گفت: «مي داني اولين بوسه جهان چطور کشف شد؟» دست هاش تا آرنج گِلي بود، گفت که در زمان هاي بسيار قديم زن و مردي پينه دوز يک روز به هنگام کار بوسه را کشف کردند. مرد دست هاش به کار بود، تکه نخي را با دندان کند، به زنش گفت بيا اين را از لب من بردار و بينداز. زن هم دست هاش به سوزن و وصله بود، آمد که نخ را از لب هاي مرد بردارد، ديد دستش بند است، گفت چه کار کنم. ناچار با لب برداشت، شيرين بود، ادامه دادند.
سال بلوا-عباس معروفي
@yekbashar
سال بلوا-عباس معروفي
@yekbashar
🥰13❤2👍1🤯1😢1
Forwarded from ایلیا
❤10💯3
عید سال ۶۶ موشکباران بود رفته بودیم شمال خونه پسرعموی پدرم، سال که تحویل شد پسرعموی پدرم یکی یه ۱۰ تومنی نو از همین مدرسیها داد، اونموقع ملت توی ریش مدرس دنبال روباه میگشتن، پدرم هم یکی یه ۲۰ تومنی داد خوش بودیم الکی. همه چیز ساده بود. رفتیم ساندویچ تخم مرغ خوردیم، ۵ تومن.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@yekbashar
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@yekbashar
❤17👍6😢3
Forwarded from ایلیا
❤12🔥2🥰1
Forwarded from ایلیا
❤13💯6👍4
Forwarded from کافی کتاب
تجربه تحقیر شدن، به همان اندازه فراموش نشدنی است که تجربه عشق فراموش نشدنی است.
دیوانهباز -کریستین بوبن
#کافی_کتاب
#برشی_از_یک_کتاب
@kafiketab
دیوانهباز -کریستین بوبن
#کافی_کتاب
#برشی_از_یک_کتاب
@kafiketab
❤18👍9😢1
ما بیست و چند نفر منتظر، مضطرب، کلافه توی ایستگاه اتوبوس، هیچکدام ندیدیم کودکی با کفشدوزک روی انگشتش حرف میزند!
+ داستانک
@yekbashar
+ داستانک
@yekbashar
❤16👍2
نگاه کرده بود به پیامک مانده حساب، هنوز یک سوم ماه هم تمام نشده بود و تقریبن چیزی از حقوق واریزی فروردین باقی نمانده بود، قسط و اجاره خانه و داروهای مادر و چندتا چیز دیگر مثل هورت کشیدن شیره یخ در بهشت تمامی شیرینی و طعم حقوق را کشیده بودند و فقط مانده بود یخ بی رمق و بیمزه توی لیوان، همیشه همینطور بود، همیشه دهم ماه نرسیده چیزی توی حساب نمیماند، حقوق اداره همینقدر بود که کفاف اجاره و دارو و چندتا خرده ریز دیگر را بدهد، زندگی تکراری هر روز بدتر از دیروز تکرار میشد و آرام آرام افسردگی و خستگی توی جانش ریشه میزد، بارها خواسته بود روتین زندگی را عوض کند ولی بیپولی نه حالی برایش گذاشته بود نه حوصلهای. عصر که رسیده بود خانه چای دم کرده بود، چندتایی شیرینی کوچک گرفته بود از همین نان فانتزی سر کوچه، آمده بود نشسته بود کنار تخت مادر، دست کشیده بود توی موهایش، آرام بیدارش کرد، آمدند نشستند پشت میز توی آشپزخانه، آفتاب از پنجره میزد توی آشپزخانه، سبزی گلدان پتوس بیشتر جلوه میکرد زیر نور خورشید، چای را گذاشت جلوی مادر، شیرینیها را چیده بود توی پیش دستی گلقرمز چینی، مادر احوالش را پرسید، حرف زدند درباره همین خردهریز خبرهای روزمره، مادر گفت یک جایی توی اینستا دیدم کسی عروسک میبافت، از همین عروسکهای کوچک و نقلی، خوب هم میفروخت، میخواهم شروع کنم به بافتن عروسک، هم سرگرم میشوم هم اگر کسی خرید که خب درآمد هم داریم، مادر که اینها را میگفت چشمهایش برق میزد، زن تکیه داده بود به صندلی ، به بیرون نگاه میکرد، مادر همچنان حرف میزد، زن یادش آمد برای دوازدهم جلسه ششم شیمیدرمانی مادر را باید از اداره مرخصی بگیرد.
#یک_عکس_یک_داستان
@yekbashar
#یک_عکس_یک_داستان
@yekbashar
😢20❤10💯2
Forwarded from ایلیا
تو را دوست داشتهام
شبیه آن برفهای روی کیلیمانجارو
همانقدر دور، همانقدر بعید
همانقدر بکر
همانقدر تازه.
#ای_لیا
@yekbashar
شبیه آن برفهای روی کیلیمانجارو
همانقدر دور، همانقدر بعید
همانقدر بکر
همانقدر تازه.
#ای_لیا
@yekbashar
❤15🥰3
Forwarded from ایلیا
به زن گفته بود جنوب رفتی؟ زن گفته بود نه، دوباره نگاه کرده بود توی چشمهای زن و گفته بود نزدیکهای غروب، آفتاب یکی دو ساعتی مونده برسه توی خط افق دریا، لنجها کنار ساحل آروم روی آب موج میخورن، مرغهای دریایی سبک بالای دریا روی هوای گرم بالهاشون رو باز کردن و سُر میخورن توی هوا، آفتاب داره کجکی میزنه روی آب دریا، یه رنگ سبز آبی عجیبی درست شده روی آب، هیچ کجا این رنگ رو نمیبینی، کم کم خنکی داره زورش خودش رو میندازه روی سر گرما، یک حال غریبی هست، میتونی تصور کنی؟ زن چشمها را بسته بود و گفته بود: آره قلبم به تپش افتاد. مرد دست زن را گرفته بود و گفته بود: تو دقیقن به زیبایی همین تصویر هستی و حتی زیباتر.
#ای_لیا
@yekbashar
#ای_لیا
@yekbashar
😍15❤9🔥4🥰1
توی جاده تند نمیرفتم نگاه میکردم به جاده ای که رفته بود و جائی توی افق گم شده بود, سرچرخاندم, خوابیده بود, زیبا بود, توی خواب زیبا بود, چشمهایش را زیبا بسته بود, کمی از شیشه ماشین پائین بود, سرش را تکیه داده بود به ستون ماشین و باد میزد زیر موهایش, انگشتم را گذاشتم روی لبهایم, گذاشتم روی لبهایش. بیدار نشد توی خواب آهی کشید و هوا را از لای لبهایش و دندانهای نیمه بازش بیرون داد, جاده چرخید ماشین چرخید آفتاب از آنطرف دوید افتاد توی صورتش, زیبائیش بیشتر شد! جاده دوباره چرخید, آفتاب رفت پشت کوه, هنوز زیبا بود.
+ داستانک
@yekbashar
+ داستانک
@yekbashar
❤26🥰2
اردیبهشت
زنیست ایستاده بر ساحل، موج دریا آرام میزند روی ساحل، میرسد به پاهای زن، پاهایش در شن فرو میرود، خنکی میدود از پاهایش بالا میآید، زن چشمها را میبندد. نسیم میزند توی موهایش.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
#yekbashar
زنیست ایستاده بر ساحل، موج دریا آرام میزند روی ساحل، میرسد به پاهای زن، پاهایش در شن فرو میرود، خنکی میدود از پاهایش بالا میآید، زن چشمها را میبندد. نسیم میزند توی موهایش.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
#yekbashar
❤15🥰3
زن حولهی حمام را باز کرد آمد از روی دستگیره در پیراهن چارخانهی مرد را برداشت پوشید و دکمهها را بست، پیراهن مرد تا بالای رانهای زن رسید، توی آینه نگاه کرد و موها را پشت سر جمع کرد، چشمها را بست، نفس عمیقی کشید بوی مرد پیچید توی دماغش.
+داستانک
@yekbashar
+داستانک
@yekbashar
❤22🥰2👍1👏1
دوست داشتن همین نگاهست ،
همین یک لحظه بودن ها
همین در دهان گس پائیز ها کردن ها
همین خوردن تکه نانی در ایستگاه تنهایی ها
همین رد شدن از روی پل خاطره ها
همین یک بند دوستت دارم ها
همین رها شدن در حوض بی خیالی ها
همین نپرسیده بوسیده شدن ها
همین گذر از پشت شب تاریک کوچه ی قاصدک ها
همین ریختن ماهی به میان تنگ تردیدها
همین بوسیده شدن یکباره ی دوستی ها
زندگی همین است
جایی معطل همین یک آغوش بی منت
یک بوسیده شدن بی عادت
یک دوستت دارم بی علت
باور کن
زندگی همین دوست داشتن است.
#ای_لیا
@yekbashar
همین یک لحظه بودن ها
همین در دهان گس پائیز ها کردن ها
همین خوردن تکه نانی در ایستگاه تنهایی ها
همین رد شدن از روی پل خاطره ها
همین یک بند دوستت دارم ها
همین رها شدن در حوض بی خیالی ها
همین نپرسیده بوسیده شدن ها
همین گذر از پشت شب تاریک کوچه ی قاصدک ها
همین ریختن ماهی به میان تنگ تردیدها
همین بوسیده شدن یکباره ی دوستی ها
زندگی همین است
جایی معطل همین یک آغوش بی منت
یک بوسیده شدن بی عادت
یک دوستت دارم بی علت
باور کن
زندگی همین دوست داشتن است.
#ای_لیا
@yekbashar
❤16👍1🔥1😢1
اولین بار که بوسیدمش حس کردم جهان ایستاد، اندوه از زمین پاک شد، رنگ زندگی تازهتر شده بود، اولین بار که بوسیدمش یک نقطه خالی درونم پر شد.
@yekbashar
@yekbashar
❤20🥰3
❤13👍2🔥1