Forwarded from Sam Beckett (Maryam)
May: Mother, this is not enough.
The Mother: not enough?
May: not enough.
The Mother: what do you mean, May, not enough, what can you possibly mean, May, not enough?
May: I mean, mother, that I must hear the feet, however faint they fall.
The Mother: the motion alone is not enough?
May: no, Mother, the motion alone is not enough, I must hear the feet, however faint they fall.
...
The Mother: not enough?
May: not enough.
The Mother: what do you mean, May, not enough, what can you possibly mean, May, not enough?
May: I mean, mother, that I must hear the feet, however faint they fall.
The Mother: the motion alone is not enough?
May: no, Mother, the motion alone is not enough, I must hear the feet, however faint they fall.
...
Forwarded from ساراباند
مسأله همین است دیگر. خودم میبینم که دارم تباه میشوم و از دست میروم. واقعن از دست میروم. زندگیام بر باد است. بیهوده راه میروم، بیهوده نفس میکشم، بیهوده حرف میزنم و میخندم. [مکث] و بیهوده زنده هستم. خلاصه اینکه سخت میگذرانم.
اگر فاوست یک کم معرفت به خرج داده بود - عباس نعلبندیان
اگر فاوست یک کم معرفت به خرج داده بود - عباس نعلبندیان
نمیدونم چند وقته که انگار دارم از شخص سوم زندگیم رو میکنم. هیچی انگار واقعی نیست برام و حس و معنیای وجود نداره.
Social Pariah,
Sad and homesick. I guess.
To be fair, I don't really have any special thing in mind as a home. It's more like a void.
Forwarded from ساراباند
آینده واسهم شبیه یه جوکه که حتی از شدت بیمزگی هم خندهدار نیست.
Forwarded from ساراباند
من فقط فرار میخوام. یه فرار بیانتها و بیبازگشت.
دوست دارم از دردی که به روح و جسمم داره وارد میشه داد بزنم؛ ولی صدایی ازم درنمیاد.
زخمی که از تو رو من مونده بزرگه. اونقدر بزرگه که باید تا آخر عمرم تلاش کنم تا صرفاً بتونم نرمال باشم. تو یادم میاری «درد» واقعاً چیه. تو یادم میاری که هیچوقت نمیتونم از چیزی که هستم فرار کنم.
خیلی غمانگیزه وقتی آدمهایی که فکر میکردی نقش خاصی ندارند، از زندگیت میرن و تازه میفهمی چقدر خاطره همراهشون داری که همیشه میمونه.