طبق معمول سر کرایه بحثمان میشود. راننده کرایه کل مسیر را میخواهد و من که وسط مسیر سوار شده ام زیر بار نمیروم. کرایه را میدهم و نمیشنوم بعدش دارد چه میگوید. در را میبندم و خیابان وصال را پایین می آیم. نرسیده به سازمان انتقال خون پیرمردی آدرسی نشانم میدهد. دنبال خانه سینما میگردد، با دست پایین خیابان را نشان میدهم، مکث میکند و کمی سرش را می خاراند، تشکر میکند و بعد به سمت بالا خیابان وصال را میرود. شانه هایم را بالا می اندازم. لابد میرود از اول خیابان را پایین بیایید. میرسم ایستگاه اتوبوس. مینشینم و گوشی را از جیب کاپشن خارج میکنم. یک هزارتومانی از جیبم میافتد روی کف ایستگاه. برمیدارم. رویش چیزی نوشته، " محبوب را دردی ست که عشق درمانش کند" عجب! پول را توی جیب میگذارم. خبرها را میخوانم، یکی خودش را یک جایی منفجر کرده است، یک نفر حمله کرده است به دبیرستانی در آمریکای شمالی، عامل اصلی حمله به سفارت عربستان دستگیر شد و ... اتوبوس میرسد، خیایان طالقانی اینموقع روز خلوت است. سر تقاطع ولیعصر پشت چراغ قرمز زنی از در جلویی که باز است بالا می آید، مردی هم سراسیمه پشت سرش وارد میشود. من نشسته ام صندلی آخر، آنها هم مینشینند ردیف آخر بخش مردانه. مرد صورت پریشان و مشوشی دارد. زن میگوید : تموم شد، تموم شد. لعنتی!
مرد در ادامه میگوید : مسی - masi آروم باش. آروم.
دستهای زن را مبگیرد. دستهای رنگ پریده زن. انگار که میخواهد گریه کند هق میرند ولی گریه نمیکند. مرد دوباره از زن میخواهد خودش را کنترل کند. " نگران نباش. فقط باید بعد این مراقب خودت باشی، باید بیشتر میموندی پیش نازنین. باز خیالم راحت بود اون هست پیشت. الان حالت خراب شه به خدا نمیدونم چکار کنم"
" کیوان خفه شو! فقط خفه شو!"
کیوان خفه میشود، اما دست مسی را ول نمیکند.
زن خم میشود روی زانوهایش، سرش را میگذارد روی زانوهایش. هق میزند. "کیوان چرا اینطوری شد. چرا خب. من و تو گناهکاریم. لعنتی بفهم"
کیوان حرف نمی زند. زن ادامه میدهد" اون بچه گناهی نداشت"
"مسی چرا چرت میکی. اون یه نطفه کوچیک بود تازه چهار هفته اش بود. نه روح داشت نه جسم"
"من مادرم یا تو. من مادرم یا تو."
...
+ داستانک.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
مرد در ادامه میگوید : مسی - masi آروم باش. آروم.
دستهای زن را مبگیرد. دستهای رنگ پریده زن. انگار که میخواهد گریه کند هق میرند ولی گریه نمیکند. مرد دوباره از زن میخواهد خودش را کنترل کند. " نگران نباش. فقط باید بعد این مراقب خودت باشی، باید بیشتر میموندی پیش نازنین. باز خیالم راحت بود اون هست پیشت. الان حالت خراب شه به خدا نمیدونم چکار کنم"
" کیوان خفه شو! فقط خفه شو!"
کیوان خفه میشود، اما دست مسی را ول نمیکند.
زن خم میشود روی زانوهایش، سرش را میگذارد روی زانوهایش. هق میزند. "کیوان چرا اینطوری شد. چرا خب. من و تو گناهکاریم. لعنتی بفهم"
کیوان حرف نمی زند. زن ادامه میدهد" اون بچه گناهی نداشت"
"مسی چرا چرت میکی. اون یه نطفه کوچیک بود تازه چهار هفته اش بود. نه روح داشت نه جسم"
"من مادرم یا تو. من مادرم یا تو."
...
+ داستانک.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
غلتی زد و مرد را دید که هنوز خواب است، از پشت خودش را چسباند. سرش را مچاله کرد داخل گودی کمر مرد ... دلش غنج زد! آفتاب هنوز نرسیده بود به پوستش. آرام آرام خودش را ازپنجره می کشید تو ...
دست کرد از زیر لباس خواب ، دست کشید روی سینه های مرد، مرد تکانی خورد. خواب می دید شاید! دست فرشته ای را روی پوست تنش حس کرده بود. لبخندی نشست روی صورت مرد.
آمد بالاتر لاله گوش مرد را بین لبانش چرخاند و سرآخر چیزی در گوش مرد زمزمه کرد! صورتش را بین موهای مرد گم کرد ... احساس کرد دختر بچه ای شده است.
مرد هنوز لبخند میزد.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
دست کرد از زیر لباس خواب ، دست کشید روی سینه های مرد، مرد تکانی خورد. خواب می دید شاید! دست فرشته ای را روی پوست تنش حس کرده بود. لبخندی نشست روی صورت مرد.
