میخواستم که زنی داشته باشم بوی گرمابه زنانه بدهه، جای پیغمبر بودم میرفتم فلکالافلاک، عارف فرداد بود و مدام من رو کنارش مینشوند و میگفت از کنارم جم نخور گم میشی، لکه عینک بودم و صاحابعینک میزدودم، نیمکیلو شیرینی خامهای بودم که دیشب به دست کاشفی و صالح تموم شد، قلنجی بودم که مهران تو کافه عرفان میشکوند، توتون رشتهای بودم که مرادی بازم میکرد و من رو میپیچید؛ افسوس که الان زنی با گوشه لاک پریدهای هستم که سر کلاس ادبیات استاد حرّاف و خرفتی نشستم و خواب داره من رو میبره اونجا که غم نباشه.
در میان انبوهی از مسائل کلان هستم، دلتان که برای بندهی حقیر تنگ شد به پای کلاغهای خبرچین میان هزارتا دسته با پرهای شکسته میگن که عاشق تو تو انزوا نشسته ببندید؛ خواهم خواند و جوابیه خواهم فرستاد.
چند همنشین سنبالای دنیادیده میخوام که چیزهای نادونسته یادم بدند، والا که اینهمه صحبت و هیاهوی بیعاید که چه؟
حالا آخرعمری پیش خودم سگآبرو شدم. مدام باید از این کلاس به اون کلاس بشم و جسم نحیف و ناسورم رو هی وادار به حرکت کنم؛ درحالی که آدمی به سن من نیاز به استراحت مطلق داره و هفتهای یکبار وصیعتنامهش رو بازنگری میکنه و نسخه جدیدش رو برا وکیلش میفرسته.
من از زیر کار در نمیرم، فقط یک آن دلم میخواد هرکاری بکنم بجز کار کردن. هرچند دقیقه یکبار.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
میگه که:
«عاقل که اشتباه میکنه، متاسف میشه
احمق فلسفه میبافه.»
«عاقل که اشتباه میکنه، متاسف میشه
احمق فلسفه میبافه.»