خواستم از کوچه بیایم بیرون توی خیابان یک راننده خانم میخواست بپیچد داخل کوچه، توی کوچه در حال کشیدن شبکه فاضلاب هستند، کوچه هم بن بست است، یک طرف کوچه کاملن بسته است، یعنی هیچ راهی جز خارج شدن نداشتم اشاره کردم که برود توی جای پارک گوشه خیابان من خارج شوم و بعد راحت وارد کوچه بشود، همانطور که پشت فرمان نشسته بود با دست اشاره میکرد که میخواهد وارد کوچه شود، پیاده شدم و رفتم کنار ماشین و اینبار کلامی توضیح دادم، خیلی راحت گفت : راه برای منه، شما تو فرعی هستید!! چندتائی ماشین آمدند ماندند پشت ماشین خانم، بوق زدن شروع شد، زن آنقدر مصمم بود که برگشتم توی ماشین و دنده عقب گرفتم، آمد داخل کوچه و بعد من هی عقب رفتم و او آمد، رفتم و او آمد، بعد که رسیدیم ته کوچه فهمیدم میخواهد برود توی همان خانه ای که آخر کوچه است و من هم ایستاده ام جلوی درش و به خاطر بن بست بودن کوچه عقبتر نمیتوانستم بروم، بعد دنده عقب گرفت و مسیر را برگشتییم تا سر کوچه و من خارج شدم.
وقتی آمدم توی خیابان به این فکر میکردم لابد انقدر اذیتش کرده اند که اینجا هم فکر کرده دارد حقش پایمال میشود، یعنی ناراحت نشدم ولی دلگیر چرا.
چندباری رخ داده بود که خانمها توی رانندگی راه نداده بودند، حتی یک جاهائی ترافیک کورتر شده بود هرچند خودم سعی کرده ام همه جا به راننده چه زن چه مرد راه بدهم، یعنی یک بحشی از رانندگی شطرنج بازی ست اینکه مثلن با اینکه میدانی حق تقدم با توست ولی ممکن است گره ترافیک کور شود پس بهتر است راه بدهی. ربطی به این ندارد که بگوئیم زنها راننده های بهتری هستند یا بدتر، یا بعضی مردها مثلن سعی میکنند زنها را حین رانندگی اذیت کنند، اتفاقی که امروزرخ داد این را نشان میدهد که این شکاف بیشتر میشود، این شکاف بی اعتمادی، اینکه "زنها اینطورند مردها اینطورند" دارد کم کم همه چیزمان را میبلعد و توی واقعیت تلخ خودش دفنمان میکند.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
وقتی آمدم توی خیابان به این فکر میکردم لابد انقدر اذیتش کرده اند که اینجا هم فکر کرده دارد حقش پایمال میشود، یعنی ناراحت نشدم ولی دلگیر چرا.
چندباری رخ داده بود که خانمها توی رانندگی راه نداده بودند، حتی یک جاهائی ترافیک کورتر شده بود هرچند خودم سعی کرده ام همه جا به راننده چه زن چه مرد راه بدهم، یعنی یک بحشی از رانندگی شطرنج بازی ست اینکه مثلن با اینکه میدانی حق تقدم با توست ولی ممکن است گره ترافیک کور شود پس بهتر است راه بدهی. ربطی به این ندارد که بگوئیم زنها راننده های بهتری هستند یا بدتر، یا بعضی مردها مثلن سعی میکنند زنها را حین رانندگی اذیت کنند، اتفاقی که امروزرخ داد این را نشان میدهد که این شکاف بیشتر میشود، این شکاف بی اعتمادی، اینکه "زنها اینطورند مردها اینطورند" دارد کم کم همه چیزمان را میبلعد و توی واقعیت تلخ خودش دفنمان میکند.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
از میان همه خاطره ها
یک شاخه بهارنارنج را
قاب میکنم روی دیوار تنهایی.
عطر موهایت
پیچ در پیچ بهارنارنج
روی تن احساس کوچه ای بن بست
طعم بودن را روی لبهایت
به رقص می آورد
هرچند تو نیستی تا ببینی
مردی
با موهای سفید
خیره است به باغچه ای که دیگر
بهارنارنجی ندارد.
#ای_لیا
@boiereihan
یک شاخه بهارنارنج را
قاب میکنم روی دیوار تنهایی.
عطر موهایت
پیچ در پیچ بهارنارنج
روی تن احساس کوچه ای بن بست
طعم بودن را روی لبهایت
به رقص می آورد
هرچند تو نیستی تا ببینی
مردی
با موهای سفید
خیره است به باغچه ای که دیگر
بهارنارنجی ندارد.
#ای_لیا
@boiereihan
مملکت من چه کم دارد
جز حرف ...
کمی هم شعار
کنتور هم ندارد
فردا دیوار حاشا را
آدرس بدهی
همه بلدند
دروغ زنده است
عمل را خدا آمرزد
الباقی
بقای عمرتان
منتی نیست
زندگی را ببوس
دنیا هم رفتنی ست.
تو اما نترس
حرف بزن
شعار بده
از آرمان سیرمان کن
نان هم نبود
نبود
شعار هست
به اندازه تمام عمرمان!
باقی
بقای عمرتاتن
عمر ما کفاف نداد.
#ای_لیا
@boiereihan
جز حرف ...
کمی هم شعار
کنتور هم ندارد
فردا دیوار حاشا را
آدرس بدهی
همه بلدند
دروغ زنده است
عمل را خدا آمرزد
الباقی
بقای عمرتان
منتی نیست
زندگی را ببوس
دنیا هم رفتنی ست.
تو اما نترس
حرف بزن
شعار بده
از آرمان سیرمان کن
نان هم نبود
نبود
شعار هست
به اندازه تمام عمرمان!
باقی
بقای عمرتاتن
عمر ما کفاف نداد.
#ای_لیا
@boiereihan
اتوبوس میرسد به بیمارستان امام خمینی راننده بلند میگوید:
"بیمارستان دکتر قریب، طب کودکان جا نمونی!"
کسی پیاده نمیشود.
"نیست؟!"
دوباره راه می اوفتد، روی صندلی جلویی نشسته ام، میشنوم راننده زمزمه میکند:
"خدایا! ایشالا هیچوقت نباشه"
دل رقیق و نازک همین شکلی ست، قلب مهربان.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
#ای_لیا
@boiereihan
"بیمارستان دکتر قریب، طب کودکان جا نمونی!"
کسی پیاده نمیشود.
"نیست؟!"
دوباره راه می اوفتد، روی صندلی جلویی نشسته ام، میشنوم راننده زمزمه میکند:
"خدایا! ایشالا هیچوقت نباشه"
دل رقیق و نازک همین شکلی ست، قلب مهربان.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
#ای_لیا
@boiereihan
روی آن نیمکت چوبی
زنی دست می گذارد روی گونه اش،
لبخندی
سرازیر میشود روی احساس زمین!
آسمان آبی ست،
طعم خوش زندگی،
رایحه ی شیرین خنده های زنی ...
روی آن نیمکت چوبی،
جهان کوچک میشود،
جمع میشود در میان لبهای زنی!
#ای_لیا
@boiereihan
زنی دست می گذارد روی گونه اش،
لبخندی
سرازیر میشود روی احساس زمین!
آسمان آبی ست،
طعم خوش زندگی،
رایحه ی شیرین خنده های زنی ...
روی آن نیمکت چوبی،
جهان کوچک میشود،
جمع میشود در میان لبهای زنی!
#ای_لیا
@boiereihan
توی عکس، زن تکیه داده است به مرد، زن جلوی تصویر است و مرد هم کت و شلوار پوشیده پشت زن، زن میخندد، مرد لبخند باریکی دارد، میشود یقین را در چشمهای زن دید، اعتماد به نفس، اینکه چنان با قدرت و صلابت تکیه کرده است به مردی که از نظر او مثل کوه خواهد ایستاد. هیچ گاه فرو نخواهد ریخت. در چشم مرد هم میشود حسی را دید که از اعتماد و یقین یک زن به او دارد فوران میکند. حس خوب مرد بودن برای یک زن.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
وظیفه شناسی میدانی یعنی چه, ماشینت را آنطرف چهارباندی جاده مخصوص پارک کرده باشی کنار تک و توک ماشین های دیگر به این خاطر که اینطرف جلوی دفتر ارتباط با مشتریان ایران خودرو جای سوزن انداختن نبوده و بعدش که از روی پل عابر میخواهی بیایی اینطرف ببینی نگهبانی با لباس فرم بچه های ایران خودرو از کنارت رد میشود و سلام میدهد و میرود آنور. از همان بالا نگاه میکنی میبینی میرود سمت آن چند ماشین و درها را چک میکند, کاپوت و صندوقها را هم چک میکند. یکی از ماشینها دربش باز است, قفل نیست. همانجا تکیه میدهد به ماشین. من پیش خودم میخواهم فکر کنم منتظر ایستاده تا وقتی که صاحب ماشین بیاید. آنجا جای پرتی ست, حتی من هم که ماشین را سه قفله میکردم شک داشتم ماشین را میبرند یا نه. کارم زودتر تمام شد, برگشتم هنوز آنجا ایستاده بود, سلام کردم و از توی داشبورد آبنباتی برایش تعارف کردم.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
کسی که در دامنه آتشفشان زندگی میکند، همیشه یک چمدان بسته دارد، که به وقتش، از همه چیز دل بکند و برود! برود و گم و گور شود، بی هیچ نشانی ...
#ای_لیا
@boiereihan
#ای_لیا
@boiereihan
هرکجا رفتیم
در قفس هیچ کسی کرکس نبود،
کرکس ها بیرون قفس
منتظر آخرین نفس های انسانیت
نشسته اند.
چشمهایت را بشوی
سالهاست این دیار تشنه،
رنگ آب به خود ندیده است.
رختهایت را بپوش
سینه هایت عریانند
نامحرمی شاید
ببرد خبر ما را
تا کوی روزگار نامردی.
شقایق دیگر نیست
و زندگی هم
ایستگاه قبل
پیاده شده بود.
#ای_لیا
@boiereihan
در قفس هیچ کسی کرکس نبود،
کرکس ها بیرون قفس
منتظر آخرین نفس های انسانیت
نشسته اند.
چشمهایت را بشوی
سالهاست این دیار تشنه،
رنگ آب به خود ندیده است.
رختهایت را بپوش
سینه هایت عریانند
نامحرمی شاید
ببرد خبر ما را
تا کوی روزگار نامردی.
شقایق دیگر نیست
و زندگی هم
ایستگاه قبل
پیاده شده بود.
#ای_لیا
@boiereihan
یک زن گاهی قهر میکند نه برای اینکه نازش را بخری برای این قهر میکند که تو یادت بیافتد وقتی صدایش نیست, وقتی آن سکوت لعنتی میپیچد توی هزارتوی ذهنت, وقتی نمیخندد زندگی چیزی کم دارد, وقتی عطر تنش را توی آغوشت حس نمیکنی چیزی کم است, چیزی که همه چیز است, چیزی که زندکی کم دارد.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
میگوید : "دل دست ما نیست که بگوییم کجا برود یا نرود، دل است دیگر عاشق میشود، پدر ما را در می آورد!"
سکوت میکنم ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
سکوت میکنم ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
گفت : این زنها هم که همیشه مشکوکند به ما مردها!
گفتم : دعا کن همیشه همین مشکوک باقی بمانند، یعنی تو را دوست دارند، به یقین برسند واویلاست، آنوقت است که خدایت بیامرزد!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
گفتم : دعا کن همیشه همین مشکوک باقی بمانند، یعنی تو را دوست دارند، به یقین برسند واویلاست، آنوقت است که خدایت بیامرزد!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
سال هزاروسیصدو نمیدانم چندی،
در خیابانی که طعم خاک،
در میان گیسوان باران،
میخورد روی صورت تنهائی،
دختری از روی دیوار بلند خاطره ای
می پرد توی آغوش خیابان!
#ای_لیا
@boiereihan
در خیابانی که طعم خاک،
در میان گیسوان باران،
میخورد روی صورت تنهائی،
دختری از روی دیوار بلند خاطره ای
می پرد توی آغوش خیابان!
#ای_لیا
@boiereihan
❤1
این عکسهای قدیمی چرا اینقدر خوبند؟چرا اینقدر درون خود حس دارند؟
مثل همین عکس هایی که همه هستند، فامیل هستند، خانواده جمع شده اند، توی راه یک سفر مثلن، توی باغی صحرایی جایی اینچنین.
همه حالشان خوب است، آدمها دارند میخندند، خوشحالند.
همین عکس های رنگ و رو رفته ای که توی آلبومهایمان داریم. دوربین دیجیتال بزرگترین خیانت بود، شاید هم فراموش کردن یک سری چیرها خیانت بود. خلاصه هرچه بود دیگر عکسها مثل آن موقع ها حس ندارند، انگار همه چیز فوتوشاپ است!
