وقتی زمان به انتهای تلاش های بی وقفه میرسه، حالا زمان شروع افکاری های مریض رسیده؛
افکار های خالی از هر گونه رحم و منطق.
افکار هایی که مثل درختی تنومند در وسط ذهنم رشد میکنه و هر روز قوی تر از روز قبل یه سمت اسمون هجوم میبره.
افکار های خالی از هر گونه رحم و منطق.
افکار هایی که مثل درختی تنومند در وسط ذهنم رشد میکنه و هر روز قوی تر از روز قبل یه سمت اسمون هجوم میبره.
در این زمان من نگران چشمان دردمندم، چشمان بی امید، چشمان خنثی که بوی مرگ میدهد.
در زمان حمله افکار ها، من، نگران چشمانی هستم که درد میدهد. سکوت میدهد. صبر میدهد.
زمان میخواهد. حرف میزند.
در زمان حمله افکار ها، من، نگران چشمانی هستم که درد میدهد. سکوت میدهد. صبر میدهد.
زمان میخواهد. حرف میزند.
تو برو؛
لحظه مرگم که شد، با ته مانده جانم خودم رو به تو میرسانم، دستانت را میبوسم و تا آخرین نفسی که از جانم میرود برای زیباییت گریه میکنم.
بعد که از این بیماری رها گردیدم و تو را با این دنیا تنها گذاشتم.
حالا تو بمان؛
من میروم.
لحظه مرگم که شد، با ته مانده جانم خودم رو به تو میرسانم، دستانت را میبوسم و تا آخرین نفسی که از جانم میرود برای زیباییت گریه میکنم.
بعد که از این بیماری رها گردیدم و تو را با این دنیا تنها گذاشتم.
حالا تو بمان؛
من میروم.
میدانم که امیدم واهی بود؛
من آن را در میان رقص باد مانند قاصدکی که آرزویم را به دوش میکشید رها کردم و امیدوار بودم به سمت تو پرواز کند.
من حتی رها تر از قاصدک بودم ولی نسیم رهایی من را آرام به طرف گرد باد کشید.
من آن را در میان رقص باد مانند قاصدکی که آرزویم را به دوش میکشید رها کردم و امیدوار بودم به سمت تو پرواز کند.
من حتی رها تر از قاصدک بودم ولی نسیم رهایی من را آرام به طرف گرد باد کشید.
میدونی؛
اینکه هرچیزی که خوب باشه یه روز به پایان میرسه حتمیه.
این غیر ممکنه که بدونی آیا بعد از این ما میتونیم بازم باهام دوست باشیم؟
میدونم، میدونم که داری میگی نمیخوای اذیتم کنی. خب شاید تو باید یک مقداری بخشش رو بهم نشون بدی.
و اینطوری که از ظاهرت معلومه..خب من میتونم بگم تو برای عذرخواهی نیومدی.
چرا میخوای که از زندگیم بری؟
و اگه تو قرار نیست فردا رو برای من باشی، نمیخوای یک امروز رو پیشم بمونی؟ اوه عزیزم، بذار در حالی که دوستت دارم ازت خدافظی کنم.
میدونی، ما کنار هم فراموش نشدنی بودیم.
ما تموم دنیا رو توی دستامون داشتیم و این عشقی بود که فقط ما میتونستیم درکش کنیم.
و من میدونم هیچ راهی وجود نداره که بتونم انجامش بدم تا این وضع تغییر کنه، ولی ایا چیزی هست که بشه درموردش صحبت کرد؟
باید بگم که؛
قلب من همین الانم شکسته، عزیزم، ادامه بده، چاقو رو درون قلبم بچرخون.
چرا داری اینو میپوشی تا زندگیم بری؟ حتی اگه فکر کردی این تموم شده باید امشب رو بمونی!
اگه فردا قرار نیست برای من باشی..نمیخوای برای اخرین بار به من بدیش؟
بذاری درحالی که دوستت دارم ترکت کنم.
فقط یک بار دیگه چشیدن از مزه لب هات میتونه من رو بگردونه، به جاهایی که رفتیم و شب هایی که داشتیم.
چون اگه این هستش، پس ما میتونیم خوب تمومش کنیم.
حتی اگه فکر کردی تموم شده باید امشب رو بمونی و بذاری وقتی دوستت دارم باهات خداحافظی کنم.
اینکه هرچیزی که خوب باشه یه روز به پایان میرسه حتمیه.
این غیر ممکنه که بدونی آیا بعد از این ما میتونیم بازم باهام دوست باشیم؟
میدونم، میدونم که داری میگی نمیخوای اذیتم کنی. خب شاید تو باید یک مقداری بخشش رو بهم نشون بدی.
و اینطوری که از ظاهرت معلومه..خب من میتونم بگم تو برای عذرخواهی نیومدی.
چرا میخوای که از زندگیم بری؟
و اگه تو قرار نیست فردا رو برای من باشی، نمیخوای یک امروز رو پیشم بمونی؟ اوه عزیزم، بذار در حالی که دوستت دارم ازت خدافظی کنم.
میدونی، ما کنار هم فراموش نشدنی بودیم.
ما تموم دنیا رو توی دستامون داشتیم و این عشقی بود که فقط ما میتونستیم درکش کنیم.
و من میدونم هیچ راهی وجود نداره که بتونم انجامش بدم تا این وضع تغییر کنه، ولی ایا چیزی هست که بشه درموردش صحبت کرد؟
باید بگم که؛
قلب من همین الانم شکسته، عزیزم، ادامه بده، چاقو رو درون قلبم بچرخون.
چرا داری اینو میپوشی تا زندگیم بری؟ حتی اگه فکر کردی این تموم شده باید امشب رو بمونی!
اگه فردا قرار نیست برای من باشی..نمیخوای برای اخرین بار به من بدیش؟
بذاری درحالی که دوستت دارم ترکت کنم.
فقط یک بار دیگه چشیدن از مزه لب هات میتونه من رو بگردونه، به جاهایی که رفتیم و شب هایی که داشتیم.
چون اگه این هستش، پس ما میتونیم خوب تمومش کنیم.
حتی اگه فکر کردی تموم شده باید امشب رو بمونی و بذاری وقتی دوستت دارم باهات خداحافظی کنم.
درد از دست دادن؛
حرف های زیادی دارد ولی گویی ساده سخن میگوید. انگار که بعد مدت ها تنها لبخندی میزد و میگوید: "رفت".
حرف های زیادی دارد ولی گویی ساده سخن میگوید. انگار که بعد مدت ها تنها لبخندی میزد و میگوید: "رفت".
همیشه برعکسه؛
یا حرفی هست برای گفتن و شنونده ای نیست.
یا گوش ها و قلب ها برای تو آماده هستن ولی زبونی برای سخن نیست.
یا حرفی هست برای گفتن و شنونده ای نیست.
یا گوش ها و قلب ها برای تو آماده هستن ولی زبونی برای سخن نیست.
تو مثل آب، زلالی؛ همه کس تو را میبنند و میشنوند اما جایگاهت بالای کوه قرار دارد؛
شروع و پایان ندارد، گویی از بهشت شروع و بر قلب ها پایان یافته.
شروع و پایان ندارد، گویی از بهشت شروع و بر قلب ها پایان یافته.
تو هری؛ تو.
تو صاف و ساده ای، درست مانند همان گلبرگ گیاهان نرم و کوچک ولی پر از رمز و راز، پر از ریز کاری هایی که قلمی سخت دارد.
تو صاف و ساده ای، درست مانند همان گلبرگ گیاهان نرم و کوچک ولی پر از رمز و راز، پر از ریز کاری هایی که قلمی سخت دارد.
تو؛
تو زندگی بخشی، در جایگاه ثابتی بر روی خاک باران خورده میرقصی و حرف هایت را با هر حرکت به زمان هدیه میدهی؛
همان گونه است که گذر تنها چهار دقیقه از حرف هایت با موسیقی نواخته شده از سوی قلب پر مهرت زمان میبرد تا به زندگی به گونهی کمیابی ادامه داد.
تو زندگی بخشی، در جایگاه ثابتی بر روی خاک باران خورده میرقصی و حرف هایت را با هر حرکت به زمان هدیه میدهی؛
همان گونه است که گذر تنها چهار دقیقه از حرف هایت با موسیقی نواخته شده از سوی قلب پر مهرت زمان میبرد تا به زندگی به گونهی کمیابی ادامه داد.