شالم، آویزان شاخه ای ست آن بالا.
پیرمرد دوباره برمیگردد و اینبار به بالا نگاه میکند و سرش را تکان میدهد. بعد زیر لب می خواند :
مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد
کز دست بخواهد شد پایان شکیبائی
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
بیا
دوباره شعری بگو
زخم های شهر را تازه کن
سینه های سوخته را
چشمهای بی گریه را
بیا تازه کن زندگی را
بیا
و شعری بگو
شاید زنی دوباره گیسویش را بدهد بر باد
و هوا پر شود از طعم احساس.
بیا و بنشین
روی لبهای تر یک تنهایی
روی خیال پیچیده در خاطرات.
بیا فقط
بیا و تازه کن نفسهای زندگی را.
شعر هم نگفتی
بیا فقط.
#ای_لیا
@boiereihan
دوباره شعری بگو
زخم های شهر را تازه کن
سینه های سوخته را
چشمهای بی گریه را
بیا تازه کن زندگی را
بیا
و شعری بگو
شاید زنی دوباره گیسویش را بدهد بر باد
و هوا پر شود از طعم احساس.
بیا و بنشین
روی لبهای تر یک تنهایی
روی خیال پیچیده در خاطرات.
بیا فقط
بیا و تازه کن نفسهای زندگی را.
شعر هم نگفتی
بیا فقط.
#ای_لیا
@boiereihan
این بوها تو را رها نمی کند
یک روز ناغافل
چند سال بعد
در پیچ کوچه ای
باز تو را زمین می زند!
#ای_لیا
@boiereihan
یک روز ناغافل
چند سال بعد
در پیچ کوچه ای
باز تو را زمین می زند!
#ای_لیا
@boiereihan
چای را میگذارد روی میز و میپرسد : "مهندس داره میشه چهارماه! دی هم تموم شه چهارماهه حقوق نگرفتیم. شما که عین خیالت نیست ماها چکار کنیم." لبخندی میزنم. حوصله ادامه دادن این بحث را ندارم. خودش میفهمد. زیر لب همچنان دارد غرغر میکند و دور میشود. نگاه میکنم به بیرون. آن بالا توی افق شمال شهر کوهها پیدا نیست. انگار دوباره آلودگی بالا زده است. گوشی را نگاه میکنم. زنگ نزده. از صبح زنگ نزده. دلم هیچ جا نمیرود. همینجا توی سینه ام میماند. گوشی را رها میکنم روی میز. میخورد به لیوان چای. صدای جرینگی میدهد. چای توی لیوان موج میخورد، باد توی موهایش موج ایجاد میکند، موها از زیر شال بیرون می زند، نرم میخندد، دست میکند و طره مو را می آورد جلوی چشمهایش، میپیچد دور انگشت اشاره. نگاه میکند و دوباره میخندد. گوشی میلرزد، دلم میلرزد، اسم ام اس تخفیف فروش زمستانه فلان شرکت است. گوشی را جمع میکنم توی دستانم، بالا می آورم، دستهای مشت شده را میگذادم روی لبهایم.. تکیه میدهم به صندلی، چشمهایم را ریز میکنم، نگاه میکنم به شمال، سعی میکنم برفهای روی کوه را ببینم.
+ داستانک
#ای_لیا
@boiereihan
+ داستانک
#ای_لیا
@boiereihan
گفت از این بدتر هم میشود که مرد بخواهد گریه کند و بگویند که مرد گریه نمیکند!
گفتم بدترش را دیدم، مرد گریه میکرد و الباقی میخندیدند، باور نمیکردند!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
گفتم بدترش را دیدم، مرد گریه میکرد و الباقی میخندیدند، باور نمیکردند!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
یک عاشقانه آرام
گاهی
از بوسیدن پشت گردن زنی
که دستهایش تا آرنج
در ظرفهای نشسته ی یک رابطه ی مبهم گیر کرده است
آغاز می شود.
گاهی فقط
باید
زندگی را دور زد،
و کمی فهمید زنی را که به امیدهای مردی امیدوار است.
زنی که تمام خیالاتش در قمار زندگی
روی میز احساسش پهن است.
یک عاشقانه ی آرام،
گاهی بوئیدن موهای زنی ست.
و فهمیدن طعم احساس یک دوست داشتن ...
زندگی ساده است
و دوست داشتن ساده تر.
#ای_لیا
@boiereihan
گاهی
از بوسیدن پشت گردن زنی
که دستهایش تا آرنج
در ظرفهای نشسته ی یک رابطه ی مبهم گیر کرده است
آغاز می شود.
گاهی فقط
باید
زندگی را دور زد،
و کمی فهمید زنی را که به امیدهای مردی امیدوار است.
زنی که تمام خیالاتش در قمار زندگی
روی میز احساسش پهن است.
یک عاشقانه ی آرام،
گاهی بوئیدن موهای زنی ست.
و فهمیدن طعم احساس یک دوست داشتن ...
زندگی ساده است
و دوست داشتن ساده تر.
#ای_لیا
@boiereihan
این که خدایی هست و یا نیست و یا اینکه جهان را سرانجامی باشد و یا نباشد، این فرع موضوع ست.
اصل موضوع اینجاست که بشر حقیر است و خود این را نمی داند .
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
اصل موضوع اینجاست که بشر حقیر است و خود این را نمی داند .
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
میگفت میرفتم ماموریت زنم بهم گفت جان مهشید(دخترشون) جای دیگه ای نمیخوای بری؟
گفتم اگرم بخوام برم که راستشو بهت نمیگم چرا بیخودی میپرسی؟
گفت میپرسم اگر یه درصدم احتمال داشته باشه که داری دروغ میکی به فکر بیافتی و شرمنده بشی!
فلافلمو گاز میزدم، حین جویدن، نوشابه رو بالا آوردم قاطی فلافل بدم پایین بهش گفتم : حالا شرمنده شدی یا نه؟
فلاقل پرید تو گلوش!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
گفتم اگرم بخوام برم که راستشو بهت نمیگم چرا بیخودی میپرسی؟
گفت میپرسم اگر یه درصدم احتمال داشته باشه که داری دروغ میکی به فکر بیافتی و شرمنده بشی!
فلافلمو گاز میزدم، حین جویدن، نوشابه رو بالا آوردم قاطی فلافل بدم پایین بهش گفتم : حالا شرمنده شدی یا نه؟
فلاقل پرید تو گلوش!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
سعی کرده ام همه را دوست بدارم
همه دوست داشتنی اند، هرچند خود نمی دانند
سعی کرده ام به همه بگویم تو
چون احساس شیرین نزدیک بودن می دهد
سعی کرده ام به چشمها خیره نشوم
چشم هر کسی رازی دارد که پنهان کرده است
سعی کرده ام لبخندی داشته باشم
شاید کسی ببیند و کمی دلش باز شود.
سعی کرده ام به گل های پارک کنار خانه مان سلام کنم
گلها همیشه به دنبال نگاه های عابران سرگردان اند.
سعی کرده ام بوی آدمیان را در باد بسپارم به ذهن
شاید بوی آشنایی که راه گم کرده است پیدا شود.
سعی کرده ام به نبودن بیاندبشم
بودن مساله نیست، نبودن مهم تر است.
سعی کرده ام احساس زنی را که سر چهار راهی گل می فروخت بفهمم
شاید شمارش ثانیه های چراغ قرمز طولانی تر شود.
سعی کرده ام دوست بدارم
چون دوست داشتن ساده است.
ساده باشیم پس ...
#ای_لیا
@boiereihan
همه دوست داشتنی اند، هرچند خود نمی دانند
سعی کرده ام به همه بگویم تو
چون احساس شیرین نزدیک بودن می دهد
سعی کرده ام به چشمها خیره نشوم
چشم هر کسی رازی دارد که پنهان کرده است
سعی کرده ام لبخندی داشته باشم
شاید کسی ببیند و کمی دلش باز شود.
سعی کرده ام به گل های پارک کنار خانه مان سلام کنم
گلها همیشه به دنبال نگاه های عابران سرگردان اند.
سعی کرده ام بوی آدمیان را در باد بسپارم به ذهن
شاید بوی آشنایی که راه گم کرده است پیدا شود.
سعی کرده ام به نبودن بیاندبشم
بودن مساله نیست، نبودن مهم تر است.
سعی کرده ام احساس زنی را که سر چهار راهی گل می فروخت بفهمم
شاید شمارش ثانیه های چراغ قرمز طولانی تر شود.
سعی کرده ام دوست بدارم
چون دوست داشتن ساده است.
ساده باشیم پس ...
#ای_لیا
@boiereihan