مادرم ساعت 5 بیدار میشد، نمازش رو میخوند، صبحانه آماده میکرد، صبحی ها رو بیدار میکرد که صبحونه بخورن و برن، ظهری ها هم خواب بودن، بعدش که صبحی ها رفتن باز نمیخوابید دنبال مهیا کردن نهار بود، بعدش باید صبحونه ظهری هارو میداد و بعد نهار و ... این پروسه بی نهایت ادامه داشت.
#توئیتر
@boiereihan
#توئیتر
@boiereihan
دوست داشتن آرام آرام توی دلت، در جانت، توی رگهایت جریان پیدا میکند، ارام آرام چونان ماری عظیم تو را در خود میپپچد و استخوانهایت را خرد میکند، تو را میبلعد، هضم میشوی در میان احساسی شیرین. تا به خودت بیائی افتادهای در آغوش خاطرهها.
#ای_لیا
@boiereihan
#ای_لیا
@boiereihan
Forwarded from کافی کتاب
بیژن : شما چقدر شکسته شدید!
دریا : زن ها زود پیر می شن ! می دونین چرا ؟
چون عروسک بازیشون هم جدیه ! روی عمرشون حساب می شه !
از دو سالگی مادرن !
بعد مادر برادرشون میشن ! بعد مادر شوهرشون می شن !
باباشون که پا به سن می ذاره ازشون پرستاریِ یه مادر رو می خواد !
گاهی حتی مادر مادرشون هم میشن !
من شوهر نکردم !
ولی مادر مادرم بودم ! مادر پدرم بودم ! مادر برادرم هم بودم !
تازه به همه یِ اینا بچه هایِ به دنیا نیامده ام رو هم حساب کن !
مادر اونا هم بودم.
باغ های کندلوس - ایرج کریمی
#کافی_کتاب
#فیلم_دیالوگ
@kafiketab
دریا : زن ها زود پیر می شن ! می دونین چرا ؟
چون عروسک بازیشون هم جدیه ! روی عمرشون حساب می شه !
از دو سالگی مادرن !
بعد مادر برادرشون میشن ! بعد مادر شوهرشون می شن !
باباشون که پا به سن می ذاره ازشون پرستاریِ یه مادر رو می خواد !
گاهی حتی مادر مادرشون هم میشن !
من شوهر نکردم !
ولی مادر مادرم بودم ! مادر پدرم بودم ! مادر برادرم هم بودم !
تازه به همه یِ اینا بچه هایِ به دنیا نیامده ام رو هم حساب کن !
مادر اونا هم بودم.
باغ های کندلوس - ایرج کریمی
#کافی_کتاب
#فیلم_دیالوگ
@kafiketab
👍1
از این قطار خون میچکه.pdf
684.8 KB
کتاب: عقرب روی پلههای راهآهن اندیمشک، یا، از این قطار خون میچکه قربان
نویسنده: حسین مرتضاییان آبکنار
@boiereihan
نویسنده: حسین مرتضاییان آبکنار
@boiereihan
Forwarded from ایلیا