ای‌لیا – Telegram
ای‌لیا
1.49K subscribers
765 photos
50 videos
36 files
59 links
دو خط چایی یک فنجان خاطره ...
و خاطره ای که دیگر نیست.
Download Telegram
شخص راوی از دوستان همکلاسی بنده در دانشگاه بوده و بر صداقت گفتارشان یقین دارم.
به نام خدا
گاه حادثه ای که در کسری از ثانیه رخ میدهد، دنیای یک یا چند خانواده را به کلّی تغییر میدهد و این اتّفاقیست که برای یک خانواده با زندگی معمول و متعارف رخ داد و دو دختر نوجوان در یک لحظه همه دنیایشان تغییر یافت. در زمان رخداد، دختر بزرگ 14 ساله و دختر کوچک 10 ساله بودند، حدود سه سالی میشود که این دختران نوجوان از داشتن نعمت و موهبت "والدین" محروم شده اند، بشدّت از لحاظ عاطفی وابسته به پدر هستند و پدر پشت میله های زندان در انتظار "دارِ مکافات" است.
"بهمن محمّدزاده" همه عمر خود را بعنوان کارگر روزمزد مشغول کار بود، در پروژه ساخت ساختمانهای "نظام مهندسی" مشارکت داشت، و بهمین دلیل بطور متناوب او را میدیدم، بنظر میرسید بخاطر ظاهرش، بابت این ملاقات های تصادفی حسّ شرمندگی دارد در حالیکه عمیقاً در دل تحسینش میکردم، هر چقدر سعی میکنم نمیتوانم او را با هیاتی غیر از "لباس کار و ظاهر خاکی" تجسّم کنم! ... در یک "آن" دچار خطایی بی بازگشت شد و مرتکب قتل گردید امّا از همان لحظهء نخست همه مسئولیت عملکردش را بعهده گرفت.
بچّه های بی سرپرست راهی خانه "عمو و عمّه" ها شدند، هراز گاهی از منزل یکی از بستگان راهی منزل دیگری شده و در طول این سالها همواره سیّار و سرگردان بوده اند، امّا نکته روشن بین این ظلمات، وضعیت تحصیلی این دخترهاست، معدّل یکی 19.25 و دیگری 75/19 !! تلاش های زیادی شد که این دو فرشته تحت پوشش بهزیستی قرار گیرند اما مطابق اظهارات مسولانی که با آنهاصحبت شده بر اساس مقررات فعلی در چنین مواردی نهادهای حمایتی مانند بهزیستی نمی‌توانند بچه‌ها را تحت پوشش قرار دهند علی ایّحال ، ولی دّم در ابتدا صرفاً خواهان "قصاص" بود؛ امّا در نهایت پذیرفته است در صورت دریافت مبلغ یکصد میلیون تومان، از قصاص بگذرد و اگر این مهمّ رخ دهد، بر قصّهء پُر غُصّه این خانواده و خواهران معصوم، مُهر پایان زده خواهد شد.، تامین این مبلغ ساده نیست اما تصوّر خبر قبولی دخترها در رشته/دانشگاهی مطلوب و رستگار شدنشان در این دنیایِ -گاهی کم رحم-، عمیقاً انگیزه بخش است...... مدارک مرتبط به پیوست ارائه خواهد گردید؛ "صورتجلسه اعلام رضایت شاکی در صورت اخذ مبلغ مورد نظر"، "گواهی حُسن اخلاق متّهم در محلّ سکونت" و مشخصّات متّهم و دختر ها، شماره حساب و کارت سیبا (بانک ملّی) اینجانب هم قید خواهد شد، با این توضیح که تاکنون از طریق دوستان همکلاسی دانشگاه، مبلغ 22.5میلیون تومان جمع آوری گردیده است.
مشخّصات پرونده: شماره دادنامه: 9509970908400617 تاریخ تنظیم: 29/08/1395 شماره پرونده: 9309985220401913 شماره بایگانی شعبه: 950614
شماره حساب: 0207319971002 شماره کارت: 6037997322712127 محمدرضا شکارسرائی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بخشی از مستند ناصر تقوائی که در سال ۴۹ ساخته شده است.
نوحه‌سرائی در بوشهر.
رنج میکشی تا تو را زلال گرداند ...

#اشارات
@boiereihan
‏ایکاش مراسم محرم به همون شکل آئینی که تو بیشتر شهرستانها جریان داره باقی می‌موند، بوشهر، مشهد اردهال، زنجان، اردبیل، یزد، بروجرد، تبریز ...

خرابش کردیم، تبدیلش کردیم به کارناوال و فستیوال. کلن هدف و اصل ماجرا هم فراموش شد.
@boiereihan
اعتماد به نفس خوب است، بیرحم بودن در شرایط سخت خوب است، اما گاهی باید ترسید. اینکه آدم اصلن نترسد خوب نیست. ترس یعنی احتیاط. ترس یعنی به کار گرفتن دقیقتر و بهتر حواس. ترس ضعف نیست. اتفاقن گاهی نترسیدن نشانه ضعف است، هرچند ترس جزء ذات آدمی ست، هرچقدر هم عده ای انکار کنند.

گاهی باید ترسید ...
@boiereihan
به نام خدا
گاه حادثه ای که در کسری از ثانیه رخ میدهد، دنیای یک یا چند خانواده را به کلّی تغییر میدهد و این اتّفاقیست که برای یک خانواده با زندگی معمول و متعارف رخ داد و دو دختر نوجوان در یک لحظه همه دنیایشان تغییر یافت. در زمان رخداد، دختر بزرگ 14 ساله و دختر کوچک 10 ساله بودند، حدود سه سالی میشود که این دختران نوجوان از داشتن نعمت و موهبت "والدین" محروم شده اند، بشدّت از لحاظ عاطفی وابسته به پدر هستند و پدر پشت میله های زندان در انتظار "دارِ مکافات" است.
"بهمن محمّدزاده" همه عمر خود را بعنوان کارگر روزمزد مشغول کار بود، در پروژه ساخت ساختمانهای "نظام مهندسی" مشارکت داشت، و بهمین دلیل بطور متناوب او را میدیدم، بنظر میرسید بخاطر ظاهرش، بابت این ملاقات های تصادفی حسّ شرمندگی دارد در حالیکه عمیقاً در دل تحسینش میکردم، هر چقدر سعی میکنم نمیتوانم او را با هیاتی غیر از "لباس کار و ظاهر خاکی" تجسّم کنم! ... در یک "آن" دچار خطایی بی بازگشت شد و مرتکب قتل گردید امّا از همان لحظهء نخست همه مسئولیت عملکردش را بعهده گرفت.
بچّه های بی سرپرست راهی خانه "عمو و عمّه" ها شدند، هراز گاهی از منزل یکی از بستگان راهی منزل دیگری شده و در طول این سالها همواره سیّار و سرگردان بوده اند، امّا نکته روشن بین این ظلمات، وضعیت تحصیلی این دخترهاست، معدّل یکی 19.25 و دیگری 75/19 !! تلاش های زیادی شد که این دو فرشته تحت پوشش بهزیستی قرار گیرند اما مطابق اظهارات مسولانی که با آنهاصحبت شده بر اساس مقررات فعلی در چنین مواردی نهادهای حمایتی مانند بهزیستی نمی‌توانند بچه‌ها را تحت پوشش قرار دهند علی ایّحال ، ولی دّم در ابتدا صرفاً خواهان "قصاص" بود؛ امّا در نهایت پذیرفته است در صورت دریافت مبلغ یکصد میلیون تومان، از قصاص بگذرد و اگر این مهمّ رخ دهد، بر قصّهء پُر غُصّه این خانواده و خواهران معصوم، مُهر پایان زده خواهد شد.، تامین این مبلغ ساده نیست اما تصوّر خبر قبولی دخترها در رشته/دانشگاهی مطلوب و رستگار شدنشان در این دنیایِ -گاهی کم رحم-، عمیقاً انگیزه بخش است...... مدارک مرتبط به پیوست ارائه خواهد گردید؛ "صورتجلسه اعلام رضایت شاکی در صورت اخذ مبلغ مورد نظر"، "گواهی حُسن اخلاق متّهم در محلّ سکونت" و مشخصّات متّهم و دختر ها، شماره حساب و کارت سیبا (بانک ملّی) اینجانب هم قید خواهد شد، با این توضیح که تاکنون از طریق دوستان همکلاسی دانشگاه، مبلغ 22.5میلیون تومان جمع آوری گردیده است.
مشخّصات پرونده: شماره دادنامه: 9509970908400617 تاریخ تنظیم: 29/08/1395 شماره پرونده: 9309985220401913 شماره بایگانی شعبه: 950614
شماره حساب: 0207319971002 شماره کارت: 6037997322712127 محمدرضا شکارسرائی
Mohammadreza Shekarsarayi:
آخرين مبلغ جمع اورى شده تا ساعت 08:30
68200000 تومان
شصت و هشت ميليون و دويست هزار تومان
‏باران میبارد
شسته میشود
تنهائیِ خاک نشسته بر دیوار.

#ای_لیا
@boiereihan
دوست خلاصه و عصاره زندگی ست.
دوست چاله چوله های احساست را پر میکند. دوست احمقانه ترین حالتهای گاه و بیگاهت را میفهمد.
دوست شبیه سیب زمینی سرخ کرده است، آنهم نه یه ذره دو ذره، خیلی!
دوست یعنی" حالت خوب نیست بیام بریم بیرون"
دوست شبیه دوش گرفتن بعد از یک خستگی طولانی ست. دوست آب انار است، توی پاییز خیابان ولیعصر که نم نم باران هم توی پس زمینه میبارد.
دوست چیزی ست شبیه فشردن کبودی روی تن، دردی شیرین،که باید باشد.
دوست بودن برای کسی راحت نیست،توی حرف همه مان دوستیم
پای عمل میشود فهمید چه کسی سیب زمینی سرخ کرده است.
همانقدر لذیذ...

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
#ای_لیا
@boiereihan
زندگی را همیشه نمیشود جمع زد و یا ضرب کرد، گاهی نیاز به تفریق و تقسیم هم پیدا میکنیم!

@boiereihan
👍1
سلام و روزتون بخیر
تصمیم دارم کمی تغییر تو ماهیت پستهای کانال بدم.
در اولین گام داستانهای صوتی رو پست میکنم. داستانهائی که بخشیشون به عنوان ضمیمه در مجله همشهری داستان منتشر شدن و بخشی هم به صورت سی‌دی تو بازار موجود هستن. در ادامه هم صدای ضبط شده خودتون رو که سازوکار ارسالش رو بعدن براتون شرح میدم پست خواهم کرد. این صدای ضبط شده میتونه شامل داستان کوتاه، متن هنری و ادبی و یا شعر باشه.

روزتون خوش‌.
زندگی وقتی که من و تو نشسته بودیم توی مغازه اصغر گربه پز، طرفای میدان صیقلان رشت، کنار رودخونه، داشتیم سیرابی می خوردیم، اومد از کنارمون رد شد و رفت، همون پیرزنه بود که کمر خمیده ای داشت، چادر بسته بود به کمر، عصا میزد روی زمین، ایستاد، زنبیل رو گذاشت زمین، نگاه کرد، تو ندیدیش، سیرابی می خوردی، به من خندید، چندتائی هنوز دندون داشت!
منم خندیدم، تو گفتی : دیوونه شدی!
دیوونه شده بودم، بارون می یومد، من خیس شدم، تو خیس نشدی ...

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
امروز توی شرکت صحبت کتک زدن شد و تربیت فرزند و اینها، بعد رفتند سراغ خاطراتشان از کتک خوردن و تنبیه، یکیشان گفت سخت ترین تنبیه برای ما زندانی شدن توی اتاقمان بود. آن یکی گفت چندتایی پشتمان میزدند، الباقی هم توی همین مایه ها، لیوان چای دستم بود گوش میکردم یکی از بچه ها پرسید : مهندس به شما نمیاد پدرتون اهل کتک و تنبیه بوده باشه!
همونطور که توی قندون دنبال کوچکترین قطعه قند بودم گفتم: نه بابا! تنبیه کجا بود. بیشتر آموزش بود. مثلن یه بار اومد خونه، ما یه غلطی کرده بودیم با داداشم. مارو برد حیاط . یکی یه کپسول گاز داد دستمون بالا بگیریم، بعد گفت یه پاتون رو هم بالا بگیرید. بعد پامون زمین می اومد با شلنگ میزد.
سرمو آوردم بالا دیدم اینا آب دهنشون گیر کرده نمیتونن قورت بدن گفنم : البته خب الان خیلی با هم رفیقیم، هنوزم گاهی دوست داره بهمون آموزش بده ولی خب دیگه ما دم دستش نیستیم خیلی!

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from کافی کتاب
آقای نخست وزیر مشروب نمی خورد
آقای نخست وزیر دود نمی کشد
آقای نخست وزیر در خانه ای حقیر اقامت دارد
ولی بیچارگان حتی خانه ی حقیری هم ندارند .

کاش گفته می شد :
آقای نخست وزیر مست است
آقای نخست وزیر دودی است
اما حتی یک فقیر میان مردم نیست .

آقای نخست وزیر - برتولت برشت
#برشی_از_یک_کتاب
#کافی_کتاب
@kafiketab