"توی ساحل ایستاده باشی، آب بیاید دور پاهایت را بگیرد، پاهایت فرو رود داخل شن، خنکی از کف پاهایت بدود بیاید بالا زیر قفسه سینه ات، خودت را جمع کنی، مچاله شوی، نسیمی بوزد، بزند روی صورتت، هوا هم دم کرده باشد، مثلن عصر یک روز تابستانی ..."
گفتم : تو را اینطور می بینم، همینقدر واقعی!
#ای_لیا
@iliyaaf7
گفتم : تو را اینطور می بینم، همینقدر واقعی!
#ای_لیا
@iliyaaf7
❤4👏1
زن بهارنارنج را میریزد توی قوری شیشهای، بعد خم میشود دارچین را برمیدارد و اضافه میکند، کمی هم بهلیمو و سرآخر هم کمی گل سرخ اضافه میکند. مرد ایستاده است پشت سر زن، تکیه داده است به اُپن آشپزخانه، مرد همه ی اینها را میبیند، زن تا می آید در قوری را بگذارد مرد از پشت سر او را در آغوش میگیرد، پشت گردن زن را می بوسد، زن سرش را خم میکند روی شانه چپیش، کنار بازوی مرد، چشمهایش را بسته است شاید، لبخند میزند لابد!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
❤16👍1🥰1
اپیزود اول
کیسه ادرار بیمار رو چک میکنه، پیرزنی هفتاد سالهست. خوابه، میشینه کنار صندلی پیرزن، ساعت دو و چهارده دقیقه بامداده، از شیشه کوچیک روی در نور راهرو میزنه تو اتاق، بلند میشه مقنعهاش رو کمی جابجا میکنه، میاد بیرون، طرفه رو میبینه که از استیشن پرستاری میره سمت راهپله، میاد سمت استیشن، میشینه رو صندلی، فلاسک چای رو برمیداره یه لیوان چای هلدار پر میکنه، جعبه گز رو از تو کشو فلزی میاره بیرون، یکی میذاره کنار لیوان چای، نگاه میکنه به بخار چای، ساعت مچی رو دستشو جابجا میکنه، ساعت دو و بیست و یک دقیقه بامداده.
اپیزود دوم
"کرمی! کرمی! رسول کجائی نوبت توئه، سمت آریاشهر، میری؟"
کرمی لخ و لخ کفشارو میپوشه، نیم ساعتی چرت زده. نگاه میکنه به ساعتش، دو و چهارده دقیقه بامداد، آدرس رو میگیره، مهندس غفوری کوچه هشتم، پلاک ده طبقه سوم!
پیش خودش میگه باز مهندس مهمون داشته بعد جواب خودشو میده : خب به تو چه!
زنگ طبقه سوم رو میزنه. صدای مردی پشت آیفون میگه اگر امکانش هست ده دقیقه صبر کنید. کرمی سر تکون میده میشینه تو پرایدش از فلاسک قهوهای رنگ یه لیوان چای پر میکنه، از تو داشبرد چندتا توت خشک شده برمیداره. ساعت سبز رنگ روی داشبرد روی دو و بیست و یک دقیقه بامداده.
اپیزود سوم
زن میره به سمت پنجره آشپزخونه نگاه میکنه تو کوچه، برمیگرده سمت اتاق ساعت روی دیوار دو و چهارده دقیقه بامداد رو نشون میده، چای خشک رو میریزه تو قوری، آب جوش رو میریزه روی چای. قوری رو میذاره رو کتری میشینه پشت میز آشپزخونه، گوشی رو برمیداره میره تو پروفایل تلگرام مرد، عکسهای پروفایل رو نگاه میکنه، رو هرعکس مکث میکنه، چیزی توی ذهنش جابجا میشه لبخند میدوئه رو لباش، ساعت گوشی دو و بیستویک دقیقه بامداده.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
کیسه ادرار بیمار رو چک میکنه، پیرزنی هفتاد سالهست. خوابه، میشینه کنار صندلی پیرزن، ساعت دو و چهارده دقیقه بامداده، از شیشه کوچیک روی در نور راهرو میزنه تو اتاق، بلند میشه مقنعهاش رو کمی جابجا میکنه، میاد بیرون، طرفه رو میبینه که از استیشن پرستاری میره سمت راهپله، میاد سمت استیشن، میشینه رو صندلی، فلاسک چای رو برمیداره یه لیوان چای هلدار پر میکنه، جعبه گز رو از تو کشو فلزی میاره بیرون، یکی میذاره کنار لیوان چای، نگاه میکنه به بخار چای، ساعت مچی رو دستشو جابجا میکنه، ساعت دو و بیست و یک دقیقه بامداده.
