Forwarded from ایلیا
همیشه کسانی هستند
که در نهایت دلتنگی
نمیتوانیم آنها را در آغوش بگیریم
بدترین اتفاق شاید همین باشد.
ایلهان برک
#شعر
@boiereihan
که در نهایت دلتنگی
نمیتوانیم آنها را در آغوش بگیریم
بدترین اتفاق شاید همین باشد.
ایلهان برک
#شعر
@boiereihan
Forwarded from ایلیا
از دو سه روز قبلش هدیه میگرفتند. توی خانواده ما رسم بود برادرها برای خواهرهایشان چیزی بگیرند و شب یلدا هدیه بدهند. ما یک عمه داشتیم. چهار برادر برای خواهرشان هدیه میگرفتند, عمه توی کرج ساکن بود, شب یلدا میرفتیم خانه عمه جان. همه عموها بودند, انار بود, هندوانه بود, تنقلات بود, دور کرسی جا نمیشد, ما بچه ها توی سروکله هم میزدیم, زمان از دست همه در میرفت, گاهی ساعت دو سه شب میرسیدیم خانه و فردایش هم مدرسه بود و بزرگترها هم باید سرکار میرفتند ولی باز کسی خسته نبود, آن دور هم بودنها انگار انرژی بیشتری به آدم میداد, یادم هست یکی دوباری برف هم آمد آن سالها, شب یلدا رنگ داشت آنموقع ها, مثل حالا سرد و خاکستری نبود, مثل حالا توی هیاهوی زندگی گم نشده بود, از یک جایی به بعد انگار کوچه ای را اشتباه پیچیدیم و گم شدیم.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from ایلیا
دستش را بگیری آرام آرام دانه دانه انگشتهایش را لمس کنی، حرف میزند به لبهایش خیره شوی، آرام برگردی بالاتر توی صورتش نگاه کنی به چشمهایش که آن ته لابد توی چشمهایش یک شیرینی ابدی زندگی میکند، دوباره نگاه کنی به دستهایش که توی دستهایت آرام آرام حل میشوند و جانت را آرام میکنند ، عشق به گمانم اینطور است ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
❤2
Forwarded from ایلیا
روز اولی که حوا دلش گرفته بود، آدم نمیدانست که چه کند، هرچه کرد حوا دلش سبک نشد، آمد پشت سرش ایستاد چشمهایش را بست سرش را جلو آورد موهای حوا را بو کشید حوا پا عقب گذاشت خورد به سینه آدم، آدم دستهایش را جمع کرد دور حوا، حوا سرش را خم کرد روی بازوی آدم، دلش آرام شد.
+ داستانک
#ای_لیا
@boiereihan
+ داستانک
#ای_لیا
@boiereihan
❤1🥰1
پارسال برای بازدید از پروژهای رفتیم کارخانه فولاد اهواز، مناقصه بود و از دو سه تا شرکت دیگه هم اومده بودن، متولی پروژه که دکتر صداش میزدن مارو برداشت برد و به شکل میدانی درباره پروژه توضیح داد، اینوسط خانمی بود که از یک شرکت دیگه اومده بود، ابتدا و انتهای پروژه طولانی بود و حدود ۱ کیلومتری پیادهروی داشتیم، یک جایی من عقبتر میرفتم، این خانم هم پا شل کرد و اومد عقبتر و گفت خیلی گرمه، گفتم اهوازه دیگه، توی زمستون هم گرمه، گفت نه من زیاد میام اینطوری نیست، گفتم من چندباری اومدم همیشه همین بوده، سیگار درآورد تعارف کرد به من، گفتم نمیکشم، گفت پاستوریزهای؟ گفتم ترک کردم. خیلی وقته. گفت عه یعنی یه پک هم نمیزنی؟ گفتم نه ۲۰ سالی هست ترک کردم و یه سری چیزهای دیگه هم گفتم در باب ترک سیگار. گفت من بکشم؟ گفتم بکش فضای بازه. یکی کشید، دومی رو ولی روشن نکرد، بین لبهاش نگه داشت و سرآخر گذاشت توی پاکت و گفت پس منم ترک میکنم از همین الان، گفتم هوم، چه خوب ولی سخته اوایلش آدم عصبی میشه، آب زیاد بخور و چندتا حرکت ورزشی هست که انجام بدی خوبه، هوازی و بزیهوازی. گفت عه ورزشکار هم که هستی؟ گفت همه چی تکمیلی یا اداش رو در میاری؟ گفتم اداش رو در میارم، گفت بهت نمیاد اینطور با یه خانم راحت حرف بزنی، گفتم راحت که نه ولی معمولیه، گفت هووم. آخرای کار که بازدید تموم شد اومدیم دفتر و جلسه و بعد خداحافظی که هرکه رود خانه خود، دم در جلوی ورودی کارخونه منتظر تاکسی بودم اومد و گفت عه داری میری؟ گفتم آره ساعت ۵ پرواز دارم، یه سیگار گذاشت بین لبهاش و فندک زد، گفتم ترک کرده بودی که؟ گفت نه قبل از نهار یکی بکشم بعدش دیگه ترک ترک ترک! دود رو داد بیرون و گفت تا ۵ خیلی مونده بریم نهار بخوریم؟ یه خرده مکث کردم و گفتم باید برم خونه دوستی که قول دادم اومدم اهواز بهش سر بزنم. ببخشید. سیگارش رو که کشید آخرای سیگارش بود که تاکسی رسید گفتم من برم با اجازتون، اومدم سوار بشم گفت شمارهتو ندادی که؟ بعد خودش گفت عیب نداره از دکتر میگیرم. خداحافظی کردم و نشستم توی تاکسی ویادم افتاد اصلن به دکتر شماره ندادم. تاکسی گفت کجا بریم؟ گفتم برو سمت کارون، پل سفید.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
❤1
Forwarded from ایلیا
❤1👏1
Forwarded from ایلیا
دوست خلاصه و عصاره زندگی ست.
دوست چاله چوله های احساست را پر میکند. دوست احمقانه ترین حالتهای گاه و بیگاهت را میفهمد.
دوست شبیه سیب زمینی سرخ کرده است، آنهم نه یه ذره دو ذره، خیلی!
دوست یعنی" حالت خوب نیست بیام بریم بیرون"
دوست شبیه دوش گرفتن بعد از یک خستگی طولانی ست. دوست آب انار است، توی پاییز خیابان ولیعصر که نم نم باران هم توی پس زمینه میبارد.
دوست چیزی ست شبیه فشردن کبودی روی تن، دردی شیرین،که باید باشد.
دوست بودن برای کسی راحت نیست،توی حرف همه مان دوستیم
پای عمل میشود فهمید چه کسی سیب زمینی سرخ کرده است.
همانقدر لذیذ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
#ای_لیا
@boiereihan
دوست چاله چوله های احساست را پر میکند. دوست احمقانه ترین حالتهای گاه و بیگاهت را میفهمد.
دوست شبیه سیب زمینی سرخ کرده است، آنهم نه یه ذره دو ذره، خیلی!
دوست یعنی" حالت خوب نیست بیام بریم بیرون"
دوست شبیه دوش گرفتن بعد از یک خستگی طولانی ست. دوست آب انار است، توی پاییز خیابان ولیعصر که نم نم باران هم توی پس زمینه میبارد.
دوست چیزی ست شبیه فشردن کبودی روی تن، دردی شیرین،که باید باشد.
دوست بودن برای کسی راحت نیست،توی حرف همه مان دوستیم
پای عمل میشود فهمید چه کسی سیب زمینی سرخ کرده است.
همانقدر لذیذ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
#ای_لیا
@boiereihan
❤2🥰1
رقیقترین لحظات آدمی آنجا رخ میدهند، که بیواسطه، دوست داشتن کسی روی پوست تنت، آرام آرام نقش میزند.
#ای_لیا
@boiereihan
#ای_لیا
@boiereihan
❤3
Forwarded from ایلیا
تلخی عصر جمعه را فقط عطر چای و خنکی باران پشت پنجره میشوید ... و عطر تنت که میپیچد در خالی یک لیوان!
#ای_لیا
@boiereihan
#ای_لیا
@boiereihan
❤3
برگشت گفت: خونهای که حالش خوبه بوی زن و غذا میده. گفتم یعنی زن بشینه توی خونه فقط غذا بپزه؟ گفت نه! نمیدونم چطور بگم، سر راستش میشه اینکه زن به خونه رنگ میده. از فلاسک استیل قدیمی پدرم دوتا چای ریختم توی لیوان کاغذی، یک جایی توی جاده ملایر زده بودیم کنار. برف سفید کرده بود همهجارو، نگاه کرد به ساعش و گفت ظهر میرسیم کارخونه، گفت میشینی پشت فرمون؟ گفتم با این چشما؟ نمیتونم. لیوان رو گرفت توی دستش نگاه کرد، بخار از روی لیوان بلند میشد و یک جایی توی هوا گم میشد، هورت کشید، پرسیدم دختره چی شد؟ نگاه کرد به تهمانده چای توی لیوان، روی پاهاش نشست، ته چای رو خالی کرد روی برفها، حفره قهوهای رتگی روی برف باز شد، گفت: خیلی خوبه، خودت گفتی بهم خیلی زنه یادته؟ اولین بار که عکسش رو نشونت دادم و گفتم چطوره فقط تو گفتی خیلی زنه، هرکی دید گفت خوشگله فقط تو گفتی خیلی زنه، دلم قرص شد، امشب برگشتیم میبرمش بیرون، میخوام بگم تو زنی هستی که قراره به خونهام رنگ بدی. لیوان خودم رو پر کردم، گفتم بریزم؟ گفت نه! رفت جلوی ماشین، تکیه داد، از توی پاکت سیگاری گذاشت لای لبهاش، روشن نکرد، برگشت طرف من و گفت: چند ساله ترک کردی؟ ۲۰ سال؟ گفتم ۲۱ سال و ۳ ماه، روزش رو دیگه یادم نیست. گفت منم باید ترک کنم، سیگار رو گذاشت توی پاکت، نشست توی ماشین، استارت زد، هوا سرد بود و نبود، آسمون آبی و زمین برفی منظره غریبی بود، چای رو خوردم فلاسک رو برداشتم نگاه کردم از توی شیشه عقب دیدم داره با گوشی حرف میزنه، برگشتم تکیه دادم به صندوق، نگاه کردم به ته اتوبان، جایی که میرفت بین تپهها و گم میشد.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
🥰3❤1👍1
زن چای را ریخته بود توی لیوان و گذاشته بود توی جالیوانی ماشین، مرد برگشت به سمت زن، لبخند میزد، آفتاب از توی شیشه ماشین یک وری صورت مرد را روشن کرده بود، زن چیزی پرسیده بود انگار، مرد داشت توضیح میداد، گاه فرمان را ول میکرد و با دستهایش چیزی را ترسیم میکرد توی هوای ماشین، زن نگاه میکرد به صورت مرد، دست گذاشت روی پشتی صندلی مرد، مرد تکیه داد به صندلی، زن آرام موهای پشت سر مرد را نوازش میکرد، جاده توی جنگل میرفت، مرد لیوان را برداشت و گاهی وسط حرفهایش چای را هم نوشید، زن نگاه میکرد به صورت مرد، آرام سرش را گذاشت روی دست مرد که روی دنده ماشین بود. نسیم خنکی از پنجره ماشین میزد توی موهای زن.
+ داستانک
#ای_لیا
@boiereihan
+ داستانک
#ای_لیا
@boiereihan
🥰3
جایی نوشته بود یک زن در ملاقات با مرد دلخواهش یا در حد آشنایی اولیه حتی در حد یک کافه رفتن به جزییات زیادی درباره خودش فکر میکنه، حتی لباس زیر با اینکه قرار نیست دیده بشه، جزییات و اینکه قراره چطور دیده بشه و همچنین جزییاتی که از طرف مقابل دریافت میکنه. همکار خانمی داشتیم میگفت رفتم سر قرار توی کافه، آقای با شخصیتی بود ولی چندتا نخ از اینور اونور لباسش زده بود بیرون که خب حس خوبی بهم نداد، پرسیدم یعنی چی؟ گفت حس نامرتب بودن و شلختگی گرفتم. توی رابطه با یک زن درک این مساله میتونه به دوام رابطه کمک کنه.
@boiereihan
@boiereihan
👍4❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نازنین از عشق مُردم ناز تا کی میکنی
ای خود عاشق میکُشی و تکیه بر وی میکنی
ناقهی لیلی به سرعت میبری ای ساربان
گر بدانی حال مجنون ناقه را پِی میکنی
.....
ای خود عاشق میکُشی و تکیه بر وی میکنی
ناقهی لیلی به سرعت میبری ای ساربان
گر بدانی حال مجنون ناقه را پِی میکنی
.....
❤4