ای‌لیا – Telegram
ای‌لیا
1.48K subscribers
765 photos
50 videos
36 files
59 links
دو خط چایی یک فنجان خاطره ...
و خاطره ای که دیگر نیست.
Download Telegram
‏دوستت دارم
شبیه دریائی طوفانی که چنگ میزند روی شنهای ساحل
تو را سخت دوست دارم

#ای_لیا

@iliyaaf7
9👍1
+ شما مردا وقتی با همید درباره چی حرف میزنید؟
- درباره شما زنها، درباره زیبائی‌تون، اخلاق خوبتون، اینکه "لابد جهان بی زن چیزی کم داشت" درباره این چیزا دیگه!

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه


@iliyaaf7
8
Daryaa Kojaast@radio_taraneh
Chaartaar
چارتار 🎹🎙🎼
دریا کجاست
#موزیک

@iliyaaf7
Forwarded from ای‌لیا
و من از تنهاترین حالت خویش بیمناکم!

#ای_لیا
ف
@iliyaaf7
😢6
زندگی همان آدمی‌ست که لحظاتت را دوباره معنی میدهد و تو را وا می‌دارد در جهان دیگری پای بگذاری.

#ای_لیا


@iyaaf7
🥰1
Forwarded from ای‌لیا
عشق چیز پیچیده ای نیست حتی میشد اسمش را گذاشت سوسیس و تخم مرغ. مناقشه بر سر اسمش نیست از این حرفها گذشته است. عشق هرچه هست از آدمی به آدم دیگر فرق میکند یکجائی بوی تنش را دوست داری یک جائی نظرش را درباره فیلم فلان و جای دیگر هم نمیفهمی که یکهو چرا وقتی نیست دلت تنگ میشود. زمان تعریف عشق را عوض میکند, یک جائی میرسد که حس میکنی همه اش توی واژه ها و معانی خلاصه میشد و عشق آنچیزی نبود که فکرش را میکردی، آنگونه اساطیری، آنگونه خلسه‌وار، میفهمی عشق خوردن یک لیوان چای است، در یک عصر خنک تابستانی و نگاه کردن توی چشمهای کسی که دوستش داری.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
ف
@iliyaaf7
👍3🥰1
"توی ساحل ایستاده باشی، آب بیاید دور پاهایت را بگیرد، پاهایت فرو رود داخل شن، خنکی از کف پاهایت بدود بیاید بالا زیر قفسه سینه ات، خودت را جمع کنی، مچاله شوی، نسیمی بوزد، بزند روی صورتت، هوا هم دم کرده باشد، مثلن عصر یک روز تابستانی ..."

گفتم : تو را اینطور می بینم، همینقدر واقعی!

#ای_لیا

@iliyaaf7
4👏1
زن بهارنارنج را میریزد توی قوری شیشه‌ای، بعد خم میشود دارچین را برمی‌دارد و اضافه میکند، کمی هم به‌لیمو و سرآخر هم کمی گل سرخ اضافه میکند. مرد ایستاده است پشت سر زن، تکیه داده است به اُپن آشپزخانه، مرد همه ی اینها را میبیند، زن تا می آید در قوری را بگذارد مرد از پشت سر او را در آغوش میگیرد، پشت گردن زن را می بوسد، زن سرش را خم میکند روی شانه چپیش، کنار بازوی مرد، چشمهایش را بسته است شاید، لبخند میزند لابد!

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه

@iliyaaf7
16👍1🥰1
در میان آدمها
کسی هست
که نام تو را
متفاوت صدا می‌زند.

#ای_لیا


@yekbashar
7👍3😍1
کمی تو پر بودن بد نیست....

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه


@iliyaaf7
👍42💯1
در من خری هست که تو را دوست دارد ...

#ای_لیا

@iliyaaf7
😎6😢3👍1😘1
تو بارانی
تازه می‌کنی
نفسهای بودن را

#ای_لیا


@iliyaaf7
🥰51
6🥰2
اپیزود اول
کیسه ادرار بیمار رو چک میکنه، پیرزنی هفتاد ساله‌ست. خوابه، میشینه کنار صندلی پیرزن، ساعت دو و چهارده دقیقه بامداده، از شیشه کوچیک روی در نور راهرو میزنه تو اتاق، بلند میشه مقنعه‌اش رو کمی جابجا میکنه، میاد بیرون، طرفه رو میبینه که از استیشن پرستاری میره سمت راه‌پله، میاد سمت استیشن، میشینه رو صندلی، فلاسک چای رو برمیداره یه لیوان چای هل‌دار پر میکنه، جعبه گز رو از تو کشو فلزی میاره بیرون، یکی میذاره کنار لیوان چای، نگاه میکنه به بخار چای، ساعت مچی رو دستشو جابجا میکنه، ساعت دو و بیست و یک دقیقه بامداده.