اپیزود دوم
"کرمی! کرمی! رسول کجائی نوبت توئه، سمت آریاشهر، میری؟"
کرمی لخ و لخ کفشارو میپوشه، نیم ساعتی چرت زده. نگاه میکنه به ساعتش، دو و چهارده دقیقه بامداد، آدرس رو میگیره، مهندس غفوری کوچه هشتم، پلاک ده طبقه سوم!
پیش خودش میگه باز مهندس مهمون داشته بعد جواب خودشو میده : خب به تو چه!
زنگ طبقه سوم رو میزنه. صدای مردی پشت آیفون میگه اگر امکانش هست ده دقیقه صبر کنید. کرمی سر تکون میده میشینه تو پرایدش از فلاسک قهوهای رنگ یه لیوان چای پر میکنه، از تو داشبرد چندتا توت خشک شده برمیداره. ساعت سبز رنگ روی داشبرد روی دو و بیست و یک دقیقه بامداده.
اپیزود سوم
زن میره به سمت پنجره آشپزخونه نگاه میکنه تو کوچه، برمیگرده سمت اتاق ساعت روی دیوار دو و چهارده دقیقه بامداد رو نشون میده، چای خشک رو میریزه تو قوری، آب جوش رو میریزه روی چای. قوری رو میذاره رو کتری میشینه پشت میز آشپزخونه، گوشی رو برمیداره میره تو پروفایل تلگرام مرد، عکسهای پروفایل رو نگاه میکنه، رو هرعکس مکث میکنه، چیزی توی ذهنش جابجا میشه لبخند میدوئه رو لباش، ساعت گوشی دو و بیستویک دقیقه بامداده.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
👍4🤔3
سریال جنگل آسفالت رو میدیدیم یه جاش رفتن یه خونهای نزدیک خط آهن، دخترم گفت چه خوبه آدم خونهش کنار راهاهن باشه. یهو بچه شدم، شدم ۱۱ دوازده ساله، رفتم توی اون خونه حیاطدار، اون پایینای تهرون، همونجایی که شهر تموم میشد، ۱۲ شب به بعد قطار تبریز رد میشد، بوق میزد، توی جامون غلت میزدیم، تابستون گرم بود، با داداشام روی پشت بام میخوابیدیم، پسرعموها هم گاهی شبها خونه ما میخوابیدن، قطار که بوق میکشید دستهامون رو مشت میکردیم و داد میزدیم، نعره میزدیم، پدرم کفری میشد دمپایی پرت میکرد روی پشت بوم، دخترم یهو گفت بابا قطار سوار بشیم؟ یهو دوباره شدم مرد ۴۶ ساله، فکر کردم به اینکه یه صبح بلیت رشت رو بگیرم، با قطار بریم رشت، یه دوری بزنیم و شب با همون قطار برگردیم. گفتم باشه و دوباره شدم همون پسربچه ۱۱ دوازده ساله روی همون پشت بوم و صدای بوق قطار پیچید توی سرم.
#ای_لیا
@iliyaaf7
#ای_لیا
@iliyaaf7
❤16👍4😍3
گفتم ولیعصر, از آن وسط تا بیاید کنار چندتایی فحش خورد عقب سه تا خانم بودند نشستم جلو, نرسیده به پاتریس ترمز زد یکهو در باز شد, اصلن از اول هم بسته نشده بود, هرچقدر با در ور رفت در بسته نشد خواهش کرد تا ولیعصر در را نگه دارم تا توی ولیعصر یک خاکی توی سرش بریزد, در را گرفتم, قبل از توحید زنها پیاده شدند پشت بیمارستان امام شروع کرد به حرف زدن و گفت پارسال شراب انداخته بوده البته برای خودش نه برای فروش تقریبن همه را خورده بود و فقط هفتاد لیترش مانده بود ( حساب میکردم چند مترمکعب شراب انداخته بوده که تقریبن همه اش را هم خورده بوده که هفتاد لیترش باقی مانده) بعد یکی رفته و او را فروخته. پشت چراغ تقاطع کارگر بودیم که گفت البته من برای مریضی میخورم وگرنه الکلی نیستم, از تریاکی بودن که بهتره. تایید کردم, وسط حرفهایش هم گوشی هی زنگ میخورد و من هم عذرخواهی میکرذم و جواب میدادم و بعدش هم میگفتم خب بعدش چی شد؟ توی دادگاه عجز و لابه کرده و تعهد داده ولی باید جریمه را پرداخت کند, قبل ولیعصر هم گفت : من راننده تاکسی نبودم کارگاه تراشکاری داشتم ورشکست شدم! پیاده شدم در را خودش گرفت و با یک دست رانندگی کرد و رفت پشت میدان و ناپدید شد.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
#ای_لیا
@iliyaaf7
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
#ای_لیا
@iliyaaf7
👍2❤1
من اون پائینهای تهرون بزرگ شدم، همونجایی که دیوارهای شهر تموم میشد، فاضلاب تهران میومد اون پایین میشد مرداب و باتلاق، آشغالهای تهران رو میاوردن میریختن اونجا، یه جایی توی حاشیه منطقه ۱۸، تا همین ۴۰ سال پیش جزو شهر حساب نمیشد، تا ۲۵ سال پیش تلفن نداشتیم!! یک دنیای دیگهای بود، الانش یه چیز دیگهست البته، پر از پارک و خانههای نوساز و البته همونطور به هم ریخته. تا سال ۶۴ خیابونهاش خاکی بود و جهاد سازندگی اومد آسفالت کرد، بچگی من توی یک خانه حیاطدار با دوتا اتاق تو در تو گذشت، دستشویی و حموم بیرون بود، توی حیاط، سخت بود؟ خیلی! یک زیرزمین بزرگ با کلی آت و آشغال توش. حیاطش بزرگ بود با درخت ولی چرا خونه کوچیک بود؟ بعدها فهمیدیم پدرم فقط همونقدر پول داشته که بتونه همونقدر بسازه، خودش خونه رو ساخته بود. یک آشپزخانه رو هم فرض کنید که چسبیده به این اتاقها، آشپزخانهای که بوی غذاش تا توی کوچه میپیچید، ۵ تا بچه قد و نیم قد صبح تا شب میزدیم توی سر همدیگه، اصلن نمیفهمیدیم یعنی چی، زندگی چیه، بزرگ شدن چیه، هرچند عجله داشتیم زودتر بزرگ بشیم و خلبان و دکتر و مهندس بشیم، هرچند توی اون محلهی داغون دیپلم گرفتن هم معادل دکترا بود اونم از کمبریج!
زندگی ساده بود، من اولین بار ۱۴ ساله بودم بیسکوییت کرمدار دیدم، یکبار برای یکی از همکارها تعریف میکردم توی ماموریت، توی فرودگاه نشسته بودیم باور نمیکرد هرچند الان دخترم برندهای بیسکوییت و شکلات های خارجی رو جوری به زبون میاره که من فکر میکنم داره تمرین زبان میکنه و بهش میگم باباجان من همون بیسکوییت کرمدار سبوسدار مینو برام همهی اینهاست و خوشمزهتر.
من اون تههای تهرون بزرگ شدم، مسیر زندگیم میتونست اینی که الان هست نباشه اگر پدرم اصرار نداشت که ماها درس بخونیم. به قول خودش با کمربند صافمون کرد که کج نشیم.
یکبار ازم پرسید دوست داری برگردی به کودکی، گفتم نه! بچگیم قشنگ بوده؟! نه! سخت بوده، خیلی سخت. ممکنه زیر بار نوستالوژی اون دوران و سیب زمینی سرخ کردههای مادرم که چندتا ماهیتابه سرخ میکرد و الان هم با فکر کردن بهش دلم غنج بزنه دوباره بچه بشم ولی بچگی ما سخت گذشت توی اون محرومیتها. ساده بود، صفا بود، صمیمیت بود، عشق دختر همسایه بود ولی هرچی بود سخت بود.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
زندگی ساده بود، من اولین بار ۱۴ ساله بودم بیسکوییت کرمدار دیدم، یکبار برای یکی از همکارها تعریف میکردم توی ماموریت، توی فرودگاه نشسته بودیم باور نمیکرد هرچند الان دخترم برندهای بیسکوییت و شکلات های خارجی رو جوری به زبون میاره که من فکر میکنم داره تمرین زبان میکنه و بهش میگم باباجان من همون بیسکوییت کرمدار سبوسدار مینو برام همهی اینهاست و خوشمزهتر.
من اون تههای تهرون بزرگ شدم، مسیر زندگیم میتونست اینی که الان هست نباشه اگر پدرم اصرار نداشت که ماها درس بخونیم. به قول خودش با کمربند صافمون کرد که کج نشیم.
یکبار ازم پرسید دوست داری برگردی به کودکی، گفتم نه! بچگیم قشنگ بوده؟! نه! سخت بوده، خیلی سخت. ممکنه زیر بار نوستالوژی اون دوران و سیب زمینی سرخ کردههای مادرم که چندتا ماهیتابه سرخ میکرد و الان هم با فکر کردن بهش دلم غنج بزنه دوباره بچه بشم ولی بچگی ما سخت گذشت توی اون محرومیتها. ساده بود، صفا بود، صمیمیت بود، عشق دختر همسایه بود ولی هرچی بود سخت بود.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
❤6👍6👏4😢1😘1
Forwarded from ایلیا
این منم لابد!
سال 63 است به گمانم. آن دورتر هم ابوی با پدربزرگ و برادر کوچکتر چه می گویند نمی دانم! این عکس را هم خواهرم گرفته است. با همان دوربین یاشیکائی که در عکس کتابخانه دیده میشود. عکس بداهه است. دوربین را تازه پدرجان از مکه آورده بود. ذوق عکاس شدن هم خواهری را ول نمیکرده است. بیشتر عکس ها هم همین شکلی شده اند. تار. ولی همین عکس تار لحظه ای را در خود ثابت نگه داشته است. یک لحظه از زمان را. شاید روزی تکنولوژی بتواند این لحظات فریز شده را دوباره زنده کند. کسی چه میداند.
+ آن زائده بنفش هم یوفو نیست! عکس را روی در یخچال نگه داشته است.
#ای_لیا
@iliyaaf7
اینستاگرام من : iliya.af7
⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️
سال 63 است به گمانم. آن دورتر هم ابوی با پدربزرگ و برادر کوچکتر چه می گویند نمی دانم! این عکس را هم خواهرم گرفته است. با همان دوربین یاشیکائی که در عکس کتابخانه دیده میشود. عکس بداهه است. دوربین را تازه پدرجان از مکه آورده بود. ذوق عکاس شدن هم خواهری را ول نمیکرده است. بیشتر عکس ها هم همین شکلی شده اند. تار. ولی همین عکس تار لحظه ای را در خود ثابت نگه داشته است. یک لحظه از زمان را. شاید روزی تکنولوژی بتواند این لحظات فریز شده را دوباره زنده کند. کسی چه میداند.
+ آن زائده بنفش هم یوفو نیست! عکس را روی در یخچال نگه داشته است.
#ای_لیا
@iliyaaf7
اینستاگرام من : iliya.af7
⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️
❤9🥰1