آمد بالاتر لاله گوش مرد را بین لبانش چرخاند و سرآخر چیزی در گوش مرد زمزمه کرد! صورتش را بین موهای مرد گم کرد ... احساس کرد دختر بچه ای شده است.
مرد هنوز لبخند میزد.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
گفت خدا لابد زن را که می آفریده حال خوبی داشته، آرام آرام اجزاء و ترکیبات را جمع کرده کنار هم. مثلن دست کشیده روی سر زن و بعد موها را آورده پایین دست گذاشته توی گودی کمر زن و کمی فرو داده و بعد گردی باسن را کشیده بیرون. دستهایش بوی گل رز میداده وقتی داشته چشمهای زن را خلق میکرده. منحنی در منحنی زن را رسم کرده. برجستگی سینه ها را، کشیدگی رانها را، خودش هم عاشق شده لابد!
گفت سرآخر گمانم شکم زن را بوسیده و ادامه خلقت را سپرده به زن!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
گفت سرآخر گمانم شکم زن را بوسیده و ادامه خلقت را سپرده به زن!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
شب تو را کم دارد،
در آغوشی تنگ،
و جای بوسه ای رو لب هایت.
زندگی،
یک زندگی به من بدهکار است،
تو نیستی،
بماند برای زندگی بعد،
شاید روزی
بوی آشنایت را
باز در پیچ کوچه ای
باد به خاطرم آورد.
#ای_لیا
@boiereihan
در آغوشی تنگ،
و جای بوسه ای رو لب هایت.
زندگی،
یک زندگی به من بدهکار است،
تو نیستی،
بماند برای زندگی بعد،
شاید روزی
بوی آشنایت را
باز در پیچ کوچه ای
باد به خاطرم آورد.
#ای_لیا
@boiereihan
گفت شما مردها کل نگر هستید. مثلن یک زن را میبینید و میگویید خوش هیکل است، زیباست، اما ما زنها جزءنگر هستیم، هزار تعریف زیبا از یک مرد دوست داشتنی داریم، مثلن همین موهای دست مردی که دوستش داری، دست بکشی روی بازویش، آرنجش، ساعدش، موهای زبر دستش را زیر پوست انگشتانت حس کنی، شیرینی بودنش بدود میان لبهایت ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
شازده کوچولو گفت : چرا کسی نگه نمیداره تا ما از خیابون رد بشیم؟
روباه گفت : تا حالا خودت پشت فرمون نبودی؟
شازده کوچولو هم خفه شد!
#ای_لیا
@boiereihan
روباه گفت : تا حالا خودت پشت فرمون نبودی؟
شازده کوچولو هم خفه شد!
#ای_لیا
@boiereihan
یکی هم از اصل افتاده بود، لنگ لنگان میرفت و به همه میگفت که از اسب افتاده!!
#ای_لیا #ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ای_لیا #ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
همه می خندیدند
مرگ آرام آمد نشست کنار سفره
مادر لبخندی زد
پدر به دنبال قرص های مادر می گشت.
مادر هنوز لبخند می زد.
#ای_لیا
@boiereihan
مرگ آرام آمد نشست کنار سفره
مادر لبخندی زد
پدر به دنبال قرص های مادر می گشت.
مادر هنوز لبخند می زد.
#ای_لیا
@boiereihan
گفت وقتی وسط ایستاده باشی از هر دو طرف ضربه میخوری، لااقل یک طرف ماجرا باش تا کمتر آسیب ببینی!
گفتم همین ضربه خوردن از هردوطرف یعنی جای درستی ایستاده ام. الباقی اش مهم نیست، وجدان که داری؟ وقتی داری اینطور مواقع از خودت متنفر نمیشوی. تکلیفت حداقل با خودت روشن است.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
گفتم همین ضربه خوردن از هردوطرف یعنی جای درستی ایستاده ام. الباقی اش مهم نیست، وجدان که داری؟ وقتی داری اینطور مواقع از خودت متنفر نمیشوی. تکلیفت حداقل با خودت روشن است.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
تو چه می دانی
که من دلم تنگ است
یا که یک سنگ
در سینه ی من بند است
یا چه می دانی که گل زیبا هم خار دارد
همین خاطرات کپک زده ی آدمها
گاهی بوی تازگی دارد
ایکاش کسی بود و می گفت:
زندگی همین فرصت های بی تکرار است
هرچند گاهی تکرار هم
خودش، درگیر تکرار است.
#ای_لیا
تهران - بهار 1381
@boiereihan
که من دلم تنگ است
یا که یک سنگ
در سینه ی من بند است
یا چه می دانی که گل زیبا هم خار دارد
همین خاطرات کپک زده ی آدمها
گاهی بوی تازگی دارد
ایکاش کسی بود و می گفت:
زندگی همین فرصت های بی تکرار است
هرچند گاهی تکرار هم
خودش، درگیر تکرار است.
