ای‌لیا – Telegram
ای‌لیا
1.48K subscribers
765 photos
50 videos
36 files
59 links
دو خط چایی یک فنجان خاطره ...
و خاطره ای که دیگر نیست.
Download Telegram
غلتی زد و مرد را دید که هنوز خواب است، از پشت خودش را چسباند. سرش را مچاله کرد داخل گودی کمر مرد ... دلش غنج زد! آفتاب هنوز نرسیده بود به پوستش. آرام آرام خودش را ازپنجره می کشید تو ...
دست کرد از زیر لباس خواب ، دست کشید روی سینه های مرد، مرد تکانی خورد. خواب می دید شاید! دست فرشته ای را روی پوست تنش حس کرده بود. لبخندی نشست روی صورت مرد.
آمد بالاتر لاله گوش مرد را بین لبانش چرخاند و سرآخر چیزی در گوش مرد زمزمه کرد! صورتش را بین موهای مرد گم کرد ... احساس کرد دختر بچه ای شده است.

مرد هنوز لبخند میزد.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
یا چنان نمای که هستی، یا چنان باش که می نمایی.

بایزید بسطامی
گفت خدا لابد زن را که می آفریده حال خوبی داشته، آرام آرام اجزاء و ترکیبات را جمع کرده کنار هم. مثلن دست کشیده روی سر زن و بعد موها را آورده پایین دست گذاشته توی گودی کمر زن و کمی فرو داده و بعد گردی باسن را کشیده بیرون. دستهایش بوی گل رز میداده وقتی داشته چشمهای زن را خلق میکرده. منحنی در منحنی زن را رسم کرده. برجستگی سینه ها را، کشیدگی رانها را، خودش هم عاشق شده لابد!
گفت سرآخر گمانم شکم زن را بوسیده و ادامه خلقت را سپرده به زن!

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
اینجا باد،
به وقت ِ موهای تو،
می رقصد.

#ای_لیا
@boiereihan
شب تو را کم دارد،
در آغوشی تنگ،
و جای بوسه ای رو لب هایت.
زندگی،
یک زندگی به من بدهکار است،
تو نیستی،
بماند برای زندگی بعد،
شاید روزی
بوی آشنایت را
باز در پیچ کوچه ای
باد به خاطرم آورد.

#ای_لیا
@boiereihan
گفت شما مردها کل نگر هستید. مثلن یک زن را میبینید و میگویید خوش هیکل است، زیباست، اما ما زنها جزءنگر هستیم، هزار تعریف زیبا از یک مرد دوست داشتنی داریم، مثلن همین موهای دست مردی که دوستش داری، دست بکشی روی بازویش، آرنجش، ساعدش، موهای زبر دستش را زیر پوست انگشتانت حس کنی، شیرینی بودنش بدود میان لبهایت ...

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
پیش از زن و مرد بودن، انسان باشیم ...

#ای_لیا
@boiereihan
اینجا همه چیز سرد است
حتی بخار دهانی که می خندد ...

#ای_لیا
@boiereihan
شازده کوچولو گفت : چرا کسی نگه نمیداره تا ما از خیابون رد بشیم؟
روباه گفت : تا حالا خودت پشت فرمون نبودی؟
شازده کوچولو هم خفه شد!

#ای_لیا
@boiereihan
یکی هم از اصل افتاده بود، لنگ لنگان میرفت و به همه میگفت که از اسب افتاده!!

#ای_لیا #ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
خسته می شوم،
از تو که نه!
از دلتنگی های خودم.

#ای_لیا
@boiereihan
تا کسی یادش نیاید
که دل خدا هم تنگ است
این باران بند نمی آید.

#ای_لیا
@boiereihan
همه می خندیدند
مرگ آرام آمد نشست کنار سفره
مادر لبخندی زد
پدر به دنبال قرص های مادر می گشت.
مادر هنوز لبخند می زد.

#ای_لیا
@boiereihan
گفت وقتی وسط ایستاده باشی از هر دو طرف ضربه میخوری، لااقل یک طرف ماجرا باش تا کمتر آسیب ببینی!
گفتم همین ضربه خوردن از هردوطرف یعنی جای درستی ایستاده ام. الباقی اش مهم نیست، وجدان که داری؟ وقتی داری اینطور مواقع از خودت متنفر نمیشوی. تکلیفت حداقل با خودت روشن است.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
تو چه می دانی
که من دلم تنگ است
یا که یک سنگ
در سینه ی من بند است
یا چه می دانی که گل زیبا هم خار دارد
همین خاطرات کپک زده ی آدمها
گاهی بوی تازگی دارد

ایکاش کسی بود و می گفت:
زندگی همین فرصت های بی تکرار است
هرچند گاهی تکرار هم
خودش، درگیر تکرار است.

#ای_لیا
تهران - بهار 1381
@boiereihan
چای را خورده و نخورده دست دراز کرد و گذاشت کنار دستم روی میز، به بیرون خیره بودم، پشت بوفه چندتائی از بچه ها سیگار دود میکردند. یکیشان دود سیگار را فوت میکرد سمت آسمان. دود پیچ میخورد و یک جائی در آسمان محو میشد.

"چکار میکنی بالاخره؟ امشب هستی؟"

لیوان چای را کوبیدم روی میز، یعنی کوبیده شد، معادلات فیزیک و نیوتن یک آن همگی تصمیم گرفته بودند بروند مرخصی و من هم که یکباره از وسط ناکجاآباد پرت شده بودم به دنیای واقعی ضریب جی شتاب را فراموش کرده بودم!
بوفه ساکت شد، سرم پائین بود.

"دیوونه ای به خدا! نمیای یعنی؟ امشبو باش حتمن، ی جورائی اینا دو روزه دارن کُری میخونن. کلن مگه چندتامون فوتبال بلدیم که تو هم ناز میکنی"
"خبر میدم بهت! حال ندارم جان تو، خبر میدم ..."

بلند میشوم و کتاب را برمی دارم،آرنج دستم را میگیرد.
"جان کامران! اگر حرفی چیزی هست مدیونی نزنی، مدیون آقاجون خدا بیامرزی!"

همیشه پشت کتک خوردنها فرار میکردم خانه حاج اسد پدر کامران. خدابیامرز شب نمیگذاشت برگردم خانه، میگفت :" بابات خسته ست، دوباره میگیره زیر کمربند، شبُ همینجا بمون، فردا دلش نرم میشه برمیگردی خونه"

کامران نه اینکه کتک نخورده باشد ولی مثلن درد سیلی را نمی شود با درد سگک کمربند مقایسه کرد. حاج اسد یک جورهائی با دو پسرش رفیق بود، آنهم در آن محلات جنوبی شهر که پدرها همیشه خسته بودند و ما هم فکر میکردیم این کتک ها جزء لاینفک زندگی همه ی آدمهاست لابد.
دستم را آرام کشیدم، دست دادم و گفتم : " داستانش نکن، منم مثل خودت، ی وقت هائی خر میشم. الآن هم وقت خر شدنمه."

+ از فصل اول رمان "اتوبوسی بر خط افق"
#ای_لیا
@boiereihan
بیدار شوی، ساعت سه و نمیدانم چند دقیقه صبح باشد، سمفونی باران روی شیشه و تن عریان خیابان ریتم گرفته باشد، دانه دانه صداهای خوردن قطرات تو را بردارد و ببرد در دل خاطرات دفن کند، بروی و بنشینی کنار پنجره آشپزخانه، نگاه کنی به عبور حجم لخت باران که از مقابل نور تیر چراغ برق میگذرد و ضربه هائی که میخورد روی آب جمع شده خیابان ...
سیگار را هم سالها پیش ترک کرده باشی، چیزی نمیماند، جز ها کردن روی شیشه و کشیدن لبی خندان!

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
باد روی موهایت
یاس می کارد ...

#ای_لیا
@boiereihan