فلافلو گاز میزد. لقمه رو که جویید نوشابه رو آورد بالا و یه قلپ خورد و بعد نگاه کرد به شیشه! وقتی مطمین شد که هنوز به اندازه بقیه فلافلش نوشابه مونده گفت : مشکل اینجاست که آدما مسایل تو تختخوابو آوردن بیرون تختخواب و مسایل بیرون تخت خوابو بردن توی تختحواب!
منم همونطور که لقمه تو دهنم بود گفتم : هوم!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
منم همونطور که لقمه تو دهنم بود گفتم : هوم!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
اسد میگفت : میز حسن گفته، اگر ساعت 12 شب تو قبرستون ده روی فلان ِ ی پسر بچه ده ساله تف کنن، ی جن ظاهر میشه و آرزوهارو برآورده می کنه!
اروج علی، میکائیل را مجبور کرده بود که برادر ده ساله اش را شب بیاورد تا بروند قبرستان و آرزوهارا برآورده کنند! آرزوهائی که در پستوی دلها پنهان بود. کسی از دل آدمها خبر ندارد.
نمی دانستم بروم یا نه ولی چهره آلما از ذهنم پاک نمیشد. اینکه پدر آلما حاج باقر معتمد ده، جنازه آلما را هم روی دوش من نمی گذارد چه برسد به دستان نازک و ظریف آلما. شب فانوس به دست راه افتادم. نیم ساعتی مانده بود تا دوازده. من، اروج علی، اسد. میکائیل و برادر ده ساله اش هنوز نیامده بودند. ربع ساعتی گذشت و میکائیل هم کشان کشان التفات برادر کوچکش را می آورد. ساعت به دوازده می رسید که میکائیل شلوار التفات را کند و متعلقات ناسورش هویدا شد. ساعت دوازده که شد سیل تف بود که حواله متعلقات التفات شده بود ... بچه از ترس گریه میکرد و ناله! ضجه میزد در اصل. ولی شوق برآورده شدن آرزوها این چیزها سرش نمیشد.از تف کردن که فارغ شدیم، التفات رها شد، شلوار کشیده نکشیده پا گذاشت به فرار.
هفته بعد، سروان اکبری آلما را برای پسرش خواستگاری کرده بود! میکائیل کتک مفصلی از مش حیدر خورد بابت هویدا کردن فلان بچه مردم!! اما اسد هنوز اعتقاد داشت اگر التفات را دو دقیقه بیشتر نگه داشته بودیم حتمن جن می آمد و کاری میکرد کارستان!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
اروج علی، میکائیل را مجبور کرده بود که برادر ده ساله اش را شب بیاورد تا بروند قبرستان و آرزوهارا برآورده کنند! آرزوهائی که در پستوی دلها پنهان بود. کسی از دل آدمها خبر ندارد.
نمی دانستم بروم یا نه ولی چهره آلما از ذهنم پاک نمیشد. اینکه پدر آلما حاج باقر معتمد ده، جنازه آلما را هم روی دوش من نمی گذارد چه برسد به دستان نازک و ظریف آلما. شب فانوس به دست راه افتادم. نیم ساعتی مانده بود تا دوازده. من، اروج علی، اسد. میکائیل و برادر ده ساله اش هنوز نیامده بودند. ربع ساعتی گذشت و میکائیل هم کشان کشان التفات برادر کوچکش را می آورد. ساعت به دوازده می رسید که میکائیل شلوار التفات را کند و متعلقات ناسورش هویدا شد. ساعت دوازده که شد سیل تف بود که حواله متعلقات التفات شده بود ... بچه از ترس گریه میکرد و ناله! ضجه میزد در اصل. ولی شوق برآورده شدن آرزوها این چیزها سرش نمیشد.از تف کردن که فارغ شدیم، التفات رها شد، شلوار کشیده نکشیده پا گذاشت به فرار.
هفته بعد، سروان اکبری آلما را برای پسرش خواستگاری کرده بود! میکائیل کتک مفصلی از مش حیدر خورد بابت هویدا کردن فلان بچه مردم!! اما اسد هنوز اعتقاد داشت اگر التفات را دو دقیقه بیشتر نگه داشته بودیم حتمن جن می آمد و کاری میکرد کارستان!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
زن از ته لیوان بالا آمد، آرنجها را گذاشت لبه لیوان و خودش را کشید بالا. نشست روی دسته لیوان. موهایش را جمع کرد توی دست و چلاند. چای از بین موهایش شره کرد روی شیشه میز. مایوی دو تکه نارنجی رنگش با رنگ چای مخلوط شده بود. لیوان چای را بالاتر آوردم تا زن وضوح بیشتری داشته باشد، لیوان را چرخاندم. "مهندس چایت داره می ریزه"
نگاه کردم به میز کناری. با دست اشاره کرد چای! نگاه کردم به لیوانی که زن شیرجه زد بود داخلش و شره چای پخش شده بود روی میز!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
نگاه کردم به میز کناری. با دست اشاره کرد چای! نگاه کردم به لیوانی که زن شیرجه زد بود داخلش و شره چای پخش شده بود روی میز!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
نامبرده در حالیکه خیابون یه طرفه رو خلاف می اومد، خیکشو خاروند و گفت : این مملکت درست بشو نیست!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
طبق معمول سر کرایه بحثمان میشود. راننده کرایه کل مسیر را میخواهد و من که وسط مسیر سوار شده ام زیر بار نمیروم. کرایه را میدهم و نمیشنوم بعدش دارد چه میگوید. در را میبندم و خیابان وصال را پایین می آیم. نرسیده به سازمان انتقال خون پیرمردی آدرسی نشانم میدهد. دنبال خانه سینما میگردد، با دست پایین خیابان را نشان میدهم، مکث میکند و کمی سرش را می خاراند، تشکر میکند و بعد به سمت بالا خیابان وصال را میرود. شانه هایم را بالا می اندازم. لابد میرود از اول خیابان را پایین بیایید. میرسم ایستگاه اتوبوس. مینشینم و گوشی را از جیب کاپشن خارج میکنم. یک هزارتومانی از جیبم میافتد روی کف ایستگاه. برمیدارم. رویش چیزی نوشته، " محبوب را دردی ست که عشق درمانش کند" عجب! پول را توی جیب میگذارم. خبرها را میخوانم، یکی خودش را یک جایی منفجر کرده است، یک نفر حمله کرده است به دبیرستانی در آمریکای شمالی، عامل اصلی حمله به سفارت عربستان دستگیر شد و ... اتوبوس میرسد، خیایان طالقانی اینموقع روز خلوت است. سر تقاطع ولیعصر پشت چراغ قرمز زنی از در جلویی که باز است بالا می آید، مردی هم سراسیمه پشت سرش وارد میشود. من نشسته ام صندلی آخر، آنها هم مینشینند ردیف آخر بخش مردانه. مرد صورت پریشان و مشوشی دارد. زن میگوید : تموم شد، تموم شد. لعنتی!
مرد در ادامه میگوید : مسی - masi آروم باش. آروم.
دستهای زن را مبگیرد. دستهای رنگ پریده زن. انگار که میخواهد گریه کند هق میرند ولی گریه نمیکند. مرد دوباره از زن میخواهد خودش را کنترل کند. " نگران نباش. فقط باید بعد این مراقب خودت باشی، باید بیشتر میموندی پیش نازنین. باز خیالم راحت بود اون هست پیشت. الان حالت خراب شه به خدا نمیدونم چکار کنم"
" کیوان خفه شو! فقط خفه شو!"
کیوان خفه میشود، اما دست مسی را ول نمیکند.
زن خم میشود روی زانوهایش، سرش را میگذارد روی زانوهایش. هق میزند. "کیوان چرا اینطوری شد. چرا خب. من و تو گناهکاریم. لعنتی بفهم"
کیوان حرف نمی زند. زن ادامه میدهد" اون بچه گناهی نداشت"
"مسی چرا چرت میکی. اون یه نطفه کوچیک بود تازه چهار هفته اش بود. نه روح داشت نه جسم"
"من مادرم یا تو. من مادرم یا تو."
...
+ داستانک.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
مرد در ادامه میگوید : مسی - masi آروم باش. آروم.
دستهای زن را مبگیرد. دستهای رنگ پریده زن. انگار که میخواهد گریه کند هق میرند ولی گریه نمیکند. مرد دوباره از زن میخواهد خودش را کنترل کند. " نگران نباش. فقط باید بعد این مراقب خودت باشی، باید بیشتر میموندی پیش نازنین. باز خیالم راحت بود اون هست پیشت. الان حالت خراب شه به خدا نمیدونم چکار کنم"
" کیوان خفه شو! فقط خفه شو!"
کیوان خفه میشود، اما دست مسی را ول نمیکند.
زن خم میشود روی زانوهایش، سرش را میگذارد روی زانوهایش. هق میزند. "کیوان چرا اینطوری شد. چرا خب. من و تو گناهکاریم. لعنتی بفهم"
کیوان حرف نمی زند. زن ادامه میدهد" اون بچه گناهی نداشت"
"مسی چرا چرت میکی. اون یه نطفه کوچیک بود تازه چهار هفته اش بود. نه روح داشت نه جسم"
"من مادرم یا تو. من مادرم یا تو."
...
+ داستانک.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
غلتی زد و مرد را دید که هنوز خواب است، از پشت خودش را چسباند. سرش را مچاله کرد داخل گودی کمر مرد ... دلش غنج زد! آفتاب هنوز نرسیده بود به پوستش. آرام آرام خودش را ازپنجره می کشید تو ...
دست کرد از زیر لباس خواب ، دست کشید روی سینه های مرد، مرد تکانی خورد. خواب می دید شاید! دست فرشته ای را روی پوست تنش حس کرده بود. لبخندی نشست روی صورت مرد.
آمد بالاتر لاله گوش مرد را بین لبانش چرخاند و سرآخر چیزی در گوش مرد زمزمه کرد! صورتش را بین موهای مرد گم کرد ... احساس کرد دختر بچه ای شده است.
مرد هنوز لبخند میزد.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
دست کرد از زیر لباس خواب ، دست کشید روی سینه های مرد، مرد تکانی خورد. خواب می دید شاید! دست فرشته ای را روی پوست تنش حس کرده بود. لبخندی نشست روی صورت مرد.
آمد بالاتر لاله گوش مرد را بین لبانش چرخاند و سرآخر چیزی در گوش مرد زمزمه کرد! صورتش را بین موهای مرد گم کرد ... احساس کرد دختر بچه ای شده است.
مرد هنوز لبخند میزد.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
گفت خدا لابد زن را که می آفریده حال خوبی داشته، آرام آرام اجزاء و ترکیبات را جمع کرده کنار هم. مثلن دست کشیده روی سر زن و بعد موها را آورده پایین دست گذاشته توی گودی کمر زن و کمی فرو داده و بعد گردی باسن را کشیده بیرون. دستهایش بوی گل رز میداده وقتی داشته چشمهای زن را خلق میکرده. منحنی در منحنی زن را رسم کرده. برجستگی سینه ها را، کشیدگی رانها را، خودش هم عاشق شده لابد!
گفت سرآخر گمانم شکم زن را بوسیده و ادامه خلقت را سپرده به زن!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
گفت سرآخر گمانم شکم زن را بوسیده و ادامه خلقت را سپرده به زن!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
شب تو را کم دارد،
در آغوشی تنگ،
و جای بوسه ای رو لب هایت.
زندگی،
یک زندگی به من بدهکار است،
تو نیستی،
بماند برای زندگی بعد،
شاید روزی
بوی آشنایت را
باز در پیچ کوچه ای
باد به خاطرم آورد.
#ای_لیا
@boiereihan
در آغوشی تنگ،
و جای بوسه ای رو لب هایت.
زندگی،
یک زندگی به من بدهکار است،
تو نیستی،
بماند برای زندگی بعد،
شاید روزی
بوی آشنایت را
باز در پیچ کوچه ای
باد به خاطرم آورد.
#ای_لیا
@boiereihan
گفت شما مردها کل نگر هستید. مثلن یک زن را میبینید و میگویید خوش هیکل است، زیباست، اما ما زنها جزءنگر هستیم، هزار تعریف زیبا از یک مرد دوست داشتنی داریم، مثلن همین موهای دست مردی که دوستش داری، دست بکشی روی بازویش، آرنجش، ساعدش، موهای زبر دستش را زیر پوست انگشتانت حس کنی، شیرینی بودنش بدود میان لبهایت ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
شازده کوچولو گفت : چرا کسی نگه نمیداره تا ما از خیابون رد بشیم؟
روباه گفت : تا حالا خودت پشت فرمون نبودی؟
شازده کوچولو هم خفه شد!
#ای_لیا
@boiereihan
روباه گفت : تا حالا خودت پشت فرمون نبودی؟
شازده کوچولو هم خفه شد!
#ای_لیا
@boiereihan
یکی هم از اصل افتاده بود، لنگ لنگان میرفت و به همه میگفت که از اسب افتاده!!
#ای_لیا #ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ای_لیا #ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan