زن، مرد را می بیند و در دلش، همانجائی که زیر قفسه سینه است ،پائین تر از قلب، کنار کبد، همانجائی که به جناغ می رسد، همانجا ... خنک می شود!
دست می کند زیر مقعنه و چند طره از موهایش را بیرون می کشد و بو می کند، بوی دستان مرد را می دهد، کشوی میز را می کشد. زنی در قاب عکسی، سرش را گذاشته است روی شانه های مردی ... مرد می خندد! زن دندانهایش پیداست. انگار در همه ی دنیا ، چیزی کم ندارد. همه چیز دارد.
مدیر اداری چند نامه را می گذارد روی میز زن. زن کشو را می بندد و انگشتانش می دود روی کی بورد!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
دست می کند زیر مقعنه و چند طره از موهایش را بیرون می کشد و بو می کند، بوی دستان مرد را می دهد، کشوی میز را می کشد. زنی در قاب عکسی، سرش را گذاشته است روی شانه های مردی ... مرد می خندد! زن دندانهایش پیداست. انگار در همه ی دنیا ، چیزی کم ندارد. همه چیز دارد.
مدیر اداری چند نامه را می گذارد روی میز زن. زن کشو را می بندد و انگشتانش می دود روی کی بورد!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
نقل است که یک روز، یکی را دید زار می گریست. گفت چرا می گریی؟ گفت دوستی داشتم، بمُرد.
گفت ای نادان، چرا دوستی گیری که بمیرد؟
تذکرۀالاولیاء
@boiereihan
گفت ای نادان، چرا دوستی گیری که بمیرد؟
تذکرۀالاولیاء
@boiereihan
تنهاترین آدم روی زمین هم
دارد جایی به چشمان تو فکر می کند ...
#ای_لیا
@boiereihan
وبلاگ من : http://reihan-7.blogsky.com/
دارد جایی به چشمان تو فکر می کند ...
#ای_لیا
@boiereihan
وبلاگ من : http://reihan-7.blogsky.com/
دوربین عکاسی
عکسی دو نفره
خلسه یک دیدار
پارکی در آغوش خیابان
و نیمکتی تنها،
پیرمردی چرت میزند.
#ای_لیا
@boiereihan
عکسی دو نفره
خلسه یک دیدار
پارکی در آغوش خیابان
و نیمکتی تنها،
پیرمردی چرت میزند.
#ای_لیا
@boiereihan
باور کن هیچکس از حقیقت خوشش نمی آید حتی اگر گلوی خود را پاره کرده باشد برای بیان حقیقت. حقیقت یعنی من آینه ای گرفته باشم مقابلت و تو چهره ی کریه خودت را ببینی و بفهمی که با گفته هایت فرسنگ ها فاصله داری ...
حقیقت تلخ است. تحملش سخت است. آتش می زند در جان عادت.
پس زندگی کن لابلای تکرارهای ملال آور روزگار ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
حقیقت تلخ است. تحملش سخت است. آتش می زند در جان عادت.
پس زندگی کن لابلای تکرارهای ملال آور روزگار ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
باز خیال
باز من و تنهائی خاطرات
کودکی های جا مانده در پس طعم فالوده ای
ظهر روزی گرم
تابستانی شاید
زنی را می بردند بر دوش
دخترکی گریان
ترسان
من هراسان
فالوده ای روی گرمی آسفالتِ روزی کش آمده
دخترک زن شده بود
مادر شده بود
در هفت سالگی .
من
فالوده ای که دیگر نبود
دخترکی نبود
خاطره ای نبود
تنهائی بود
نشسته بود در کنار پیرمردی
روی نیمکتی
در میدانی که اسمش بود : پروانه!
#ای_لیا
@boiereihan
باز من و تنهائی خاطرات
کودکی های جا مانده در پس طعم فالوده ای
ظهر روزی گرم
تابستانی شاید
زنی را می بردند بر دوش
دخترکی گریان
ترسان
من هراسان
فالوده ای روی گرمی آسفالتِ روزی کش آمده
دخترک زن شده بود
مادر شده بود
در هفت سالگی .
من
فالوده ای که دیگر نبود
دخترکی نبود
خاطره ای نبود
تنهائی بود
نشسته بود در کنار پیرمردی
روی نیمکتی
در میدانی که اسمش بود : پروانه!
#ای_لیا
@boiereihan
فکر میکنیم این اتفاقایی که واس بقیه می اوفته برای ما امکان نداره رخ بده، راحت قضاوت میکنیم، راحت جمع بندی میکنیم، راحت نتیجه میگیریم غافل از اینکه ممکنه خودمون یه جایی تو پیچ یه کوچه گیر بیافتیم. بشیم مصداق همون چیزهایی که بد میدونستیم!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
بارون نم نم میزنه. تو خیابونیم. دستمو گرفته میگه بابا تو واقعن گریه هات تموم شده؟ میگم آره بابا من بچگی هام زیاد گریه کردم، خیلی، گریه هام تموم شد. میگه منم میخوام خیلی گریه کنم تا بزرگ شدم دیگه گریه هام تموم شه.
دلم هری ریخت، گفتم نه بابا! گریه هاتو تموم نکن، وقتی بزرگ بشی لازمشون داری، یه وقتهایی هست دوست داری فقط گریه کنی. بابا تمومشون نکن. بعدش میگه بابا دلم برای تو میسوزه که دیگه گریه نداری!
یه قطره بارون میخوره روی مژه هام، از زیر گونم میاد پایین. خستگی تمام وجودمو فشار میده. میخوام بشینم همونجا وسط خیابون زار بزنم ... گریه ام نمیاد!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
دلم هری ریخت، گفتم نه بابا! گریه هاتو تموم نکن، وقتی بزرگ بشی لازمشون داری، یه وقتهایی هست دوست داری فقط گریه کنی. بابا تمومشون نکن. بعدش میگه بابا دلم برای تو میسوزه که دیگه گریه نداری!
یه قطره بارون میخوره روی مژه هام، از زیر گونم میاد پایین. خستگی تمام وجودمو فشار میده. میخوام بشینم همونجا وسط خیابون زار بزنم ... گریه ام نمیاد!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
اواسط دهه شصت بود گمونم تو همون موشک باران تهران سر کلاس سوم شلوغ بازی در آوردیم. یه ناظم گنده داشتیم بچه ها بهش می گفتن صدام. پنشتایی از مارو کشید بیرون ردیف کرد جلو دفتر.
بعد معاون مدرسه برگشت گفت : شلوغ می کنید هان؟! یه درس حسابی بهتون بدم تا دیگه هوس شیطنت نکنید.بعد برگشت گفت : آقای کاظمی! اون دستگاه رو روشن کن.
پدری ازتون در بیارم. میریزمتون تو دستگاه تا حسابی کتک بخورید.له و لوردتون می کنه. گوشتتون رو چرخ می کنه.(همه ی اینارو داشت به پنشتا پسر بچه کچل هشت نه ساله که رو سر هرکدوم چندتایی هم جای شکستگی بود و از بس گریه کرده بودن دماغ و آب دهن و اشک چشم با هم معجونی درست کرده بودن رو پیرهنشون می گفت)
هیچکس نپرسید این دستگاه که میگی اصلن چی هست. اونقدر گریه کردیم که من دیگه نفسم در نمیومد از بس هق هق می کردم.
ما اینطوری رفتیم مدرسه. تو یکی از خوش آب و هواترین!! مناطق جنوبی تهران. الان که فکر می کنم اگر یکی یه همچی کاری کنه سریع می فرستنش پیش روانکاو و می بندنش به قرص تا خوب شه!
+ پسر خاله ام تعریف می کرد یه بار تو مدرسه معاون مدرسه با لگد زده بودتش جوری که تا یه ماه شکمش کبود بود( از احتمال خونریزی داخلی می گذریم چون اونموقع بدتر از ایناش رو می دیدیم. زمان جنگ بود خوب) بعد رفته بود به شوهر خاله ما گفته بود. شوهر خاله هم برداشته بودتش رو رفته بود مدرسه و به معاون گفته بود : این بچه گوشتش ماله شماست استخونش رو هم برا ما پس فرستادید بسه.
می گفت : همین حساب کارو داد دستمون که باس بیشتر مراقب بابامون باشیم تا معاون مدرسه!!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
بعد معاون مدرسه برگشت گفت : شلوغ می کنید هان؟! یه درس حسابی بهتون بدم تا دیگه هوس شیطنت نکنید.بعد برگشت گفت : آقای کاظمی! اون دستگاه رو روشن کن.
پدری ازتون در بیارم. میریزمتون تو دستگاه تا حسابی کتک بخورید.له و لوردتون می کنه. گوشتتون رو چرخ می کنه.(همه ی اینارو داشت به پنشتا پسر بچه کچل هشت نه ساله که رو سر هرکدوم چندتایی هم جای شکستگی بود و از بس گریه کرده بودن دماغ و آب دهن و اشک چشم با هم معجونی درست کرده بودن رو پیرهنشون می گفت)
هیچکس نپرسید این دستگاه که میگی اصلن چی هست. اونقدر گریه کردیم که من دیگه نفسم در نمیومد از بس هق هق می کردم.
ما اینطوری رفتیم مدرسه. تو یکی از خوش آب و هواترین!! مناطق جنوبی تهران. الان که فکر می کنم اگر یکی یه همچی کاری کنه سریع می فرستنش پیش روانکاو و می بندنش به قرص تا خوب شه!
+ پسر خاله ام تعریف می کرد یه بار تو مدرسه معاون مدرسه با لگد زده بودتش جوری که تا یه ماه شکمش کبود بود( از احتمال خونریزی داخلی می گذریم چون اونموقع بدتر از ایناش رو می دیدیم. زمان جنگ بود خوب) بعد رفته بود به شوهر خاله ما گفته بود. شوهر خاله هم برداشته بودتش رو رفته بود مدرسه و به معاون گفته بود : این بچه گوشتش ماله شماست استخونش رو هم برا ما پس فرستادید بسه.
می گفت : همین حساب کارو داد دستمون که باس بیشتر مراقب بابامون باشیم تا معاون مدرسه!!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
میگوید : زنانگی زن را هر مردی نمیتواند از درونش بیرون بکشد، این زیبائی را هرکسی نمیتواند توصیف کند، زن را ...
الباقی مکالمه را نمیشنوم، کرایه را میدهم به راننده تاکسی، رسیده ایم تجریش.
تاکسی دور میشود و من به جمله پشت تاکسی نگاه میکنم : هر رندی جور عاشقی نتواند کشید!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
الباقی مکالمه را نمیشنوم، کرایه را میدهم به راننده تاکسی، رسیده ایم تجریش.
تاکسی دور میشود و من به جمله پشت تاکسی نگاه میکنم : هر رندی جور عاشقی نتواند کشید!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
می دانی بانو!
امروز در شهر خبری نیست،
آسمان آبیست،
کلاغی می پرد از سر شاخه چناری
آسمان لکه میشود،
دست می گذارم روی چشمانت،
ابر می آید
و تو را می ریزد در آغوش من!
#ای_لیا
@boiereihan
امروز در شهر خبری نیست،
آسمان آبیست،
کلاغی می پرد از سر شاخه چناری
آسمان لکه میشود،
دست می گذارم روی چشمانت،
ابر می آید
و تو را می ریزد در آغوش من!
#ای_لیا
@boiereihan
مرد دست میکند چند تار مو را از لابلای خاطرات جمع میکند بین انگشتانش خیال میکند به اینکه میگذارد پشت گوشهای زن ...
@boiereihan
@boiereihan