اپیزود دوم
"کرمی! کرمی! رسول کجائی نوبت توئه، سمت آریاشهر، میری؟"
کرمی لخ و لخ کفشارو میپوشه، نیم ساعتی چرت زده. نگاه میکنه به ساعتش، دو و چهارده دقیقه بامداد، آدرس رو میگیره، مهندس غفوری کوچه هشتم، پلاک ده طبقه سوم!
پیش خودش میگه باز مهندس مهمون داشته بعد جواب خودشو میده : خب به تو چه!
زنگ طبقه سوم رو میزنه. صدای مردی پشت آیفون میگه اگر امکانش هست ده دقیقه صبر کنید. کرمی سر تکون میده میشینه تو پرایدش از فلاسک قهوه‌ای رنگ یه لیوان چای پر میکنه، از تو داشبرد چندتا توت خشک شده برمیداره. ساعت سبز رنگ روی داشبرد روی دو و بیست و یک دقیقه بامداده.

اپیزود سوم
زن میره به سمت پنجره آشپزخونه نگاه میکنه تو کوچه، برمیگرده سمت اتاق ساعت روی دیوار دو و چهارده دقیقه بامداد رو نشون میده، چای خشک رو میریزه تو قوری، آب جوش رو میریزه روی چای. قوری رو میذاره رو کتری میشینه پشت میز آشپزخونه، گوشی رو برمیداره میره تو پروفایل تلگرام مرد، عکسهای پروفایل رو نگاه میکنه، رو هرعکس مکث میکنه، چیزی توی ذهنش جابجا میشه لبخند میدوئه رو لباش، ساعت گوشی دو و بیست‌و‌یک دقیقه بامداده.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه

@iliyaaf7
👍4🤔3
Forwarded from ای‌لیا
در زندگی گاه لحظاتی هست شبیه خلسه‌ی قبل از بوسیدن لبها، آرام بسته شدن چشمها، لغزش نرم لبها روی هم، دویدن خون توی صورت، ضربان تند قلب، ... گاه زندگی بوسه‌ای‌ست آرام.

#ای_لیا
ف
@iliyaaf7
🥰14
سریال جنگل آسفالت رو میدیدیم یه جاش رفتن یه خونه‌ای نزدیک خط آهن، دخترم گفت چه خوبه آدم خونه‌ش کنار راه‌اهن باشه. یهو بچه شدم، شدم ۱۱ دوازده ساله، رفتم توی اون خونه حیاط‌دار، اون پایینای تهرون، همونجایی که شهر تموم میشد، ۱۲ شب به بعد قطار تبریز رد میشد، بوق میزد، توی جامون غلت میزدیم، تابستون گرم بود، با داداشام روی پشت بام می‌خوابیدیم، پسرعموها هم گاهی شبها خونه ما میخوابیدن، قطار که بوق می‌کشید دستهامون رو مشت می‌کردیم و داد میزدیم، نعره میزدیم، پدرم کفری میشد دمپایی پرت می‌کرد روی پشت بوم، دخترم یهو گفت بابا قطار سوار بشیم؟ یهو دوباره شدم مرد ۴۶ ساله، فکر کردم به اینکه یه صبح بلیت رشت رو بگیرم، با قطار بریم رشت، یه دوری بزنیم و شب با همون قطار برگردیم. گفتم باشه و دوباره شدم همون پسربچه ۱۱ دوازده ساله روی همون پشت بوم و صدای بوق قطار پیچید توی سرم.

#ای_لیا


@iliyaaf7
16👍4😍3
گاه توی زندگی کسی هست که بوی ساده‌یِ زندگی می‌دهد، شبیه چای عصرگاهی و نان داغ و پنیر ... شبیه باران در یک عصر دم کرده تابستانی.

#ای_لیا

@iliyaaf7
19