تـُراث📚کانال عدنان فلّاحی – Telegram
تـُراث📚کانال عدنان فلّاحی
2.8K subscribers
63 photos
10 videos
56 files
704 links
درباره: اسلام‌شناسی، تاریخ، اندیشه‌ی سیاسی

* صفحه‌ی من در سایت آکادمیا:
http://independent.academia.edu/AdnanFallahi
* لینک نخستین مطلب کانال:
https://news.1rj.ru/str/AdnanFallahi/2
Download Telegram
🎛شافعی و گزارش اختلافات عمیق سَلَف(توضیحات بیش‌تر و دقیق‌تر)

ما پیش‌تر به گزارش شافعی در کتاب «الاُم» از "تباین شدید" سلف بر سر تأویل قرآن و احادیث و... اشاره کردیم اما بعضی کوشیده‌اند با ارائه‌ی گزارش دیگری از شافعی در کتاب «الرسالة»، گزارش متأخر وی در کتاب الاُم را نادرست نشان دهند. البته اینکه نویسندگان بزرگ در مقاطع مختلف، سخنان ضدونقیض بگویند پدیده‌ای مرسوم و رایج در میان نویسندگان بزرگ شرق و غرب است منتها دقت در بافتار و سیاق سخنان شافعی نشان می‌دهد که در این مورد خاص هیچ تناقضی رخ نداده است.
شافعی در کتاب الرسالة مورد پرسش واقع می‌شود که آیا می‌توان اختلافاتی از سلف را سراغ گرفت که بر سر احکامی باشد که خداوند در قرآن در مورد آن احکام فقهی، نصی را نازل کرده باشد و آن نص، احتمال تأویل داشته باشد؟[1] وی در پاسخ می‌گوید مواردی که سلف ـ با وجود دلالت‌هایی از قرآن یا سنت یا قیاس ـ در مورد فهم نصوص قرآن اختلاف داشتند اندک بوده و اختلاف سلف بر سر تفسیر معنای واژه‌ی «قُرء»(به معنای حیض یا پاکی از حیض) را مثال می‌زند[2].
نتیجتاً با خوانش دقیق صدر تا ذیل سخن شافعی و توجه به مصداق و مثالی که او می‌آورد مشخص می‌شود که مراد وی از قلّت اختلافات سلف، اختلافات آنها بر سر فهم نصوص فقهی قرآن است و لاغیر. نام بردن وی از اصطلاحاتی چون «حکم» و «نص لله» و نیز مثال وی در مورد «قرء» جای شک و شبهه‌ای در آنچه گفتیم باقی نمی‌گذارد.
اما شافعی در آخرین نوشته‌های خود و پس از دیدن جامعه‌ی مصر، آنگاه که در مورد پذیرش شهادت «اهل الأهواء» (بدعتگزاران) سخن می‌گوید می‌نویسد:
مردم یا کسانی از آنها، در زمینه تأویل قرآن و احادیث به اموری رسیدند که در آن امور، دچار اختلاف شده و به شدت از یکدیگر متمایز گشتند و همه‌شان مثل هم، چیزهای [حرامی] از این امور را حلال کردند. بیان داستان این اختلافات به درازا می انجامد و نظیر همین اختلافات و تمایزات، خیلی پیش‌تر، از سلف و نسلهای بعدی تا دوران امروز سر زده است[3].

شافعی در ادامه به استحلال مال‌ها و جان‌ها اشاره می‌کند که مصداق همین اختلافات و تمایزات است[4]. در اینجا می‌بینیم که شافعی در بافتاری فراتر از اختلافات صرف فقهی و یا اختلافات بر سر تفسیر نصی از قرآن، مسأله اختلاف سلف را در سطح اختلافات بر سر تأویل قرآن و احادیث، و حلال و حرام کردن جان‌ها و مال‌ها می‌بیند و بر «تباین شدید سلف» در این امور صحه می‌گذارد. اظهر من الشمس است که اختلافات سلف بر سر مسائل کلامی، جنگ‌های بین اهل قبله[5] مسائل تأویل آیات اسماء و صفات و... همگی ذیل این گزارش شافعی از اختلافات عمیق سلف تا زمان خود وی، قرار می‌گیرند.
نیز ابن تیمیه می‌گوید اختلافات سلف گاهی به «جنگ»، «لعنت کردن همدیگر» و حتی «تکفیر یکدیگر» نیز انجامده است[6].
ــــــــــــــــ
ارجاعات:
[1]. فَمَثِّل لي بعض ما افترق عليه من رُوي قوله من السلف، مما لله فيه نصُّ حكم يحتمل التأويل، فهل يوجد على الصواب فيه دلالة؟(الشافعي، الرسالة، ص561)
[2]. همان
[3]. ذَهَبَ النَّاسُ مِنْ تَأْوِيلِ الْقُرْآنِ وَالْأَحَادِيثِ أَوْ مَنْ ذَهَبَ مِنْهُمْ إلَى أُمُورٍ اخْتَلَفُوا فِيهَا فَتَبَايَنُوا فِيهَا تَبَايُنًا شَدِيدًا وَاسْتَحَلَّ فِيهَا بَعْضُهُمْ مِنْ بَعْضٍ مَا تَطُولُ حِكَايَتُهُ وَكَانَ ذَلِكَ مِنْهُمْ مُتَقَادِمًا مِنْهُ مَا كَانَ فِي عَهْدِ السَّلَفِ وَبَعْدِهِمْ إلَى الْيَوْمِ(الشافعي، الاُم، 6/222)
[4]. وَإِنْ بَلَغَ فِيهِ اسْتِحْلَالَ الدَّمِ وَالْمَالِ أَوْ الْمُفَرِّطِ مِنْ الْقَوْلِ وَذَلِكَ أَنَّا وَجَدْنَا الدِّمَاءَ أَعْظَمَ مَا يُعْصَى اللَّهُ تَعَالَى بِهَا بَعْدَ الشِّرْكِ وَوَجَدْنَا مُتَأَوِّلِينَ يَسْتَحِلُّونَهَا بِوُجُوهٍ(همان، 6/222).
[5]. برای مثال اختلافات سلف در دوران جنگ صفین تاحدی بود که بنا بر گزارش خلیفة بن خیاط، حدود هفتاد هزار نفر از طرفین نزاع کشته شدند(تاریخ خلیفة بن خیاط، ص196) و امام ذهبی هم این تعداد را شصت هزار نفر گزارش می‌کند(الذهبی، تاریخ الاسلام، 1/390). گفتنی است بنابرگفته ابن تیمیه، وقتی دو جبهه، علیه هم وارد جنگ می‌شوند چنین چیزی به منزله‌ی این است که آنها از مرحله لعن و نفرین زبانی فراتر رفته‌اند: «وَالْقِتَالُ بِالْيَدِ أَعْظَمُ مِنَ التَّلَاعُنِ بِاللِّسَانِ»(ابن تیمیة، منهاج السنة، 4/468)
[6]. فَإِنَّ السَّلَفَ أَخْطَأَ كَثِيرٌ مِنْهُمْ فِي كَثِيرٍ مِنْ هَذِهِ الْمَسَائِلِ... وَكَذَلِكَ لِبَعْضِهِمْ فِي قِتَالِ بَعْضٍ وَلَعْنِ بَعْضٍ وَإِطْلَاقِ تَكْفِيرِ بَعْضِ أَقْوَالٍ مَعْرُوفَةٍ(ابن تیمیة، مجموع الفتاوی، 12/492).

✍️عدنان فلاحی


https://news.1rj.ru/str/AdnanFallahi
🧐چرا ابن‌تیمیه؟

بخش میدان از سایت عربی شبکه جهانی الجزیره، اخیرا گفتگوی جالبی با د. رائد السمهوری ابن‌تیمیه‌شناس برجسته معاصر - نویسنده کتاب مشهور "نقد الخطاب السلفي: ابن‌تيمية نموذجا" و کتاب در دست چاپ "السلف المتخيل: ابن‌تيمية التاريخي والمتخيل" - انجام داده است.
عنوان این گفتگوی انتقادی این است: چرا به هنگام سخن‌گفتن از خشونت، ابن‌تیمیه فراخوانده می‌شود؟
السمهوری در این گفتگو کوشیده به سوالاتی از این قبیل پاسخ دهد:
- چه شد که ابن تیمیه مرجع اصلی جریان‌های مروج خشونت قرار گرفت؟
- نسبت ابن تیمیه با اندیشه‌های محمد بن عبدالوهاب و وهابیت سعودی چیست؟
- چرا میراث فلسفی ابن تیمیه فراموش شد و فقط روی میراث فقهی او تکیه شد؟
- چرا تمام راه‌های جریان موسوم به سلفیت نهایتا به ابن‌تیمیه ختم می‌شود و نه مثلا عز بن عبدالسلام
و...
مخاطبینی که با زبان عربی آشنایی دارند از این گفتگوی مختصر، بهره بسیار خواهند برد.
گفتگوی سایت عربی الجزیره با رائد السمهوری را می‌توانید در اینجا بخوانید.
ترجمه فارسی این گفتگو را هم می‌توانید از اینجا بخوانید.

عدنان فلاحی


https://news.1rj.ru/str/AdnanFallahi
🤫حقوق بشر و منافع ملی: سکوت امریکا و قتل‌عام‌های اندونزی

دو دیدگاه کلان درباره نقش حقوق بشر در سیاست خارجی امریکا وجود دارد: جان کوئینسی آدامز(ششمین رییس جمهور امریکا) معتقد بود که امریکا وظیفه ندارد اصول حقوق بشری خود را به جهان صادر کند[1] در حالی‌که کسی چون وودرو ویلسون(28امین رییس جمهور امریکا) در اصول دکترین خود موسوم به ویلسونیسم، بر این نکته انگشت می‌گذاشت که تأکید بر نقش جهانی امریکا در مراقبت از اصول حقوق بشر می‌بایست جزء اصول سیاست خارجی امریکا قرار گیرد.
اما عملا تأکید بر حقوق بشر هیچ‌گاه رکن سیاست خارجی امریکا نبوده ولو اینکه کاملا هم نادیده گرفته نشده است. مورگنتا از نظریه‌پردازان و مشاوران سیاست خارجی امریکا می‌نویسد:
هدایت سیاست خارجی، کاری تهی از اهمیت اخلاقی نیست...[اما] اگر از حضور همیشگی عنصر اخلاقی در سیاست خارجی نتیجه بگیریم که کشوری رسالت دارد اصول اخلاقی خود را به بقیه انسان‌ها یا بخش‌هایی از انسانیت تعمیم دهد مسأله کلاً متفاوت می‌شود"[2].

شاید برجسته‌ترین مثال این نزاع، مورد قتل‌عام‌های اندونزی در دهه 1960 است. قتل‌عام‌های اندونزی در سال‌های 1965تا1966، یکی از هولناک‌ترین نسل‌کشی‌های سیستماتیک قرن بیستم بود که در دوره تسلط ژنرال محمد سوهارتو بر ارتش، رخ داد. سوهارتو ژنرال چپ‌ستیزی بود که در اوج جنگ سرد به بهانه مقابله با حزب کمونیست اندونزی، قتل‌عامهایی را ترتیب داد که آژانس اطلاعات مرکزی آمریکا(سیا) آن را "یکی از فجیع‌ترین قتل‌عام‌های قرن بیستم" می‌خوانَد. دستکم پانصدهزار نفر در این وقایع قتل‌عام شده‌اند[4] هرچند برخی مورخان به اعداد بیش از یک میلیون هم اشاره کرده‌اند. یکی از ابزارهای سوهارتو برای این قتل‌عام‌ها اسلامگرایان بودند؛ خاصه شاخه جوانان حزب «نهضة العلماء» ـ با عنوان «حرکة شباب الانصار» ـ یکی از پیاده‌نظام‌های این قتل‌عام‌ها بودند[5]. تصویر کردن چپ‌گرایان اندونزی به مثابه «کمونیستِ ملحد»[6] محرک قدرتمندی را برای توجیه پاکسازی دینی این قبیل افراد فراهم می‌کرد.
اما واکنش ایالات متحده به این قتل‌عام‌ها چه بود؟ ایالات متحده در این برهه‌ی حساس ـ مقارن با دوران ریاست جمهوری لیندون جانسون از حزب دموکرات ـ که مصادف با آشکارکردن دخالت نظامی در ویتنام و افزایش اعزام نیروهای نظامی به ویتنام بود، سیاست سد نفوذ شوروی را با مشت آهنین در هندوچین و آسیای شرقی در پیش گرفته بود. از این حیث برآمدن شخصیت کمونیسم‌ستیز و راست‌گرایی چون سوهارتو در منطقه استراتژیکی چون اندونزی ـ که متحد بلوک غرب به شمار می‌رفت ـ یک فرصت استثنایی در راستای سیاست مقابله با شوروی و چین در این خطه بود. اَسنادی که به تازگی و در سال2017 از طبقه‌بندی خارج شده‌اند نشان می‌دهد که سفارت امریکا در اندونزی از این قتل‌عام‌ها ـ که بخش بزرگی از آن به دست میلیشای احزابی چون «نهضة العلماء» و «گروه محمدیه» و... ـ انجام می‌شد اطلاع کامل داشته است و حتی در تلگرامی که از کنسولگری امریکا در سورابایا (مرکز استان جاوه در اندونزی) مخابره شده به این نکته اشاره شده است که جوانان «حرکة شباب الانصار» کشتن کمونیست‌ها را «بلیط ورود به بهشت» می‌دانند[7].
با این وجود، سیاست خارجی ایالات متحده در این دوره صرفاً سکوت و تأیید ژنرال سوهارتو بود چراکه ایالات متحده، هم در داخل نیازمند حفظ انگیزه‌های دخالت نظامی در ویتنام و جنگ با کمونیست‌های ویتنام شمالی بود و هم در عرصه خارجی به شدت دکترین سد نفوذ کمونیسم شوروی را به پیش می‌بُرد. این رویکرد سکوت در قبال نقض وسیع حقوق بشر، بعداً در زمان ریگان و در قبال نسل‌کشی‌ کُردهای عراق نیز تکرار شد[8].
ـــــــــــــــــــــ
ارجاعات:
[1]. هانس مورگنتا، سیاست میان ملت‌ها، ص417
[2]. همان، ص415
[3]. «The coup that backfired», CIA Research Study, Washington, DC, décembre 1968, déclassifié en mai 2007
[4]. Robinson, Geoffrey, The Killing Season: A History of the Indonesian Massacres 1965-66
[5]. برای بررسی نقش حزب نهضة العلمای اندونزی در این قتل‌عام نک به مقاله:
Greg Fealy and Katharine McGregor, Nahdlatul Ulama and the Killings of 1965-66: Religion, Politics, and Remembrance, Indonesia, No. 89 (April 2010), pp. 37-60
[6]. نک به مقاله لوموند دیپلماتیک: «اندونزی ۱۹۶۵، خاطره جنایاتی بدون مجازات»
[7]. نگاه کنید به گزارش رویترز از این اَسناد و نیز گزارش گاردین. نیز الجزیره انگلیسی در گزارشی که سال 2012 تهیه کرده است با برخی از این قاتلان ـ که به گفته الجزیره بیشترشان در آن روزگار، مسلمانان جوانی بودند که به قاتلانی خونسرد تبدیل شده بودند ـ مصاحبه‌هایی را ترتیب داده است.
[8]. برای مطالعه بیشتر نک: سامانتا پاور، آمریکا و انفال: روایت یک سکوت، ترجمه کیومرث یوسفی، نشر زانست

✍️عدنان فلّاحی


https://news.1rj.ru/str/AdnanFallahi
🦠افسانه قتل‌عام مردان قبیله بنوقریظه(قسمت هفتم)

ابن اسحاق در سال 80هـ در مدینه متولد شد[1]. جدّ او يَسار، از اسرای جنگ عين التمر و نخستین اسیری بود که از عراق وارد مدينه شد[2]. بنابراين جدّ ابن اسحاق از مَوالي[3] بود و طبعاً خود او نیز در مدينه با صفت موالی شناخته می شد. نکته جالب در مورد جنگ عین التمر این است که داستان فتح این قلعه به دست خالد بن ولید به مانند داستان بنی قریظة است؛ یعنی در ماجرای عین التمر نیز خالد، تمام اسیران مرد ـ یعنی اجداد ابن اسحاق ـ را به قتل می رساند. طبری ذیل حوادث سال 12هجری قمری می-نویسد: «خالد متوجه مردمان داخل قلعه شد و در آنجا اردو زد. عقة و عمرو بن الصعق نیز همراه وی بودند و این دو امید داشتند که خالد به مانند سایر اعرابِ جنگاور باشد، و وقتی دیدند خالد قصد کشتنشان را دارد از وی امان خواستند ولی خالد نپذیرفت... وقتی قلعه را فتح کردند خالد آنها را به سپاهیان داد و آنها اسیر شدند و خالد دستور داد تا گردن بعقة ـ که حامی قوم خود بود ـ را زدند تا سایر اسیران نیز از زنده ماندن ناامید شوند... خالد سپس عمرو بن الصعق را خواست و گردن زد و تمامی اهالی قلعه را نیز گردن زد»[4].
بعید نیست که رگه هایی از وضع و جعل در این روایت نیز موجود باشد و ابن اسحاق تحت تأثیر چنین روایاتی، ماجرای بنی قریظة را ساخته باشد. حال ببینیم نظر محدثان و علمای رجال در مورد ابن اسحاق چیست؟
ابن سعد می گوید: «و من الناس من تكلم فيه»[5] يعنی كسانی او را به كذب متهم كرده اند.
رجال شناس بزرگ ابوجعفر عُقَیلی (322هـ) وی را در زمره راویان ضعیف طبقه بندی کرده است و از محدثان بزرگ سلف: مالك بن أنَس (پیشوای مذهب مالکیه)، هِشام بن عُروَة و يحيی بن سعيد القَطّان نقل کرده است که همگی شان ابن اسحاق را كذاب خوانده اند[6].
سلیمان تَیمی نیز دقیقاً وی را کذاب خوانده است[7].
از یحیی بن مَعین نظرهای متفاوتی درباره ابن اسحاق نقل شده که در یکی از روایات، وی ابن اسحاق را ضعیف خوانده است[8].
احمد حنبل نیز وی را به تدلیس متهم کرده و درباره اش گفته است: «روایت او حجت نیست»[9]
نسائی ـ از صاحبان کتب ششگانه حدیثی اهل سنت (الصحاح الستة) ـ در مورد ابن اسحاق گفته است: «قوی نیست» و دارقطنی نیز روایت وی را فاقد قدرت احتجاج می دانست[10].
علاوه بر اینان، ابن جوزی حنبلی (597هـ) و رجالی برجسته ابن عَدي جُرجانی (365هـ) نیز نام ابن اسحاق را در زمره راویان ضعیف و سست آورده اند[11].
ــــــــــــــ
[1]. نک: الذهبی، سیر اعلام النبلاء، 7/34
[2] . همان، 7/35
[3] . موالي، جمع واژه «مَولی» است. استاد احمد امین می نویسد: «ارباب می توانست غلام یا کنیز خود را آزاد کند، یعنی آزادی وی را به او بازگرداند. لکن پس از آزادی نیز؛ رابطه ای بین مُعتِق (آزادکننده) و مُعتَق (آزادشده) باقی می ماند. این رابطه، وَلاء نامیده می شود... مثلا می گویند: زید بن حارثة مولی رسول اللّه یعنی آزادشده به دست پیامبر... و نوع دیگری از ولاء نیز وجود دارد که به سبب آزادکردن نیست بلکه وقتی شخصی به دست شخص دیگر، مسلمان می شد و با وی پیمان می بست، متعلَّق ولای او قرار می گرفت.» (امین، فجر الاسلام، ص89)
[4] . الطبری، تاریخ الطبری، 2/324
[5] . ابن سعد، الطبقات الکبری، 7/322
[6] . نک: العقیلی، الضعفاء الكبير، 4/23،24
[7] . نک: الجوزی، الضعفاء والمتروکون، 3/41
[8] . نک: ابن حجر، تهذیب التهذیب، 9/44
[9] . الذهبی، سیر أعلام النبلاء، 7/46
[10] . الذهبی، میزان الاعتدال فی نقد الرجال، 3/469
[11]. نک: الجرجانی، الکامل فی ضعفاء الرجال، 7/254ـ 270 و: الجوزی، الضعفاء و المتروکون، 3/41

✍️عدنان فلّاحی


https://news.1rj.ru/str/AdnanFallahi
📡بازخوانی دیدگاه احمد مفتی زاده درباره کفر و ایمان (قسمت سوم: ابن تیمیه و انواع کفر)

در قسمت قبل، امکان رستگاری و نجات غیرمسلمین را بر اساس آیات البقرة62 و المائدة69 بررسی کردیم. دراین قسمت می‌کوشیم تفسیر ابن تیمیه از «انوع کفر» و تفسیر مفتی زاده از «انواع مسلمانی» را مورد مقارنه و مقایسه قرار دهیم.
ابن تیمیه کفر را به دو نوع کلّی «کفر بسیط» و «کفر مرکب» تقسیم می‌کند. او کفرِ توأم با تکذیبِ رسالت را کفر مرکب دانسته و کفر فاقد صفت تکذیب را کفر بسیط می‌خوانَد و آن را شامل ریب، اِعراض و غفلت می‌داند[1]. به دیگر سخن، ابن تیمیه معتقد است کافِر یا به ضدیت با رسالت نائل می‌شود(کفر مرکب) و یا به شکاکیت و غفلت نسبت به رسالت(کفر بسیط). ابن تیمیه می‌گوید:
«هرکسی که رسالت رسول را تکذیب کند کافر است اما هر کافری لزوماً تکذیب‌کننده‌ی رسالت نیست بلکه ممکن است با وجود نظرورزی در رسالت، شکاک باشد؛ یا بدون نظرورزی، از رسالت اعراض کند؛ و یا اساساً درک و تصوری از رسالت نداشته باشد و از آن غافل باشد. اما عقوبت اخروی اینها موقوف بر تبلیغ رسالت است»[2].
بنابراین مشخص است که ابن تیمیه ـ برخلاف مفتی زاده ـ هرکسی که به رسالت ایمان نداشته باشد را کافر می‌داند و البته امکان نجات این کفار را منوط بر عدم تبلیغ رسالت می‌داند. در اینجا باید به این نکته اشاره کرد که ابن تیمیه در استفاده از فعل «جَحد»، دقت لغویان را نداشته و جحد را به صرف اِنکار حمل می‌کند[3] در حالی‌که چنانکه در قسمت اول از این سلسله نوشتارها هم گفتیم جحد به معنای انکار چیزی برغم حصول شناخت از آن چیز است[4] و نه صرف انکار.
اما احمد مفتی زاده کافر را در معنایی خاص به کار می‌بَرَد که با معنای عام کافر نزد ابن تیمیه متفاوت است. مفتی زاده کافر را در شخصی حصر می‌کند که برغم علم و اشراف بر حقانیت رسالت، از آن رویگردان است فلذا از کاربرد واژه کافر برای کفر در معنای عام ـ به معنای صرف ایمان نیاوردن ـ پرهیز دارد. به دیگر سخن، کافر نزد مفتی زاده کسی است که نجات نمی‌یابد اما کافر نزد ابن تیمیه کسی است که به هر دلیلی ایمان نیاورده است خواه نهایتاً اهل نجات باشد یا نه.
مفتی زاده صفت «الضالّین» در سوره حمد را شامل کسانی می‌داند که ندانسته و ناآگاهانه دچار شرک می‌شوند. او درباره‌ی این گروه از افراد می‌گوید:
«[اینان] به دلیل عدم آگاهی معذورند و مسلمان به شمار می‌روند»[5].
بنابراین مفتی‌زاده عذرِ «عدم آگاهی» از حقانیت رسالت را اصلی برای نجات اخروی می‌داند در حالی‌که دایره‌ی عذر برای نجات اخروی نزد ابن تیمیه محدودتر است و فقط در «تبلیغ رسالت» محصور می‌شود.
ما ان شاء الله در قسمت بعد از نسبت دیدگاه احمد مفتی زاده و آیه التغابن2[6] سخن خواهیم گفت.
ـــــــــــــــ
ارجاعات:
[1]. ابن تیمیة، مجموع الفتاوی، 2/78
[2]. همان، 2/79
[3]. مثلاً نک: همان، 12/525 و...
[4]. الفراهیدی، العین، 3/72
[5]. احمد مفتی زاده، اساس توحید، ص15، پایگاه اطلاع‌رسانی مکتب قرآن کردستان
[6]. اوست آن كس كه شما را آفريد برخى از شما كافرند و برخى مؤمن و خدا به آنچه مى‏‌كنيد بيناست/ترجمه‌ی فولادوند(التغابن، 2)

✍️عدنان فلّاحی


https://news.1rj.ru/str/AdnanFallahi
Forwarded from اتچ بات
📖المحنة: فصلی در تفتیش عقاید

"المِحنَة" بی‌شک یکی از مهم‌ترین مقاطع تاریخ مسلمانان است: دوره‌ای تقریبا بیست‌ساله از تفتیش عقاید بر سر مساله کلامی "خلق قرآن" در ابتدای قرن سوم هجری و اوج قدرت دولت عباسیان.
المحنة تاثیر بی‌بدیلی بر تحولات و تطورات جهان اسلام گذاشت و یکی از مهم‌ترین فصول پژوهش درباره سیر تاریخ اندیشه‌ها(History of ideas) در تمدن مسلمانان است.
المحنة با نام فِرق مشهور کلامی‌ای چون معتزله و حنابله(یا اهل حدیث) گره خورده است و آثار و پیامدهای آن تا همین امروز بر تحولات فکری، سیاسی و... در جهان مسلمین باقی مانده است.
بنابراین دور از انتظار نیست که برخی متفکران آثاری را به شکل تخصصی در مورد المحنة به رشته تحریر درآورند. اثر متفکر فلسطینی‌تبار د. فهمي جَدعان با عنوان "المحنة: بحث في جدلية الديني والسياسي في الاسلام" از این حیث، اثری منحصربفرد به شمار می‌آید. تا جایی که می‌توان گفت نویسنده‌ی مشهور این کتاب - برغم آثار قابل تامل دیگری که نگاشته - اعتبار و شهرت خود را مدیون همین کتاب "المحنة" است.
خوشبختانه کتاب مشهور و البته بحث‌برانگیز جدعان به تازگی با عنوان "المحنة: سیر جدالی دینداری و سیاستمداری در اسلام" به قلم محمد علی عسگری ترجمه و روانه بازار شده است.
علاقمندان و پژوهشگران حوزه‌های تاریخ اسلام، تاریخ اندیشه سیاسی و عامه اسلام‌پژوهان، از مطالعه این کتاب بهره بسیار خواهند برد.

عدنان فلاحی


https://news.1rj.ru/str/AdnanFallahi
🦠افسانه قتل‌عام مردان قبیله بنوقریظه(قسمت هشتم)

هرچند اکثریت محدثان و رجالیان، ابن اسحاق را به ضعف و کذب متهم کرده اند، عده‏‌ای نیز وی را توثیق کرده‏‌اند. لکن ما در این جا فقط به ذکر بخشی از انتقادات و جرح های وارد بر وی بسنده کردیم تا این قاعده مهم رجالی را یادآوری کنیم که جرح يک راوی بر تعديل آن مقدّم است يعنی وجود طعن در راوی باعث سستی وثاقت او می شود ولو اينکه هم زمان مورد مدح هم قرار گرفته باشد. ابن حجر عسقلانی می نویسد:
«خطيب بغدادی گفته است: علما اتفاق دارند که هرگاه يک يا دو نفر، راوی ای را مورد جرح، و به همين تعداد هم مورد مدح و تعديل قرار دهند، نهايتا جرحِ راوی اولويت دارد... پس به همين خاطر جرح بر تعديل مقدّم است. خطيب [بغدادی] می گويد: اگر گروهی يک راوی را عادل بدانند و تعداد به نسبت کمتری، همان راوی را جرح کنند در اين حالت، نظر جمهور علما اين است که مبنا قرار دادنِ جرح راوی و عمل به مقتضيات آن اولويت دارد»[1].
ابن خلدون نیز در مقدمه تاریخ می گوید: «نزد اهل حدیث چنین معروف است که جرح، مقدّم بر تعدیل است. پس هرگاه به واسطه غفلت یا خلل در تواناییِ حفظِ روایت یا سوءنظر، عیبی در راوی یافتیم این عیب ها به صحت حدیث، وارد می شود و آن را سست می کند»[2].
فلذا بر اساس مبانی کلاسیک رجالیان، وجود کوچک ترین قرینه یا دلیلی علیه هریک از روایات ابن اسحاق، منجر به اسقاط آن روایت از درجه اعتبار خواهد شد حال چه رسد در مورد روایت پرتناقض و عجیبی مثل کشتار بنی قریظة.

سخن پایانی
روایات مخدوشی نظیر داستان بنی قریظة، از همان ابتدای جعل و وضع، مورد نقد و مخالفت جدی بوده اند و چنین نیست که این نقدها، زاییده دوران معاصر باشند. برای مثال ابن حبّان بُستی (354هـ) یکی از دلایل مخالفت شدید مالک بن انس (179هـ) با ابن اسحاق و تکذیب وی را چنین برمی شمارد:
«همانا مالك، ابن اسحاق را به خاطر پیروی از منقولات نوادگانِ يهوديانِ مسلمان شده درباره جنگ های نبی صلی اللّه علیه وسلم سرزنش می كرد؛ تازه مسلمانانی كه قصه های خيبر، قريظة و نضير و شبيه به این داستان ها را از گذشتگان خود حفظ كرده بودند و ابن اسحاق، از این منقولات آن ها پیروی می کرد.»[3].
لکن متأسفانه اکثریت معاصرین به بهانه های واهی، به تقدیس منقولات مورخان و محدثان قرون تدوین تراث مسلمانان روی آورده‌اند و بدون کوچک ترین نقدی به توجیه همان منقولات مشغولند. حسن حنفی می گوید:
«نقد، از بیشتر سیره [نویسی]های معاصر، غایب است. زیرا نقدِ قدیم همچنان توأم با مخاطره است»[4].
ــــــــــــــــــ
ارجاعات:
[1]. ابن حجر، لسان المیزان، 1/15
[2]. ابن خلدون، ديوان المبتدأ والخبر، 1/389
[3]. ابن حبان، الثقات، 7/382
[4]. حنفی، من النقل الی العقل، 3/30

عدنان فلاحی


https://news.1rj.ru/str/AdnanFallahi
🧐ابن‌تیمیه و علوم انسانی غیرمسلمین

دوران زندگی ابن تیمیه مصادف با قرون سیزده و چهارده میلادی است. ابن تیمیه پیش از ظهور جنبش رنسانس در اروپا درگذشت. علوم انسانی اروپاییان در زمان ابن تیمیه محدود به تفاسیر آنها از فلسفه یونان ـ خاصه افلاطون و ارسطو ـ و نیز الاهیات مسیحی بود. در دوران ابن تیمیه هنوز خبری از نزاع فلسفی تجربی‌گرایان و عقلی‌گرایان در حوزه معرفت‌شناسی، و یا رساله‌ها و کتب متأخر حوزه فلسفه و علوم سیاسی مثل آثار ماکیاولی، هابز، لاک، کانت، هگل، مونتسکیو و... نبود.
برغم تمام اینها ابن تیمیه خود را از آموختن و مطالعه‌ی دقیق همان علوم انسانی غربی موجود در قرون هفتم و هشتم قمری، محروم نکرد. تتبع در آثار کلامی و فلسفی ابن تیمیه نشان از اشراف او بر آثار و شروح فلسفه یونان و نیز تاریخ اندیشه‌های مسیحی می‌دهد که به مدد تسلط او بر زبان عبری[1] حاصل شده است. مثلاً او درباره‌ی ارسطو می‌نویسد:
سخن ارسطو در این‌باره موجود است و من در جای دیگری عیناً الفاظ سخن ارسطو را نقل کرده و درباره‌ آن سخن گفته‌ام"[2].

نیز او به واسطه‌ی همین اشراف بر آثار علوم انسانی غیرمسلمین، از تفاوت‌های جزیی و دقیق نسخه‌های مختلف تورات سخن می‌گوید و درباره‌ی سایر کتب عهد عتیق می‌نویسد:
...ایضاً ما نسخه‌های گوناگونی از زبور را دیده‌ایم که در بسیاری از الفاظ و معانی با هم اختلاف دارند"[3].

ابن تیمیه ضمن تأکید بر جهان‌شمولیت عقل عقلای تمام امت‌ها در دعوت به عدالت و مکارم اخلاق[4]، ضمن استقبال از دستاوردهای عقلی علوم انسانی زمان خود[5] هیچ اعتراضی بر ترجمه آثار علوم انسانی غیرمسلمین زمان خود ندارد و تلویحاً این نقل قول را تأیید می‌کند:
گفته شده که شکی نیست که فلاسفه ـ به مانند هر گروه و به مانند هر اهل فن و صنعت ـ واجد وضعیات و اصطلاحات [مخصوص به خود] هستند و زبان آنها در اصل یونانی است و همانا این معانی به زبان عربی ترجمه شد. ما برای شناخت اهداف فیلسوفان، نیازمند شناخت اصطلاحات آنها هستیم و چنین چیزی نه تنها جایز بلکه نیکو و بلکه گاه واجب است..."[6].

بعید نیست این روحیه‌ی خاص او ـ برخلاف بسیاری از فقهای دیگر که نظرورزی در این آثار را حرام می‌دانستند ـ از اینجا نشأت گرفته باشد که ابن تیمیه سخن گفتن در مورد موضوعاتی که فرد در مورد آنها چیز درستی نمی‌داند را شرعاً حرام می‌دانست:
سخن گفتن بدون علم، در مورد هر چیزی که باشد حرام است"[7].

ـــــــــــــــــــــــ
ارجاعات:
[1]. عدنان بن محمد شَلَش، شيخ الإسلام ابن تيمية محدثا، ص51، دار النفائس
[2]. ابن تیمیة، الجواب الصحیح لمن بدل دین المسیح، 5/29
[3]. همان، 2/450،451
[4]. همان، 6/12
[5]. ابن تیمیه در مورد رسالت انبیا و نسبت آن با عقل همان سخن فارابی را تکرار می‌کند و می‌نویسد: «فَالْأَحْوَالُ الْحَاصِلَةُ مَعَ عَدَمِ الْعَقْلِ نَاقِصَةٌ وَالْأَقْوَالُ الْمُخَالِفَةُ لِلْعَقْلِ بَاطِلَةٌ. وَالرُّسُلُ جَاءَتْ بِمَا يَعْجِزُ الْعَقْلُ عَنْ دَرْكِهِ»(ابن تیمیة، مجموع الفتاوی، 3/339). فارابی نیز نظیر همین سخن را می‌گوید: «إن الإنسان إنما سبیله ان تفیده الملل بالوحی ما شأنه ان لایدرکه بعقله و ما یخور عقله عنه»(الفارابی، إحصاءالعلوم، ص41، مرکز الانهاء القومی بیروت، 1991م.)
[6]. ابن تیمیة، بُغيَة المُرتاد في الرد على المتفلسفة والقرامطة والباطنية، ص234، مكتبة العلوم والحكم، المدينة المنورة
[7]. وَأَمَّا الْكَلَامُ بِغَيْرِ عِلْمٍ فَذَلِكَ مُحَرَّمٌ فِي كُلِّ شَيْءٍ (ابن تیمیة، مجموع الفتاوی، 4/231)

✍️عدنان فلّاحی


https://news.1rj.ru/str/AdnanFallahi
بنابر اعلان مدیران نشریه وزین قلمیاران، شماره ۲۳ام این مجله، ان‌شاءالله شنبه آینده منتشر خواهد شد.
در این شماره، یک مقاله کوتاه و یک ترجمه از بنده هم وجود دارد.
در مقاله‌ای با عنوان "ایده‌آلیسم در بستر رئالیسم" کوشیده‌ام ضمن نگاهی گذرا به تاریخ تحول قدرت جهانی آمریکا در قرن بیستم، اشتراکات نظری بین هانس مورگنتا(پدر نظریه رئالیسم سیاسی) و نوام چامسکی، در تحلیل منطق روابط بین‌الملل را نشان دهم.
یادداشت کوتاه اما بسیار مهمی که ترجمه کرده‌ام نیز به نوعی گفتگوی مابین این دو غولِ نظریه‌پردازی محسوب می‌شود: مورگنتا در اوایل دهه۷۰ میلادی، مروری کرده بر یکی از کتب چامسکی در مورد جنگ ویتنام و عنوان یادداشت وی چنین است: "حضور ما در ویتنام بیخردانه، بیهوده و خطاست"
بنظرم نفس وجود چنین یادداشتی، از تفاوت چشمگیر شان آکادمیک و پژوهشی در گفتگوهای متفکران غربی به نسبت جدال‌های عموما بی‌حاصل و عقیم متفکران وطنی پرده برمی‌دارد.

عدنان فلّاحی


https://news.1rj.ru/str/AdnanFallahi
ابن تيميه زریاب خویی.pdf
527 KB
مدخل «ابن‌تَیمیّة» از دائرة‌المعارف بزرگ اسلامی، تا اطلاع ثانوی احتمالاً دقیق‌ترین و غیرایدیولوژیک‌ترین متن مفصلی است که درباره‌ی احمد بن عبدالحلیم بن عبدالسلام مشهور به تقی‌الدین ابن‌تیمیة الحرّانی، به زبان فارسی نگاشته شده است.
نویسنده‌ی توانای این مدخل کسی نیست جز دانشمند برجسته‌ی معاصر د. عباس زریاب خویی.
این مدخل را می‌توانید اینجا در جلد سوم از دائرة‌المعارف بزرگ اسلامی به صورت آنلاین مطالعه کنید یا پرینت بگیرید.
ما فایل پی‌دی‌اف این مدخل را در اینجا پیوست می‌کنیم.

✍️عدنان فلّاحی


https://news.1rj.ru/str/AdnanFallahi
🦠افسانه قتل‌عام مردان قبیله بنوقریظه (قسمت نهم: نظر دکتر سید جعفر شهیدی و دیگران)

در مورد ماجرای بنی قریظة، علاوه بر پیشینیانی چون امام مالک، پاره ای از تراث شناسان معاصر نیز، زیر بار این ماجرا ـ به شکلی که شایع است ـ نرفته اند. جعفر شهیدی، مجتهد و استاد برجسته تاریخ اسلام می نویسد:
«داستان کشتار یهودیان بنی قریظة از آغاز بر اساس هم چشمی های اوس و خَزرَج بنیاد شده است. اوس به پیامبر گفتند: با هم پیمان-های ما نیز مانند هم پیمان های خزرج رفتار کن و اسیران را به ما ببخش! پیغمبر نپذیرفت و داوری را به عهده سعد بن معاذ انداخت. در این نقل، گوینده داستان که محتملا از طایفه خزرج است و یا داستان را به سود آنان بازگو می کند می خواهد حشمت قومِ خود را در دیده پیغمبر بیش از رقیبان خود بنمایاند. اختلافی که بین چگونگی کشته شدن اسیران دیده می شود نیز درخور توجه است... از این ها گذشته ما سیرت پیغمبر را در جنگ های پیش از بنی قریظة و پس از آن دیده ایم. او همیشه عطوفت و بخشش را بر انتقام و کشتار مقدم می داشته است... ولی در هر صورت یک حقیقت روشن می گردد و آن اینکه در پذیرش اسناد قرن اول و دوم (دوره قبل از اسناد مکتوب) تنها به نقل راویان نباید بسنده کرد... در مورد یهودیان بنی قریظة قرینه های خارجی عموماً وقوع چنین کشتار دسته جمعی را رد می کند. به نظر می رسد داستان بنی قریظة سالها پس از تاریخ واقعه و هنگامی که نسل حاضر در آن محاصره براُفتاد به وسیله داستان گویی که از تیره خزرج بوده است دست کاری شده و به تحریر درآمده باشد تا بدین وسیله نشان دهند که حرمت طایفه اوس نزد پیغمبر (ص) به اندازه طایفه خزرج نبود و برای همین است که پیغمبر هم پیمان های خزرج را نکشت، اما هم پیمانان اوس را گردن زد. و نیز خواسته است نشان دهد که رییس قبیله اوس، جانب هم پیمان های خود را رعایت نکرده است»[1].
دکتر ولید عرفات نیز در مقاله مفصلی مستندات روایی این اکذوبه را به چالش کشیده است[2]. هم چنین دکتر برکات احمد در کتاب خود به طور مفصل به بررسی تناقضات این ماجرا پرداخته است[3] و دکتر حسن حنفی نیز آن را متناقض با رحمت اسلام، بخشش پیامبر و اصل مجازات فردی(لاتزر وازرة وزر اخرى) می داند[4].
ــــــــــــــــ
ارجاعات:
[1]. جعفر شهیدی، تاریخ تحلیلی اسلام، صص88ـ 90
[2]. مشخصات مقاله ولید عرفات، که ترجمه فارسی آن اینجا در کانال تلگرامی محسن کدیور هم وجود دارد، به قرار زیر است:
W. N. Arafat, New Light on the Story of Banu Qurayza and the Jews of Medina, Journal of the Royal Asiatic Society of Great Britain and Ireland (1976), pp. 100-107
اصل انگلیسی مقاله را هم میتوانید اینجا ببینید.
[3]. نک: برکات احمد، محمد و الیهود، صص125ـ 158
[4]. نک: حسن حنفی، من النقل الی العقل، 3/356

عدنان فلّاحی


https://news.1rj.ru/str/AdnanFallahi
تـُراث📚کانال عدنان فلّاحی
📝نقدهایی بر تراث‌پژوهی مروان الکُردی (قسمت سوم: فِرَق اسلامی و حجیت سنت) جناب مروان الکردی در بخشی از کتاب خود، نکته‌ای بدیهی را متذکر شده و از آن نتیجه‌ای بی‌ربط گرفته است. الکردی می‌نویسد: «همانا سنت نبوی نزد اهل سنت و تمام فِرَق اسلامی حجت است»[1].…
📝نقدهایی بر تراث‌پژوهی مروان الکُردی(قسمت چهارم: ردیه‌ی فخررازی بر مروان الکردی)

جناب الکردی درباره‌ی کتابت احادیث می‌نویسد: «بیشتر سنت در عهد پیامبر(ص) کتابت شد و چیزی از اَحکام و ملزومات روزمره‌ی مسلمین نماند مگر اینکه در صحف و اوراق ثبت شد»[1].
نتیجتاً الکردی معتقد است که بیشتر احادیث نه تنها در عصر صحابه بلکه در خود عصر پیامبر(ص) کاملاً کتابت شده بودند. البته جناب الکُردی عدد و رقمی از تعداد احادیث ضروری‌ای که معتقد است قطعاً به پیامبر(ص) منسوب است ارائه نمی‌دهد که بتوان کشف کرد مراد ایشان از «بیشتر سنت» چه حد و حدودی است؛ اما اگر - بنا بر سخن قاضی ابن العربی مالکی - تعداد کل احادیث فقهی و اَحکام به حدود سه هزار حدیث برسد[2] لاجرم باید بیشتر از 1500حدیث در زمان پیامبر مکتوب شده باشند. این در حالی است که بسیاری از قرآن‌شناسان سلف، حتی کتابت بیشتر آیات قرآن در زمان خود پیامبر(ص) را هم منکرند. بنابراین چگونه ممکن است که کتابت قرآن به عصر صحابه موکول شده باشد اما تمام احادیثِ اَحکام در زمان خود پیامبر(ص) نوشته شده باشند؟
اما فخررازی(606هـ) مفسر، متکلم، فیلسوف و اصولی شافعی ذیل بحث از چراییِ ورود کذب به اخبار، کل بیانات جناب الکردی را ابطال می‌کند و می‌نویسد:
«بدان که دلیل ورود کذب به حدیث، یا از جهت سلف است یا خلف. اما سلف[= نسل صحابه] از دروغگوییِ عمدی منزه هستند و اگر کذبی از جانب آنان رخ دهد به دلایلی است: اول اینکه ممکن است راوی، خبر را نقل به معنا کند و جای لفظ را با لفظ دیگری عوض کند که تطابق معنایی با اصل لفظ ندارد؛ و دوم اینکه سلف غالباً حدیث را نمی‌نوشتند و چه‌بسا با گذشت زمان لفظ را فراموش کنند...»[3].
چنانکه می‌بینیم فخررازی باور دیگر جناب الکردی دال بر اینکه نقل به معنا آسیبی به انتقال فحوای احادیث نمی‌زند را هم مردود می‌شمارد لکن چون ما پیش‌تر این باور الکردی را (در قسمت دوم از این سلسله نقدها) مفصلا و با استناد به احادیث متواتر رد کرده بودیم، وارد این بحث رازی نمی‌شویم.
گفتی است فخررازی در جای دیگری نیز دوباره بر این نکته‌ی بدیهی انگشت می‌گذارد که اخبار و احادیث حتی در عصر صحابه هم تدوین نشده بودند چه رسد به عصر پیامبر(ص):
«و اما در عصر صحابه از آنجا که اخبار هنوز مستقر[= مدون] نشده بودند جایز است که یکی از صحابه چیزی را نقل کند که نزد دیگران یافت نشود»[4].
ـــــــــــــــــــــ
ارجاعات:
[1]. مروان الکردی، الجنایة علی البخاری، ص57، مکتب التفسیر اربیل
[2]. ابوبکر بن العربی، المحصول فی اصول الفقه، ص135، دار البيارق عمان
[3]. فخرالدین الرازی، المحصول فی الاصول، 4/302، مؤسسة الرسالة
[4]. «وأما في عصر الصحابة حين لم تكن قد استقرت الأخبار فإنه يجوز أن يروي أحدهم ما لم يوجد عند غيره» (همان، 4/299،300)

عدنان فلّاحی


https://news.1rj.ru/str/AdnanFallahi
🤔اصل ماجرای بنوقریظه چگونه رخ داد؟ (افسانه قتل‌عام مردان قبیله بنوقریظه: قسمت پایانی)

در خاتمه باید گفت که اگر این روایات، بهره ای از حقیقت داشته باشند باید به گونه ای بازسازی شوند که با مسلّمات قرآنی و سایر قرائن عقلی و نقلی متضاد نباشد. در بعضی روایات، می توان شواهدی یافت که نشان می دهد داستان بنی قریظة به گونه متفاوتی از روایت مشهور و مرسوم، رخ داده است که ما معتقدیم این روایت متفاوت، بیشتر به واقعیت شباهت دارد. مثلا واقدی ـ با سند صحیح بنا بر رای اکثریت رجالیان ـ نقل می کند:
«ثَوری از عبدالکریم جَزَری از عکرمة برایم نقل کرد که در جنگ بنی قریظة مردی از یهودیان گفت: چه کسی با من مبارزه می کند؟ زبیر به سوی او برخاست و با وی جنگید.»[1].
این روایت نشان می دهد که بنی قریظة عملاً وارد کارزار شده اند و هرچند واقدی در انتساب این روایت به ماجرای بنی قریظة تشکیک می کند[2]، باید گفت اگر ماجرای بنی قریظة به شکل مطابق با قرآن بازسازی شود، از حالت کشتار اسیران به رویایی نظامی تغییر خواهد کرد و داستان از این قرار خواهد شد که بعضی یهودیان بنی قریظة عملاً به رویارویی نظامی با پیامبر(ص) پرداختند و نهایتاً عده ای شان در جنگ کشته شدند و آنان که زنده ماندند نیز به اسارت مسلمانان درآمدند؛ و به فرض که آیه زیر درباره ماجرای بنی قریظه باشد، با این بازسازی که گفتیم هماهنگ است:
«وَأَنزَلَ الَّذِينَ ظَاهَرُوهُم مِّنْ أَهْلِ الْكِتَابِ مِن صَيَاصِيهِمْ وَقَذَفَ فِي قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ فَرِيقًا تَقْتُلُونَ وَتَأْسِرُونَ فَرِيقًا:
ترجمه آیتی: از اهل كتاب آن گروه را كه به ياريشان برخاسته بودند از قلعه‌هايشان فرود آورد و در دلهايشان بيم افكند. گروهى را كشتيد و گروهى را به اسارت گرفتيد» (الاحزاب، 26)
ـــــــــــــــــ
ارجاعات:
[1]. الواقدی، المغازی، 2/504
[2]. همان، 2/505

✍️عدنان فلّاحی


https://news.1rj.ru/str/AdnanFallahi
👍1
Forwarded from اتچ بات
در این ویدیوی کوتاه، فواد روحانی دیدگاه احمد مفتی زاده(از مجتهدان معاصر کردستان) را درباره افسانه قتل‌عام مردان قبیله بنوقریظه شرح می‌دهد.
گفتنی است این سخنان به زبان کردی ایراد شده است.

عدنان فلاحی


https://news.1rj.ru/str/AdnanFallahi
هفده_ایراد_بر_افسانه_قتل_عام_مردان_بنوقریظه.pdf
524.5 KB
   مقاله‌ی پیوست با عنوان "هفده ایراد بر افسانه قتل‌عام مردان قبیله بنوقُرَیظه" به قلم بنده، یکی از پیوست‌های کتاب "خشکاندن باتلاق بردگان و کنیزان" است که در سال۱۳۹۶ منتشر شد. پس از انتشار این مقاله در ده قسمت در همین کانال تلگرامی، اینک متن ویرایش‌شده و منقح آن را در قالب یک فایل قرار می‌دهم.
گفتنی است همین مقاله در شماره۳۳و۳۴ نشریه علمی-تخصصی "حبل المتین" (سال دهم، بهار وتابستان۱۴۰۰) نیز منتشر شده است.


✍️عدنان فلّاحی


https://news.1rj.ru/str/AdnanFallahi
👍1
🔨تاریخ تکفیر: ابن‌تیمیه و پرهیز از تکفیر جهم بن صفوان

اگرچه اصطلاح پروپاگاندا، اصطلاح جدیدی است اما سابقه درازی در تاریخ دارد. پروپاگاندا یکی از ابزارهای مهم رژیم‌های سیاسی برای بدنام کردن مخالفانشان بوده است. در میراث مسلمین نیز نخستین نشانه‌های رویش این پدیده را می‌توان در عصر امویان رصد کرد؛ آنجا که حاکمان اموی هر کدام از مخالفان جدی خود را با انواع و اقسام اتهامات عقیدتی نواخته‌اند و در مواردی که کار به حذف فیزیکی این مخالفان رسیده این توجیهات را پوششی برای حذف مخالفان خود قرار داده‌اند. از این حیث عجیب نیست که تقریباً تمام قربانیان سرشناس عاملان اموی، در اصل مسبب قیام، خروج یا مخالفت‌های قوی ایدیولوژیک علیه امویان بوده‌اند: حسین بن علی، معبد جهنی، غیلان دمشقی، جعد بن درهم، جهم بن صفوان و...
هیچ‌کدام از این اسامی، افرادی بدون موضع‌گیری سیاسیِ شدید علیه رژیم اموی نبودند فلذا پروپاگاندای امویان بهانه‌های عقیدتی را توجیه‌گر سرکوب آنان قرار داد. چه‌بسا کسانی که عقاید کلامی‌ای مشابه با غیلان دمشقی یا جهم بن صفوان داشتند اما چون وارد نزاع سیاسی علیه امویان نشدند، کارشان به قتل و زندان و... نینجامید.
اما در این نوبت سراغ کسی می‌رویم که وارد قیام مسلحانه علیه امویان شد و نهایتاً هم به اسارت درآمد و به قتل رسید: جَهم بن صفوان. گفته شده که برخی از محدثان عصر عباسی، جهم را به سبب برخی باورهایش، به شکل معیّن تکفیر کرده‌اند. اما نخست باید گفت برغم انتساب برخی عقاید به جهم، عده‌ای از فقهای بزرگ صرف انتساب این عقاید به جهم را دلیل صحت این انتساب نمی‌دانند. مثلا فقیه بزرگ شافعی قاضی تاج الدین السُبکی می‌نویسد:
«ما نمی‌دانیم مذهب جهم چیست اما مطمئنیم او بدعتگزار است»[1].
در اینجا می‌بینیم که قاضی سُبکی از تکفیر معیّن جهم امتناع ورزیده و اساساً از اینکه او حقیقتاً چه باوری داشته است اظهار بی‌اطلاعی می‌کند.
جالب است که برخی از بزرگان رئوس مذاهب فقهی و کلامی هم مطلقاً حکم به تکفیر و ارتداد جهم نداده بلکه او را از زمره‌ی مسلمانان برشمرده‌اند؛ بزرگانی چون ابوالحسن اشعری[2]، ابن حزم ظاهری[3] و فخررازی[4] جزء همین دسته‌اند.
اما ابن تیمیه حرّانی فقیه پرآوازه حنبلی نیز مسیر همین بزرگان را در پیش گرفته و از حکم به تکفیر و ارتداد جهم و نتیجتاً جهنمی دانستن وی پرهیز کرده است. ابن تیمیه ذیل تعلیق بر سخن ابن کِلاب ناظر بر نزاع مسلمانان درباره‌ی مسأله عرش، نظر جهم و پیروان وی را هم ذیل همین اختلافات فِرَق اهل قبله قلمداد می‌کند[5].
ابن تیمیه در جای دیگری جهم را از زمره‌ی بدعتگزاران می‌داند و ضمن ملحق کردن عقاید ابوالحسن اشعری به عقاید جهم، جهم را بدعتگزار می‌داند نه کافر یا مرتد[6].
ابن تیمیة با اینکه سخن یا فتوای احمد حنبل را حجت شرعی نمی‌داند اما با این حال تکفیر معین جهم را از احمد حنبل هم نقل نکرده است بلکه تکفیر مطلق (صرفا کفرشمردن باورهای آنان) را از احمد ثابت می‌داند:
«آنچه از احمد و ائمه‌ای مثل او محفوظ است صرفاً تکفیر جهمیه و مشبهه و امثالهم است و نه خوارج و قدریه... احمد حتی بزرگان جهمیه را هم تکفیر نکرده است»[7].
ـــــــــــــــــــ
ارجاعات:
[1]. «وَأما جهم فَلَا نَدْرِي مَا مذْهبه وَنحن عَلَى قطع بِأَنَّهُ رجل مُبْتَدع» (السبکی، طبقات الشافعیة، 1/91)
[2]. اشعری، جهم و باورهای متفرد وی را ذیل سخنان مسلمانان و اختلافات نمازگزاران طبقه‌بندی کرده است (نک: الاشعری، مقالات الاسلامیین و اختلاف المصلین، 1/219، المكتبة العصرية)
[3]. «فرق المقرين بِملَّة الْإِسْلَام خَمْسَة... ثمَّ سَائِر الْفرق الْأَرْبَعَة الَّتِي ذكرنَا فَفِيهَا مَا يُخَالف أهل السّنة الْخلاف الْبعيد وَفِيهِمْ مَا يخالفهم الْخلاف الْقَرِيب فأقرب فرق المرجئة إِلَى أهل السّنة من ذهب مَذْهَب أبي حنيفَة... وأبعدهم أَصْحَاب جهم بن صَفْوَان والأشعري وَمُحَمّد بن كرام السجسْتانِي فَإِن جهماً والأشعري يَقُولُونَ أَن الْإِيمَان عقد بِالْقَلْبِ فَقَط» (ابن حزم، الفصل في الملل والأهواء والنحل، 2/88)
[4]. فخر الرازی، اعتقادات فرق المسلمین و المشرکین، ص279، دار الكتب العلمية بيروت
[5]. «وهذا الذي ذكره ابن كلاب وغيره من أن المنازع من المسلمين في أن الله فوق العرش كانوا قليلين جداً، يبين خطأ من قال: إن النزاع إنما هو مع الكرامية والحنبلية، بل جماهير الخلق من جميع الطوائف على الإثبات... وإنما الخلاف في ذلك معروف عن جهم وأتباعه، والمعتزلة ومن وافقهم من الخوارج، ومتأخري الشيعة، ومتأخري الأشعرية» (ابن تیمیة، درء التعارض، 6/209،210)
[6]. «أَنَّ جَهْمًا اشْتَهَرَ عَنْهُ بِدْعَتَانِ... وَأَمَّا الْأَشْعَرِيُّ فَوَافَقَهُ عَلَى أَصْلِ قَوْلِهِا» (ابن‌تیمیة، مجموع الفتاوی، 8/229،230)
[7]. ابن تیمیة، مجموع الفتاوی، 7/507

✍️عدنان فلاحی


https://news.1rj.ru/str/AdnanFallahi
📝نقدهایی بر تراث‌پژوهی مروان الکُردی (قسمت پنجم: گردآوری و تدوین قرآن)

جناب مروان الکردی ذیل بحث از اختلاف صحابه در مورد کتابت احادیث، می‌نویسد:
«عدم تدوین احادیث در زمان صحابه به سبب ترس آنها از انجام دادن کاری بود که در زمان نبی(ص) انجام نشده بود و نبی(ص) آن را انجام نداده بود. چنین چیزی در مورد قرآن و گردآوری قرآن ـ در همان مصادری که اوزون برای نشان دادن اختلاف صحابه در مورد کتابت سنت، به آنها استدلال کرده است ـ نیز وجود دارد»[1].
بنابراین الکردی برای توجیه چراییِ عدم کتابت احادیث در زمان صحابه، به عدم کتابت قرآن در عصر پیامبر(ص) استناد می‌کند. به دیگر سخن او موضوعی مختلف‌فیه را دلیل اثبات نظریه‌ی خود می‌داند؛ یعنی از موضوعی مشکوک می‌خواهد ادله‌ای قاطع برای موضوع دیگری بسازد که موضع وی در مورد همان موضوع دوم هم ضدونقیض و مبهم است! چراکه وی دچار تناقض شده و در حالی‌که در جای دیگری می‌گوید که تمام سنت در زمان خود پیامبر(ص) مکتوب شد[2] در اینجا می‌گوید که صحابه سنت را کتابت نکردند چون از وقوع این‌کار به دلیل عدم انجام آن از سوی خود پیامبر(ص) می‌ترسیدند! البته ما در قسمت قبل ردیه‌ی فخررازی علیه این سخن الکردی را آوردیم و شواهد باستان‌شناسی هم تاکنون هیچ نسخه‌ای از احادیث را نه تنها از عصر صحابه بلکه از دویست سال نخست هم نیافته است و بنابراین وارد این بحث نمی‌شویم.
اما این سخن جناب الکردی که قرآن در عصر پیامبر(ص) گردآوری نشد محل خلاف سلف و خلف است و خاصه آخرین شواهد باستان‌شناسی در حال ابطال نظریات آن دسته از مستشرقان است که مدعی تأخر تاریخی تدوین قرآن بودند. در این زمینه روایات و نظرات مختلف است. برخی روایات مانند روایت ابن عباس در صحیح بخاری صریحاً اشاره دارند که پیامبر(ص) «مابین الدفتین»(آنچه میان دو جلد)[3] است را بر جای گذاشت[4] و یا روایت منقول از زید بن ثابت که حاکم نیشابوری و نیز ذهبی آن را به شرط بخاری و مسلم صحیح می‌دانند که به گردآوری قرآن در زمان پیامبر(ص) اشاره دارد و حاکم نیشابوری ذیل آن می‌نویسد: «این حدیث، دلیل واضحی است بر اینکه همانا قرآن در زمان رسول الله(ص) گردآوری شده است»[5].
چنانکه گفتیم موضوع عدم تدوین یا جمع قرآن در زمان پیامبر(ص) موضوعی اختلافی است که مثلاً الزرکشی در نوع سیزدهم از کتاب "البرهان في علوم القرآن" به بیان جزییاتِ روایی و اختلافی این موضوع پرداخته است و برخی از بزرگان سلف و خلف مثل حارث محاسبی، بغوی و زرقانی از میان اهل سنت و کسانی چون خویی و محمود رامیار از میان شیعیان نیز نظر حاکم نیشابوری در مورد تدوین قرآن در زمان خود پیامبر(ص) را برگزیده‌اند[6] چنانکه جان بِرتون اسلام‌شناس برجسته انگلیسی هم کتاب مشهورش را با همین جمله تمام می‌کند:
«آنچه ما امروز در دست داریم، مصحف [مکتوبِ خود] محمد است»[7].
با این تفاصیل، تمسک جناب الکردی به عدم تدوین یا کتابت قرآن در زمان پیامبر(ص)، هیچ وجهی به سود موضع‌گیری جدلی و صدالبته متناقض وی درباره عدم تدوین یا کتابت احادیث در عصر پیامبر و صحابه ندارد.
ــــــــــــــ
ارجاعات:
[1]. مروان الکردی، الجنایة علی البخاری، ص75، مکتب التفسیر اربیل
[2]. همان، ص57
[3]. «قَوْله: (إلاَّ مَا بَين الدفتين) أَي: الْقُرْآن الْمَكْتُوب بَين دفتي الْمَصَاحِف» (بدرالدین العینی، عمدة القاري شرح صحيح البخاري، 20/36،37)
[4]. البخاری، الصحیح، ش5019
[5]. الحاکم النیسابوری، المستدرک علی الصحیحین، 2/668، دارالكتب العلمية بيروت
[6]. محمود رامیار، تاریخ قرآن، صص293،294، انتشارات امیر کبیر
[7]. John Burton, The collection of the Quran, pp. 239,240, Cambridge University Press,1977

عدنان فلّاحی


https://news.1rj.ru/str/AdnanFallahi
👍1
📡بازخوانی دیدگاه احمد مفتی زاده درباره کفر و ایمان (قسمت چهارم: اجتهاد در لفظ)

در آیه2 از التغابن می‌خوانیم: «اوست آن كس كه شما را آفريد برخى از شما كافرند و برخى مؤمن و خدا به آنچه مى‏‌كنيد بيناست»(ترجمه‌ی فولادوند)
در اینجا می‌بینیم که ظاهر آیه تمام انسان‌ها را به دو شِقّ کافر و مؤمن تقسیم کرده و حالات دیگری را متصور نیست. با این اوصاف، غیرمؤمنان ـ خواه معذور باشند یا نه ـ کافر به شمار می‌روند. نتیجتاً اینکه احمد مفتی زاده غیرمسلمانانِ معذور را کافر نمی‌داند خلاف ظاهر آیه است. اما آیا مفتی زاده برای این اجتهاد و تفصیل خود دلیلی دارد؟ برای بررسی دقیق نسبت دیدگاه مفتی زاده با این آیه، باید به چند نکته توجه کرد:
1) تقریباً تمام مفسران، مفاد این آیه را به اثبات یا انکار وجود خداوند و آفرینش او تفسیر کرده‌اند و نه اقرار به رسالت خاتم النبیین(ص). مثلاً طبری می‌نویسد: «فَمِنکُم کافِرٌ یعنی اینکه شخص به خالق خود و اینکه خداوند او را خلق کرده کافر باشد؛ وَمِنکُم مُؤمِنٌ یعنی بنده تصدیق کند و یقین داشته باشد که خداوند، خالق یا آفریدگار است»[1]. فخررازی هم از زجّاج نقل می‌کند که منظور از کافر در این آیه هُرهُری‌مسلکان و دهریه هستند و مراد از مؤمن هم خداباورانند[2]. همچنین از مفسر بزرگ عصر تابعین عطا بن ابی رباح نقل شده که کافر را در این آیه به ستاره‌پرستان تفسیر کرده و مؤمن را به خداباوران[3].
2) گاهی فقها مواردی را تفصیل داده‌اند که تفاصیل آنها خلاف ظواهر قرآن است. مثلا در حالیکه قرآن صرفاً دو نوع قتل عمد یا قتل خطا را به رسمیت می‌شناسد(النساء92،93)، شافعی قائل به تفصیل شده و قتل شبه‌عمد را نیز به این دوگانه‌‌ی قرآنی افزوده است[4] و یا فقهای حنفی دو نوع «قتل بسبب» و «ما اُجرِی مَجری الخطأ» را نیز به تعاریف انواع قتل افزوده‌اند و نتیجتاً در عقوبات هر کدام از اینها قائل به تفصیلات جداگانه شده‌اند[5].
3) این فقط احمد مفتی زاده نیست که در مورد این آیه قائل به تفصیل شده بلکه مثلاً حسن بصری از علمای تابعین معتقد بوده «وَمِنکُم فاسقٌ» نیز در تقدیر معنای آیه جا دارد هرچند که در ظاهر آیه محذوف است[6].
4) احتمالاً احمد مفتی زاده بنا بر شواهد دیگری از بازخوانی تمام آیات مربوط به دوگانه کفر و ایمان قائل به چنین تفصیلی شده باشد. مثلاً در آیه3 از سوره الانسان نیز با نظیر همین دوگانه طرفیم منتها با یک قید: «ما راه را به او نشان داديم خواه شاكر باشد و پذيرا گردد يا ناسپاس»(ترجمه فولادوند). در اینجا شاکر یا کافر بودن به دنبال این آمده که: «ما راه را به او نشان داديم». بنابراین بحث از دوگانه شاکر یا کافر، متعاقبِ آشکارشدن راه و منوط بر این آشکارگی است. با این تفاصیل احمد مفتی زاده احتمالاً چنین قیدی را در تقدیر معنایی آیه2 از التغابن هم مفروض و مدنظر داشته است.
5) بسیاری از اصطلاحات قرآنی با تغییر زمان، گاه معانی متفاوتی در عرف یافتند. مثلاً واژه «حجاب» در ساختار قرآنی هیچگاه به معنای لباس بانوان استعمال نشده بلکه به معنای «پرده» و «مانع» آمده است[7] اما تدریجاً در ادبیات فقهی و عرفی معنای دیگری یافت. چنانکه واژه مؤمن هم در قرآن[8] و هم در تبیین نبوی گاه به معنای انسان بی‌آزار و اصطلاحاً «مُسالِم» آمده است اما در ادبیات فقهی و کلامی فقط بر یک معنا حمل می‌شود.
نهایتاً آنچه می‌توان گفت این است که احمد مفتی زاده از اطلاق واژه‌ی کافر، معنای مقیّد آن را مراد می‌کند؛ به دیگر سخن کافر از نظر مفتی زاده یعنی کافرِ جاحد. او غیرمؤمنِ معذور و نجات‌یافته را کافر نمی‌خواند. درواقع برغم اینکه ماحصل اجتهاد مفتی زاده در لفظ کافر، مخالف رأی اکثریت متکلمان است اما این مخالفت او صرفاً یک مخالفت لفظی است و در اینکه برخی از غیرمؤمنان معذورند اختلافی بین او و سایر متکلمینِ مسلمان نیست. بحث دیگری که می‌ماند بررسی مصادیق این غیرمؤمنانِ معذور از دیدگاه مفتی زاده است که بعون الله در آینده به آن خواهیم پرداخت.
ـــــــــــــــــــ
ارجاعات:
[1]. تفسیر الطبری، 23/416، مؤسسة الرسالة
[2]. تفسیر الرازی، 30/552، دار إحياء التراث العربي
[3]. ابوحیان النحوی، البحر المحيط، 10/188، دار الفكر بيروت
[4]. الشافعی، الاُم، 7/348
[5]. برای جزییات بیشتر نک: عدنان فلاحی، احکام دیه در فقه مقارَن، صص47ـ49، نشر آراس
[6]. «قال الحسن: وفي الكلام محذوف وتقديره: فمنكم كافر ومنكم مؤمن ومنكم فاسق» (الماوردی، النکت والعیون، 6/21)
[7]. الراغب الاصفهانی، المفردات فی غریب القرآن، صص219،220، دارالقلم
[8]. از جمله در قرآن آمده است: «وَمَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِيها»(النساء93)

✍️عدنان فلّاحی


https://news.1rj.ru/str/AdnanFallahi
🕰درباره‌ی علی عبدالرازق (قسمت اول: زمینه و زمانه)

شیخ علی عبدالرازق، با نام کامل «علی حسن احمد عبدالرازق» به سال1888ميلادی در روستای «ابوجرج» از توابع استان «المينا» در مصر متولد شد. خانواده شيخ علی، از علمای دينی مصر بودند. پدرش «حسن پاشا عبدالرازق» يکی از مؤسسين نشريه الجريدة و حزب الاُمّة، و از دوستان نزديک شیخ محمد عبده بود و برای گسترش اصلاحات اجتماعی و تعليم و تربيت می‌کوشيد. همچنین برادر بزرگ تر علی عبدالرازق، يعنی دکتر مصطفی عبدالرازق (1885 ـ 1947م) نيز از معروف ترين شاگردان محمد عبده در الازهر به شمار می آمد که حتی در دوره دو ساله 1945 تا 1947ميلادی، عهده دار مقام رياست جامعة الازهر(دانشگاه الازهر) مصر شد.
باری، علی عبدالرازق در دل چنين خانواده سرشناسی پرورش یافت و در همان مدرسه روستای محل زندگی اش، تمام قرآن کريم را حفظ نمود و خيلی زود وارد الازهر قاهره شد. حقیقتاً ما نمی دانیم که آيا علی عبدالرازق ـ هم چون برادر بزرگ ترش شيخ مصطفی عبدالرازق ـ موفق شد تا در کلاس های درس شیخ محمد عبده در الازهر حضور يابد يا نه، لکن شيخ علی نيز به مانند پدر و برادرش، اهتمام ويژه ای به مدرسه اصلاحگرانه عبده داشت که اين گرايش او، در اندک تأليفات تأثيرگذارش به خوبی مشهود است.
او پس از کسب درجه «العالمية»[1] از دانشگاه الازهر در سال 1911، برای ادامه مطالعات در زمينه اقتصاد و علوم سياسی، به انگلستان رفت و در دانشگاه آکسفورد مشغول به تحصيل شد. با بالاگرفتن آتش جنگ جهانی اول، شيخ علی در سال1915 از لندن بازگشت و تا سال 1925، در کسوت قاضی شرع در دادگاه های مصر مشغول به کار بود. تدريس ادبيات عرب در مؤسسه ای وابسته به الازهر در اسکندريه و قضاوت در منصوره، از مهم ترين فعاليت های او در اين دوران است.
علی عبدالرازق در سال1925 کتاب معروف الإسلام و اصول الحکم[2] را تأليف نمود که سروصدای بسياری در داخل و خارج مصر به پا کرد؛ به طوری که شهرت او و کتابش، در اندک زمانی تمام ممالک مسلمان و غيرمسلمان را درنورديد. انتشار این کتاب موجب شد تا هیئت کِبار علمای الازهر ـ متشکل از 24نفر از مشایخ دینی بزرگ الازهر ـ در تاریخ 12 آگوست سال 1925، با تشکیل دادگاهی عقیدتی[3] حکم به اخراج عبدالرازق از زمره علما داده و او را فاقد هرگونه صلاحیت حضور در مناصب دینی یا غیردینی این دانشگاه قلمداد کنند[4].
ـــــــــــــ
ارجاعات:
[1]. درجه «العالمية» الازهر مصر، معادل درجه دکترا بوده و يکی از شروط کسب آن حداقل دوازده سال حضور در الازهر است. همچنين دارنده مدرک العالمية، می تواند در الازهر تدريس نمايد.
[2]. از این کتاب دو ترجمه فارسی در دست است: اسلام و مبانی قدرت (ترجمه امیر رضایی) ، اسلام و مبانی حکومت (ترجمه محمد تقی محمدی و محترم رحمانی)
[3]. دکتر محمد عِمارة درباره خاستگاه سياسی اين دادگاه انکيزيسيون می نويسد: «از نظر متفکرين و روشنفکران مسلمان، کتاب الاسلام واصول الحکم، يک پژوهش آکادميک از ميان پژوهش های سياسی يا کلامی نبود بلکه در درجه نخست و قبل از هر چيزی، اين کتاب کوششی سياسی در يک معرکه سياسی شديد و بلکه زيان آور بود... اين کتاب، مقاومتی در برابر قسمت های گسترده محافظه کارِ نواحی مختلف جهان اسلام بود و فراتر از همه اینها، اين کتاب يکی از عواملی بود که استفاده استعمار بريتانيا از بازی خلافت را در مصر و شرق اسلامی به باد داد» علی عبدالرازق، الإسلام واصول الحکم (دراسة و وثائق بقلم محمد عمارة)، ص8، بیروت، المؤسسة العربیة للدراسات والنشر، 2000.
[4]. محمد عِمارة پژوهشگر نام آشنای مصری، مستندات دادگاه، جوابیه های عبدالرازق و بسیاری اَسناد دیگر را در مقدمه مفصلی که برای چاپ جدید کتاب الاسلام و اصول الحکم تدارک دیده، مبسوطاً آورده است. نک: علی عبدالرازق، الاسلام و اصول الحکم (دراسة و وثائق بقلم د. محمد عمارة)، صص55ـ110.

✍️عدنان فلّاحی


https://news.1rj.ru/str/AdnanFallahi
👍1
🕰درباره‌ی علی عبدالرازق (قسمت دوم: اتهامات و دفاعیه)

اما جنجال کتاب علی عبدالرازق از چه روی بود و شیخ چرا از الازهر اخراج شد؟ در پاسخ باید گفت که هیئت کبار علمای الازهر هفت اتهام را متوجه عبدالرازق و کتاب وی کرد و خاصه رییس الازهر شيخ محمد ابوالفضل کل کتاب وی را «خطا و گمراهی» خواند. این هفت اتهام عبارت بودند از:
1) عبدالرازق شریعت اسلام را یک شریعت روحانی محض و بی ارتباط با حاکمیت و تنفیذ احکام در امور دنیوی تصویر کرده است.
2) عبدالرازق گفته که دین، مانع این نیست که جهاد پیامبر (ص) در راه کشورگشایی ـ و نه در راه دین و ابلاغ دعوت به جهانیان ـ باشد.
3) عبدالرازق گفته که نظام حکومتی عهد پیامبر (ص)، موضوعی مبهم یا غامض یا توأم با اضطراب و نقصان و موجب حیرت است.
4) عبدالرازق گفته که مأموریت پیامبر (ص) صرفاً ابلاغ شریعت ـ بدون حکومت و تنفیذ ـ بوده است.
5) عبدالرازق منکر اجماع صحابه بر وجوب تعیین امام، و لزوم وجود شخصی برای برپایی امور دینی و دنیایی امت شده است.
6) عبدالرازق منکر این شده که قضاوت، وظیفه ای شرعی است.
7) عبدالرازق گفته که حکومت ابوبکر و خلفای راشدین، حکومت هایی غیر دینی بودند.
البته علی عبدالرازق هیچ گاه زیر بار هیچکدام از این اتهامات نرفت و مورد به مورد پاسخ های خود را به هیئت کبار علما و نیز جراید مصر ارائه داد، اما این اتهامات و خاصه نخستین اتهام برای همیشه متوجه او ماند. گفتنی است برخی پژوهشگران برجسته نیز معتقدند که مفاد کتاب شیخ علی تضادی با دفاعیات و تصریحات بعدی او نداشت چنان که حمید عنایت می نویسد:
«از مطالب کتابِ عبدالرازق روی هم رفته برمی آید که مقصود او از این نظریه که خلافت و حکومت ربطی به ارکان دین و اصول شریعت ندارند آن نیست که مسلمانان برای اجرای شریعت اسلامی به ایجاد هیچ گونه نظام سیاسی و اقتصادی نیازی ندارند، بلکه منظورش این است که اسلام، دست مسلمانان را در تعیین چگونگی این نظام باز گذاشته و به آنان آزادی بحث ونظر در این باره داده است. ولی برداشت نگاهبانان "نظام عتيق" از سخنان عبدالرازق به گونه ای دیگر بود، زیرا کتاب او اساس عقایدی را که بزرگانی چون ماوردی و غزالی و ابن جَماعه به صورت اركان مذهب سُنّی درآورده بودند برهم می زد»[1].
اما بزرگان جریانات رسمی و غالب اهل سنت با پیمودن همان راه محاکمه کنندگان عبدالرازق در الازهر، همواره او را به مثابه پدر نظریه سکولاریسم در جهان اسلام مورد حمله قرار داده و به شدت به او تاخته اند. مثلا شیخ یوسف قَرَضاوی از فقهای برجسته اهل سنت، علی عبدالرازق را نخستین کسی می داند که کوشید اندیشه سکولاریسم را به الازهر تحمیل کند و او را به مثابه منادی بیگانه بودن اسلام نسبت به ایجاد نظم سیاسی معرفی می کند[2]. راشد غنوشی نیز عبدالرازق را متهم می کند که صفت امر سیاسی را از کنش پیامبر اسلام(ص) سلب کرده و ایشان را به شکل واعظی صرف تصویر کرده است[3].
البته فارغ از صحت و سقم این اتهامات[4] باید گفت که این اتهام‌زنی به شیخ علی بیش از اینکه منوط بر خوانش مستقیم و بی‌واسطه خود کتاب الاسلام و اصول الحکم باشد، مبتنی بر رواج مشهورات و تکرار مکررات پیشینیان است؛ چراکه مثلاً انتقادات غنوشی و قرضاوی از عبدالرازق، فاقد ارجاع مستقیم به کلام یا عبارتی از عبدالرازق و کتاب وی است تا جایی‌که حتی غنوشی ـ برخلاف قرضاوی ـ این اتهام را با احتیاط متوجه عبدالرازق کرده و پیش‌تر از عبارت «فیما نحسب» برای گزارش اندیشه عبدالرازق استفاده می‌کند. فقیه مراکشی شیخ احمد الرَّیسونی ـ رئیس اتحادیه جهانی علمای مسلمانان ـ نیز تردید خود درباره کنه اندیشه عبدالرازق و نسبت او با این اتهام را آشکار می کند:
«شیخ علی عبدالرازق رحمه الله، دولت و سیاست و حکومت و قضاوت را از اسلام خارج کرد و اسلام را بی ارتباط با این امور قلمداد کرد. البته ما درباره چیزی صحبت می‌کنیم که در کتاب وی آمده است اما اینکه حقیقت اندیشه او چه بود پس خداوند به آن داناتر است»[5].
ـــــــــــــــــــــــــ
ارجاعات:
[1]. عنایت، سیری در اندیشه سیاسی عرب، ص190، انتشارات امیرکبیر
[2]. القرضاوی، الدین و السیاسة، ص114
[3]. الغنوشی، الدیمقراطیة و حقوق الانسان فی الاسلام، ص44
[4]. در اینجا باید به این نکته مهم و البته مغفول اشاره کرد که اگر مراد علی عبدالرازق این بوده که حاکمیت سیاسی پیامبر اسلام(ص) جزء ذوات نبوت و رسالت ایشان نیست، این ادعا مختص عبدالرازق نبوده و قرن‌ها پیش از وی برخی از برجسته‌ترین فقهای اهل سنت نیز به این موضوع اشاره کرده‌اند (مثلا نک: القرافی، الإحكام في تمييز الفتاوى عن الأحكام وتصرفات القاضي والإمام، صص105،106، دار البشائر الإسلامية).
[5]. نک: گفتگوی سال2019 با احمد الریسونی با عنوان «الاسلام و نظام الحکم»

✍️عدنان فلّاحی


https://news.1rj.ru/str/AdnanFallahi
💠کوتاه درباره "مؤلَّفة القلوب"

اصطلاح «تأليف بين القلوب» و مشتقات آن، سه بار در قرآن کريم، تکرار شده است (آل عمران103، الانفال63، التوبة60).
تأليف از ريشه «ا ل ف» و بر اساس نقل لغويان بزرگ عرب، به معنای انس گرفتن، جمع شدن و ضميمه شدن دو چيز است[1].
اما «مؤلفة القلوب» که در آيه60 سوره التوبة، ذکر شده است، يکی از مصارف هشت گانه زکات است.
مفسران در مورد اینکه منظور از مؤلفة القلوب، چه کسانی هستند اختلاف دارند و به چندین معنا اشاره کرده اند[2] که مخرج مشترک تمام اين معانی، کساني اند که به واسطه پرداخت مبلغی از زکاتِ جمع آوری شده به آنها، دلهايشان به طرف اسلام متمايل شده و از توطئه چينی عليه اسلام و مسلمانان اجتناب می کنند.
پرداخت پول به مؤلفة القلوب، يکی از بزرگ ترين دلايل مسالمت آميز بودن دعوت اسلام است چراکه با پرداخت مبلغی به مخالفان، درصدد اصطلاحا تأليف قلوب آنهاست.
اما عده ای از فقهای سلف ـ با استناد به عمل منسوب به خلفای راشدين ـ معتقدند که سهم مؤلفة القلوب، سياق و بافتاری تاريخی داشته و با قدرت گرفتن اسلام، قابل اجرا نيست و بنابراين، حکم به اسقاط آن داده اند. سيدسابق از فقهای بزرگ معاصر، اين رأی را از حنفيه ثابت دانسته است[3] ولی خود او، با اين رأی مخالفت کرده و می نويسد:
«حنفی ها گفته اند که ابوبکر[در عدم پرداخت سهم مؤلفة القلوب] با عمر موافقت کرد و هيچ کدام از صحابه با او مخالفت نکردند... همانا رکن استدلال، کتاب و سنت است و [فقط] اين دو، مراجعی هستند که جايز نيست در هيچ حالتی، از آنها عدول نمود»[4].
اما اصولی برجسته حنفی، نظام الدين الشاشي(344هـ) می نويسد:
«سَقَطت الْمُؤَلّفَة قُلُوبهم عَن الْأَصْنَاف الثَّمَانِية لانْقِطَاع الْعلَّة: سهم مؤلفة القلوب، به علت انقطاع علت اجرای آن، از مصارف هشت گانه[ی زکات]، ساقط گرديد»[5].
گفتنی است ابن رشد مالکی، رأی به تعطیلی پرداخت سهم مؤلفة القلوب را به مالک نيز منسوب می داند لکن از شافعی و ابوحنيفه نقل می کند که اين حکم، مختص صدر اسلام نبوده و همچنان باقيست و قابليت اجرايی دارد[6].
ابن حزم نیز مخالفت خود را با تعطیلی تاریخی پرداخت سهم مؤلفة القلوب ابراز می کند:
«عده ای ادعا کرده اند که سهم مؤلفة القلوب ساقط شده است. من می گویم: اين ادعا باطل است»[7].
اما ابن تیمیة برای توجیه عملکرد منسوب به خلفای راشدین در عدم پرداخت سهم مؤلفة القلوب، مسیر اصولیان حنفی را در پیش گرفته و می نویسد:
«آنچه که پیامبر(ص) به مثابه شرع معلق بر سبب، تشریع کرده است فقط به هنگام وجود سبب، مشروعیت پیدا می کند مانند پرداخت سهم المؤلفة قلوبهم»[8].
صدالبته روشن است که در اینجا ابن تیمیه توضیح واضحات داده است چراکه احکام فقهی غالباً منوط بر اسباب و شروطی[9] هستند و با فقدان سبب، حکم هم تعطیل می گردد؛ مثلا وجوب روزه، منوط بر احراز ورود به ماه رمضان است و با فقدان ظهور این سبب، وجوب روزه هم منتفی است و قس علی هذا... با توجه به این نکته به نظر می رسد محل نزاع حساسیت اسقاط سهم مؤلفة القلوب در میان مجادلات فقهای سلف و خلف را باید در جای دیگری جستجو کرد.
ـــــــــــــــــــــــــ
ارجاعات:
[1]. الفراهیدی، کتاب العين، 8/336
[2]. تفسير الماوردي، 2/375،376
[3]. سیدسابق، فقه السنة، 1/389
[4]. همان، 1/390
[5]. اصول الشاشی، ص295
[6]. ابن رشد الحفید، بداية المجتهد، 2/37
[7]. ابن حزم، المحلی، 6/145
[8]. ابن تیمیة، مجموع الفتاوی، 33/94
[9]. البته اصولیان بین «سبب» و «شرط» تفاوت قائلند منتها هر دوی این مفاهیم، از مقدمات تحقق حکم هستند.

✍️عدنان فلّاحی


https://news.1rj.ru/str/AdnanFallahi