ای‌لیا – Telegram
ای‌لیا
1.48K subscribers
765 photos
50 videos
36 files
59 links
دو خط چایی یک فنجان خاطره ...
و خاطره ای که دیگر نیست.
Download Telegram
یک زن گاهی قهر میکند نه برای اینکه نازش را بخری برای این قهر میکند که تو یادت بیافتد وقتی صدایش نیست, وقتی آن سکوت لعنتی میپیچد توی هزارتوی ذهنت, وقتی نمیخندد زندگی چیزی کم دارد, وقتی عطر تنش را توی آغوشت حس نمیکنی چیزی کم است, چیزی که همه چیز است, چیزی که زندکی کم دارد.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
میگوید : "دل دست ما نیست که بگوییم کجا برود یا نرود، دل است دیگر عاشق میشود، پدر ما را در می آورد!"
سکوت میکنم ...

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
گفت : این زنها هم که همیشه مشکوکند به ما مردها!
گفتم : دعا کن همیشه همین مشکوک باقی بمانند، یعنی تو را دوست دارند، به یقین برسند واویلاست، آنوقت است که خدایت بیامرزد!

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
دل تنگی یعنی
من منهای تو ضرب در بارانی که می بارد!

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
سال هزاروسیصدو نمیدانم چندی،
در خیابانی که طعم خاک،
در میان گیسوان باران،
میخورد روی صورت تنهائی،
دختری از روی دیوار بلند خاطره ای
می پرد توی آغوش خیابان!

#ای_لیا
@boiereihan
درست بنویسیم:

"بلیت ، باتری، اتاق" درست است.
"بلیط، باطری، اطاق" غلط است.

#ای_لیا
@boiereihan
1
این عکسهای قدیمی چرا اینقدر خوبند؟چرا اینقدر درون خود حس دارند؟
مثل همین عکس هایی که همه هستند، فامیل هستند، خانواده جمع شده اند، توی راه یک سفر مثلن، توی باغی صحرایی جایی اینچنین.
همه حالشان خوب است، آدمها دارند میخندند، خوشحالند.
همین عکس های رنگ و رو رفته ای که توی آلبومهایمان داریم. دوربین دیجیتال بزرگترین خیانت بود، شاید هم فراموش کردن یک سری چیرها خیانت بود. خلاصه هرچه بود دیگر عکسها مثل آن موقع ها حس ندارند، انگار همه چیز فوتوشاپ است!
انگار چیزی را گم کرده ایم!

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
مفاهیمی مثل دوست داشتن و عاشقی در سنهای مختلف تفاوت دارند، فهم یک آدم بالغ سی و چند ساله که تجربه زندگی هم دارد با فهم یک دختر یا پسر بیست ساله و بیست و چند ساله توفیر دارد. البته که این مطلق نیست. پله پله که توی سن بالا بروی مفاهیم برایت عوض میشوند، تعریف زیبایی عوض میشود، دوست داشتن عوض میشود ... منطقی تر میشوی، زندگی دیگر دعواهای بچه گانه سنین نوجوانی و جوانی نیست. دعوا سر پاستیل خرسی نیست،هرچند اگر نتوانی به دوست داشتن و عشق، عمق و بعد بدهی ممکن است در سی و چند سالگی هم همان نوجوان خام کله خراب باقی بمانی!

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
از ایستگاه توحید بیرون آمدم، نگاه کردم به دوروبر، هوای گرم آمد خودش را انداخت روی کولم، نفسم گرفت، برگشتم توی ایستگاه، خنک تر بود، صدای بوق قطار که می آمد حجم فشرده ای از هوای خنک را با خودش وارد ایستگاه میکرد، تلفن زنگ میزند، نگاه میکنم، حوصله جواب دادنش را ندارم، دوباره زنگ میزند، جواب نمیدهم، پیرزنی که چند صندلی آنورتر نشسته بر میگردد و میگوید : "خانم موبایلتون داره زنگ میزنه" لبخند میزنم، گوشی را سایلنت میکنم. روی یکی از تابلوهای مترو متنی نوشته شده است درباره اینکه دوست چیز ارزشمندی ست و فلان و فلان و فلان! باز گوشی زنگ میزند، تعجب میکنم که مگر روی سایلنت نبوده، جواب نمیدهم، پیرزن میپرسد : باهاش مشکل داری؟ گیج میشوم که چه جوابی بدهم!
" مشکل نه، ولی نمیخوام دیگه ببینمش" خودش را میکشد کنار من و دستهایم را میگیرد، دستهایش سرد است، مترو شلوغ است، قطار ده دقیقه ای هست حرکت نمیکند، دستهایم را نوازش میکند و میگوید:" دیگه داره تموم میشه، آخراشه" دستم را میکشم، لرز می اوفتد به جانم، هم همه می پیچد، مامورین آتش نشانی هم رسیده اند، بلند میشوم از بین جمعیت میروم لبه سکو، نگاه میکنم به صورت پخش شده خودم روی ریل، سرم را میچرخانم به سمت پیرزن، دست مرا میکشد، از لابلای جمعیت بیرون می آئیم، میرویم بالا سمت خروجی، از در ایستگاه توحید که بیرون آمدیم هوا دیگر گرم نبود!

+ داستانک

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
شاید واقعن ملت وقت دیگری ندارند برای شمال رفتن, شاید اگر توی این دو سه روز تعطیلات شمال نروند شمال تجزیه میشود و دیگر مثلن توی روزهای بعدش نمیشود رفت. چند سال پیش قرار شد برویم سرعین, تعطیلات وسط خرداد بود, گفتم بمانیم بعد تعطیلات برویم. دو روز مرخصی گرفتم, سه شنبه و چهارشنبه, پنج شنبه هم که اداره تعطیل بود, وقتی رسیدیم بیشتر مسافران رفته بودند دستمان آنقدر باز بود برای جا گرفتن که طرف حاضر بود اتاق هتلی را که دو شب قبلش صد تومان کرایه میداد به بیست تومان بدهد. دو شب ماندیم از آبگرم های خلوت استفاده کردیم و اردبیل و چند شهر دیگر را هم رفتیم و با خیال راحت برگشتیم. چند هفته قبل هم که توی ماه رمضان رفتم شمال, جاده عالی ساحل عالی خلوت و بکر. لذت بردیم.
مرخصی را برای همین روزها میشود استفاده کرد, هرچند عده ای دوست دارند لابد طعم مسافرت بیست و چندساعته و توی ماشین حرص خوردن را بکشند.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
میزنی بر ریشه ما
تیشه ای چند
که ما خود ریشه از بی آبی برکنده ایم!

#ای_لیا
@boiereihan
خیلی هامون از زندگیمون راضی نیستیم،
ولی خیلی ها هستن که زندگیمون راضی هستن.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
شاعری
لبو می ریخت
لابلای اشعارش.
لبهای شعری
در میان گرمای لبو
سرخ می شد!

#ای_لیا
@boiereihan
"دوستت دارم" ی
شبیه آخرین سیگار
که مانده است برای روز مبادا
که آنهم
هیچوقت نخواهد رسید!

#ای_لیا
@boiereihan
موضوع انشا : در تابستان چه کار خواهید کرد؟!
صبح با اخلاق سگی از خواب بیدار می شویم و به این فکر می کنیم که چرا کودک نیستیم تا سه ماه تعطیلی خون به جگر پدرو مادر و بالاخص مادر کنیم! مخصوصن در کوچه پس کوچه های جنوب شهر که هر روز سر یکی می شکست و دواگلی و پرمنگنات بود که در هر خانه ای لکه ای انداخته بود و یا اینکه ... جلوی آینه ایستاده ام و آب به صورتم می پاشم چشمانم به اندازه خط باریکی شده است که توان باز کردن پلکهایم را هم ندارند. تابستان برای آدم بزرگها خیلی تفاوتی با کوفت! ندارد.
پایان
Photo : Emese-durcka Laki

⬇️⬇️⬇️
گاه تنهایی تو را میخواند
گاه تو در تنهایی میخوانی
گاه کسی تو را در تنهایی میخواند ...

#ای_لیا
@boiereihan
مرد پول را گذاشت روی دراور، همانطور عریان دراز کشید روی تخت و سیگاری گیراند. زن ساقها را که بالا میکشید نگاهی کرد، نصف پول را برداشت، مرد متعجب سیگار را پایین آورد و پرسید : مثل همیشه حساب کردم که؟
زن سرش پایین بود با بند کفشها ور میرفت، گفت : اینبار حین بوسیدن، خودمم خوشم اومد، حالم عوض شد!

+ داستانک

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan