سرگشته و دوستان(12)
🔺🔹🔺🔹🔺🔹🔺🔹🔺🔹
🔴
گویی گیری در این تقسیم بندی بود، یک جای کار می لنگید!
به نظرش می رسید که این تقسیم بندی به زبانی دیگر معرف چنین تقسیمی است:
انسانها دو قسم اند :ساده لوح ها و زرنگ های بدطینت!
اما آیا در میان همۀ افرادی که ما در اطرافمان می بینیم ، کسی را نمی توان یافت که عضوی از هیج یک از این دو مجموعه نباشد؟ آیا کسی نیست که نه ساده لوح باشد و نه زرنگ بدطینت؟
مثلا خود این یاور!
یاور که پی برده است به اینکه هیچ انسانی ضرورتاً آنگونه که نشان می دهد و می نماید نیست، اگر به قدر کافی زرنگ و ماهر باشد ، می تواند گولخور نباشد و بی داشتن دلیل کافی به کسی اعتماد نکند! در این صورت ، او نه از دستۀ گوسفندهاست و نه از دستۀ گرگها.
در این صورت جایش در این میان کجاست؟ معلوم نیست.
🔸پس هستند انسانهایی که می توانند نه گرگ باشند و نه گوسفند
و این ایراد و اشکالی بر این تقسیم است.
چرا؟
زیرا یکی از شرایط مهم یک تقسیم بندی درست، این است که :
قبلا با اصطلاح (= term ) ایکستنشن ( = extension ) یعنی مجموعه مصادیق یک مفهوم در شماره های قبل این نوشتار آشنا شدیم.
🔹 حاصر بودن به این معناست که:
اگر ما الف را به دو قسمت ب و ج تقسیم کنیم و ( الف) نشانگر ایکستنشن یا مجموعه مصادیق الف باشد باید حتما معادله زیر درست باشد:
یعنی از مجموعه مصادیق الف عضوی پیدا نشود که نه مصداق الف باشد و نه مصداق ب.
و این قاعده در مورد تقسیم یاور صادق نیست. زیرا ما برخی انسانها را می شناسیم که نه عضوی از دستۀ گوسفندها و گولخورها هستند و نه از دستۀ گرگها و گولزنها
طبق این قاعده ، مثلا این تقسیم نادرست است که:
انسانها یا سفسدپوستند یا سیاه پوست
چرا؟
چون می دانیم انسانهایی هستند که پوستشان نه سفید است و نه سیاه ، یعنی نه به آنها می توان گفت سفیدپوست و نه می توان گفت سیاه پوست.
اما این تقسیم بندی درست است که:
انسانها یا عالمند یا جاهل
چون تعریف جهل یعنی فقدان علم و ضرورتا هرکسی عالم نباشد جاهل است و هرکسی جاهل نباشد عالم است.
پس این تعریف با این قاعده سازگار است، گرچه ممکن است شرایط دیگری از تعریف را فاقد باشد.
این نوع از حصر را که حضور در یکی از طرفین تقسیم ضرورت عقلی دارد را
اگر بخواهیم اصطلاح منظقی اش را هم بیان کنیم باید بگوییم که حصر عقلی آن است که دایر مدار نفی و اثبات باشد.
اما گاهی این حصر ، حصر عقلی نیست، بلکه از روی گردش در بین مصداقهای یک واژه یا مفهوم ، پی برده ایم که هیچ فردی از مقسم( آنچه مورد تقسیم قرار گرفته است) خارج از دایره قسم ها نمانده است. مثال؟
همان تقسیم انسان از لحاظ رنگ پوست
مثلا شما در کره خاکی مان می گردید و در تاریخ انسانها هم تا جایی که می شود تحقیق می کنید و نتیجه می گیرد که هیچ انسانی نیست که یا سفید پوست یا سیاه پوست یا زردپوست یا سرخپوست، و یا تیره پوست نباشد پس تعریف می کنید:
انسان : یا سفید پوست است
یا سیاه پوست
یا سرخ پوست
یا زردپوست
یا تیره پوست
ولی خودتان هم می دانید که محال نیست فردا کشف شود که انسانهایی هم سبزپوست بوده اند!
یا صد سال بعد انسانهایی نارنجی پوست پدید آیند
این نوع حصر را
پس یک قاعده مهم در تقسیم که همواره باید مدنظر باشد این است که:
باید مجموعه مصادیق مقسم برابر باشد با مجموع مصادیق اقسام و هیچ عضوی از مقسم خارج از تقسیم نماند.
این قاعده اختصاص به حوزه خاصی ندارد. در هر علم یا حرفه ای باید این اصل رعایت شود.
🔺نگوییم که ما که فیلسوف نیستیم ؛ این حرفها به چه دردمان می خورد.
این قاعده در تقسیمات رشته زیست شناسی هم باید رعایت شود در شیمی هم، در کشاورزی هم و در منطق هم و در فلسفه هم و در جامعه شناسی هم.
تصمیم گرفت این اشکال را در ادامه بحث با یاور با وی در میان بگذارد و نظرش را بشنود.
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
🔺🔹🔺🔹🔺🔹🔺🔹🔺🔹
🔴
اشکالی بر تقسیم بندی یاور
یاور انسان را به دو دسته تقسیم کرده بود:گوسفندها و گرگها
آن شب ، تا دیروقت این تقسیم بندی در ذهنش جولان می داد.گویی گیری در این تقسیم بندی بود، یک جای کار می لنگید!
به نظرش می رسید که این تقسیم بندی به زبانی دیگر معرف چنین تقسیمی است:
انسانها دو قسم اند :ساده لوح ها و زرنگ های بدطینت!
اما آیا در میان همۀ افرادی که ما در اطرافمان می بینیم ، کسی را نمی توان یافت که عضوی از هیج یک از این دو مجموعه نباشد؟ آیا کسی نیست که نه ساده لوح باشد و نه زرنگ بدطینت؟
مثلا خود این یاور!
یاور که پی برده است به اینکه هیچ انسانی ضرورتاً آنگونه که نشان می دهد و می نماید نیست، اگر به قدر کافی زرنگ و ماهر باشد ، می تواند گولخور نباشد و بی داشتن دلیل کافی به کسی اعتماد نکند! در این صورت ، او نه از دستۀ گوسفندهاست و نه از دستۀ گرگها.
در این صورت جایش در این میان کجاست؟ معلوم نیست.
🔸پس هستند انسانهایی که می توانند نه گرگ باشند و نه گوسفند
و این ایراد و اشکالی بر این تقسیم است.
چرا؟
زیرا یکی از شرایط مهم یک تقسیم بندی درست، این است که :
تقسیم بایدحاصر باشد یا به حصر عقلی و یا به حصر استقرائی.
اینها یعنی چه؟قبلا با اصطلاح (= term ) ایکستنشن ( = extension ) یعنی مجموعه مصادیق یک مفهوم در شماره های قبل این نوشتار آشنا شدیم.
🔹 حاصر بودن به این معناست که:
اگر ما الف را به دو قسمت ب و ج تقسیم کنیم و ( الف) نشانگر ایکستنشن یا مجموعه مصادیق الف باشد باید حتما معادله زیر درست باشد:
|(الف) = (ب) + (ج)
یعنی از مجموعه مصادیق الف عضوی پیدا نشود که نه مصداق الف باشد و نه مصداق ب.
و این قاعده در مورد تقسیم یاور صادق نیست. زیرا ما برخی انسانها را می شناسیم که نه عضوی از دستۀ گوسفندها و گولخورها هستند و نه از دستۀ گرگها و گولزنها
طبق این قاعده ، مثلا این تقسیم نادرست است که:
انسانها یا سفسدپوستند یا سیاه پوست
چرا؟
چون می دانیم انسانهایی هستند که پوستشان نه سفید است و نه سیاه ، یعنی نه به آنها می توان گفت سفیدپوست و نه می توان گفت سیاه پوست.
اما این تقسیم بندی درست است که:
انسانها یا عالمند یا جاهل
چون تعریف جهل یعنی فقدان علم و ضرورتا هرکسی عالم نباشد جاهل است و هرکسی جاهل نباشد عالم است.
پس این تعریف با این قاعده سازگار است، گرچه ممکن است شرایط دیگری از تعریف را فاقد باشد.
این نوع از حصر را که حضور در یکی از طرفین تقسیم ضرورت عقلی دارد را
حصر عقلی می گویند.اگر بخواهیم اصطلاح منظقی اش را هم بیان کنیم باید بگوییم که حصر عقلی آن است که دایر مدار نفی و اثبات باشد.
اما گاهی این حصر ، حصر عقلی نیست، بلکه از روی گردش در بین مصداقهای یک واژه یا مفهوم ، پی برده ایم که هیچ فردی از مقسم( آنچه مورد تقسیم قرار گرفته است) خارج از دایره قسم ها نمانده است. مثال؟
همان تقسیم انسان از لحاظ رنگ پوست
مثلا شما در کره خاکی مان می گردید و در تاریخ انسانها هم تا جایی که می شود تحقیق می کنید و نتیجه می گیرد که هیچ انسانی نیست که یا سفید پوست یا سیاه پوست یا زردپوست یا سرخپوست، و یا تیره پوست نباشد پس تعریف می کنید:
انسان : یا سفید پوست است
یا سیاه پوست
یا سرخ پوست
یا زردپوست
یا تیره پوست
ولی خودتان هم می دانید که محال نیست فردا کشف شود که انسانهایی هم سبزپوست بوده اند!
یا صد سال بعد انسانهایی نارنجی پوست پدید آیند
این نوع حصر را
حصر استقرایی می گویند.پس یک قاعده مهم در تقسیم که همواره باید مدنظر باشد این است که:
باید مجموعه مصادیق مقسم برابر باشد با مجموع مصادیق اقسام و هیچ عضوی از مقسم خارج از تقسیم نماند.
این قاعده اختصاص به حوزه خاصی ندارد. در هر علم یا حرفه ای باید این اصل رعایت شود.
🔺نگوییم که ما که فیلسوف نیستیم ؛ این حرفها به چه دردمان می خورد.
این قاعده در تقسیمات رشته زیست شناسی هم باید رعایت شود در شیمی هم، در کشاورزی هم و در منطق هم و در فلسفه هم و در جامعه شناسی هم.
تصمیم گرفت این اشکال را در ادامه بحث با یاور با وی در میان بگذارد و نظرش را بشنود.
( ادامه دارد)
🔺🔹🔺🔹🔺🔹🔺🔹🔺🔹https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
Telegram
خرد سنجشگر
تلاشی برای جاانداختن تفکر نقاد و ساختن مبانی اندیشیدن مستقل و پویا
سلوک ذهنی، روانی در بهره گیری از موهبت کوتاه زندگی
ID:@mansahand
https://news.1rj.ru/str/CriticalDialogue
آغاز کانال:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3
سلوک ذهنی، روانی در بهره گیری از موهبت کوتاه زندگی
ID:@mansahand
https://news.1rj.ru/str/CriticalDialogue
آغاز کانال:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3
خرد سنجشگر pinned «سرگشته و دوستان(12) 🔺🔹🔺🔹🔺🔹🔺🔹🔺🔹 🔴 اشکالی بر تقسیم بندی یاور یاور انسان را به دو دسته تقسیم کرده بود: گوسفندها و گرگها آن شب ، تا دیروقت این تقسیم بندی در ذهنش جولان می داد. گویی گیری در این تقسیم بندی بود، یک جای کار می لنگید! به نظرش می رسید که این…»
سرگشته و دوستان(13)
آن نکته این بود که به یاد
مغالطه دوگانۀ کاذب در واقع همین بود.
اینکه شما تقسیمی را حاصر نیست، به عنوان تقسیم حاصر جا بیندازید و سپس نتایج دلخواه خود را از آن بگیرید.
(ما فعلا از ذکر این بخش از گفتگو صرفنظر کرده، آن را به وقتی دیگر حواله می کنیم )
یاور که به دقت به حرفهای سرگشته گوش می داد، در یک دو راهی گیر کرده بود، دفاع از تقسیم بندی خویش یا ارزیابی منصفانۀ آن
از یک طرف دلش نمی خواست در مقابل سرگشته کم بیاورد، می خواست هرطور شده، از نظریۀ خود دفاع کرده و اشکالی را که سرگشته مطرح کرده بود، به نحوی پاسخ دهد، حتی اگر نتواند دوستش را متقاعد کند که تقسیم بندیش اشکالی ندارد.
در این صورت، حداقل در ظاهر فرصت نداده بود که سرگشته حس کند که توانسته اشکالی بر سخنان یاور بگیرد.
این آدمی موجود عجیبی است.
داوریهایش گاهی کاملا بی پایه و تابع تمایلات اوست.
یاور در درونش نهیبی را که به صورت مداوم مثل زنگ اعلام خطر می نواخت ، به صورتی واضح می توانست ببیند.
یک یاور درونی هی فریاد می زد که سرگشته می خواهد برتریش را نسبت به تو ثابت کند، می خواهد بفهماند که از تو دقیقتر است و به راحتی می تواند رشته های افکار تو را پنبه کند. تو نباید به سادگی تسلیم شوی.
اگر چنین شود ، در واقع تو بازنده ی این میدان مسابقه خواهی بود، پس مردانه مبارزه کن و مگذار پشتت بر زمین بساید!
آن یاور خودخواه مبارزه طلب درون ، آنچنان با صدای بلند حرف می زد که فرصت هرگونه تحلیل و ارزیابی را از وی می گرفت؛ چشمانش به نحو خاصی می درخشید، گویی یکی از پشت ضربه ای بر مخش وارد کرده بود ، حالتی مرکب از هیجان و خشم و مقاومت و شاید نوعی احساس توهین و بی احترامی ، او را به سرگیجه می انداخت.
: حالا سرگشته از فردا به هرکی برسد خواهد گفت که من چنین توفیقی در برابر یاور داشتم و او را محکوم کردم! و مرا پیش دوستان و آشنایان مشترک ، کوچک و حقیر خواهد کرد.
یاور متفکر درون را وادار کرده بود که هرطور شده، پاسخی مناسب در مقابل اشکال سرگشته بیابد و در مقابله با اشکال او ، کم نیاورد.
سرگشته که با شوق خاصی، اشکال مطرح بر نظریۀ یاور را بسط می داد، چندان توجهی به حالات یاور نداشت، اگر کمی دقت نظرش بالاتر بود ، متوجه حالت غیرعادی یاور می شد. حداقل قضیه این بود که یاور مثل هر روز نبود. گویی حواس پرتی داشت، گویی نگرانی خاصی ، تمرکز او را بر هم می زد، رنگ رخساره اش متفاوت بود.
کاش می دید و به خاطر می آورد آن شعر سعدی فرزانه را :
گر بگویم که مرا حال پریشانی نیست
رنگ رخسار خبر می دهد از سرّ ضمیر
سکوت یاور چنان به درازا کشید که سرگشته به تدریج متوجه غیرعادی بودن وضعیت گردید.
در درون یاور غوغایی بود، یاور خودخواه مغرور او را به مقاومت می خواند ولی یاوری دیگر او را به خویشتن داری و انصاف
یاور عادل می گفت: انصاف شرط عدالت است، نباید در مقابل نقد منصفانه مقاومت کرد.
مگر تو معصومی؟ مگر ممکن نیست که تو هم خطا بکنی؟
اگر بخواهی از خطاهای خود چشم بپوشی، مگر به این معنا نیست که مهر تأیید بر خطاهایت زده ای؟
باز به خود پاسخ می داد که: بحث بر سر قبول یا نادیده گرفتن خطاهای خودم نیست، من بعد از تمام شدن بحث با سرگشته، فرصت زیادی دارم که در مورد این مسأله بیندیشم و خطاهایم را اصلاح کنم، بحث بر سر تنظیم روابطم با سرگشته است و اینکه نمی خواهم حس کند که بر من چیره شده است.
اگر من این انتقاد را بپذیرم پررو می شود، بعدا سعی میکند همۀ حرفهای مرا رد کند!
سرگشته که متوجه وضعیت غیرعادی یاور شده بود، حرفش را نیمه تمام گذاشت و پرسید:
یاور تو حالت خوبه؟
زیاد سرحال به نظر نمی رسی؟ موضوع خاصی پیش اومده؟
اگه حالت خوب نیست یا سردرد و اینا داری، می تونیم بعدا صحبت و بحثمونو دنبال کنیم.
یاور که نمی خواست اخبار جنگ درونی اش به بیرون از مرزهای وجودی اش درز کند، پاسخ داد:
نه چیزیم نیست.
اما می دانست که اگر بحث ادامه یابد باید در مورد حرفای سرگشته موضعگیری کند، اما هنوز تکلیفش با خود معلوم نیست
در این میان یاور داور! قدمی جلوتر آمد و گفت: یاور این بهانۀ خوبی است. اگر می خواهی اشتباه نکنی و رفتارت سنجیده باشد، فرصت بگیر.
الان چیزی نگو، بعدا که در مورد مسأاله به حد کافی تأمل کردی، باز فرصت داری به نحو دلخواه خودت حرف بزنی. پس هم داوری ات را تعلیق کن و هم بحث را.
فرصت نبود، تصمیم گرفت حرف یاور داور را گوش کند؛
حرفش را زیرکانه عوض کرد: آره حق با توست، شاید این چایی را نباید می خوردم!
حالم را به هم زد، آخه صبحانه نخورده بودم!
📛 واکنش روانی یاور در مقابل نقدوقتی که یاور از خوردن چایی قند پهلوی خویش فارغ شد، سرگشته شروع کرده به ادامۀ بحث، و سؤالی را که در باره تقسیم یاور در مورد انسانها به ذهنش می رسید مطرح کرد. نکته ای را هم که بعداً به خاطرش رسیده بود، بر آن افزود.
آن نکته این بود که به یاد
مغالطۀ دوگانۀ کاذب افتاد.مغالطه دوگانۀ کاذب در واقع همین بود.
اینکه شما تقسیمی را حاصر نیست، به عنوان تقسیم حاصر جا بیندازید و سپس نتایج دلخواه خود را از آن بگیرید.
(ما فعلا از ذکر این بخش از گفتگو صرفنظر کرده، آن را به وقتی دیگر حواله می کنیم )
یاور که به دقت به حرفهای سرگشته گوش می داد، در یک دو راهی گیر کرده بود، دفاع از تقسیم بندی خویش یا ارزیابی منصفانۀ آن
از یک طرف دلش نمی خواست در مقابل سرگشته کم بیاورد، می خواست هرطور شده، از نظریۀ خود دفاع کرده و اشکالی را که سرگشته مطرح کرده بود، به نحوی پاسخ دهد، حتی اگر نتواند دوستش را متقاعد کند که تقسیم بندیش اشکالی ندارد.
در این صورت، حداقل در ظاهر فرصت نداده بود که سرگشته حس کند که توانسته اشکالی بر سخنان یاور بگیرد.
این آدمی موجود عجیبی است.
داوریهایش گاهی کاملا بی پایه و تابع تمایلات اوست.
یاور در درونش نهیبی را که به صورت مداوم مثل زنگ اعلام خطر می نواخت ، به صورتی واضح می توانست ببیند.
یک یاور درونی هی فریاد می زد که سرگشته می خواهد برتریش را نسبت به تو ثابت کند، می خواهد بفهماند که از تو دقیقتر است و به راحتی می تواند رشته های افکار تو را پنبه کند. تو نباید به سادگی تسلیم شوی.
اگر چنین شود ، در واقع تو بازنده ی این میدان مسابقه خواهی بود، پس مردانه مبارزه کن و مگذار پشتت بر زمین بساید!
آن یاور خودخواه مبارزه طلب درون ، آنچنان با صدای بلند حرف می زد که فرصت هرگونه تحلیل و ارزیابی را از وی می گرفت؛ چشمانش به نحو خاصی می درخشید، گویی یکی از پشت ضربه ای بر مخش وارد کرده بود ، حالتی مرکب از هیجان و خشم و مقاومت و شاید نوعی احساس توهین و بی احترامی ، او را به سرگیجه می انداخت.
: حالا سرگشته از فردا به هرکی برسد خواهد گفت که من چنین توفیقی در برابر یاور داشتم و او را محکوم کردم! و مرا پیش دوستان و آشنایان مشترک ، کوچک و حقیر خواهد کرد.
یاور متفکر درون را وادار کرده بود که هرطور شده، پاسخی مناسب در مقابل اشکال سرگشته بیابد و در مقابله با اشکال او ، کم نیاورد.
سرگشته که با شوق خاصی، اشکال مطرح بر نظریۀ یاور را بسط می داد، چندان توجهی به حالات یاور نداشت، اگر کمی دقت نظرش بالاتر بود ، متوجه حالت غیرعادی یاور می شد. حداقل قضیه این بود که یاور مثل هر روز نبود. گویی حواس پرتی داشت، گویی نگرانی خاصی ، تمرکز او را بر هم می زد، رنگ رخساره اش متفاوت بود.
کاش می دید و به خاطر می آورد آن شعر سعدی فرزانه را :
گر بگویم که مرا حال پریشانی نیست
رنگ رخسار خبر می دهد از سرّ ضمیر
سکوت یاور چنان به درازا کشید که سرگشته به تدریج متوجه غیرعادی بودن وضعیت گردید.
در درون یاور غوغایی بود، یاور خودخواه مغرور او را به مقاومت می خواند ولی یاوری دیگر او را به خویشتن داری و انصاف
یاور عادل می گفت: انصاف شرط عدالت است، نباید در مقابل نقد منصفانه مقاومت کرد.
مگر تو معصومی؟ مگر ممکن نیست که تو هم خطا بکنی؟
اگر بخواهی از خطاهای خود چشم بپوشی، مگر به این معنا نیست که مهر تأیید بر خطاهایت زده ای؟
باز به خود پاسخ می داد که: بحث بر سر قبول یا نادیده گرفتن خطاهای خودم نیست، من بعد از تمام شدن بحث با سرگشته، فرصت زیادی دارم که در مورد این مسأله بیندیشم و خطاهایم را اصلاح کنم، بحث بر سر تنظیم روابطم با سرگشته است و اینکه نمی خواهم حس کند که بر من چیره شده است.
اگر من این انتقاد را بپذیرم پررو می شود، بعدا سعی میکند همۀ حرفهای مرا رد کند!
سرگشته که متوجه وضعیت غیرعادی یاور شده بود، حرفش را نیمه تمام گذاشت و پرسید:
یاور تو حالت خوبه؟
زیاد سرحال به نظر نمی رسی؟ موضوع خاصی پیش اومده؟
اگه حالت خوب نیست یا سردرد و اینا داری، می تونیم بعدا صحبت و بحثمونو دنبال کنیم.
یاور که نمی خواست اخبار جنگ درونی اش به بیرون از مرزهای وجودی اش درز کند، پاسخ داد:
نه چیزیم نیست.
اما می دانست که اگر بحث ادامه یابد باید در مورد حرفای سرگشته موضعگیری کند، اما هنوز تکلیفش با خود معلوم نیست
در این میان یاور داور! قدمی جلوتر آمد و گفت: یاور این بهانۀ خوبی است. اگر می خواهی اشتباه نکنی و رفتارت سنجیده باشد، فرصت بگیر.
الان چیزی نگو، بعدا که در مورد مسأاله به حد کافی تأمل کردی، باز فرصت داری به نحو دلخواه خودت حرف بزنی. پس هم داوری ات را تعلیق کن و هم بحث را.
فرصت نبود، تصمیم گرفت حرف یاور داور را گوش کند؛
حرفش را زیرکانه عوض کرد: آره حق با توست، شاید این چایی را نباید می خوردم!
حالم را به هم زد، آخه صبحانه نخورده بودم!
Forwarded from سهند ایرانمهر
✔️چرا آمریکا قادر به حل مسالهی ایران نیست؟!🔻
🔸ایالات متحده تنها زمانی توانست خود را ازسیاست ناکام چین و درگیری فاجعه بار نظامی اش در ویتنام خلاص کند که ریچارد نیکسون قید و بندهای لفاظانهی بیست سالهای را زدود که کشور را در بند سیاست هایی نافرجام نگه می داشت. این داستان بینش های ارزشمندی عرضه میکند که چگونه ممکن است ایالات متحده در نهایت از تنگنای سیاست ایران اش فرار کند؟
🔸نیکسون دریافت که تجدید رابطه با پکن ضرورتی استراتژیک برای ایالات متحده است نه کمک یا پاداشی برای جمهوری خلق چین. منطق کسینجر بر منطق توازن قوای کلاسیک استوار بود آنگونه که کسینجر بعدها نوشت:«نیکسون، در بدو روی کارآمدن، خود را درموقعیتی یافت که باید آمریکا را در گذار از سلطه به رهبری هدایت کند زیرا عمر سلطهی بی چون و چرا آمریکا بر صحنهی جهانی رو به پایان بود. برتری هستهای امریکا از بین رفته و تفوق اقتصادیاش با رشد و پویایی اروپا و ژاپن به چالش کشیده شده بود...ویتنام درنهایت این خبر را داد که وقت آن رسیده، نقش آمریکا در جهان درحال توسعه مورد بازبینی قرار بگیرد».
...کسینجر میگوید:« نیکسون با روحیه روشنگری قرن هیجدهمی اش معتقد بود؛ اگر قدرت های عمده از جمله ایالات متحده منافعشان را عقلایی و طبق انتظار پیش بگیرند از تصادم منافع رقیب، موازنهای ظهور خواهد کرد. نیکسون مانند تئودور روزولت اما برخلاف دیگر روسای جمهور قرن بیستمی آمریکا روی موازنه قوا حساب می کرد تا ثبات پدید آورد».
🔸 نیکسون از درون منشور این موازنه قوا دریافت که آمریکا نیازمند فتح بابی با چین برای ارتقای موقعیتش در آسیا و احیای قدرت جهانی اش است...محرک اصلی تجدید رابطه نه دشمنی مشترک بلکه نیاز به هم سو کردن منافع آمریکا و چین جهت پرداختن به مجموعه ای از چالش های استراتژیک بود . آنگونه که کسینجر نوشت: « کنار گذاشتن کشوری به وسعت چین از گزینههای دیپلماتیک آمریکا به معنی آن بود که آمریکا در عرصهی بین المللی با یک دست بسته عمل میکند»... امروزه هم انجام گذار از خواست خود ویرانگر سلطه؛ به خصوص در خاورمیانه، به رهبری موثر بین المللی مبتنی بر موازنه قوا نیاز دارد . هژمونی پس از جنگ سرد رو به پایان است. تفوق اقتصادی آمریکا با چین و باقی آسیا به چالش گرفته شده است و ناکامی در افغانستان و عراق، محدودیتهای قدرت نظامی را نشان میدهد.
🔸بنیان های تفکر نیکسون برای رابطه با چین کمونیست مبتنی بر 4 عنصر اساسی بود:
1- بازنویسی روایتهای آمریکایی درباره چین و جاهطلبی هایش با کنار گذاشتن افسانه عدم عقلانیت در چینیها.
2- کنار گذاشتن دیپلماسی غیر مستقیم و گامهای موقتی و ادواری.
3- نشاندادن حسن نیت واقعی.
4- درک آسان نبودن بهبود روابط و زمینه سازی غیرملموس زمینه برای افکار عمومی داخل آمریکا به نحویکه مخالفین در برابر کار انجام شده قرار بگیرند.
🔸واشنگتن نیازمند جستجوی راه میانهی کنارهجویی و گسترش بیش از حد است تا از سرگیری روابط با ایران را از مقوله مطلوب به ضروری تبدیل کند اما نخبگان سیاسی و سیاست گذاری در آمریکا عمیقا مخالف این واقعیت ماندهاند .
درست همانطوری که رهبری نیکسون برای نفوذ بر افکار نخبگان و تعمیم اش به افکار عمومی در باب روابط با چین ضروری بود ، امروز چنین رویکردی، نقش تعیین کنندهای در تغییر نگرش های آمریکا درباره فتح باب با ایران دارد. متاسفانه اما هنوز شاهد چنین رهبری نبودهایم.
✔️تلخیص ص 325 تا 332 از کتاب «عزیمت به ایران»/ فلینت لورت و هیلاری مان لورت/ ترجمه ی محسن محمودی/ نشر: مهرگان خرد
#معرفی_کتاب #آمریکا #نیکسون #کسینجر #رابطه_با_ایران #تحریم #ترامپ
Telegram.me/sahandiranmehr
🔸ایالات متحده تنها زمانی توانست خود را ازسیاست ناکام چین و درگیری فاجعه بار نظامی اش در ویتنام خلاص کند که ریچارد نیکسون قید و بندهای لفاظانهی بیست سالهای را زدود که کشور را در بند سیاست هایی نافرجام نگه می داشت. این داستان بینش های ارزشمندی عرضه میکند که چگونه ممکن است ایالات متحده در نهایت از تنگنای سیاست ایران اش فرار کند؟
🔸نیکسون دریافت که تجدید رابطه با پکن ضرورتی استراتژیک برای ایالات متحده است نه کمک یا پاداشی برای جمهوری خلق چین. منطق کسینجر بر منطق توازن قوای کلاسیک استوار بود آنگونه که کسینجر بعدها نوشت:«نیکسون، در بدو روی کارآمدن، خود را درموقعیتی یافت که باید آمریکا را در گذار از سلطه به رهبری هدایت کند زیرا عمر سلطهی بی چون و چرا آمریکا بر صحنهی جهانی رو به پایان بود. برتری هستهای امریکا از بین رفته و تفوق اقتصادیاش با رشد و پویایی اروپا و ژاپن به چالش کشیده شده بود...ویتنام درنهایت این خبر را داد که وقت آن رسیده، نقش آمریکا در جهان درحال توسعه مورد بازبینی قرار بگیرد».
...کسینجر میگوید:« نیکسون با روحیه روشنگری قرن هیجدهمی اش معتقد بود؛ اگر قدرت های عمده از جمله ایالات متحده منافعشان را عقلایی و طبق انتظار پیش بگیرند از تصادم منافع رقیب، موازنهای ظهور خواهد کرد. نیکسون مانند تئودور روزولت اما برخلاف دیگر روسای جمهور قرن بیستمی آمریکا روی موازنه قوا حساب می کرد تا ثبات پدید آورد».
🔸 نیکسون از درون منشور این موازنه قوا دریافت که آمریکا نیازمند فتح بابی با چین برای ارتقای موقعیتش در آسیا و احیای قدرت جهانی اش است...محرک اصلی تجدید رابطه نه دشمنی مشترک بلکه نیاز به هم سو کردن منافع آمریکا و چین جهت پرداختن به مجموعه ای از چالش های استراتژیک بود . آنگونه که کسینجر نوشت: « کنار گذاشتن کشوری به وسعت چین از گزینههای دیپلماتیک آمریکا به معنی آن بود که آمریکا در عرصهی بین المللی با یک دست بسته عمل میکند»... امروزه هم انجام گذار از خواست خود ویرانگر سلطه؛ به خصوص در خاورمیانه، به رهبری موثر بین المللی مبتنی بر موازنه قوا نیاز دارد . هژمونی پس از جنگ سرد رو به پایان است. تفوق اقتصادی آمریکا با چین و باقی آسیا به چالش گرفته شده است و ناکامی در افغانستان و عراق، محدودیتهای قدرت نظامی را نشان میدهد.
🔸بنیان های تفکر نیکسون برای رابطه با چین کمونیست مبتنی بر 4 عنصر اساسی بود:
1- بازنویسی روایتهای آمریکایی درباره چین و جاهطلبی هایش با کنار گذاشتن افسانه عدم عقلانیت در چینیها.
2- کنار گذاشتن دیپلماسی غیر مستقیم و گامهای موقتی و ادواری.
3- نشاندادن حسن نیت واقعی.
4- درک آسان نبودن بهبود روابط و زمینه سازی غیرملموس زمینه برای افکار عمومی داخل آمریکا به نحویکه مخالفین در برابر کار انجام شده قرار بگیرند.
🔸واشنگتن نیازمند جستجوی راه میانهی کنارهجویی و گسترش بیش از حد است تا از سرگیری روابط با ایران را از مقوله مطلوب به ضروری تبدیل کند اما نخبگان سیاسی و سیاست گذاری در آمریکا عمیقا مخالف این واقعیت ماندهاند .
درست همانطوری که رهبری نیکسون برای نفوذ بر افکار نخبگان و تعمیم اش به افکار عمومی در باب روابط با چین ضروری بود ، امروز چنین رویکردی، نقش تعیین کنندهای در تغییر نگرش های آمریکا درباره فتح باب با ایران دارد. متاسفانه اما هنوز شاهد چنین رهبری نبودهایم.
✔️تلخیص ص 325 تا 332 از کتاب «عزیمت به ایران»/ فلینت لورت و هیلاری مان لورت/ ترجمه ی محسن محمودی/ نشر: مهرگان خرد
#معرفی_کتاب #آمریکا #نیکسون #کسینجر #رابطه_با_ایران #تحریم #ترامپ
Telegram.me/sahandiranmehr
Telegram
attach 📎
خرد سنجشگر
سرگشته و دوستان(13) 📛 واکنش روانی یاور در مقابل نقد وقتی که یاور از خوردن چایی قند پهلوی خویش فارغ شد، سرگشته شروع کرده به ادامۀ بحث، و سؤالی را که در باره تقسیم یاور در مورد انسانها به ذهنش می رسید مطرح کرد. نکته ای را هم که بعداً به خاطرش رسیده بود، بر…
سرگشته و دوستان(14)
✳️
چشم سومیاور بعد از اینکه از سرگشته جدا شد، هنوز افکارش دور وبر آخرین برخورد فکری بود که با وی داشت.
تاکنون به مقاومت درونی خویش در قبال نقد آرا و عقایدش چنین به دقت ننگریسته بود.
طبیعی است؛ انسان چیزی را میبیند که می نگرد! یعنی اگر چشم خویش را بر پدیده ای ببندد ، مسلماَ آن را نخواهد دید!
اگر روی خویش را از پدیده ای برگرداند طبیعی است آن را نبیند! و بلکه اگر حواسش به پدیده ای که پیش رویش هست نباشد باز هم قادر به دیدن آن نخواهد بود!
و بالاتر از همۀ اینها اگر هنوز حس بینایی اش به کمال مطلوب و لازم برای دیدن نرسیده باشد، هرگز توان دیدن نخواهد داشت!!!
آخر دیدن درون که با چشم بیرون ممکن نیست!
برای دیدن درون چشم دیگری باید! چشمی که بیشتر استعداد بینایی اش را از طریق تمرین و ممارست آگاهانه کسب می کند گرچه برخی از اطوار و انواع آن در دسترس اکثر موجودات زنده است و بی آن دوام حیات بسی مشکل و حتی ناممکن بود.
مثلا چی؟
شاید توضیحش آسان نباشد و تصدیقش نیز نیاز به کمی یا بیشتر تأمل داشته باشد:
ما صداهای اطرافمان را از طریق کدام ابزار می شنویم؟
طبیعتا از طریق ابزار گوش!
حال سؤال این است: از چه طریقی به آن صدایی که از طریق گوش به ما می رسد آگاهی پیدا میکنیم؟
این سؤال اختصاصی به صدا ندارد و در مورد تمام ادراکات حسی ما اعم از ادراکات دیداری و لمسی و چشایی و بویایی و شنوایی و.. جاری است.
در مورد ادراکات شنیداری سؤال را به گونه ای دیگر مطرح میکنیم:
نقش گوش در رابطه با شنیدن چیست؟
سعی کنیم آن را با ابزارهایی که می شناسیم مقایسه کنیم:
آیا گوش نقشی مانند میکروفون ایفا میکند یا اسپیکر و بلندگو؟
به نظر میرسد پاسخ باید این باشد: نقش میکروفون!
یعنی امواج صوتی در برخورد با پردۀ گوش آن را مرتعش میکنند و آن ارتعاشات بعد از انتقال از طریق سیستم عصبی ما ، برای ما به شکل تحریکات خاصی که ما آن را صدا می نامیم ظاهر می شوند.
اگر چنین باشد، صدا در گوش شنیده نمی شود بلکه در جایی درونی تر که شاید مرکز جسمانی آن مغز باشد و ما ظهورات آن را ذهن می نامیم برای ما هویدا می شود.
پس ما نوعی تلاقی از نوع ادراک و علم با این محسوسات در ذهن داریم یعنی ما این ادراکات را میبینیم اما نه با چشم بیرونی! بلکه با چشمی درونی
این در مورد همه محسوسات صادق است و بلکه واضحتر از آن در مورد مخیّلات یعنی چیزهایی که تخیل می کنیم.
شما اراده می کنید که در یک لحظه تصویر مادرتان را پیش چشم بیاورید! و این کار را می کنید.
تصویر مادرتان را با درجه ای از وضوح یا ابهام میبینید. اما با کدام چشم؟
چشم بیرونی؟
نه، زیرا برای دیدن چشم بیرونی ضرورت دارد چشمتان با مادرتان یا با تصویر بیرونی آن مقابل قرار گیرد ! در حالی که با چشم بسته هم می توانید اینکار را بکنید و تصویر خیالی مادر را نظاره کنید.
پس
🔻 ما چشم سومی هم داریم که ابزارش دو غده شگفت انگیز فرونهاده در کاسه سر نیست بلکه چشمی درونی است که وسعت دیدش تنها با تمرینات مکرر توسعه می یابد.
🔻ما با این چشم است که گرسنگی و تشنگی و درد و رنج یا شادی و سرخوشی یا غم و حسرت یا امید و آرزو یا عصبانیت یا هیجان یا عشق و محبت یا نفرت و بدآیند یا عزم و تصمیم را در خود میبینیم.
🔻ما با این چشم است که می توانیم افکارمان و عقایدمان را هم ببینیم. ما با استفاده از این چشم است که می توانیم خود را در حال فکر کردن هم ببینیم.
🔻با این چشم است که می توانیم دغدغه های خود و تلاطمهای دریای درون خود را به نظاره بنشینیم و
🔻 تنها با این چشم است که می توان دید که به قول مولانا:
از تناقضهای دل پشتم شکست!
یاور هم با همین چشم بود که به وضوح شاهد مقاومتی شد در درون خویش، که گویی یاوری در درون خویش به شدت به افکار و عقاید مطرح شده اش در گفتگو با سرگشته چسبیده بود و در پی آن بود که به هر قیمتی از درستی اظهاراتش دفاع کند و نگذارد که پشت این سخنان برریخته بر صحن گفتاورد به خاک مالیده شود و مهر بطلان بر پیشانی شان بخورد.
و یاور با این سؤال مهم مواجه بود که چرا؟
از چه سبب چنین مهم می شود سخنانی که به نام ما عرضه می شود حتی زمانی که با برنشستن بر ترازوی سنجش ضعیف و نحیف می نماید؟
چرا من چنین شدید و عنود جهد می کنم که بر درستی آنها پای فشارم؟
اگر سخنی نادرست است، نسبتش با من، آیا ، می تواند این نادرستی را به درستی بدل نماید؟
و او همچنان سردر گریبان و در تأمل
( ادامه دارد)
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
Telegram
خرد سنجشگر
تلاشی برای جاانداختن تفکر نقاد و ساختن مبانی اندیشیدن مستقل و پویا
سلوک ذهنی، روانی در بهره گیری از موهبت کوتاه زندگی
ID:@mansahand
https://news.1rj.ru/str/CriticalDialogue
آغاز کانال:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3
سلوک ذهنی، روانی در بهره گیری از موهبت کوتاه زندگی
ID:@mansahand
https://news.1rj.ru/str/CriticalDialogue
آغاز کانال:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3
خرد سنجشگر pinned «سرگشته و دوستان(14) ✳️ چشم سوم یاور بعد از اینکه از سرگشته جدا شد، هنوز افکارش دور وبر آخرین برخورد فکری بود که با وی داشت. تاکنون به مقاومت درونی خویش در قبال نقد آرا و عقایدش چنین به دقت ننگریسته بود. طبیعی است؛ انسان چیزی را میبیند که می نگرد! یعنی اگر…»
سرگشته و دوستان(15)
☘️☘️☘️
✴️
❓چرا ما دوست داریم که افکار و عقاید و باورهایمان همه و همه راست و صحیح باشند ؟
❓چرا احتمال نادرست بودن آنها ما را دچار تشویش و اضطراب میکند؟
❓چرا وقتی نظرگاه یا عقیدۀ مورد قبول ما یا آنچه در جمعی بیان کرده ایم، مورد نقد یا اشکال یا سؤال قرار می گیرد پریشان می شویم؟
❓چرا با تمام وجود تلاش می کنیم که درستی مطلب مورد ادعای خود را ثابت کنیم؟
و حتی بالاتر از آن، وقتی قوت استدلال حریف چنان است که ما در درون خود، احتمال قوی می دهیم که حق به جانب حریف باشد و کلام ما خالی از اشکال نباشد، باز هم مقاومت می کنیم و به سادگی از ادعای خود دست برنمی داریم؟
❓چرا دوست داریم فکر کنیم که ما هرگز دچار خطا نمی شویم؟
و .....
❓❓به نظر شما چرا؟؟؟
✴️
پاسخش را شاید بتوان از راه درون بینی پیدا کرد، اگرچه شاید این روش، تنها راه برای یافتن پاسخ نباشد.
چگونه؟
از این طریق که وقتی این حالات به ما دست می دهد، تمام فعل و انفعالات ذهنی و روانی خود را در زیر میکروسکوپ آزمایشگاه چشم سوم قرار دهیم و آنچه بر ما می گذرد را ثبت و گزارش کنیم.
یاور با این افکار بود که سعی کرد حالات درونی خود را در بحث با سرگشته، به یاد آورد و با دقت و زیر ذره بین و با دورِ کُند مرور کند.
✴️ تفکر متأملانه یا تأمل ( Reflective Thinking )
به یاد آورد که قبلا خوانده بود که این نوع تفکر را تفکر متأملانه = Reflective Thinking تعریف کرده بودند. نوع تفکری که در دورۀ معاصر غرب توسط جان دیوئی فیلسوف و عالم بزرگ علوم تربیتی بازشناسی و بازتعریف شد و به اهمیت آن پرداخته شد. اما حکمای ما قرنها پیش هم آن را و اهمیتش را شناخته و معرفی کرده بودند.
حکیم فرزانه سعدی بزرگ به همین اشاره دارد:
یعنی اگر کاری را انجام دادی و یا کاری که در زمان معینی می توانستی انجام دهی و نکردی و زمانش فوت شد، دیگر قابل تدارک نیست.
( تدارک یعنی جبران خسارت
چنانکه در کلیله و دمنه آمده است:
پس بهتر است که قبل از فوت و از دست رفتن مهلت، دوباره و چندباره در مورد آن تأمل و تدبّر کنی که پشیمانی بعدی بی فایده است.
تأمل یعنی درنگ و بازبینی مجدد افکاری که منجر به تصمیم گیری در مورد انجام یا ترک کاری شده اند.
یاور خود را به یاد آورد که وقتی عقیده و نظرگاه وی توسط سرگشته مورد نقد و تردید و زیر سؤال قرار گرفت، احساسش این بود که گویی تیری بر وجودش فرود آمده و آسیبی بر تنش رسیده است. این احساس نشانگر این نکته بود که او عقاید ، باورها و نظرگاه هایش را بخشی از وجود خود می دانست و به رسمیت شناخته نشدن آن نظر را تعرّض به شخصیت خودش تلقی می کرد و به زیرسؤال بردن آن نظر را حمله به خود تعبیر می کرد و طبیعی است که کسی که عالمانه و عامدانه بر وی شمشیر کشد نمی تواند دوست او باشد.
احساسش این بود که فردی که بر او و افکارش انتقاد می کند، شخصیت و هویت او را نشانه گرفته است و برای همین حتی اگر منتقد ، دوست صمیمی و عزیزش بود، یک مهاجم به حساب می آمد و او را در حالت دفاعی محض قرار می داد که باید از مرزهای وجود خویش به هرطریقی دفاع بکند و آنها را از تعرض بیگانه مصون بدارد.
بله، این بود رمز آن تشویش و اضطرابی که از نقد عقیده و باورش بر وی مستولی می گشت.
یاور به وضوح می توانست مشاهده کند که او افکار و عقاید و باورهایش را همچون احساسات و عواطفش بخشی از وجود و شخصیت خود می دانست همچنانکه اعضای تنش را، دست و پایش را، سر و کله اش را، چشم و گوشش را، طبیعتا بسان قوتی که کسی بر جسمش تعرض می کرد با چنگ و دندان از خود دفاع می کرد، وقتی که باورها و عقایدش هم مورد تهاجم قرار می گرفت به سرعت و با تمام وجود به دفاع بر می خاست و از افکار و آرای خود محافظت می کرد.
حس می کرد علت واقعی حالاتی را که در بحث با سرگشته در وجودش مشاهده کرده بود را یافته است.
اینکه او بین باورها و عقایدش از یکسو و شخصیت و هویتش از سوی دیگر نوعی وحدت و یگانگی حس می کند و مکانیزم دفاع از خود، او را به عکس العمل در مقابل مهاجم وامی دارد.
حال با سؤال مهمتری مواجه بود:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
☘️☘️☘️
✴️
تأمل یا تفکر متاملانه
یاور همچنان بر روی این سؤال تمرکز کرده بود که:❓چرا ما دوست داریم که افکار و عقاید و باورهایمان همه و همه راست و صحیح باشند ؟
❓چرا احتمال نادرست بودن آنها ما را دچار تشویش و اضطراب میکند؟
❓چرا وقتی نظرگاه یا عقیدۀ مورد قبول ما یا آنچه در جمعی بیان کرده ایم، مورد نقد یا اشکال یا سؤال قرار می گیرد پریشان می شویم؟
❓چرا با تمام وجود تلاش می کنیم که درستی مطلب مورد ادعای خود را ثابت کنیم؟
و حتی بالاتر از آن، وقتی قوت استدلال حریف چنان است که ما در درون خود، احتمال قوی می دهیم که حق به جانب حریف باشد و کلام ما خالی از اشکال نباشد، باز هم مقاومت می کنیم و به سادگی از ادعای خود دست برنمی داریم؟
❓چرا دوست داریم فکر کنیم که ما هرگز دچار خطا نمی شویم؟
و .....
❓❓به نظر شما چرا؟؟؟
✴️
روش یافتن پاسخپاسخش را شاید بتوان از راه درون بینی پیدا کرد، اگرچه شاید این روش، تنها راه برای یافتن پاسخ نباشد.
چگونه؟
از این طریق که وقتی این حالات به ما دست می دهد، تمام فعل و انفعالات ذهنی و روانی خود را در زیر میکروسکوپ آزمایشگاه چشم سوم قرار دهیم و آنچه بر ما می گذرد را ثبت و گزارش کنیم.
یاور با این افکار بود که سعی کرد حالات درونی خود را در بحث با سرگشته، به یاد آورد و با دقت و زیر ذره بین و با دورِ کُند مرور کند.
✴️ تفکر متأملانه یا تأمل ( Reflective Thinking )
به یاد آورد که قبلا خوانده بود که این نوع تفکر را تفکر متأملانه = Reflective Thinking تعریف کرده بودند. نوع تفکری که در دورۀ معاصر غرب توسط جان دیوئی فیلسوف و عالم بزرگ علوم تربیتی بازشناسی و بازتعریف شد و به اهمیت آن پرداخته شد. اما حکمای ما قرنها پیش هم آن را و اهمیتش را شناخته و معرفی کرده بودند.
حکیم فرزانه سعدی بزرگ به همین اشاره دارد:
تیر از کمان چو رفت، نیاید به شست باز
پس واجب است در همه کاری ، تأملی
یعنی اگر کاری را انجام دادی و یا کاری که در زمان معینی می توانستی انجام دهی و نکردی و زمانش فوت شد، دیگر قابل تدارک نیست.
( تدارک یعنی جبران خسارت
چنانکه در کلیله و دمنه آمده است:
مادام که سخن گفته نیامده است محل اختیار باقی است و پس از اظهار ،تدارک ممکن نگردد).پس بهتر است که قبل از فوت و از دست رفتن مهلت، دوباره و چندباره در مورد آن تأمل و تدبّر کنی که پشیمانی بعدی بی فایده است.
تأمل یعنی درنگ و بازبینی مجدد افکاری که منجر به تصمیم گیری در مورد انجام یا ترک کاری شده اند.
یاور خود را به یاد آورد که وقتی عقیده و نظرگاه وی توسط سرگشته مورد نقد و تردید و زیر سؤال قرار گرفت، احساسش این بود که گویی تیری بر وجودش فرود آمده و آسیبی بر تنش رسیده است. این احساس نشانگر این نکته بود که او عقاید ، باورها و نظرگاه هایش را بخشی از وجود خود می دانست و به رسمیت شناخته نشدن آن نظر را تعرّض به شخصیت خودش تلقی می کرد و به زیرسؤال بردن آن نظر را حمله به خود تعبیر می کرد و طبیعی است که کسی که عالمانه و عامدانه بر وی شمشیر کشد نمی تواند دوست او باشد.
احساسش این بود که فردی که بر او و افکارش انتقاد می کند، شخصیت و هویت او را نشانه گرفته است و برای همین حتی اگر منتقد ، دوست صمیمی و عزیزش بود، یک مهاجم به حساب می آمد و او را در حالت دفاعی محض قرار می داد که باید از مرزهای وجود خویش به هرطریقی دفاع بکند و آنها را از تعرض بیگانه مصون بدارد.
بله، این بود رمز آن تشویش و اضطرابی که از نقد عقیده و باورش بر وی مستولی می گشت.
یاور به وضوح می توانست مشاهده کند که او افکار و عقاید و باورهایش را همچون احساسات و عواطفش بخشی از وجود و شخصیت خود می دانست همچنانکه اعضای تنش را، دست و پایش را، سر و کله اش را، چشم و گوشش را، طبیعتا بسان قوتی که کسی بر جسمش تعرض می کرد با چنگ و دندان از خود دفاع می کرد، وقتی که باورها و عقایدش هم مورد تهاجم قرار می گرفت به سرعت و با تمام وجود به دفاع بر می خاست و از افکار و آرای خود محافظت می کرد.
حس می کرد علت واقعی حالاتی را که در بحث با سرگشته در وجودش مشاهده کرده بود را یافته است.
اینکه او بین باورها و عقایدش از یکسو و شخصیت و هویتش از سوی دیگر نوعی وحدت و یگانگی حس می کند و مکانیزم دفاع از خود، او را به عکس العمل در مقابل مهاجم وامی دارد.
حال با سؤال مهمتری مواجه بود:
آیا واقعا چنین وحدت و یگانگی بین باورها و عقاید و افکار و هویت و شخصیت یگانۀ ما وجود دارد؟ یا اینکه این حاصل نوعی توهم است و وحدتی بین آنها وجود ندارد؟(ادامه دارد)
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
Telegram
خرد سنجشگر
تلاشی برای جاانداختن تفکر نقاد و ساختن مبانی اندیشیدن مستقل و پویا
سلوک ذهنی، روانی در بهره گیری از موهبت کوتاه زندگی
ID:@mansahand
https://news.1rj.ru/str/CriticalDialogue
آغاز کانال:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3
سلوک ذهنی، روانی در بهره گیری از موهبت کوتاه زندگی
ID:@mansahand
https://news.1rj.ru/str/CriticalDialogue
آغاز کانال:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3
خرد سنجشگر pinned «سرگشته و دوستان(15) ☘️☘️☘️ ✴️ تأمل یا تفکر متاملانه یاور همچنان بر روی این سؤال تمرکز کرده بود که: ❓چرا ما دوست داریم که افکار و عقاید و باورهایمان همه و همه راست و صحیح باشند ؟ ❓چرا احتمال نادرست بودن آنها ما را دچار تشویش و اضطراب میکند؟ ❓چرا وقتی…»
آیا هدف وسیله را توجیه می کند یا نه؟(1)
〽️〽️〽️〽️〽️〽️〽️〽️〽️〽️〽️〽️〽️
تعیین صورت مساله و تحدید حدود آن
بهمرامی سؤالی در میان افکنده بود که:
آیا هدف وسیله را توجیه می کند یا نه؟
از حلقه نشینان جواب خواسته بود تا رأی دوستانش را بداند و سرگشته نیز بر آن شد که در این حلقه طبع خویش و هم خویش را بر سر سفره آورد تا در این گفتاورد آراء نگاشته اش صیقل خورد و به زینت نقد آراسته یا پیراسته شود.
اولین قدم در پاسخ دادن به یک سؤال، فهم سؤال است.
زدودن هر گونه ابهام و کژی از رخ مسأله و نمایاندن شفاف مقصود
مراد از اینکه هدف وسیله را توجیه می کند یا نمی کند چیست؟
الف- اولا سؤال در مورد حوزۀ رفتار آدمی است. یعنی حوزۀ اعمال ارادی وی.
بعضی از اعمالی که از انسان به عنوان موجود زنده سر میزند، غیرارادی به حساب می آیند. مثل ضربان قلب، جریان تنفس عادی انسان، پلک زدن های متوالی، گردش خون در رگها، عملیات هضم و گوارش، مکانیزم دفاعی گلبولهای سفید ، عملیات اکسیژن رسانی به مغز و سلولهای دیگر، عملیات تولید مثل سلولها و....
یعنی در این اعمال قوای ذهنی ما و تدبیرو تفکر و اراده و تصمیم گیری دخالتی ندارند.
اما برخی اعمال ما ارادی هستند، همانهایی که ما اسم رفتار به آنها داده ایم.
اینکه به خواندن کتاب می پردازیم، با کسی حرف می زنیم ، چیزی می خوریم یا می نوشیم و کارهای خاصی را انجام می دهیم و...
ویژگی این اعمال این است که در روند تحقق آنها انتخاب و تصمیم گیری وجود دارد.
ویژگی این اعمال این است که در فرآیند محقق شدنشان لااقل دو چیز در ذهن فرد باید تعین یابد:
الف- هدف کار
ب- ابزار کار
مثلا وقتی فردی احساس تشنگی میکند در وی انگیزشی برای یک رفتار ایجاد می شود و فرد به دنبال رفع تشنگی است و این از طریق یک عمل ارادی می تواند تحقق یابد.
هدفی برای کار در ذهن او تعیین میگردد:
رفع تشنگی
در اینجاست که نیاز مبرم به نیروی عاقله و تفکر خود را نشان می دهد:
ذهن با بهره بردن از تجربیات سابق خود در این زمینه باید مطمئنترین و سهلترین و کم هزینه ترین راه را برای رسیدن به این هدف مشخص کند.
هر انسانی به حسب موقعیت خاص خود، تجربیات سابق خود، امکانات موجود و در دسترس، ترجیحهایی که بین وسیله ها و ابزارهایی که برای اینکار می شناسد،و به حسب تواناییهای ذهنی خود، اعم از میزان حافظه و نیز سرعت انتقال و قدرت پردازش و هوش محاسباتی، گزینه هایی را در ذهن خود به صورت بالفعل مشخص می کند و نهایتا با ملاکهای ترجیحی که در آن لحظه در اختیار دارد تصمیم به عمل به یکی از گزینه ها می کند.
ممکن است فردی ترجیح دهد که با خوردن شیر گاوی که در باغچه در حال چرا هست خود را سیراب کند، دیگری خوردن میوه ای آبدار را برگزیند، و دیگری سراغ چشمۀ آبی که در پایین کوه است برود و فرد دیگر خوردن بستنی در فریزر خانه اش را انتخاب کند.
سؤال مورد نظر آقای بهمرام در این زمینه خود را می نماید:
در واقع سؤال مربوط به مقایسه رابطه این بخش از یک عمل ارادی است.
هدف کار ارادی و روشی که برای رسیدن به هدف برگزیده می شود.
به نظر می رسد منظور از سؤال این است که آیا رابطه ای بین این بخش وجود دارد یا نه؟
آیا نوع هدف، محدودیتهایی را در انتخاب ابزار ایجاد می کند یا نه؟
چه محدودیتهایی برای انسان در انتخاب ابزار رسیدن به هدف وجود دارد؟
آیا برای رسیدن به هر هدفی، بهره جستن از هر ابزار و روشی مجاز است؟
آیا انسان محدودیت اخلاقی در انتخاب هدف دارد یا نه؟
آیا انسان محدودیت اخلاقی در انتخاب روش و ابزار دارد یا نه؟
و آیا تناسبی بین هدف و روش و ابزار رسیدن به آن، باید وجود داشته باشد یا نه؟
❇️❇️❇️❇️
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
سرگشته و دوستان(16)
☸️
🔰 نسبت من با افکار و عقاید و باورهایم چیست؟
🔰آیا من همان عقاید و باورهای خودم هستم؟
🔰آیا باورهای من بخشی ذاتی و لایتغیر از هویت من هستند؟
🔰یا اینکه نسبتی ثابت و ماندگار بین من و عقایدم وجود ندارد؟
نتایج و تبعات پاسخ به این سؤالات چه می توانست باشد؟
🌀
اگر پاسخ مثبت می بود و افکار و عقاید یک فرد با هویت و شخصیت وی نسبتی ذاتی داشت و بخشی از حقیقت وی بود در این صورت طبیعی بود که تحت پوشش اساسیترین میل و خواست وی قرار می گرفت: یعنی میل عمیق و ریشه دار حب ذات و صیانت از خویشتن.
در این صورت دفاع هر فرد از عقاید و باورهایش تا آخرین حد ممکن طبیعی و قابل درک بود و بلکه مطلوبترین رفتار ممکن برای هر فرد در برابر تهدیدهایی بود که در باره ی باورها و عقایدش احساس می کرد.
در این بحث اساسا مهم نیست که محتوای این باورها چه باشد، ایمان یا کفر یا تردید
یعنی بحث اختصاصی به افراد سنتی یا فراباوران ندارد، بلکه در مورد منکران ماورا و حسی مسلکان نیز همین سخن صادق است و آنها نیز با همین مسأله و مشکل مواجهند.
🌀
اما اگر پاسخ به این سؤال منفی بود، تهدید هیچ باوری، تهدید هویت و شخصیت انسانی تلقی نخواهدشد و چنین احساسی اگر در فردی ظاهر شود، باید به عنوان یک مشکل و نوعی بیماری ارزیابی شود و برای رفع و التیام آن چاره ای اندیشیده شود.
تعجب نکنید که این دیگر چه نوع بیماری است! به حق چیزهای نشنفته! هرکس هر چیزی را دوست ندارد نام بیماری بر آن می نهد!!!
مراد از بیماری (an abnormal physical or mental condition = Disorder ) هر حالتی از جسم و ذهن و روان است که خلاف اقتضای طبیعت انسان باشد.
یاور متوجه شد که برای یافتن پاسخ سؤال خود، ابتدا باید به این سؤال پاسخ دهد که
مراد از هویت من چیست؟
🔅آیا اساسا چنین چیزی وجود دارد؟ و اگر وجود دارد قابل تشخیص هست؟
🔅و اگر قابل تشخیص هست چه صفات منحصر به فرد و ممتازی دارد؟
بعد خودش پاسخ داد:
منظور من از هویت ، همان چیزی است که به آن با واژۀ (من) اشاره می کنم.
من، فلان فرزند بهمان و متولد سال ... در شهر ... و ...
این چیزی است که هیچ صاحب شعوری از ادراک آن بی بهره نیست و هر موجود جانداری چنین یگانگی وجودی را در خود حس می کند.
این من دارای اجزای جسمی و روانی خاصی است و تاریخی و جغرافیایی دارد منحصر به فرد، یعنی نسبتش با زمان خاصی است و مکان خاصی و ملازم با رویدادهای خاصی که تحت شرایط ویژه و منحصر به خویش رشد کرده و زیسته و همچنان به این سیر ادامه می دهد. موجودی که دارای ریشه ای مشخص، خصوصیات ژنتیک و بیولوژیک مشخص که هر لحظه از تاریخش، بخشی از هویت وی و مؤثر در تکوین شخصیتش
و هیچ حالتی از حالات کنونیش ، فارغ از گذشته اش نیست و علت خاصی در پروسۀ تکوینش دارد.
هر کسی بالذات، این من را یگانه می داند و همۀ احوالات عارض بر وی را متعلق به آن ذات یگانه می داند.
اگر سرمابخورد ادراک میکند و می گوید که من سرماخوردم، اگر دچار سانحه شود می گوید من تصادف کردم، اگر شاد شود، شادی را در آن من ادراک میکند و حتی اگر عضوی از خویش را از دست دهد، آن عضو را با احتساب مالکیت سابق، عضو خود می داند و می گوید من انگشتم قطع شد! حتی اگر امروز چارانگشتی بوده باشد.
این احساس وحدت و یکپارچگی وجودی و شخصیتی و هویتی از عجیب ترین حسهای انسان است.
حسی که هیچرو قابل انکار نیست و هرکس اگر بتواند خود را در خلوت خویش به خوبی نظاره کند، به آسانی آن را ادراک خواهد کرد و ازینرو بی نیاز از اثبات است و بلکه اثبات آن ناممکن.
یعنی اگر کسی بخواهد این حس درونی خود را نادیده بگیرد ، هیچ دلیلی برای اثبات این وحدت و یگانگی نمی توان بر وی ارائه کرد.
اما پذیرش همین اصل ساده، منبع بسیاری از دریافتهایی است که انسان هرگز نمی توانست از طریق حواس بیرونی به آن دست یابد.
به همین جهت، می توان این کشف و شهود انسان را منبع عظیم از استنتاجاتی دانست که مغایر با مدعیات امپیریسم(Empiricism) یعنی مکتب تجربه و حس ( تجربه گرایی) است. ابن سینا و به تبع آن خواجۀ طوسی و دیگر فلاسفه مسلمان از این اصل بهره های فراوان برده اند.
اما سؤال اصلی هچنان این است که:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
☸️
هویت یگانۀ انسان
یاور در ادامۀ تأملاتش، با این سؤال مهم مواجه شد که:🔰 نسبت من با افکار و عقاید و باورهایم چیست؟
🔰آیا من همان عقاید و باورهای خودم هستم؟
🔰آیا باورهای من بخشی ذاتی و لایتغیر از هویت من هستند؟
🔰یا اینکه نسبتی ثابت و ماندگار بین من و عقایدم وجود ندارد؟
نتایج و تبعات پاسخ به این سؤالات چه می توانست باشد؟
🌀
اگر پاسخ مثبت می بود و افکار و عقاید یک فرد با هویت و شخصیت وی نسبتی ذاتی داشت و بخشی از حقیقت وی بود در این صورت طبیعی بود که تحت پوشش اساسیترین میل و خواست وی قرار می گرفت: یعنی میل عمیق و ریشه دار حب ذات و صیانت از خویشتن.
در این صورت دفاع هر فرد از عقاید و باورهایش تا آخرین حد ممکن طبیعی و قابل درک بود و بلکه مطلوبترین رفتار ممکن برای هر فرد در برابر تهدیدهایی بود که در باره ی باورها و عقایدش احساس می کرد.
در این بحث اساسا مهم نیست که محتوای این باورها چه باشد، ایمان یا کفر یا تردید
یعنی بحث اختصاصی به افراد سنتی یا فراباوران ندارد، بلکه در مورد منکران ماورا و حسی مسلکان نیز همین سخن صادق است و آنها نیز با همین مسأله و مشکل مواجهند.
🌀
اما اگر پاسخ به این سؤال منفی بود، تهدید هیچ باوری، تهدید هویت و شخصیت انسانی تلقی نخواهدشد و چنین احساسی اگر در فردی ظاهر شود، باید به عنوان یک مشکل و نوعی بیماری ارزیابی شود و برای رفع و التیام آن چاره ای اندیشیده شود.
تعجب نکنید که این دیگر چه نوع بیماری است! به حق چیزهای نشنفته! هرکس هر چیزی را دوست ندارد نام بیماری بر آن می نهد!!!
مراد از بیماری (an abnormal physical or mental condition = Disorder ) هر حالتی از جسم و ذهن و روان است که خلاف اقتضای طبیعت انسان باشد.
یاور متوجه شد که برای یافتن پاسخ سؤال خود، ابتدا باید به این سؤال پاسخ دهد که
مراد از هویت من چیست؟
🔅آیا اساسا چنین چیزی وجود دارد؟ و اگر وجود دارد قابل تشخیص هست؟
🔅و اگر قابل تشخیص هست چه صفات منحصر به فرد و ممتازی دارد؟
بعد خودش پاسخ داد:
منظور من از هویت ، همان چیزی است که به آن با واژۀ (من) اشاره می کنم.
من، فلان فرزند بهمان و متولد سال ... در شهر ... و ...
این چیزی است که هیچ صاحب شعوری از ادراک آن بی بهره نیست و هر موجود جانداری چنین یگانگی وجودی را در خود حس می کند.
این من دارای اجزای جسمی و روانی خاصی است و تاریخی و جغرافیایی دارد منحصر به فرد، یعنی نسبتش با زمان خاصی است و مکان خاصی و ملازم با رویدادهای خاصی که تحت شرایط ویژه و منحصر به خویش رشد کرده و زیسته و همچنان به این سیر ادامه می دهد. موجودی که دارای ریشه ای مشخص، خصوصیات ژنتیک و بیولوژیک مشخص که هر لحظه از تاریخش، بخشی از هویت وی و مؤثر در تکوین شخصیتش
و هیچ حالتی از حالات کنونیش ، فارغ از گذشته اش نیست و علت خاصی در پروسۀ تکوینش دارد.
هر کسی بالذات، این من را یگانه می داند و همۀ احوالات عارض بر وی را متعلق به آن ذات یگانه می داند.
اگر سرمابخورد ادراک میکند و می گوید که من سرماخوردم، اگر دچار سانحه شود می گوید من تصادف کردم، اگر شاد شود، شادی را در آن من ادراک میکند و حتی اگر عضوی از خویش را از دست دهد، آن عضو را با احتساب مالکیت سابق، عضو خود می داند و می گوید من انگشتم قطع شد! حتی اگر امروز چارانگشتی بوده باشد.
این احساس وحدت و یکپارچگی وجودی و شخصیتی و هویتی از عجیب ترین حسهای انسان است.
حسی که هیچرو قابل انکار نیست و هرکس اگر بتواند خود را در خلوت خویش به خوبی نظاره کند، به آسانی آن را ادراک خواهد کرد و ازینرو بی نیاز از اثبات است و بلکه اثبات آن ناممکن.
یعنی اگر کسی بخواهد این حس درونی خود را نادیده بگیرد ، هیچ دلیلی برای اثبات این وحدت و یگانگی نمی توان بر وی ارائه کرد.
اما پذیرش همین اصل ساده، منبع بسیاری از دریافتهایی است که انسان هرگز نمی توانست از طریق حواس بیرونی به آن دست یابد.
به همین جهت، می توان این کشف و شهود انسان را منبع عظیم از استنتاجاتی دانست که مغایر با مدعیات امپیریسم(Empiricism) یعنی مکتب تجربه و حس ( تجربه گرایی) است. ابن سینا و به تبع آن خواجۀ طوسی و دیگر فلاسفه مسلمان از این اصل بهره های فراوان برده اند.
اما سؤال اصلی هچنان این است که:
آیا باورها و عقاید ما بخش لاینفک ذات و هویت ( منانگی) ماست؟(ادامه دارد)
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
Telegram
خرد سنجشگر
تلاشی برای جاانداختن تفکر نقاد و ساختن مبانی اندیشیدن مستقل و پویا
سلوک ذهنی، روانی در بهره گیری از موهبت کوتاه زندگی
ID:@mansahand
https://news.1rj.ru/str/CriticalDialogue
آغاز کانال:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3
سلوک ذهنی، روانی در بهره گیری از موهبت کوتاه زندگی
ID:@mansahand
https://news.1rj.ru/str/CriticalDialogue
آغاز کانال:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3
خرد سنجشگر
آیا هدف وسیله را توجیه می کند یا نه؟(1) 〽️〽️〽️〽️〽️〽️〽️〽️〽️〽️〽️〽️〽️ تعیین صورت مساله و تحدید حدود آن بهمرامی سؤالی در میان افکنده بود که: آیا هدف وسیله را توجیه می کند یا نه؟ از حلقه نشینان جواب خواسته بود تا رأی دوستانش را بداند و سرگشته نیز بر آن شد که…
آیا هدف وسیله را توجیه می کند یا نه؟ (2)
🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅
سرگشته تلاش کرد ابتدا خود سؤال را تا حد ممکن واضح سازد و سعی کرد آن را به سؤالات ریزی تجزیه کند.
اما نهایتا دریافت که این سؤال از نظر پرسنده، همۀ آن سؤالات را شامل نمی شود بلکه به حالت خاصی از آنها اشاره دارد.
کدام حالت؟
اگر دو عامل تعیین کننده در هر عمل ارادی انسان وجود داشته باشد اولی هدف رفتار و غایتی که عامل به دنبال رسیدن به آن است و دومی روش و منش و نوع ابزار انتخاب شده برای دستیابی به هدف .
این سؤال به دنبال پاسخ این است که:
اگر هدفی که فرد از یک رفتار دارد امری مقدس باشد، آیا مقدس بودن هدف بهره بردن از هر ابزار و شیوه ای را برای رسیدن به هدف مباح می نماید؟
به تعبیر دیگر مقدس بودن هدف به طور اتوماتیک ابزارها و شیوه ها را تحت الشعاع خود قرار می دهد و آنها تنزیه می کند؟
یا اینکه پاسخ منفی است و مقدس بودن هدف نه تنها موجب نمی شود که شیوه و ابزار تقدس یابند بلکه برعکس، ایجاب می کند که مراقبتهای بیشتر و روشهای محتاطانه تری برای رسیدن به هدف اتخاذ شود که مبادا به قدسیت هدف لطمه نزند.
اگر مراد از سؤال را به همین حالت اختصاص دهیم:
برای یافتن پاسخ اول باید به این سؤال جواب دهیم که آیا این سؤال پاسخ واحدی دارد که می توان درستی آن را در هر حالتی ثابت کرد؟
یا اینکه برخی از پارامترهایی که در پاسخ دخیلند، صبغۀ فردی دارند و سابجکتیو هستند و ازینرو پاسخ سؤال از فردی تا فرد دیگر می تواند متفاوت باشد.
برای پاسخ دادن به سؤال اخیر، باید دریابیم که چه عواملی می توانند در پاسخ سؤال دخیل باشند.
در یک نگاه عمیقتر به مسأله می توان دریافت که برخی از گزاره هایی که در پاسخ این سؤال باید به کار برده شوند توصیفی( Denoscriptive ) نیستند بلکه توصیه ای و ارزشی (prenoscriptive ) هستند.
گزاره های توصیفی گزاره هایی هستند که در مقام توصیف جهان خارج مستقل از ذهن ما هستند. مثل این گزاره که: کرۀ زمین در تصرف انسانهاست.
گزاره های توصیه ای آنهایی هستند که از جنس باید و نباید هستند و تنها در مورد نوع رفتار انسان ارزش سازی می کنند. یعنی گزاره های ارزشی هستند. نه به این معنا که ارزشمند هستند بلکه به این معنا که از جنس گزارش ارزش و بیان خوبی و بدی یک عمل هستند.
برای مثال این گزاره که: خوبی یا بدی ابزار صرفا به قدرت ایصال به هدف وابسته است!
یا مثال ساده تر: میازار موری که دانه کش است!
یعنی آزردن مور دانه کش نادرست است.
🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅
سرگشته تلاش کرد ابتدا خود سؤال را تا حد ممکن واضح سازد و سعی کرد آن را به سؤالات ریزی تجزیه کند.
اما نهایتا دریافت که این سؤال از نظر پرسنده، همۀ آن سؤالات را شامل نمی شود بلکه به حالت خاصی از آنها اشاره دارد.
کدام حالت؟
اگر دو عامل تعیین کننده در هر عمل ارادی انسان وجود داشته باشد اولی هدف رفتار و غایتی که عامل به دنبال رسیدن به آن است و دومی روش و منش و نوع ابزار انتخاب شده برای دستیابی به هدف .
این سؤال به دنبال پاسخ این است که:
اگر هدفی که فرد از یک رفتار دارد امری مقدس باشد، آیا مقدس بودن هدف بهره بردن از هر ابزار و شیوه ای را برای رسیدن به هدف مباح می نماید؟
به تعبیر دیگر مقدس بودن هدف به طور اتوماتیک ابزارها و شیوه ها را تحت الشعاع خود قرار می دهد و آنها تنزیه می کند؟
یا اینکه پاسخ منفی است و مقدس بودن هدف نه تنها موجب نمی شود که شیوه و ابزار تقدس یابند بلکه برعکس، ایجاب می کند که مراقبتهای بیشتر و روشهای محتاطانه تری برای رسیدن به هدف اتخاذ شود که مبادا به قدسیت هدف لطمه نزند.
اگر مراد از سؤال را به همین حالت اختصاص دهیم:
برای یافتن پاسخ اول باید به این سؤال جواب دهیم که آیا این سؤال پاسخ واحدی دارد که می توان درستی آن را در هر حالتی ثابت کرد؟
یا اینکه برخی از پارامترهایی که در پاسخ دخیلند، صبغۀ فردی دارند و سابجکتیو هستند و ازینرو پاسخ سؤال از فردی تا فرد دیگر می تواند متفاوت باشد.
برای پاسخ دادن به سؤال اخیر، باید دریابیم که چه عواملی می توانند در پاسخ سؤال دخیل باشند.
در یک نگاه عمیقتر به مسأله می توان دریافت که برخی از گزاره هایی که در پاسخ این سؤال باید به کار برده شوند توصیفی( Denoscriptive ) نیستند بلکه توصیه ای و ارزشی (prenoscriptive ) هستند.
گزاره های توصیفی گزاره هایی هستند که در مقام توصیف جهان خارج مستقل از ذهن ما هستند. مثل این گزاره که: کرۀ زمین در تصرف انسانهاست.
گزاره های توصیه ای آنهایی هستند که از جنس باید و نباید هستند و تنها در مورد نوع رفتار انسان ارزش سازی می کنند. یعنی گزاره های ارزشی هستند. نه به این معنا که ارزشمند هستند بلکه به این معنا که از جنس گزارش ارزش و بیان خوبی و بدی یک عمل هستند.
برای مثال این گزاره که: خوبی یا بدی ابزار صرفا به قدرت ایصال به هدف وابسته است!
یا مثال ساده تر: میازار موری که دانه کش است!
یعنی آزردن مور دانه کش نادرست است.
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
Forwarded from سهند ایرانمهر
🔸پیرمرد: یک دانه گوجه فرنگی توی مملکتتون هفتصد تومن شده!
وزیر: خب!
پیرمرد: گوش میکنی یا نه؟
وزیر: خب!
پیرمرد:
روزگار را هر روز بدتر میبینم
این جهان را پر از خوف و خطر میبینم
دختران را همه جنگ است با مادر
پسران را همه بدخواه پدر میبینم
وزیر: خب!
پیرمرد: خودتون میدونید و مملکتتون!
🔻پانوشت:
یاد نظامی گنجهای افتادم:
پیرزنی را ستمی درگرفت
دست زد و دامن سنجر گرفت
کای ملک آزرم تو کم دیدهام
وز تو همه ساله ستم دیدهام
گر ندهی داد من ای شهریار
با تو رود روز شمار این شمار
داوری و داد نمیبینمت
وز ستم آزاد نمیبینمت
از ملکان قوت و یاری رسد
از تو به ما بین که چه خواری رسد...
بر پله پیرهزنان ره مزن
شرم بدار از پله پیرهزن
بندهای و دعوی شاهی کنی
شاه نهای چونکه تباهی کنی
شاه که ترتیب ولایت کند
حکم رعیت برعایت کند...
عالم را زیر و زبر کردهای
تا توئی آخر چه هنر کردهای
دولت ترکان که بلندی گرفت
مملکت از داد پسندی گرفت
چونکه تو بیدادگری پروری
ترک نهای هندوی غارتگری
مسکن شهری ز تو ویرانه شد
خرمن دهقان ز تو بیدانه شد
زامدن مرگ شماری بکن
میرسدت دست حصاری بکن
عدل تو قندیل شب افروز تست
مونس فردای تو امروز تست
پیرزنانرا بسخن شاد دار
و این سخن از پیرزنی یاد دار...
@sahandiranmehr
وزیر: خب!
پیرمرد: گوش میکنی یا نه؟
وزیر: خب!
پیرمرد:
روزگار را هر روز بدتر میبینم
این جهان را پر از خوف و خطر میبینم
دختران را همه جنگ است با مادر
پسران را همه بدخواه پدر میبینم
وزیر: خب!
پیرمرد: خودتون میدونید و مملکتتون!
🔻پانوشت:
یاد نظامی گنجهای افتادم:
پیرزنی را ستمی درگرفت
دست زد و دامن سنجر گرفت
کای ملک آزرم تو کم دیدهام
وز تو همه ساله ستم دیدهام
گر ندهی داد من ای شهریار
با تو رود روز شمار این شمار
داوری و داد نمیبینمت
وز ستم آزاد نمیبینمت
از ملکان قوت و یاری رسد
از تو به ما بین که چه خواری رسد...
بر پله پیرهزنان ره مزن
شرم بدار از پله پیرهزن
بندهای و دعوی شاهی کنی
شاه نهای چونکه تباهی کنی
شاه که ترتیب ولایت کند
حکم رعیت برعایت کند...
عالم را زیر و زبر کردهای
تا توئی آخر چه هنر کردهای
دولت ترکان که بلندی گرفت
مملکت از داد پسندی گرفت
چونکه تو بیدادگری پروری
ترک نهای هندوی غارتگری
مسکن شهری ز تو ویرانه شد
خرمن دهقان ز تو بیدانه شد
زامدن مرگ شماری بکن
میرسدت دست حصاری بکن
عدل تو قندیل شب افروز تست
مونس فردای تو امروز تست
پیرزنانرا بسخن شاد دار
و این سخن از پیرزنی یاد دار...
@sahandiranmehr
Telegram
خرد سنجشگر
سرگشته و دوستان(16) ☸️ هویت یگانۀ انسان یاور در ادامۀ تأملاتش، با این سؤال مهم مواجه شد که: 🔰 نسبت من با افکار و عقاید و باورهایم چیست؟ 🔰آیا من همان عقاید و باورهای خودم هستم؟ 🔰آیا باورهای من بخشی ذاتی و لایتغیر از هویت من هستند؟ 🔰یا اینکه نسبتی ثابت…
سرگشته و دوستان(17)
🔭
آیا باورها و عقاید من بخش لاینفک و اجتناب ناپذیر شخصیت و هویت و سرشت و سرنوشت من هستند یا نه؟
چگونه می توانست پاسخ این سؤال را دریابد؟
با خود اندیشید:
اگر چیزی بخشی از هویت من باشد،ضروری است که با تغییر آن یا حذف آن، دیگر من آنی نباشم که بودم و تشخصی دیگر و فردیتی دیگر بیابم.
با خودش میگفت که برای هویت شخصی انسانها از دو زاویه می شود نگاه کرد:
اول: از زاویه و نظرگاه حسهای بیرونی یعنی آنچه ما از طریق چشم و گوش و دیگر حواس تجربه می کنیم
دوم: از منظر چشم درون که می توان آن را شهود هم نامید
و ادامه داد که: من که نمی خواهم راجع به شخصیت و عوامل دخیل در آن، بررسی علمی کنم. آنچه برای شخص من اهمیت دارد آن چیزی است که به طریق مستقیم و بدون دخالت حواس بیرونی از خود در می یابم.
آنچه مرا (من) کرده است، این حس غیرقابل تردید است که من با هر آنچه در حافظه ام و قوه خیالم مانده است، یقین دارم که من همان فردی هستم که در فلان تاریخ در فلان شهر و فلان خانواده و از فلان پدر و مادر متولد شده ام و پروسۀ خاصی را طی کرده ام و الان در این موقعیت خاص به حیات خویش ادامه می دهم.
من همانم که بودم، من وقتی از خواب برمی خیزم همان فردی هستم که دیشب سر به بستر نهاد و به خواب رفت.
معنی این جمله این است که با همۀ تغییراتی که در من ایجاد شده است، منانگی من و فردیت و هویت یگانۀ من تغییری نیافته است و بنابر این وقتی همۀ این تغییرات را به خودم نسبت می دهم، این نسبت را نه مجازی و نه همراه با مسامحه، بلکه حقیقی و درست و دقیق و یقینی می یابم.
با دقت و یقین کافی می گویم من در سال فلان و در شهر فلان متولد شده ام.
یعنی من دقیقا همان فرد هستم و این تغییرات جسمی، فکری و روانی مرا فردی دیگر نساخته است.
از این سخن می توانست نتیجه بگیرد که صفات و ویژگیهایی که دچار تغییر شده اند، هیچکدام جزو ذات وی نبوده اند.
🖌 چون برای مثال اگر قد 50 سانتی متر جزو ذات وی و صفات ذاتی وی بود اگر قدش 51 میشد دیگر همان فرد نبود و فردی دیگر جای فرد قبلی نشسته بود، همچنین وزن، اندازه و ابعاد جسم ، انفعالات روحی و روانی مثل خشم، عطوفت، ترحم و..
زیرا با تغییر در آنها او حس نمی کرد که فرد دیگر شده است بلکه باز می گفت من ناراحت شدم یا شاد شدم یا عصبانی شدم یا نفرت در وجودم سرکشید و.. و هنوز آن من همان من سابق بود.
حال احساس می کرد که پاسخ سؤالش کم کم در ذهنش پدیدار می شود.
باورها و عقاید، دریافتهای حسی و افکار و ادراکات هم از جملۀ آن امور متغیر هستند..
چونکه :
روزگاری چیزی نمی دانست، هنوز باور و اعتقادی نداشت و همان موقع هم همین یاور بود، روزگاری افکاری سطحی و خرافی در سر داشت باز هم یاور بود، روزگاری تحصیل کرد و چیزهای زیادی آموخت ولی این یادگرفتنها باعث نشد یاور دیگر یاور نباشد،
و امروز که به چیزهایی باور دارد و اعتقاداتی دارد هرگز معلوم نیست اینها دچار تغییر و دگرگونی نشود ولی مطمئن است که این تغییرات ، هویتش را از او نخواهدستاند و او همچنان تا آخر یاور خواهد ماند.
📌 پس می توانست بگوید که باورها، اعتقادات و افکار و ادراکات خاصی جزو ذات او به حساب نمی آیند و تغییر این باورها و عقاید هویت وی را از او نخواهد ستاند.
اما سؤالی هنوز پابرجاست:
🖍🖌🖍🖌🖍🖌🖍🖌
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
🔭
باورها و اعتقادات ، مقوّم ذات ما نیستند
یاور در این سؤال درمانده بود که:آیا باورها و عقاید من بخش لاینفک و اجتناب ناپذیر شخصیت و هویت و سرشت و سرنوشت من هستند یا نه؟
چگونه می توانست پاسخ این سؤال را دریابد؟
با خود اندیشید:
اگر چیزی بخشی از هویت من باشد،ضروری است که با تغییر آن یا حذف آن، دیگر من آنی نباشم که بودم و تشخصی دیگر و فردیتی دیگر بیابم.
با خودش میگفت که برای هویت شخصی انسانها از دو زاویه می شود نگاه کرد:
اول: از زاویه و نظرگاه حسهای بیرونی یعنی آنچه ما از طریق چشم و گوش و دیگر حواس تجربه می کنیم
دوم: از منظر چشم درون که می توان آن را شهود هم نامید
و ادامه داد که: من که نمی خواهم راجع به شخصیت و عوامل دخیل در آن، بررسی علمی کنم. آنچه برای شخص من اهمیت دارد آن چیزی است که به طریق مستقیم و بدون دخالت حواس بیرونی از خود در می یابم.
آنچه مرا (من) کرده است، این حس غیرقابل تردید است که من با هر آنچه در حافظه ام و قوه خیالم مانده است، یقین دارم که من همان فردی هستم که در فلان تاریخ در فلان شهر و فلان خانواده و از فلان پدر و مادر متولد شده ام و پروسۀ خاصی را طی کرده ام و الان در این موقعیت خاص به حیات خویش ادامه می دهم.
من همانم که بودم، من وقتی از خواب برمی خیزم همان فردی هستم که دیشب سر به بستر نهاد و به خواب رفت.
معنی این جمله این است که با همۀ تغییراتی که در من ایجاد شده است، منانگی من و فردیت و هویت یگانۀ من تغییری نیافته است و بنابر این وقتی همۀ این تغییرات را به خودم نسبت می دهم، این نسبت را نه مجازی و نه همراه با مسامحه، بلکه حقیقی و درست و دقیق و یقینی می یابم.
با دقت و یقین کافی می گویم من در سال فلان و در شهر فلان متولد شده ام.
یعنی من دقیقا همان فرد هستم و این تغییرات جسمی، فکری و روانی مرا فردی دیگر نساخته است.
از این سخن می توانست نتیجه بگیرد که صفات و ویژگیهایی که دچار تغییر شده اند، هیچکدام جزو ذات وی نبوده اند.
چرا؟🖌 چون برای مثال اگر قد 50 سانتی متر جزو ذات وی و صفات ذاتی وی بود اگر قدش 51 میشد دیگر همان فرد نبود و فردی دیگر جای فرد قبلی نشسته بود، همچنین وزن، اندازه و ابعاد جسم ، انفعالات روحی و روانی مثل خشم، عطوفت، ترحم و..
زیرا با تغییر در آنها او حس نمی کرد که فرد دیگر شده است بلکه باز می گفت من ناراحت شدم یا شاد شدم یا عصبانی شدم یا نفرت در وجودم سرکشید و.. و هنوز آن من همان من سابق بود.
حال احساس می کرد که پاسخ سؤالش کم کم در ذهنش پدیدار می شود.
باورها و عقاید، دریافتهای حسی و افکار و ادراکات هم از جملۀ آن امور متغیر هستند..
چونکه :
بروز و زوال هیچیک باعث تغییر در منیت و هویت انسان نمی شوند..
روزگاری چیزی نمی دانست، هنوز باور و اعتقادی نداشت و همان موقع هم همین یاور بود، روزگاری افکاری سطحی و خرافی در سر داشت باز هم یاور بود، روزگاری تحصیل کرد و چیزهای زیادی آموخت ولی این یادگرفتنها باعث نشد یاور دیگر یاور نباشد،
و امروز که به چیزهایی باور دارد و اعتقاداتی دارد هرگز معلوم نیست اینها دچار تغییر و دگرگونی نشود ولی مطمئن است که این تغییرات ، هویتش را از او نخواهدستاند و او همچنان تا آخر یاور خواهد ماند.
📌 پس می توانست بگوید که باورها، اعتقادات و افکار و ادراکات خاصی جزو ذات او به حساب نمی آیند و تغییر این باورها و عقاید هویت وی را از او نخواهد ستاند.
اما سؤالی هنوز پابرجاست:
اگر باورها و عقاید ما جزو ذات ما نیستند پس چرا ما در مقابل تغییر آنها مقاومت می کنیم؟
چرا همیشه دوست داریم که مطمئن باشیم که ما درست فکر می کنیم و عاری از خطا هستیم و هیچ خطایی در دانسته های ما وجود ندارد؟(ادامه دارد)
🖍🖌🖍🖌🖍🖌🖍🖌
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
Telegram
خرد سنجشگر
تلاشی برای جاانداختن تفکر نقاد و ساختن مبانی اندیشیدن مستقل و پویا
سلوک ذهنی، روانی در بهره گیری از موهبت کوتاه زندگی
ID:@mansahand
https://news.1rj.ru/str/CriticalDialogue
آغاز کانال:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3
سلوک ذهنی، روانی در بهره گیری از موهبت کوتاه زندگی
ID:@mansahand
https://news.1rj.ru/str/CriticalDialogue
آغاز کانال:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3
خرد سنجشگر pinned «سرگشته و دوستان(17) 🔭 باورها و اعتقادات ، مقوّم ذات ما نیستند یاور در این سؤال درمانده بود که: آیا باورها و عقاید من بخش لاینفک و اجتناب ناپذیر شخصیت و هویت و سرشت و سرنوشت من هستند یا نه؟ چگونه می توانست پاسخ این سؤال را دریابد؟ با خود اندیشید: اگر چیزی…»