...
بعضی وقتها من هم جوگیر میشوم و چیزی مینویسم. یک موضع گیری سیاسی و یا اجتماعی و اعتقادی اما پیش از زدن دکمه انتشار دو سه باری میخوانم. هربار که میخوانم آتشم فروکش میکند. کم کم به جایی میرسم که متن را پاک میکنم.
توی زندگی هم همینطور است، جوگیر میشویم و زود تصمیم گیری میکنیم و بعد هم اقدام. پیش از اقدام چندبار مرور کنیم. شاید آتشمان خوابید. سرد شد و بعدش هم فهمیدیم اصلن منطقی پشت تصمیمان نبوده.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
بعضی وقتها من هم جوگیر میشوم و چیزی مینویسم. یک موضع گیری سیاسی و یا اجتماعی و اعتقادی اما پیش از زدن دکمه انتشار دو سه باری میخوانم. هربار که میخوانم آتشم فروکش میکند. کم کم به جایی میرسم که متن را پاک میکنم.
توی زندگی هم همینطور است، جوگیر میشویم و زود تصمیم گیری میکنیم و بعد هم اقدام. پیش از اقدام چندبار مرور کنیم. شاید آتشمان خوابید. سرد شد و بعدش هم فهمیدیم اصلن منطقی پشت تصمیمان نبوده.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
❤1
...
توی ایستگاه متروی آزادی دخترک خردسالی مبهوت نگاه میکند به اطراف و چشمهایش خیس است. حدس میزنم گم شده است، روی پاها مینشینم تا قدم برسد به قدش. "عموجون چرا گریه میکنی؟"
هق هق میکند ... "من گم شدم! مامانمو میخوام"
دست میکشم روی موهای خرمایی رنگش. از سارای من کمی کوچکتر است. "تو که گم نشدی. مامانت گم شده. الان میگردیم دو نفری پیداش میکنیم." انگار آرام میشود. بلند میشوم. دست دراز میکند و دستم را میگیرد. احساس میکنم ساراست. از بالا که نگاه میکنم خودش را چسبانده است به من. سرش را میچرخاند به اطراف. دارد توی آدمها میگردد لابد. کمی اطراف را می چرخیم. توی سکو میگردیم. از یکی از خروجی ها زنی میدود به طرف ما. دخترک دست من را ول میکند. میدود سمت زن. زن ناراحتی و خشم و خوشحالی را توامان در چهره دارد. از همانجایی که ایستاده است، دست دخترک را میگیرد، سرش را تکان میدهد. من هم سرم تکان میدهم. لبخندی میزنم. میروند. دخترک رسیده است به حریم امن.
مینشینم روی صندلی ایستگاه. خیره میشوم به آنسوی خط. جایی که هیچکس گم نشده است!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
توی ایستگاه متروی آزادی دخترک خردسالی مبهوت نگاه میکند به اطراف و چشمهایش خیس است. حدس میزنم گم شده است، روی پاها مینشینم تا قدم برسد به قدش. "عموجون چرا گریه میکنی؟"
هق هق میکند ... "من گم شدم! مامانمو میخوام"
دست میکشم روی موهای خرمایی رنگش. از سارای من کمی کوچکتر است. "تو که گم نشدی. مامانت گم شده. الان میگردیم دو نفری پیداش میکنیم." انگار آرام میشود. بلند میشوم. دست دراز میکند و دستم را میگیرد. احساس میکنم ساراست. از بالا که نگاه میکنم خودش را چسبانده است به من. سرش را میچرخاند به اطراف. دارد توی آدمها میگردد لابد. کمی اطراف را می چرخیم. توی سکو میگردیم. از یکی از خروجی ها زنی میدود به طرف ما. دخترک دست من را ول میکند. میدود سمت زن. زن ناراحتی و خشم و خوشحالی را توامان در چهره دارد. از همانجایی که ایستاده است، دست دخترک را میگیرد، سرش را تکان میدهد. من هم سرم تکان میدهم. لبخندی میزنم. میروند. دخترک رسیده است به حریم امن.
مینشینم روی صندلی ایستگاه. خیره میشوم به آنسوی خط. جایی که هیچکس گم نشده است!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
❤1
...
رفتن همیشه یک جور نیست ...
یک جورش اینطور است که این پا و آن پا میکنی، سنگین قدم برمیداری گاهی سرت را میچرخانی، به این امید که پشت سرت آمده باشد و دست دراز کند و بازویت را بگیرد و شاید هم در آغوش بگیرد تو را و بگوید بمانی.
یک جور دیگرش هم اینطور است که وقتی خواب است میروی، می نشینی کنارش، نگاهش میکنی، خاطراتی را مرور میکنی، مردد میشوی اما بلند میشوی و میروی!
اما از همه تلختر آنی ست که میروی و کسی هم نیست که پشت سرت باشد و یا اینکه در خواب باشد، کسی نیست، تنهایی را ترک میکنی و میروی به آغوش یک تنهایی دیگر.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
رفتن همیشه یک جور نیست ...
یک جورش اینطور است که این پا و آن پا میکنی، سنگین قدم برمیداری گاهی سرت را میچرخانی، به این امید که پشت سرت آمده باشد و دست دراز کند و بازویت را بگیرد و شاید هم در آغوش بگیرد تو را و بگوید بمانی.
یک جور دیگرش هم اینطور است که وقتی خواب است میروی، می نشینی کنارش، نگاهش میکنی، خاطراتی را مرور میکنی، مردد میشوی اما بلند میشوی و میروی!
اما از همه تلختر آنی ست که میروی و کسی هم نیست که پشت سرت باشد و یا اینکه در خواب باشد، کسی نیست، تنهایی را ترک میکنی و میروی به آغوش یک تنهایی دیگر.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
"یکی از بزرگترین باگ های زندگی اینه که خانوما دپرس میشن غر میزنن حالشون خوب میشه ولی اقاهه با شنیدن غرها دپرس میشه دیگه هیچ جوریم حالش خوب نمیشه. حالا خانومه غر بزنه همسرش دپرس میشه غر نزنه خودش دپرس میمونه. زندگی یه جوریه که انگار قرار نیست هیچی سرجاش بمونه."
متن بالا را دوستی در گوگل پلاس نوشته است. شاید بشود گفت زنها موجودات پیچیده ای نیستند، همانطور که مردها موجودات بی تفاوتی نیستند. اما مساله عدم فهم درست طرفین از شخصیتهایی ست که به عنوان شریک در یک رابطه باید ایجاد کنند.
مرد به زن گفته بود نمیفهمم که چرا شماها طی دوران عادت ماهیانه تان اینقدر غیرمنتظره هستید. اینقدر بی ثبات اینقدر لج باز! خب کافیست مثلن روی دست مرد یک زخم کوچک ایجاد کرد و گذاشت به تناوب چند صد سی سی خون طی یک هفته از دست بدهد بعد ببینیم حال خودش ثبات خواهد داشت تا بعد به الباقی داستان برسیم!
حرف زدن در حالات روحی نامتعادل(همان که به غر زدن تعبیر میشود) برای زن یک ابزار دفاعیست. اینکه تنش و استرس را از حد غیرمجازش به حد مجازش برساند. اینکه از این ابزار استفاده میکند تا احساسش زمخت نشود و درک این موضوع در زندگی مشترک برای مردها سخت است. اینکه غر زدن زن را میگذارند به حساب چیزهای دیگر، خسته شدنش از مرد، دوست ندانشتنش، درک نکردنش، مرد هم پیش خود حساب و کتاب میکند و گاهی هم به نتایج ناگواری میرسد که اگر درست مدیریت نشود زندگی را به فنا میدهد!
شاید ساده ترین راه این باشد که فقط بشنوید، بشنوید، حالا اینوسط چهارتا فحش هم به شما و جدوآبادتان داد، خب اتفاقی نمیافتد زن برمیگردد به خط تعادل و دوباره ادامه میدهد و شما هم قطعن چیزی از دست نداده اید. حالا دوتا هم مشت میزند به پک و پهلوتان. مهم نیست. مهم احساس زن است.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
متن بالا را دوستی در گوگل پلاس نوشته است. شاید بشود گفت زنها موجودات پیچیده ای نیستند، همانطور که مردها موجودات بی تفاوتی نیستند. اما مساله عدم فهم درست طرفین از شخصیتهایی ست که به عنوان شریک در یک رابطه باید ایجاد کنند.
مرد به زن گفته بود نمیفهمم که چرا شماها طی دوران عادت ماهیانه تان اینقدر غیرمنتظره هستید. اینقدر بی ثبات اینقدر لج باز! خب کافیست مثلن روی دست مرد یک زخم کوچک ایجاد کرد و گذاشت به تناوب چند صد سی سی خون طی یک هفته از دست بدهد بعد ببینیم حال خودش ثبات خواهد داشت تا بعد به الباقی داستان برسیم!
حرف زدن در حالات روحی نامتعادل(همان که به غر زدن تعبیر میشود) برای زن یک ابزار دفاعیست. اینکه تنش و استرس را از حد غیرمجازش به حد مجازش برساند. اینکه از این ابزار استفاده میکند تا احساسش زمخت نشود و درک این موضوع در زندگی مشترک برای مردها سخت است. اینکه غر زدن زن را میگذارند به حساب چیزهای دیگر، خسته شدنش از مرد، دوست ندانشتنش، درک نکردنش، مرد هم پیش خود حساب و کتاب میکند و گاهی هم به نتایج ناگواری میرسد که اگر درست مدیریت نشود زندگی را به فنا میدهد!
شاید ساده ترین راه این باشد که فقط بشنوید، بشنوید، حالا اینوسط چهارتا فحش هم به شما و جدوآبادتان داد، خب اتفاقی نمیافتد زن برمیگردد به خط تعادل و دوباره ادامه میدهد و شما هم قطعن چیزی از دست نداده اید. حالا دوتا هم مشت میزند به پک و پهلوتان. مهم نیست. مهم احساس زن است.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
هر روز صبح، زنی، خاطره هم آغوشی مردی را با خود برمیدارد و از خانه بیرون می آورد ، سوار مترو میکند و لابلای حجم اندوهناک خاطرات درهم و برهم هم خوابگی های شبانه مسافران خواب زده، مردد است که آیا هنوز کسی هست عاشقانه بوسیدن را بداند!
#داستانک
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
#داستانک
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه