Forwarded from ایلیا
به زن گفته بود جنوب رفتی؟ زن گفته بود نه، دوباره نگاه کرده بود توی چشمهای زن و گفته بود نزدیکهای غروب، آفتاب یکی دو ساعتی مونده برسه توی خط افق دریا، لنجها کنار ساحل آروم روی آب موج میخورن، مرغهای دریایی سبک بالای دریا روی هوای گرم بالهاشون رو باز کردن و سُر میخورن توی هوا، آفتاب داره کجکی میزنه روی آب دریا، یه رنگ سبز آبی عجیبی درست شده روی آب، هیچ کجا این رنگ رو نمیبینی، کم کم خنکی داره زورش خودش رو میندازه روی سر گرما، یک حال غریبی هست، میتونی تصور کنی؟ زن چشمها را بسته بود و گفته بود: آره قلبم به تپش افتاد. مرد دست زن را گرفته بود و گفته بود: تو دقیقن به زیبایی همین تصویر هستی.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
فردا در کنارم، در کنارت
آسمان آبیست
و روزها روشنتر
همین یکی دو پیچ مانده
آن خیال شیرین
منتظر ماست
#ای_لیا
@boiereihan
آسمان آبیست
و روزها روشنتر
همین یکی دو پیچ مانده
آن خیال شیرین
منتظر ماست
#ای_لیا
@boiereihan
Forwarded from ایلیا
نه دوری که منتظرت باشم و نه نزدیکی که به آغوشت کشم. نه از آن منی که قلبم تسکین گیرد و نه از تو بینصیبم که فراموشت کنم.
•محمود درویش
@boiereihan
•محمود درویش
@boiereihan
❤2
گفت میخوام برم یه عکس خوب بگیرم وقتی مردم دنبال عکس نگردن، برای همهتون هم میفرستم داشته باشید، یه سری توی جمع گفتن خدانکنه این چه حرفیه میزنی، صد سال زنده باشی و از این تعارف تیکه پاره کردنها. من تصادفی از آدمهای جمع با گوشی عکس میگیرم، یک سری از عکسها شبیه این عکسهای دو دقیقه قبل از شهادته، یک بیخیالی عظیم، لبخندی نرم، دنیا به هیچ کجایت نیست و این حرفها، گفتم صبر کن ممد، چندتا عکس دارم ازت ببین کدوم خوبه، نگاه کرد و کلی خوشحال شد، چهارتا فحش تعریفی هم اونوسط به من داد، دوتا از عکسهارو فرستادم براش، سال ۹۸ بود، یادمه هوا گرم بود، گفت دوست دارم توی تابستون بمیرم. باز همه گفتن لال بشی ممد، زبونت رو گاز بگیر. من فقط خندیدم. خندیدم به اون چشمهاش که برق میزد.
پنجشنبه رفته بودم بهشت زهرا، مادرش یکی از همون عکسهارو رو قاب گرفته بود آورده بود گذاشته بود روی خاکش، قبلش بیل بیل خاک میریختن روی ممد، یه لحظه اومدم بگم نریزید نامردا، خفه میشه، اون زیر، ممد پاشو دارن خاک میریزن روت، پاشو ممد. اما خاک ریختن، تپه شد، آب ریختن روی اون تپه، خاکها نشست کرد. خواهرش خودش رو انداخت روی خاک، اما مادرش؟ مادرش نشسته بود نگاه میکرد به اون تل خاک، ممد اون زیر خوابیده بود. لابد فکر میکرد ممد اون زیر سردش میشه. ممد توی آخرین روزهای اسفند مرد. نه سرد بود نه گرم. بارون بود.
#از_میان_همینطوریهای_روزانه
@boiereihan
پنجشنبه رفته بودم بهشت زهرا، مادرش یکی از همون عکسهارو رو قاب گرفته بود آورده بود گذاشته بود روی خاکش، قبلش بیل بیل خاک میریختن روی ممد، یه لحظه اومدم بگم نریزید نامردا، خفه میشه، اون زیر، ممد پاشو دارن خاک میریزن روت، پاشو ممد. اما خاک ریختن، تپه شد، آب ریختن روی اون تپه، خاکها نشست کرد. خواهرش خودش رو انداخت روی خاک، اما مادرش؟ مادرش نشسته بود نگاه میکرد به اون تل خاک، ممد اون زیر خوابیده بود. لابد فکر میکرد ممد اون زیر سردش میشه. ممد توی آخرین روزهای اسفند مرد. نه سرد بود نه گرم. بارون بود.
#از_میان_همینطوریهای_روزانه
@boiereihan
Forwarded from ایلیا
بیشتر احساس از سر انگشتان منتقل میشود. از توی دستها. وقتی دستش را میگیری، نرم انگشتانت را میکشی پشت دستش، تمام آن حس دوست داشتن را منتقل میکنی. دست ها حرفهای ناگفتنی را منتقل میکنند، حرفهایی که از سرانگشتان منتقل میشود. حرفهایی که نمیشود گفت، میشود دستش را گرفت توی چشمهایش نگاه کرد.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from ایلیا