انگار چیزی را گم کرده ایم!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
مثل همین عکس هایی که همه هستند، فامیل هستند، خانواده جمع شده اند، توی راه یک سفر مثلن، توی باغی صحرایی جایی اینچنین.
همه حالشان خوب است، آدمها دارند میخندند، خوشحالند.
همین عکس های رنگ و رو رفته ای که توی آلبومهایمان داریم. دوربین دیجیتال بزرگترین خیانت بود، شاید هم فراموش کردن یک سری چیرها خیانت بود. خلاصه هرچه بود دیگر عکسها مثل آن موقع ها حس ندارند، انگار همه چیز فوتوشاپ است!
انگار چیزی را گم کرده ایم!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
مفاهیمی مثل دوست داشتن و عاشقی در سنهای مختلف تفاوت دارند، فهم یک آدم بالغ سی و چند ساله که تجربه زندگی هم دارد با فهم یک دختر یا پسر بیست ساله و بیست و چند ساله توفیر دارد. البته که این مطلق نیست. پله پله که توی سن بالا بروی مفاهیم برایت عوض میشوند، تعریف زیبایی عوض میشود، دوست داشتن عوض میشود ... منطقی تر میشوی، زندگی دیگر دعواهای بچه گانه سنین نوجوانی و جوانی نیست. دعوا سر پاستیل خرسی نیست،هرچند اگر نتوانی به دوست داشتن و عشق، عمق و بعد بدهی ممکن است در سی و چند سالگی هم همان نوجوان خام کله خراب باقی بمانی!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
از ایستگاه توحید بیرون آمدم، نگاه کردم به دوروبر، هوای گرم آمد خودش را انداخت روی کولم، نفسم گرفت، برگشتم توی ایستگاه، خنک تر بود، صدای بوق قطار که می آمد حجم فشرده ای از هوای خنک را با خودش وارد ایستگاه میکرد، تلفن زنگ میزند، نگاه میکنم، حوصله جواب دادنش را ندارم، دوباره زنگ میزند، جواب نمیدهم، پیرزنی که چند صندلی آنورتر نشسته بر میگردد و میگوید : "خانم موبایلتون داره زنگ میزنه" لبخند میزنم، گوشی را سایلنت میکنم. روی یکی از تابلوهای مترو متنی نوشته شده است درباره اینکه دوست چیز ارزشمندی ست و فلان و فلان و فلان! باز گوشی زنگ میزند، تعجب میکنم که مگر روی سایلنت نبوده، جواب نمیدهم، پیرزن میپرسد : باهاش مشکل داری؟ گیج میشوم که چه جوابی بدهم!
" مشکل نه، ولی نمیخوام دیگه ببینمش" خودش را میکشد کنار من و دستهایم را میگیرد، دستهایش سرد است، مترو شلوغ است، قطار ده دقیقه ای هست حرکت نمیکند، دستهایم را نوازش میکند و میگوید:" دیگه داره تموم میشه، آخراشه" دستم را میکشم، لرز می اوفتد به جانم، هم همه می پیچد، مامورین آتش نشانی هم رسیده اند، بلند میشوم از بین جمعیت میروم لبه سکو، نگاه میکنم به صورت پخش شده خودم روی ریل، سرم را میچرخانم به سمت پیرزن، دست مرا میکشد، از لابلای جمعیت بیرون می آئیم، میرویم بالا سمت خروجی، از در ایستگاه توحید که بیرون آمدیم هوا دیگر گرم نبود!
+ داستانک
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
" مشکل نه، ولی نمیخوام دیگه ببینمش" خودش را میکشد کنار من و دستهایم را میگیرد، دستهایش سرد است، مترو شلوغ است، قطار ده دقیقه ای هست حرکت نمیکند، دستهایم را نوازش میکند و میگوید:" دیگه داره تموم میشه، آخراشه" دستم را میکشم، لرز می اوفتد به جانم، هم همه می پیچد، مامورین آتش نشانی هم رسیده اند، بلند میشوم از بین جمعیت میروم لبه سکو، نگاه میکنم به صورت پخش شده خودم روی ریل، سرم را میچرخانم به سمت پیرزن، دست مرا میکشد، از لابلای جمعیت بیرون می آئیم، میرویم بالا سمت خروجی، از در ایستگاه توحید که بیرون آمدیم هوا دیگر گرم نبود!
+ داستانک
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan