Forwarded from کافی کتاب
او مي دانسته كه بالاترين كفر و لامذهبي ، دانائي است . آري مي دانسته كه دانستن كفر است.
طلسم - سامرست موام
#برشی_از_یک_کتاب
#کافی_کتاب
@kafiketab
طلسم - سامرست موام
#برشی_از_یک_کتاب
#کافی_کتاب
@kafiketab
بخاطر جائی که توش بزرگ شدم یه جائی اون پائینای تهران توی اون محله های داغون آدم ناراحتی بودم، به قولی دعوائی بودم، فحش میدادم، سر یه مسابقه فوتبال الکی دوست داشتم دعوا راه بندازم ولی از یه جائی تصمیم گرفتم آروم بشم، کجا؟ دانشجو شدم، رفتم دانشگاه، حس کردم باید عوض بشم، حس کردم از اینجا باید یه تغییری توی خودم بدم، به مرور آروم شدم، سعی کردم کمتر فحش بدم و دعوا نکنم الان هم دیگه فحش نمیدم، اونی هم که فحش بده سعی میکنم با لبخند از کنارش رد بشم. مخصوصن توی رانندگی. امتحان کنید. کمتر فحش بدید، اونی که ادب داره از اونی که ادب نداره آدم بهتری به نظر میرسه.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
قلب اینطور است: یادش نمیرود، تو را در گوشهای نگه میدارد حتی اگر ذهن فراموشت کرده باشد.
#ای_لیا
@boiereihan
#ای_لیا
@boiereihan
زن و مرد ایستاده بودند پشت چراغ قرمز، مرد دستهایش توی جیب کاپشن بود، زن آرام دست را حلقه کرد توی دست مرد، سرش را چسباند به بازوی مرد، شاید توی دلش آرام چیزی تکان خورد، آرامشی دوید زیر پوستش.
هوای خیابان هم تازه شد.
#ای_لیا
@boiereihan
هوای خیابان هم تازه شد.
#ای_لیا
@boiereihan
Forwarded from کافی کتاب
دوست داشتن يه چيزه و تحمل كردن چيز ديگه. آدم بعضي ها را دوست داره اما نمي تونه تحمل كنه ... بعضي ها را هم مي تونه خوب تحمل كنه، بدون اينكه دوستشون داشته باشه.
لاله برافروخت - اسماعيل فصيح
#برشی_از_یک_کتاب
#کافی_کتاب
@kafiketab
لاله برافروخت - اسماعيل فصيح
#برشی_از_یک_کتاب
#کافی_کتاب
@kafiketab
آدمی مجموعهای از لحظات است، لحظاتی گاه شیرین و گاه تلخ، مجموعهای از لحاظات در گذر زمان، آدمها را با همین لحظات به یاد میآوریم، مثل لحظهی در هم پیچیدن تن به تن، یا لمس یک دست، یا دیدن یک لبخند ... یا افتادن اشکی از چشم.
#ای_لیا
@boiereihan
#ای_لیا
@boiereihan
Forwarded from ایلیا
نشستم کنار پنجره، سرم رو تکیه دادم به صندلی، خسته بودم، یه خانمی اومد نشست کنار من، چند دقیقه بعد گفت اگر ناراحت نمیشید جامون رو عوض کنیم من بشینم کنار پنجره، بلند شدم سرم خورد به قفسه بالای سرم، خانمه گفت ببخشید، لبخند زدم، نشست کنار پنجره، هواپیما هنوز روی باند بود، خلبان دور موتورها رو برد بالا، زن گفت یعنی زنده میرسیم؟ سر چرخوندم طرفش گفتم شاید. گفت یعنی سقوط میکنیم؟ گفتم نمیدونم! یه خرده مکث کرد و گفت از جوابهائی که میدید معلومه افسرده اید، نگاهش کردم، جوابی ندادم، گفت من روانشناسی خوندم، روان درمانگرم اگر دوست دارید میتونید با من حرف بزنید، باز نگاهش کردم، سرم رو چرخوندم به سمت بالا، دریچه کولر رو چرخوندم، هوای خنک بیشتر شد، زن هم همین کار رو تکرار کرد، دریچه نچرخید، با دریچه ور رفت باز دریچه نچرخید، من دست کردم دریچه رو بچرخونم، نشد، سفت بود، زن گفت زورت هم که کمه، نگاهش کردم، با شدت بیشتری دریچه رو چرخوندم، باز شد، زن گفت ممنون، سرم رو تکون دادم، زن مکثی کرد و گفت همیشه همینقدر کم حرفی؟ چشمام نیمه باز بود، گفتم آره! هواپیما حرکت کرد، زن زیر لب زمزمه میکرد، هواپیما بلند شد، من چشمام رو بستم، زن شروع کرد به حرف زدن ... چرخهای هواپیما خورد روی باند مهرآباد، بیدار شدم، نگاه کردم به زن، خودم رو جابجا کردم، زن بطری آب رو به طرفم گرفت و گفت برای شماست خواب بودید مهماندار داد، حرفهای من رو هم که اصلن نشنیدید. لبخند زدم. هواپیما روی باند تاکسی میکرد تا برسه به آشیانه دوباره چشمام رو بستم.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
ما بچه بودیم یه دختری قاطی ما فوتبال بازی میکرد، فوتبالش هم خوب بود، ۱۲ سیزده ساله بود که دیگه نذاشتن بیاد، ۱۶ ساله بود شوهرش دادن، خبرش رو نداشتم، هفته پیش رفتم محل سابق موهام رو بزنم دیدمش با دخترش بود، چاق شده بود، خیلی. اگر ایران نبود شاید فوتبالیست خوبی میشد.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
اگر حس و حال ندارید یه کارهایی رو تبدیل کنید به روتین زندگی و تحت هر شرایطی انجام بدید. مثل کتاب خوندن مثلن روزی 10 صفحه، پیاده روی روزی 5000 قدم، نرمش صبحگاهی چهار حرکت اصلی کششی، حتی چیزی مثل نماز اول وقت. این روتین باعث میشه به مرور نظم بگیره زندگی.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
توی اون یک سال و چند ماهی که بیکار بودم کارهای موقت زیادی انجام دادم، یکیش پخش کردن تراکت تبلیغاتی بود، پیادهروی زیادی داشت، در کل خوب بود هرچند پولش چیز خاصی نبود.
در یه خونه یه پیرزنی نشسته بود تراکت فستفود دستم بود گفت غذاش خوبه؟ گفتم نمیدونم! گفت زنگ برن برام بیارن. زنگ زدم.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
در یه خونه یه پیرزنی نشسته بود تراکت فستفود دستم بود گفت غذاش خوبه؟ گفتم نمیدونم! گفت زنگ برن برام بیارن. زنگ زدم.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
نه بزروگوار شما حق نداری وقتی حالت خوب نیست هرچی از دهنت در میاد به بقیه بگی و توهین کنی و انتظار داشته باشی بقیه درک کنن.
@boiereihan
@boiereihan