#ای_لیا
تهران - بهار 1381
@boiereihan
چای را خورده و نخورده دست دراز کرد و گذاشت کنار دستم روی میز، به بیرون خیره بودم، پشت بوفه چندتائی از بچه ها سیگار دود میکردند. یکیشان دود سیگار را فوت میکرد سمت آسمان. دود پیچ میخورد و یک جائی در آسمان محو میشد.
"چکار میکنی بالاخره؟ امشب هستی؟"
لیوان چای را کوبیدم روی میز، یعنی کوبیده شد، معادلات فیزیک و نیوتن یک آن همگی تصمیم گرفته بودند بروند مرخصی و من هم که یکباره از وسط ناکجاآباد پرت شده بودم به دنیای واقعی ضریب جی شتاب را فراموش کرده بودم!
بوفه ساکت شد، سرم پائین بود.
"دیوونه ای به خدا! نمیای یعنی؟ امشبو باش حتمن، ی جورائی اینا دو روزه دارن کُری میخونن. کلن مگه چندتامون فوتبال بلدیم که تو هم ناز میکنی"
"خبر میدم بهت! حال ندارم جان تو، خبر میدم ..."
بلند میشوم و کتاب را برمی دارم،آرنج دستم را میگیرد.
"جان کامران! اگر حرفی چیزی هست مدیونی نزنی، مدیون آقاجون خدا بیامرزی!"
همیشه پشت کتک خوردنها فرار میکردم خانه حاج اسد پدر کامران. خدابیامرز شب نمیگذاشت برگردم خانه، میگفت :" بابات خسته ست، دوباره میگیره زیر کمربند، شبُ همینجا بمون، فردا دلش نرم میشه برمیگردی خونه"
کامران نه اینکه کتک نخورده باشد ولی مثلن درد سیلی را نمی شود با درد سگک کمربند مقایسه کرد. حاج اسد یک جورهائی با دو پسرش رفیق بود، آنهم در آن محلات جنوبی شهر که پدرها همیشه خسته بودند و ما هم فکر میکردیم این کتک ها جزء لاینفک زندگی همه ی آدمهاست لابد.
دستم را آرام کشیدم، دست دادم و گفتم : " داستانش نکن، منم مثل خودت، ی وقت هائی خر میشم. الآن هم وقت خر شدنمه."
+ از فصل اول رمان "اتوبوسی بر خط افق"
#ای_لیا
@boiereihan
"چکار میکنی بالاخره؟ امشب هستی؟"
لیوان چای را کوبیدم روی میز، یعنی کوبیده شد، معادلات فیزیک و نیوتن یک آن همگی تصمیم گرفته بودند بروند مرخصی و من هم که یکباره از وسط ناکجاآباد پرت شده بودم به دنیای واقعی ضریب جی شتاب را فراموش کرده بودم!
بوفه ساکت شد، سرم پائین بود.
"دیوونه ای به خدا! نمیای یعنی؟ امشبو باش حتمن، ی جورائی اینا دو روزه دارن کُری میخونن. کلن مگه چندتامون فوتبال بلدیم که تو هم ناز میکنی"
"خبر میدم بهت! حال ندارم جان تو، خبر میدم ..."
بلند میشوم و کتاب را برمی دارم،آرنج دستم را میگیرد.
"جان کامران! اگر حرفی چیزی هست مدیونی نزنی، مدیون آقاجون خدا بیامرزی!"
همیشه پشت کتک خوردنها فرار میکردم خانه حاج اسد پدر کامران. خدابیامرز شب نمیگذاشت برگردم خانه، میگفت :" بابات خسته ست، دوباره میگیره زیر کمربند، شبُ همینجا بمون، فردا دلش نرم میشه برمیگردی خونه"
کامران نه اینکه کتک نخورده باشد ولی مثلن درد سیلی را نمی شود با درد سگک کمربند مقایسه کرد. حاج اسد یک جورهائی با دو پسرش رفیق بود، آنهم در آن محلات جنوبی شهر که پدرها همیشه خسته بودند و ما هم فکر میکردیم این کتک ها جزء لاینفک زندگی همه ی آدمهاست لابد.
دستم را آرام کشیدم، دست دادم و گفتم : " داستانش نکن، منم مثل خودت، ی وقت هائی خر میشم. الآن هم وقت خر شدنمه."
+ از فصل اول رمان "اتوبوسی بر خط افق"
#ای_لیا
@boiereihan
بیدار شوی، ساعت سه و نمیدانم چند دقیقه صبح باشد، سمفونی باران روی شیشه و تن عریان خیابان ریتم گرفته باشد، دانه دانه صداهای خوردن قطرات تو را بردارد و ببرد در دل خاطرات دفن کند، بروی و بنشینی کنار پنجره آشپزخانه، نگاه کنی به عبور حجم لخت باران که از مقابل نور تیر چراغ برق میگذرد و ضربه هائی که میخورد روی آب جمع شده خیابان ...
سیگار را هم سالها پیش ترک کرده باشی، چیزی نمیماند، جز ها کردن روی شیشه و کشیدن لبی خندان!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
سیگار را هم سالها پیش ترک کرده باشی، چیزی نمیماند، جز ها کردن روی شیشه و کشیدن لبی خندان!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan