ای‌لیا – Telegram
ای‌لیا
1.49K subscribers
765 photos
50 videos
36 files
59 links
دو خط چایی یک فنجان خاطره ...
و خاطره ای که دیگر نیست.
Download Telegram
هوای خوب
همین نفس های توست ...

#ای_لیا
@boiereihan
گفته بود چیزی راجع به زن بنویس!
در حاشیه کتابش نوشتم : باران می آمد، مردی از کوچه ای خیس عبور میکرد، در میانه کوچه لبخندی زد!

#ای_لیا
@boiereihan
پرسید : به خدا معتقدی یا نه؟
گفتم : تو نگرشت به من تفاوتی ایجاد میکنه؟
گفت : نه!
گفتم : پس چرا میپرسی؟!

+ یاد بگیریم آدمها رو فقط با رفتارشون خط کشی کنیم نه عقاید درونیشون.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
تعریف میکرد: با نامزدم روز اولی که عقد کرده بودیم راه افتادیم بریم خونه پدری، زن و شوهر جوون هیچی ندیده شب که شد تا صبح توی اتوبوس بیدار بودیم و همدیگرو بغل کردیم و بوسیدیم و قربان صدقه هم رفتیم.
صبح موقع پیاده شدن پیرمردی من رو کشید کنارو گفت : مراقب باش این بوسیدنها زود به تب نشینه!
پیرمرد صندلی پشتی ما بود.

+ زندگی خیلی وحشی تر از این حرفاست. دو سال پیش از همدیگه جدا شدن!

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
نشسته ام کنار "خودم"! روی نیمکتی در پارک لاله. کتاب میخوانم ... "خودم" هم دارد با ناخن هایش ور میرود. بلند میشود روی نیمکت می ایستد. بعد میرود روی لبه پشتی نیمکت! دستانش را باز میکند ... ناخودآگاه میگویم : نیافتی؟
پیرمردی که میگذشت می ایستد و نگاهی میکند ... سری به تاسف تکان میدهد و میرود. سرم داخل کتاب است. "خودم" هنوز دارد روی لبه ی نیمکت جولان میدهد. دست میکند از پشت سر شالم را بیرون میکشد! سوز میزند پس گردنم. از همانجا میپرد روی شاخه درخت مقابل. شال را به شاخه ای می بندد. کتاب را روی نیمکت ول میکنم و میرم زیر درخت و میگویم : تو روحت! یعنی تو روحم! لعنتی شالو بده!
نیشش تا بناگوش باز میشود و از همانجا میپرد روی سقف هنرهای تجسمی و بعد هم لابلای هیاهوی خیابان کارگر گم میشود ...
زیر درختی که آلبالو هم نیست ایستاده ام و دستمالم که نه شالم، آویزان شاخه ای ست آن بالا.
پیرمرد دوباره برمیگردد و اینبار به بالا نگاه میکند و سرش را تکان میدهد. بعد زیر لب می خواند :

مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد
کز دست بخواهد شد پایان شکیبائی

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
بیا
دوباره شعری بگو
زخم های شهر را تازه کن
سینه های سوخته را
چشمهای بی گریه را
بیا تازه کن زندگی را

بیا
و شعری بگو
شاید زنی دوباره گیسویش را بدهد بر باد
و هوا پر شود از طعم احساس.
بیا و بنشین
روی لبهای تر یک تنهایی
روی خیال پیچیده در خاطرات.

بیا فقط
بیا و تازه کن نفسهای زندگی را.
شعر هم نگفتی
بیا فقط.

#ای_لیا
@boiereihan
آدم یکبار می میرد
یک صبح بلند میشود و میبیند دیگر نمیشود بوسید!

#ای_لیا
@boiereihan
این بوها تو را رها نمی کند
یک روز ناغافل
چند سال بعد
در پیچ کوچه ای
باز تو را زمین می زند!

#ای_لیا
@boiereihan
چای را میگذارد روی میز و میپرسد : "مهندس داره میشه چهارماه! دی هم تموم شه چهارماهه حقوق نگرفتیم. شما که عین خیالت نیست ماها چکار کنیم." لبخندی میزنم. حوصله ادامه دادن این بحث را ندارم. خودش میفهمد. زیر لب همچنان دارد غرغر میکند و دور میشود. نگاه میکنم به بیرون. آن بالا توی افق شمال شهر کوهها پیدا نیست. انگار دوباره آلودگی بالا زده است. گوشی را نگاه میکنم. زنگ نزده. از صبح زنگ نزده. دلم هیچ جا نمیرود. همینجا توی سینه ام میماند. گوشی را رها میکنم روی میز. میخورد به لیوان چای. صدای جرینگی میدهد. چای توی لیوان موج میخورد، باد توی موهایش موج ایجاد میکند، موها از زیر شال بیرون می زند، نرم میخندد، دست میکند و طره مو را می آورد جلوی چشمهایش، میپیچد دور انگشت اشاره. نگاه میکند و دوباره میخندد. گوشی میلرزد، دلم میلرزد، اسم ام اس تخفیف فروش زمستانه فلان شرکت است. گوشی را جمع میکنم توی دستانم، بالا می آورم، دستهای مشت شده را میگذادم روی لبهایم.. تکیه میدهم به صندلی، چشمهایم را ریز میکنم، نگاه میکنم به شمال، سعی میکنم برفهای روی کوه را ببینم.

+ داستانک
#ای_لیا
@boiereihan
گفت از این بدتر هم میشود که مرد بخواهد گریه کند و بگویند که مرد گریه نمیکند!
گفتم بدترش را دیدم، مرد گریه میکرد و الباقی میخندیدند، باور نمیکردند!

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
یک عاشقانه آرام
گاهی
از بوسیدن پشت گردن زنی
که دستهایش تا آرنج
در ظرفهای نشسته ی یک رابطه ی مبهم گیر کرده است
آغاز می شود.

گاهی فقط
باید
زندگی را دور زد،
و کمی فهمید زنی را که به امیدهای مردی امیدوار است.
زنی که تمام خیالاتش در قمار زندگی
روی میز احساسش پهن است.

یک عاشقانه ی آرام،
گاهی بوئیدن موهای زنی ست.
و فهمیدن طعم احساس یک دوست داشتن ...

زندگی ساده است
و دوست داشتن ساده تر.

#ای_لیا
@boiereihan
این که خدایی هست و یا نیست و یا اینکه جهان را سرانجامی باشد و یا نباشد، این فرع موضوع ست.

اصل موضوع اینجاست که بشر حقیر است و خود این را نمی داند .

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
میگفت میرفتم ماموریت زنم بهم گفت جان مهشید(دخترشون) جای دیگه ای نمیخوای بری؟
گفتم اگرم بخوام برم که راستشو بهت نمیگم چرا بیخودی میپرسی؟
گفت میپرسم اگر یه درصدم احتمال داشته باشه که داری دروغ میکی به فکر بیافتی و شرمنده بشی!

فلافلمو گاز میزدم، حین جویدن، نوشابه رو بالا آوردم قاطی فلافل بدم پایین بهش گفتم : حالا شرمنده شدی یا نه؟
فلاقل پرید تو گلوش!

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
سعی کرده ام همه را دوست بدارم
همه دوست داشتنی اند، هرچند خود نمی دانند

سعی کرده ام به همه بگویم تو
چون احساس شیرین نزدیک بودن می دهد

سعی کرده ام به چشمها خیره نشوم
چشم هر کسی رازی دارد که پنهان کرده است

سعی کرده ام لبخندی داشته باشم
شاید کسی ببیند و کمی دلش باز شود.

سعی کرده ام به گل های پارک کنار خانه مان سلام کنم
گلها همیشه به دنبال نگاه های عابران سرگردان اند.

سعی کرده ام بوی آدمیان را در باد بسپارم به ذهن
شاید بوی آشنایی که راه گم کرده است پیدا شود.

سعی کرده ام به نبودن بیاندبشم
بودن مساله نیست، نبودن مهم تر است.

سعی کرده ام احساس زنی را که سر چهار راهی گل می فروخت بفهمم
شاید شمارش ثانیه های چراغ قرمز طولانی تر شود.

سعی کرده ام دوست بدارم
چون دوست داشتن ساده است.

ساده باشیم پس ...

#ای_لیا
@boiereihan
آدم است دیگر
گاه به شنیدن صدای آدمی دیگر
دلتنگی را فراموش میکند.

#ای_لیا
@boiereihan
بهشت زهرا جای عجیبی ست، مخصوصن روزهای وسط هفته، خلوت، میتوانی بروی گوشه ای، بنشینی و به عالم خفتگان و یا به قولی بیداران چشم بدوزی و کمی هم در خودت مچاله شوی.

تلخ که میشوم، آشوب که میشوم، قبر شهید گمنامیست که آرامم میکند. حرف زدن با کسی که نه تو میدانی کیست و نه او! چه فرقی دارد معتقد باشی دنیای بعد از مرگ هست یا نیست! برای اوئی که زیر خاک است زندگی از هرچیز دیگری واقعی تر است.

پیرمرد کیسه ای را دراز میکند، چندتائی سیب داخل کیسه است، یکی را برمیدارم، می نشیند کنارم.چاقوی تاشوئی قدیمی را از جیب خارج میکند و سیب را پوست میکند!

"با پوست نخور، اینارو واکس میزنن!"

چاقو را دراز میکند سمت من، چاقو را میگیرم . دسته استخوانیست، چاقوی اصیل، چاقو قدیمیست، شاید به قدمت خود پیرمرد! پرت میشوم به خیابانی در سالهای دهه سی، مردی با کت و شلوار مشکی که پاشنه کفش را هم خوابانده است.
دستم به پوست کندن سیب نمیرود، چاقو را برمیگردانم، تکه ای ا سیب را چاقو میزند و به سمت من تعارف میکند، میزنم پشت دست پیرمرد و سیب را برمیدارم.

"ادا در نیار بابا! اینا واسه تو فیلماست!"

خنده ام میگیرد، سیب را گاز میزنم! هوا سرد و گرم است! تکلیفش با خودش روشن نیست، مثل بیشتر ما.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
زن ایرانی در حال رشد فکری و اجتماعیه. با دنیای مدرن آشنا شده، حق و حقوق خودشو خوب میشناسه ولی از اونور هم علی رغم این رشد فکری و اجتماعی هنوز هم حق و حقوق زن سنتی رو بی خیال نمیشه. یعنی اینکه مهریه میخواد، نفقه میخواد و ... البته زنی که خانه داری رو انتخاب کرده قاعدتن شرایطش فرق داره. اونم تو درآمد مرد شریکه ولی کلی عرض کردم. یعنی اینکه فقط ظاهر برخی زنها مدرن شده وگرنه اون خوی سنتی هنوز سرجاشه. زندگی یه اشتراک دو طرفه ست. با حقوق دوطرفه. هرچند میدونم قوانین برای دوطرف یکسان نیست.

+ البته پیشاپیش درباره اینکه به زن ظلم شده و فلان اعتراف کنم که اینو به اون ربط ندید.

#ای_لیا
@boiereihan
یه سری حرفها هم هست همون یکبار که جسارت می کنی و میگی مزه داره، دیگه تکرارش نکن. بذار از بودن تو خلسه لذتش سیراب بشی، همون زمانی که زمان متوقف شده، همون زمان فریز شده رو یادت بیاری ...

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan