قلب اینطور است: یادش نمیرود، تو را در گوشهای نگه میدارد حتی اگر ذهن فراموشت کرده باشد.
#ای_لیا
@boiereihan
#ای_لیا
@boiereihan
زن و مرد ایستاده بودند پشت چراغ قرمز، مرد دستهایش توی جیب کاپشن بود، زن آرام دست را حلقه کرد توی دست مرد، سرش را چسباند به بازوی مرد، شاید توی دلش آرام چیزی تکان خورد، آرامشی دوید زیر پوستش.
هوای خیابان هم تازه شد.
#ای_لیا
@boiereihan
هوای خیابان هم تازه شد.
#ای_لیا
@boiereihan
Forwarded from کافی کتاب
دوست داشتن يه چيزه و تحمل كردن چيز ديگه. آدم بعضي ها را دوست داره اما نمي تونه تحمل كنه ... بعضي ها را هم مي تونه خوب تحمل كنه، بدون اينكه دوستشون داشته باشه.
لاله برافروخت - اسماعيل فصيح
#برشی_از_یک_کتاب
#کافی_کتاب
@kafiketab
لاله برافروخت - اسماعيل فصيح
#برشی_از_یک_کتاب
#کافی_کتاب
@kafiketab
آدمی مجموعهای از لحظات است، لحظاتی گاه شیرین و گاه تلخ، مجموعهای از لحاظات در گذر زمان، آدمها را با همین لحظات به یاد میآوریم، مثل لحظهی در هم پیچیدن تن به تن، یا لمس یک دست، یا دیدن یک لبخند ... یا افتادن اشکی از چشم.
#ای_لیا
@boiereihan
#ای_لیا
@boiereihan
Forwarded from ایلیا
نشستم کنار پنجره، سرم رو تکیه دادم به صندلی، خسته بودم، یه خانمی اومد نشست کنار من، چند دقیقه بعد گفت اگر ناراحت نمیشید جامون رو عوض کنیم من بشینم کنار پنجره، بلند شدم سرم خورد به قفسه بالای سرم، خانمه گفت ببخشید، لبخند زدم، نشست کنار پنجره، هواپیما هنوز روی باند بود، خلبان دور موتورها رو برد بالا، زن گفت یعنی زنده میرسیم؟ سر چرخوندم طرفش گفتم شاید. گفت یعنی سقوط میکنیم؟ گفتم نمیدونم! یه خرده مکث کرد و گفت از جوابهائی که میدید معلومه افسرده اید، نگاهش کردم، جوابی ندادم، گفت من روانشناسی خوندم، روان درمانگرم اگر دوست دارید میتونید با من حرف بزنید، باز نگاهش کردم، سرم رو چرخوندم به سمت بالا، دریچه کولر رو چرخوندم، هوای خنک بیشتر شد، زن هم همین کار رو تکرار کرد، دریچه نچرخید، با دریچه ور رفت باز دریچه نچرخید، من دست کردم دریچه رو بچرخونم، نشد، سفت بود، زن گفت زورت هم که کمه، نگاهش کردم، با شدت بیشتری دریچه رو چرخوندم، باز شد، زن گفت ممنون، سرم رو تکون دادم، زن مکثی کرد و گفت همیشه همینقدر کم حرفی؟ چشمام نیمه باز بود، گفتم آره! هواپیما حرکت کرد، زن زیر لب زمزمه میکرد، هواپیما بلند شد، من چشمام رو بستم، زن شروع کرد به حرف زدن ... چرخهای هواپیما خورد روی باند مهرآباد، بیدار شدم، نگاه کردم به زن، خودم رو جابجا کردم، زن بطری آب رو به طرفم گرفت و گفت برای شماست خواب بودید مهماندار داد، حرفهای من رو هم که اصلن نشنیدید. لبخند زدم. هواپیما روی باند تاکسی میکرد تا برسه به آشیانه دوباره چشمام رو بستم.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
ما بچه بودیم یه دختری قاطی ما فوتبال بازی میکرد، فوتبالش هم خوب بود، ۱۲ سیزده ساله بود که دیگه نذاشتن بیاد، ۱۶ ساله بود شوهرش دادن، خبرش رو نداشتم، هفته پیش رفتم محل سابق موهام رو بزنم دیدمش با دخترش بود، چاق شده بود، خیلی. اگر ایران نبود شاید فوتبالیست خوبی میشد.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
اگر حس و حال ندارید یه کارهایی رو تبدیل کنید به روتین زندگی و تحت هر شرایطی انجام بدید. مثل کتاب خوندن مثلن روزی 10 صفحه، پیاده روی روزی 5000 قدم، نرمش صبحگاهی چهار حرکت اصلی کششی، حتی چیزی مثل نماز اول وقت. این روتین باعث میشه به مرور نظم بگیره زندگی.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
توی اون یک سال و چند ماهی که بیکار بودم کارهای موقت زیادی انجام دادم، یکیش پخش کردن تراکت تبلیغاتی بود، پیادهروی زیادی داشت، در کل خوب بود هرچند پولش چیز خاصی نبود.
در یه خونه یه پیرزنی نشسته بود تراکت فستفود دستم بود گفت غذاش خوبه؟ گفتم نمیدونم! گفت زنگ برن برام بیارن. زنگ زدم.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
در یه خونه یه پیرزنی نشسته بود تراکت فستفود دستم بود گفت غذاش خوبه؟ گفتم نمیدونم! گفت زنگ برن برام بیارن. زنگ زدم.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
نه بزروگوار شما حق نداری وقتی حالت خوب نیست هرچی از دهنت در میاد به بقیه بگی و توهین کنی و انتظار داشته باشی بقیه درک کنن.
@boiereihan
@boiereihan
باید قبری باشد برای حرفهایت
حرفهائی که نمیزنی
کسی نخواهد شنید
که از درون سرشار از اندوهی
و روزها از پی هم در گذر
تو در میانهی یک رفتن ایستادهای
#ای_لیا
@boiereihan
حرفهائی که نمیزنی
کسی نخواهد شنید
که از درون سرشار از اندوهی
و روزها از پی هم در گذر
تو در میانهی یک رفتن ایستادهای
#ای_لیا
@boiereihan
یه خانم نقشهکش داریم توی شرکت بهم گفت یه جای دیگه کار پیدا کردم بیشتر حقوق میدن گفتم چقدر بیشتر گفت ۵۰۰ تومن، گفتم مثل این شرکت سازمان و نظام داره؟ ساختمون مستقل و پارکینگ داره؟ اعتبار داره؟ گفت نه ولی حقوق بیشتر میدن گفتم خب به اینا نگو میخوای بری، آخر ساله بگو ۵ روز مرخصی میخوام، یه هفته برو اون شرکت بشین ببین اصلن وضع کارشون چطوره، برای سالهای آینده هم کار دارن یا نه، اصلن با آدمهاش حال میکنی یا نه، هفته پیش نیومد، امروز اومده میگه حقوقهاشون رو دیر میدن، با دو ماه تاخیر، سفته میخوان(اونم برای نقشه کش) فضای کاری کوچیکه و چیرای دیگه، گفت نمیرم.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan