خرد سنجشگر
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
توضیحی در مورد ( طرح سؤال از شما - پاسخ از ما)
باسلام خدمت همه دوستان مخاطب
گرجه عنوان( سؤال از شما) بسی عام و شامل است اما خود بهتر عارفید که هر متن یا عبارتی در زمینه و کانتکست مربوط معنا و مفهوم می یابد.
آنهایی که مخاطب کانال بوده اند به یقین می دانند که موضوع کانال خرد سنجشگر است و نه صاحب کانال
یعنی در اینجا کسی ادعای عالم کل بودن ندارد حتی در زمینه ی خاص تفکر نقادانه
هدف ایجاد زمینه ای است برای گفتگو و تفکر جمعی
ممکن است این سؤال فوري به ذهن خطور کند که مگر دیالوگ و گفتگوی دو یا چند چانبه در کانال ممکن است؟
جواب مشخص است.
کانال در واقع بولتن این گفتگوهاست و جای گفتگو در واقع گروهی است که برای اینکار در نظر گرفته شده است:
گروه تمرین گفتگو و سنجشگری
https://news.1rj.ru/str/joinchat/BQRrFkOzDessGVszEFIj2g
مراد از (سؤال از شما) سؤال در زمینه تفکر نقادانه و منطق کاربردی است و نه در هر زمینه ای
حتی در این زمینه خاص، هدف تعلیم نیست بلکه گشودن باب بحث و تفکر جمعی است. زیرا کاملا به این حقیقت واقفیم که دانش امری است که طبیعت جمعی دارد و فقط در رابطه ی انسانی و بین انسانها رشد می کند و اصلاح و کامل می شود.
به امید روزی که گفتگوی استکمالی یعنی معطوف به یادگیری متقابل در کشور ما و بین مردم ما به یک سنت و رویه تبدیل شود.
🙏🙏🙏🌹🌹🌹🙏🙏🙏
باسلام خدمت همه دوستان مخاطب
گرجه عنوان( سؤال از شما) بسی عام و شامل است اما خود بهتر عارفید که هر متن یا عبارتی در زمینه و کانتکست مربوط معنا و مفهوم می یابد.
آنهایی که مخاطب کانال بوده اند به یقین می دانند که موضوع کانال خرد سنجشگر است و نه صاحب کانال
یعنی در اینجا کسی ادعای عالم کل بودن ندارد حتی در زمینه ی خاص تفکر نقادانه
هدف ایجاد زمینه ای است برای گفتگو و تفکر جمعی
ممکن است این سؤال فوري به ذهن خطور کند که مگر دیالوگ و گفتگوی دو یا چند چانبه در کانال ممکن است؟
جواب مشخص است.
کانال در واقع بولتن این گفتگوهاست و جای گفتگو در واقع گروهی است که برای اینکار در نظر گرفته شده است:
گروه تمرین گفتگو و سنجشگری
https://news.1rj.ru/str/joinchat/BQRrFkOzDessGVszEFIj2g
مراد از (سؤال از شما) سؤال در زمینه تفکر نقادانه و منطق کاربردی است و نه در هر زمینه ای
حتی در این زمینه خاص، هدف تعلیم نیست بلکه گشودن باب بحث و تفکر جمعی است. زیرا کاملا به این حقیقت واقفیم که دانش امری است که طبیعت جمعی دارد و فقط در رابطه ی انسانی و بین انسانها رشد می کند و اصلاح و کامل می شود.
به امید روزی که گفتگوی استکمالی یعنی معطوف به یادگیری متقابل در کشور ما و بین مردم ما به یک سنت و رویه تبدیل شود.
🙏🙏🙏🌹🌹🌹🙏🙏🙏
Telegram
تمرین گفتگو وسنجشگری
کلوب بحث های سنجشگرانه
خرد سنجشگر pinned «توضیحی در مورد ( طرح سؤال از شما - پاسخ از ما) باسلام خدمت همه دوستان مخاطب گرجه عنوان( سؤال از شما) بسی عام و شامل است اما خود بهتر عارفید که هر متن یا عبارتی در زمینه و کانتکست مربوط معنا و مفهوم می یابد. آنهایی که مخاطب کانال بوده اند به یقین می دانند…»
با سلام خدمت دوستان و دوست محترمی که این پست را به اشتراک گذاشته اند.
در این پست اشاره شده است به اینکه:
📜همه کشورها مثل ایران صاحب تاریخ کهن و ملی نیستند.
یک گزاره که تصدیق به آن برای اکثر مخاطبان ، کار سختی نیست و ظاهرا مستغتی از سند و شاهد است.
اما سؤال این است:
چه نتایجی از این گزاره می گیریم یا می توان گرفت؟
اینکه مردم این کشور دارای فرهنگی غنی تر از کشورهایی هستند که تاریخ کهن ندارند؟
اینکه فرهنگ امروز ما یا مدنیت موجود کاملترین است؟
و یا.........
به نظر شما نباید در مورد نتایجی که از این گزاره گرفته می شود نباید تأمل کرد و از سوء تفاهم های احتمالی آن کاست؟
در این پست اشاره شده است به اینکه:
📜همه کشورها مثل ایران صاحب تاریخ کهن و ملی نیستند.
یک گزاره که تصدیق به آن برای اکثر مخاطبان ، کار سختی نیست و ظاهرا مستغتی از سند و شاهد است.
اما سؤال این است:
چه نتایجی از این گزاره می گیریم یا می توان گرفت؟
اینکه مردم این کشور دارای فرهنگی غنی تر از کشورهایی هستند که تاریخ کهن ندارند؟
اینکه فرهنگ امروز ما یا مدنیت موجود کاملترین است؟
و یا.........
به نظر شما نباید در مورد نتایجی که از این گزاره گرفته می شود نباید تأمل کرد و از سوء تفاهم های احتمالی آن کاست؟
سرگشته و دوستان دبیرستان(9)
نباید بحث اصلی تحت الشعاع دیگر مطالب قرار می گرفت ازینرو سرگشته تلاش کرد بحث را به مجرای اصلی خود بازگرداند:
بحث ما از اینجا شروع شد که وقتی ما میگوییم (دوستان دوران دبیرستان)، در واقع از چه سخن می گوییم و مراد دقیق از واژۀ دوست چیست؟
آیا دوست معنای واحدی دارد؟
آیا در فرهنگ عمومی ما مردم، وقتی از این کلمه استفاده می شود، یک معنای مشخص و واحد و خالی از ابهام استفاده می شود؟
وقتی دختر ده سالة شما می گوید:" بابا من می خوام کادویی برای دوستم بخرم" همان معنایی را قصد می کند که وقتی سعدی می گوید:
یا اینکه دوست معنای مشخصی ندارد و یک معنای خمیری و قابل انعطاف دارد و انسانها به همین معنای خمیری و سیال آن خو گرفته اند و به همان صورت به کارش می برند؟ و یا حتی از این ابهام و پنهان شدگی معنا خشنود هم هستند!
سرگشته همینطور سلسله وار سؤالها را پشت هم می چید که یاور به میان حرفش دوید و گفت:
بله، حق با توست!
در این زمینه سؤالهای زیادی را باید پاسخ گفت.
اما به نظرت، با چه روشی باید دنبال پاسخ گشت؟
جواب مطمئن به این سؤالها ، از چه راهی به دست می آید؟
به نظرم، باید ابتدا به کتابهایی که در این مورد نوشته شده است، به دایرة المعارف ها، لغتنامه ها، فرهنگها مراجعه کرد و بررسی و استقصا( جستجوی تمام موارد) کرد که دوست در چه معانی به کار رفته است.
یاور پاسخ داد:
حرفای تو درست، اما ما که در این مورد نمی خواهیم کار تخصصی انجام بدیم، ما می خواهیم مسأله تا جایی که به ما مربوط است موشکافی کنیم و پاسخی در حد نیاز خود پیدا کنیم.
آنچه برای ما مهم است، اینکه در کاربرد این لفظ در محاورات خود، نه گول بخوریم و نه گول بزنیم، نه اغفال شویم و نه اغفال کنیم!
سرگشته: اغفال؟! منظورت چیه؟
یاور:آره اغفال، یعنی فریب دادن و فریب خوردن یا بهتر بگویم از غفلت و بی توجهی مخاطب بهره بردن و چیزی را به او قالب کردن!
یا از سلاح گفتار بهره بردن و شرایط را به نفع خود و مطامع خود تغییر دادن!
- یعنی چطور؟
یاور: حوصله داری یه داستان کوتاه بشنوی؟
سرگشته: آره ، بدم نمیاد!
طبق تئوریهای ارجح، انسان وقتی دستانش را از زمین آزاد کرد و مجبور شد با دو پا راه برود، به شدت با کاهش و افت سرعت دویدن مواجه شد، که در واقع اصلی ترین سلاح او برای دفاع از خود بود - فرار -، زیرا قبلا به واسطۀ گیاهخواری دندانهای نیش خود را از دست داده بود و قدرت دریدن نداشت و نیز چنگالهایش را هم، ازینرو تمام هوش ذاتی و ژنتیکش در جهت یافتن سلاح دفاعی دیگر بود و کم کم یاد گرفت که می تواند به صورت جمعی ، از حیات خود صیانت کند، هم ضرورت زندگی جمعی ، اقتضای ارتباط گیری با همنوعانش را می کرد و به تدریج برای برآوردن این نیاز ، زبان اختراع شد. زبانی که در ابتدا به شکلهای بسیار ساده و نخراشیده و نتراشیده بود و به کمک حرکات دست یا رفتارهای خاص و کاربرد اشیای قابل رؤیت از دور ، عمل می کرد تا اینکه حنجره بشر بدوی روز به روز برای ایجاد صداهای مختلف ، منعطفتر و آماده تر شد و بشر توانست با صداهای مختلف ، خواستهای خود را به اطرافیانش بیان کند.
البته این داستان مفصلتر از این حرفهاست ولی ما به همین حد کفایت می کنیم.
این را برای چه گفتم؟ برای اینکه بگویم اصلی ترین غرض از اختراع زبان، فهماندن نیازها و خواستهای خود به اطرافیان بود.
نکتۀ مهم دیگر در این رابطه ، این است که همچنان که نوع بشر زبان را برای تفهیم و تفاهم آفرید، تک تک ما انسانها هم، از بدو تولد و از زمانی که با این پدیده آشنا می شویم و از اطرافیان خود صداهایی را تشخیص می دهیم و سپس به تدریج متوجه می شویم که این آدمها با این صداها می خواهند چیزی را به ما بفمانند، یاد می گیریم که زبان برای فهماندن مرادات خود به دیگران است و فهمیدن چیزهایی است که آنها می خواهند به ما بفهمانند.
( ادامه دارد)
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
بازگشت به بحث اصلیبحث بین سرگشته و یاور، از سخن گفتن در مورد دوستان دوران دبیرستان آغاز شده بود.
♎️ معنای دوست
نباید بحث اصلی تحت الشعاع دیگر مطالب قرار می گرفت ازینرو سرگشته تلاش کرد بحث را به مجرای اصلی خود بازگرداند:
بحث ما از اینجا شروع شد که وقتی ما میگوییم (دوستان دوران دبیرستان)، در واقع از چه سخن می گوییم و مراد دقیق از واژۀ دوست چیست؟
آیا دوست معنای واحدی دارد؟
آیا در فرهنگ عمومی ما مردم، وقتی از این کلمه استفاده می شود، یک معنای مشخص و واحد و خالی از ابهام استفاده می شود؟
وقتی دختر ده سالة شما می گوید:" بابا من می خوام کادویی برای دوستم بخرم" همان معنایی را قصد می کند که وقتی سعدی می گوید:
گر دنیی و آخرت بیارییا اینکه دوست ، معانی زیادی دارد و هرکس به حسب زندگی اجتماعی و ارتباطات انسانی خود، و یا حتی به حسب اقتضای منافع و نیازهای خود، معنایی خاص را از آن اراده می کند؟
کاین هر دو بگیر و دوست بگذار
ما یوسف خود نمیفروشیم
تو سیم سیاه خود نگه دار
یا اینکه دوست معنای مشخصی ندارد و یک معنای خمیری و قابل انعطاف دارد و انسانها به همین معنای خمیری و سیال آن خو گرفته اند و به همان صورت به کارش می برند؟ و یا حتی از این ابهام و پنهان شدگی معنا خشنود هم هستند!
سرگشته همینطور سلسله وار سؤالها را پشت هم می چید که یاور به میان حرفش دوید و گفت:
بله، حق با توست!
در این زمینه سؤالهای زیادی را باید پاسخ گفت.
اما به نظرت، با چه روشی باید دنبال پاسخ گشت؟
جواب مطمئن به این سؤالها ، از چه راهی به دست می آید؟
♎️ روش پاسخ به سؤالسرگشته کمی مکث کرد و درحالی که نشان می داد در حال پردازش اطلاعات موجود در ذهنش هست به آرامی پاسخ داد:
به نظرم، باید ابتدا به کتابهایی که در این مورد نوشته شده است، به دایرة المعارف ها، لغتنامه ها، فرهنگها مراجعه کرد و بررسی و استقصا( جستجوی تمام موارد) کرد که دوست در چه معانی به کار رفته است.
یاور پاسخ داد:
حرفای تو درست، اما ما که در این مورد نمی خواهیم کار تخصصی انجام بدیم، ما می خواهیم مسأله تا جایی که به ما مربوط است موشکافی کنیم و پاسخی در حد نیاز خود پیدا کنیم.
آنچه برای ما مهم است، اینکه در کاربرد این لفظ در محاورات خود، نه گول بخوریم و نه گول بزنیم، نه اغفال شویم و نه اغفال کنیم!
سرگشته: اغفال؟! منظورت چیه؟
یاور:آره اغفال، یعنی فریب دادن و فریب خوردن یا بهتر بگویم از غفلت و بی توجهی مخاطب بهره بردن و چیزی را به او قالب کردن!
یا از سلاح گفتار بهره بردن و شرایط را به نفع خود و مطامع خود تغییر دادن!
- یعنی چطور؟
یاور: حوصله داری یه داستان کوتاه بشنوی؟
سرگشته: آره ، بدم نمیاد!
♎️ سرگذشت زبانیاور: همه مون می دونیم که زبان در واقع حاصل نیاز موجودی که بعدا بشر نامیده شد، به ارتباط با همنوعان خود و کمک گرفتن از آنها در راستای نیازهای اصلی خود که مهمترینش امنیت بود، شکل گرفت.
طبق تئوریهای ارجح، انسان وقتی دستانش را از زمین آزاد کرد و مجبور شد با دو پا راه برود، به شدت با کاهش و افت سرعت دویدن مواجه شد، که در واقع اصلی ترین سلاح او برای دفاع از خود بود - فرار -، زیرا قبلا به واسطۀ گیاهخواری دندانهای نیش خود را از دست داده بود و قدرت دریدن نداشت و نیز چنگالهایش را هم، ازینرو تمام هوش ذاتی و ژنتیکش در جهت یافتن سلاح دفاعی دیگر بود و کم کم یاد گرفت که می تواند به صورت جمعی ، از حیات خود صیانت کند، هم ضرورت زندگی جمعی ، اقتضای ارتباط گیری با همنوعانش را می کرد و به تدریج برای برآوردن این نیاز ، زبان اختراع شد. زبانی که در ابتدا به شکلهای بسیار ساده و نخراشیده و نتراشیده بود و به کمک حرکات دست یا رفتارهای خاص و کاربرد اشیای قابل رؤیت از دور ، عمل می کرد تا اینکه حنجره بشر بدوی روز به روز برای ایجاد صداهای مختلف ، منعطفتر و آماده تر شد و بشر توانست با صداهای مختلف ، خواستهای خود را به اطرافیانش بیان کند.
البته این داستان مفصلتر از این حرفهاست ولی ما به همین حد کفایت می کنیم.
این را برای چه گفتم؟ برای اینکه بگویم اصلی ترین غرض از اختراع زبان، فهماندن نیازها و خواستهای خود به اطرافیان بود.
نکتۀ مهم دیگر در این رابطه ، این است که همچنان که نوع بشر زبان را برای تفهیم و تفاهم آفرید، تک تک ما انسانها هم، از بدو تولد و از زمانی که با این پدیده آشنا می شویم و از اطرافیان خود صداهایی را تشخیص می دهیم و سپس به تدریج متوجه می شویم که این آدمها با این صداها می خواهند چیزی را به ما بفمانند، یاد می گیریم که زبان برای فهماندن مرادات خود به دیگران است و فهمیدن چیزهایی است که آنها می خواهند به ما بفهمانند.
( ادامه دارد)
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
Telegram
خرد سنجشگر
تلاشی برای جاانداختن تفکر نقاد و ساختن مبانی اندیشیدن مستقل و پویا
سلوک ذهنی، روانی در بهره گیری از موهبت کوتاه زندگی
ID:@mansahand
https://news.1rj.ru/str/CriticalDialogue
آغاز کانال:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3
سلوک ذهنی، روانی در بهره گیری از موهبت کوتاه زندگی
ID:@mansahand
https://news.1rj.ru/str/CriticalDialogue
آغاز کانال:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3
سرگشته و دوستان(10)
🛃
سخن آخر در این باره بود که هدف اصلی و نخستین انسان از اختراع زبان چه بود.
🛃
نوشتیم که غرض عمده ای که سبب ظهور زبان در حیات موجود زنده ای که بعد از سیطره بر ابزار شگفت انگیز زبان، انسان نامیده شد، رفع نیاز وی به ارتباط گیری با همنوعان خویش بود، زیرا زندگی جمعی که برگزیده بود، بدون ارتباط متقابل، بس ناقص و ناکارآمد می نمود.
بشر نیاز داشت که برای امرار معیشت خویش، برای مقابله با خطرات احتمالی که هر لحظه از سوی طبیعت یا حیوانات دیگر و یا حتی از سوی دسته های انسانی دیگر ، که گاهی برای یافتن مایحتاج خود راهی جز حمله و غارت نمی یافتند،ارتباط سریع و دقیق و کارآمدی داشته باشد.
یاور در آخر صحبت خود اشاره کرد که همین ماجرا، حکایت هر انسانی است که تازه چشم به جهان گشوده است.
هر کودکی که به تدریج و با رشد اولیه خود با زبان آشنا می شود، مهمترین چیزی که به طور ارتکازی و بدون یادگیری از طریق گوش و تعلیم دیگران، می فهمد این است که کارکرد زبان در زندگی انسان (اظهار مافی الضمیر) است. یعنی قادر شدنش به بیان آنچه که از ذهن و ضمیرش می گذرد و لازم می داند که آن را به دیگری بفهماند و متقابلا از مافی الضمیر دیگران هم آگاه شود.
🛃
اما نکته ای مهمتر در این میان وجود دارد.| این است که همین فهم اولیه، تا آخر زندگی با ما می ماند الا اینکه در طول تجارب زندگی خود برای ما اتفاقاتی بیفتد که ما بفهمیم و یا بگیریم که می توان از این زبان برای غرضهای دیگری هم استفاده کرد! و این حادثه آغاز ماجراهای بی پایانی است که بشر را و خصوصا انسانهای صاف و بی پیرایه و هنوز کودک را نشانه گرفته است!
یعنی تا زمانی که اتفاقی در زندگی کودک نیفتاده باشد که این تنظیمات را عوض کند، تنظیم پیشفرض برای هدف وی از کاربرد زبان این است: بیان درون خویش، احساسها و ادراکات و نیازهایی که دارد و می خواهد به دیگران بفهماند.
ازینروست که در این دوره، دروغ برای کودک نامفهوم است و هنوز تعریف نشده است
🛃
یاور افزود:
اگر شنیده ای یا خوانده ای که وقتی کسی برای دیدار با پدر کودکی به خانه اش مراجعه می کند، اما پدر که نمی خواهد دیده شود به فرزندش می گوید که برو بگو : "پدرم خانه نیست"
و کودک به دم در می رود و می گوید که:
" پدرم گفت به شما بگویم که: "پدرم الان در خانه نیست"
و وقتی تعجب مراجعه کننده را می بیند تاکید می کند که: باور کنید خودش همین الان گفت!
چرا؟
برای اینکه هنوز با کارکردهای دیگر زبان آشنا نیست و پدر این نکته را نمی فهمد.
اما وقتی پس از برگشت به پیش پدر با عصبانیت و پرخاش او مواجه می شود که به شدت به نحوۀ گفتار او معترض است و از دست او شدیدا ناراحت، این سؤال در ذهنش پدیدار می شود که من چه کار نادرستی انجام داده ام؟ خطا در کجا بود و چرا پدرم ناراحت شد؟
بسته به بهرۀ هوشی اش ، وقتی با دروغ آشنا می شود، به تدریج در می یابد که حرف زدن، ضرورتا برای بیان درون خویش ، آنچنانکه هست، نیست. زبان صرفا برای خبر دادن واقعیات و فکتها به دیگران نیست و می تواند در اهداف دیگر هم کاربرد داشته باشد.
🛃
و همین نقطه سرآغاز تمام شرها و شرارتهای تاریخ انسان است و برای همین است که گفته اند دروغ ام الخبائث است و منشاء تمام بدیهای دیگر.
سرگشته حس کرد که باز بحث دارد از مرکز دور می شود، برای همین حرف یاور راقطع کرد و گفت: یه چیزایی حالیم شد، فهمیدم که دروغ هم نوعی اغفال است و در واقع نوعی تقلب و دغلکاری و قالب کردن بدلی و قلابی به جای اصلی و حقیقی!
یاور اضافه می کند:
دقیقا ، و برای همین می توان گفت که تا زمانی که بشر با کارکردهای دیگر زبان آشنا نشده بود در بهشت برین صداقت و پاکی و لطافت و یکرنگی بود و با دروغ بود که درهای جهنم و ناآرامی و دلهره و بی اعتمادی و نفرت و بیگانگی بین آدمها به روی بشر باز شد.
🛃
یاور که گویی بغضی جانگیر گذرگاه گلویش را گرفته بود و به سختی نفس می کشید ادامه داد:
می دونی سرگشته، من مدتهاست که دریافته ام جامعه انسانی مرکب از دو دسته انسان است: گوسفندها و گرگها
گوسفندها آنهایی هستند که هنوز پیشفرض اصلی در ساختار وجودیشان ، همان پیشفرض دوران کودکی است و زبان را وسیله ای برای ابرازحقیقت می دانند.
اینها دنیا را بسیط و یکرنگ و صاف و بی غش می بینند و همه را به رنگ خودشان، رنگ آسمان، رنگ آب، رنگ دریا، رنگ گنجشکان بالای درخت اقاقی خانۀ مادر بزرگ.
اعتماد به مخاطب، اعتماد به همنوع، دنیا را با مزۀ صلح و آشتی و یکرنگی و صفا فهمیدن جزئی لاینفک از وجودشان است. وجودی دارند آینه وار و بلکه بلورین .
( ادامه دارد)
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
🛃
ادامه داستان زبان
بحث در مورد داستان زبان بود و اینکه چگونه به وجود آمد. سخن آخر در این باره بود که هدف اصلی و نخستین انسان از اختراع زبان چه بود.
🛃
غرض اولی و دیفالت زباننوشتیم که غرض عمده ای که سبب ظهور زبان در حیات موجود زنده ای که بعد از سیطره بر ابزار شگفت انگیز زبان، انسان نامیده شد، رفع نیاز وی به ارتباط گیری با همنوعان خویش بود، زیرا زندگی جمعی که برگزیده بود، بدون ارتباط متقابل، بس ناقص و ناکارآمد می نمود.
بشر نیاز داشت که برای امرار معیشت خویش، برای مقابله با خطرات احتمالی که هر لحظه از سوی طبیعت یا حیوانات دیگر و یا حتی از سوی دسته های انسانی دیگر ، که گاهی برای یافتن مایحتاج خود راهی جز حمله و غارت نمی یافتند،ارتباط سریع و دقیق و کارآمدی داشته باشد.
یاور در آخر صحبت خود اشاره کرد که همین ماجرا، حکایت هر انسانی است که تازه چشم به جهان گشوده است.
هر کودکی که به تدریج و با رشد اولیه خود با زبان آشنا می شود، مهمترین چیزی که به طور ارتکازی و بدون یادگیری از طریق گوش و تعلیم دیگران، می فهمد این است که کارکرد زبان در زندگی انسان (اظهار مافی الضمیر) است. یعنی قادر شدنش به بیان آنچه که از ذهن و ضمیرش می گذرد و لازم می داند که آن را به دیگری بفهماند و متقابلا از مافی الضمیر دیگران هم آگاه شود.
🛃
امکان استمرار حالت دیفالتاما نکته ای مهمتر در این میان وجود دارد.| این است که همین فهم اولیه، تا آخر زندگی با ما می ماند الا اینکه در طول تجارب زندگی خود برای ما اتفاقاتی بیفتد که ما بفهمیم و یا بگیریم که می توان از این زبان برای غرضهای دیگری هم استفاده کرد! و این حادثه آغاز ماجراهای بی پایانی است که بشر را و خصوصا انسانهای صاف و بی پیرایه و هنوز کودک را نشانه گرفته است!
یعنی تا زمانی که اتفاقی در زندگی کودک نیفتاده باشد که این تنظیمات را عوض کند، تنظیم پیشفرض برای هدف وی از کاربرد زبان این است: بیان درون خویش، احساسها و ادراکات و نیازهایی که دارد و می خواهد به دیگران بفهماند.
ازینروست که در این دوره، دروغ برای کودک نامفهوم است و هنوز تعریف نشده است
🛃
شروع تغییر در تنظیمات اولیهیاور افزود:
اگر شنیده ای یا خوانده ای که وقتی کسی برای دیدار با پدر کودکی به خانه اش مراجعه می کند، اما پدر که نمی خواهد دیده شود به فرزندش می گوید که برو بگو : "پدرم خانه نیست"
و کودک به دم در می رود و می گوید که:
" پدرم گفت به شما بگویم که: "پدرم الان در خانه نیست"
و وقتی تعجب مراجعه کننده را می بیند تاکید می کند که: باور کنید خودش همین الان گفت!
چرا؟
برای اینکه هنوز با کارکردهای دیگر زبان آشنا نیست و پدر این نکته را نمی فهمد.
اما وقتی پس از برگشت به پیش پدر با عصبانیت و پرخاش او مواجه می شود که به شدت به نحوۀ گفتار او معترض است و از دست او شدیدا ناراحت، این سؤال در ذهنش پدیدار می شود که من چه کار نادرستی انجام داده ام؟ خطا در کجا بود و چرا پدرم ناراحت شد؟
بسته به بهرۀ هوشی اش ، وقتی با دروغ آشنا می شود، به تدریج در می یابد که حرف زدن، ضرورتا برای بیان درون خویش ، آنچنانکه هست، نیست. زبان صرفا برای خبر دادن واقعیات و فکتها به دیگران نیست و می تواند در اهداف دیگر هم کاربرد داشته باشد.
🛃
آشنایی با دروغ، سرآغاز شرو همین نقطه سرآغاز تمام شرها و شرارتهای تاریخ انسان است و برای همین است که گفته اند دروغ ام الخبائث است و منشاء تمام بدیهای دیگر.
سرگشته حس کرد که باز بحث دارد از مرکز دور می شود، برای همین حرف یاور راقطع کرد و گفت: یه چیزایی حالیم شد، فهمیدم که دروغ هم نوعی اغفال است و در واقع نوعی تقلب و دغلکاری و قالب کردن بدلی و قلابی به جای اصلی و حقیقی!
یاور اضافه می کند:
دقیقا ، و برای همین می توان گفت که تا زمانی که بشر با کارکردهای دیگر زبان آشنا نشده بود در بهشت برین صداقت و پاکی و لطافت و یکرنگی بود و با دروغ بود که درهای جهنم و ناآرامی و دلهره و بی اعتمادی و نفرت و بیگانگی بین آدمها به روی بشر باز شد.
🛃
گوسفندها و گرگهایاور که گویی بغضی جانگیر گذرگاه گلویش را گرفته بود و به سختی نفس می کشید ادامه داد:
می دونی سرگشته، من مدتهاست که دریافته ام جامعه انسانی مرکب از دو دسته انسان است: گوسفندها و گرگها
گوسفندها آنهایی هستند که هنوز پیشفرض اصلی در ساختار وجودیشان ، همان پیشفرض دوران کودکی است و زبان را وسیله ای برای ابرازحقیقت می دانند.
اینها دنیا را بسیط و یکرنگ و صاف و بی غش می بینند و همه را به رنگ خودشان، رنگ آسمان، رنگ آب، رنگ دریا، رنگ گنجشکان بالای درخت اقاقی خانۀ مادر بزرگ.
اعتماد به مخاطب، اعتماد به همنوع، دنیا را با مزۀ صلح و آشتی و یکرنگی و صفا فهمیدن جزئی لاینفک از وجودشان است. وجودی دارند آینه وار و بلکه بلورین .
و اما گرگها:
( ادامه دارد)
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
Telegram
خرد سنجشگر
تلاشی برای جاانداختن تفکر نقاد و ساختن مبانی اندیشیدن مستقل و پویا
سلوک ذهنی، روانی در بهره گیری از موهبت کوتاه زندگی
ID:@mansahand
https://news.1rj.ru/str/CriticalDialogue
آغاز کانال:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3
سلوک ذهنی، روانی در بهره گیری از موهبت کوتاه زندگی
ID:@mansahand
https://news.1rj.ru/str/CriticalDialogue
آغاز کانال:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3
سرگشته و دوستان(11)
تعریف گوسفندها را گفته بود و نوبت رسیده بود که تعریف گرگها:
گرگها، آنهایی هستند که مرحلۀ بساطت و صفای روح را پشت سر نهاده اند، بعد از آشنا شدن با کارکردهای دیگر زبان و اینکه می توان به جز بیان ما فی الضمیر،نوع دیگری هم سخن گفت و این نوع سخن گفتن می تواند فواید بسیاری داشته باشد و زندگی را بسی سهلتر گرداند و مواهبی را که دیگر انسانها دارد به راحتی در اختیار آنها قرار دهد، این شیوۀ پر فایده را برگزیده اند.
گفتیم دستۀ اول،شخصیتی آینه وار و بلورین دارند. یعنی کلام آنها نشانگر آن چیزی است که از دلشان می گذرد و از ذهنشان خطور می کند. اگر از کسی خوششان می آید ، همین در لحن و گفتار و نیز در کردار و حرکات چشم و صورت به خوبی هویداست و نیز اگر از کسی خوششان نیاید باز از لحن گفتار و رفتار وی قابل درک
اما دستۀ دوم دیگر اینگونه نیستند.
آنها یاد گرفته اند نقاب داشته باشند.
آنها فهمیده اند که پنهان کردن نحوۀ تفکر و احساسشان نسبت به دیگران و تنظیم آن بر اساس منافع ، خود یک وسیلۀ انتفاع و کسب منفعت است.
وقتی دروغ گفتن ممکن است، و وقتی انسانها با چشمان ظاهری، همان دو ابزاری که در گودی زیر ابروهای ما جا دارد، نمی توانند درون دیگران را ببینند ، و درون ما از دید دیگران مخفی است، پس انسان می تواند رفتارش را طوری تنظیم کند که دیگران قادر به تشخیص دروغگویی او نشوند.
البته که کار به این سادگی نیست و این کار نیاز به تمرین و ممارست دارد و باید با تمرین زیاد این مهارت را کسب کرد اما اگر قرار است این مهارت حاصل کار دیگران را بی زحمت چندانی در اختیار من قرار دهد، چه اشکالی دارد که من این مهارت را یاد بگیرم!!!
کافی است که یک فرد در درون خودش بپذیرد که اشکالی ندارد که گرگ باشد و بلکه گرگ بودن بسی لذتبخش است!
و در این شرایط است که بشر نقاب را اختراع می کند، نقابی که باعث می شود او چنانکه خود می خواهد دیده شود و نه آنچنانکه هست.
اما این نقاب ، با نقابی که انسانهای بدوی با کشیدن نقش روی صورت خود یا با نشاندن یک ماسک بر چهرۀ خود ، به کار می بردند متفاوت است.
آن نقاب در عین پنهان داشتن چهرۀ اصلی ، با صدای بلند اعلام می کرد که من چهرۀ اصلی نیستم بلکه چهره ای تغییر یافته ام که خود، برای خودم برگزیده ام، مخاطب، همان اول در می یافت که چهره اصلی طرف مقابل ناپیداست و آنچه می بیند یک صورت تقلبی و خودساخته و خودخواسته است.
ویژگی دیگر آن نقاب هم این بود که به سادگی قابل برداشته شدن بود. هم خود نقابدار و هم دیگران می توانستند_ اگر عزم بر آن کار داشتند_ با تلاش کمی آن نقاب را از چهرۀ فرد بردارند و چهرۀ واقعی وی را ببینند.
اما در این نقابی که این دسته از انسانها کشف کرده بودند، دستۀ گوسفندها قادر نبودند از وجود نقاب مطلع شوند.
چرا؟
برای اینکه اساسا پیشفرضهای ذهنی آنان اجازه نمی داد که آنها احتمال بدهند که انسان می تواند خود را گونه ای دیگر_ جز آنکه هست_ نشان دهد
از نظر آنان انسان تنها یک چهره دارد، آن هم همانی است که کاشف ازوضعیت ذهنی و روانی او در همان لحظه است.
همان صداقت و صفای اولیه ای که خاص دوران بساطت و کودکی است ، اقتضا می کرد که آنها برای دیگران همانی باشند که برای خود هستند، اما این خصیصه برای دستۀ دوم یعنی گرگها معنای دیگری یافته بود، حماقت!
از نظر آنها احمقانه بود اگر شما از کسی خوشتان نمی آید، این بیزاری را هم نشان دهید. چرا؟
چون این کار ممکن است تهدیدهایی را متوجه شما یا بستگان شما به همراه داشته باشد یا ممکن است باعث محرومیت فرد از مواهبی خاص گردد . مواهبی که اگر مخاطب، شما را دوست بپندارد ممکن است عاید شما شود.
سرگشته وسط حرف یاور دوید و سؤال کرد:
البته از نظر من بهتر بود نامگذاری دقیقتر از این می شد:
گوسفندها و گرگهای گوسفندنما
ببین سرگشته! در عالم طبیعت ، هم گوسفند است و هم گرگ ؛ اما گوسفندها شکل و ظاهرشان گوسفندی است و گرگها ، شکل و ظاهرشان گرگی
هر گوسفندی ،با کمترین روشنایی می تواند تشخیص دهد که آنچه در مقابلش ایستاده گوسفند است یا نه
و در این شرایط ، تکلیف گوسفند مشخص است، رفتارش را باطرف مقابل می داند.
اما اگر قرار باشد چشم و حواس ظاهری دیگر نتواند گوسفند را از گرگ تمیز دهد ، بدبختی هر لحظه در کمین گوسفندهاست.
و این کاری است که به صورت حرفه ای تنها از انسان برمی آید و برای همین بیجا نیست اگر انسان را چنین تعریف کنیم:
انسان حیوانی است دروغگو
یا
و یا انسان حیوانی است که گوشت همنوع زنده ی خود را می خورد!
( ادامه دارد )
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
* و اما گرگهایاور مدعی بود که انسانها بر دو قسمند: گوسفندها و گرگها
( ادامه بحث قبل در مورد اصناف انسان)
تعریف گوسفندها را گفته بود و نوبت رسیده بود که تعریف گرگها:
گرگها، آنهایی هستند که مرحلۀ بساطت و صفای روح را پشت سر نهاده اند، بعد از آشنا شدن با کارکردهای دیگر زبان و اینکه می توان به جز بیان ما فی الضمیر،نوع دیگری هم سخن گفت و این نوع سخن گفتن می تواند فواید بسیاری داشته باشد و زندگی را بسی سهلتر گرداند و مواهبی را که دیگر انسانها دارد به راحتی در اختیار آنها قرار دهد، این شیوۀ پر فایده را برگزیده اند.
گفتیم دستۀ اول،شخصیتی آینه وار و بلورین دارند. یعنی کلام آنها نشانگر آن چیزی است که از دلشان می گذرد و از ذهنشان خطور می کند. اگر از کسی خوششان می آید ، همین در لحن و گفتار و نیز در کردار و حرکات چشم و صورت به خوبی هویداست و نیز اگر از کسی خوششان نیاید باز از لحن گفتار و رفتار وی قابل درک
اما دستۀ دوم دیگر اینگونه نیستند.
آنها یاد گرفته اند نقاب داشته باشند.
آنها فهمیده اند که پنهان کردن نحوۀ تفکر و احساسشان نسبت به دیگران و تنظیم آن بر اساس منافع ، خود یک وسیلۀ انتفاع و کسب منفعت است.
وقتی دروغ گفتن ممکن است، و وقتی انسانها با چشمان ظاهری، همان دو ابزاری که در گودی زیر ابروهای ما جا دارد، نمی توانند درون دیگران را ببینند ، و درون ما از دید دیگران مخفی است، پس انسان می تواند رفتارش را طوری تنظیم کند که دیگران قادر به تشخیص دروغگویی او نشوند.
البته که کار به این سادگی نیست و این کار نیاز به تمرین و ممارست دارد و باید با تمرین زیاد این مهارت را کسب کرد اما اگر قرار است این مهارت حاصل کار دیگران را بی زحمت چندانی در اختیار من قرار دهد، چه اشکالی دارد که من این مهارت را یاد بگیرم!!!
کافی است که یک فرد در درون خودش بپذیرد که اشکالی ندارد که گرگ باشد و بلکه گرگ بودن بسی لذتبخش است!
و در این شرایط است که بشر نقاب را اختراع می کند، نقابی که باعث می شود او چنانکه خود می خواهد دیده شود و نه آنچنانکه هست.
اما این نقاب ، با نقابی که انسانهای بدوی با کشیدن نقش روی صورت خود یا با نشاندن یک ماسک بر چهرۀ خود ، به کار می بردند متفاوت است.
آن نقاب در عین پنهان داشتن چهرۀ اصلی ، با صدای بلند اعلام می کرد که من چهرۀ اصلی نیستم بلکه چهره ای تغییر یافته ام که خود، برای خودم برگزیده ام، مخاطب، همان اول در می یافت که چهره اصلی طرف مقابل ناپیداست و آنچه می بیند یک صورت تقلبی و خودساخته و خودخواسته است.
ویژگی دیگر آن نقاب هم این بود که به سادگی قابل برداشته شدن بود. هم خود نقابدار و هم دیگران می توانستند_ اگر عزم بر آن کار داشتند_ با تلاش کمی آن نقاب را از چهرۀ فرد بردارند و چهرۀ واقعی وی را ببینند.
اما در این نقابی که این دسته از انسانها کشف کرده بودند، دستۀ گوسفندها قادر نبودند از وجود نقاب مطلع شوند.
چرا؟
برای اینکه اساسا پیشفرضهای ذهنی آنان اجازه نمی داد که آنها احتمال بدهند که انسان می تواند خود را گونه ای دیگر_ جز آنکه هست_ نشان دهد
از نظر آنان انسان تنها یک چهره دارد، آن هم همانی است که کاشف ازوضعیت ذهنی و روانی او در همان لحظه است.
همان صداقت و صفای اولیه ای که خاص دوران بساطت و کودکی است ، اقتضا می کرد که آنها برای دیگران همانی باشند که برای خود هستند، اما این خصیصه برای دستۀ دوم یعنی گرگها معنای دیگری یافته بود، حماقت!
از نظر آنها احمقانه بود اگر شما از کسی خوشتان نمی آید، این بیزاری را هم نشان دهید. چرا؟
چون این کار ممکن است تهدیدهایی را متوجه شما یا بستگان شما به همراه داشته باشد یا ممکن است باعث محرومیت فرد از مواهبی خاص گردد . مواهبی که اگر مخاطب، شما را دوست بپندارد ممکن است عاید شما شود.
سرگشته وسط حرف یاور دوید و سؤال کرد:
- حالا چرا تو اسم این دو دسته را گوسفند و گرگ گذاشته ای؟یاور:
البته از نظر من بهتر بود نامگذاری دقیقتر از این می شد:
گوسفندها و گرگهای گوسفندنما
ببین سرگشته! در عالم طبیعت ، هم گوسفند است و هم گرگ ؛ اما گوسفندها شکل و ظاهرشان گوسفندی است و گرگها ، شکل و ظاهرشان گرگی
هر گوسفندی ،با کمترین روشنایی می تواند تشخیص دهد که آنچه در مقابلش ایستاده گوسفند است یا نه
و در این شرایط ، تکلیف گوسفند مشخص است، رفتارش را باطرف مقابل می داند.
اما اگر قرار باشد چشم و حواس ظاهری دیگر نتواند گوسفند را از گرگ تمیز دهد ، بدبختی هر لحظه در کمین گوسفندهاست.
و این کاری است که به صورت حرفه ای تنها از انسان برمی آید و برای همین بیجا نیست اگر انسان را چنین تعریف کنیم:
انسان حیوانی است دروغگو
یا
انسان حیوان نقابداربه این معنا که تنها انسان است که این قابلیت را دارد که نقاب نامرئی بزند!
و یا انسان حیوانی است که گوشت همنوع زنده ی خود را می خورد!
( ادامه دارد )
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
Telegram
خرد سنجشگر
تلاشی برای جاانداختن تفکر نقاد و ساختن مبانی اندیشیدن مستقل و پویا
سلوک ذهنی، روانی در بهره گیری از موهبت کوتاه زندگی
ID:@mansahand
https://news.1rj.ru/str/CriticalDialogue
آغاز کانال:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3
سلوک ذهنی، روانی در بهره گیری از موهبت کوتاه زندگی
ID:@mansahand
https://news.1rj.ru/str/CriticalDialogue
آغاز کانال:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3
Forwarded from Jalil Shoarinejad
.
با سلام و آرزوى جمعه اى خوش براى شما
شايد اگر جناب سرگشته سَرَكى به وادى منطق فازى هم بكشد، زاويه نگاهش عوض بشود!
مثلاً بپذيرد كه دوستش مى تواند در عين دوستى نادوستش هم باشد🤔
مثلاً به امكان ٨٠٪ دوست و ٢٠٪ نادوست!
.
با سلام و آرزوى جمعه اى خوش براى شما
شايد اگر جناب سرگشته سَرَكى به وادى منطق فازى هم بكشد، زاويه نگاهش عوض بشود!
مثلاً بپذيرد كه دوستش مى تواند در عين دوستى نادوستش هم باشد🤔
مثلاً به امكان ٨٠٪ دوست و ٢٠٪ نادوست!
.
HISTOGRAPHY
خانه ای که مرز هلند و بلژیک از وسط آن عبور کرده است . نکته جالب این که این خانه در هر کشور پلاک مخصوص به خود را دارد . 🏚 📚 @HISTOGRAPHY
دوستان اگر مایل باشند در این مورد فکر کنند که:
بر فرض سندیت داشتن این خبر،
پذیرش اینکه بخشی از یک خانه می تواند در خاک کشوری و بخش دیگرش در خاک کشوری دیگر باشد چه اقتضائاتی دارد؟ و چه قوانینی را بر هر دو کشور تحمیل میکند؟
یعنی این گزاره چه لوازمی دارد؟
( عمدتا لوازم حقوقی)
بر فرض سندیت داشتن این خبر،
پذیرش اینکه بخشی از یک خانه می تواند در خاک کشوری و بخش دیگرش در خاک کشوری دیگر باشد چه اقتضائاتی دارد؟ و چه قوانینی را بر هر دو کشور تحمیل میکند؟
یعنی این گزاره چه لوازمی دارد؟
( عمدتا لوازم حقوقی)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
***********
تقلب در پمپ بنزین
***************
سنجشگری در عمل
تقلب در پمپ بنزین
***************
سنجشگری در عمل
سرگشته و دوستان(12)
🔺🔹🔺🔹🔺🔹🔺🔹🔺🔹
🔴
گویی گیری در این تقسیم بندی بود، یک جای کار می لنگید!
به نظرش می رسید که این تقسیم بندی به زبانی دیگر معرف چنین تقسیمی است:
انسانها دو قسم اند :ساده لوح ها و زرنگ های بدطینت!
اما آیا در میان همۀ افرادی که ما در اطرافمان می بینیم ، کسی را نمی توان یافت که عضوی از هیج یک از این دو مجموعه نباشد؟ آیا کسی نیست که نه ساده لوح باشد و نه زرنگ بدطینت؟
مثلا خود این یاور!
یاور که پی برده است به اینکه هیچ انسانی ضرورتاً آنگونه که نشان می دهد و می نماید نیست، اگر به قدر کافی زرنگ و ماهر باشد ، می تواند گولخور نباشد و بی داشتن دلیل کافی به کسی اعتماد نکند! در این صورت ، او نه از دستۀ گوسفندهاست و نه از دستۀ گرگها.
در این صورت جایش در این میان کجاست؟ معلوم نیست.
🔸پس هستند انسانهایی که می توانند نه گرگ باشند و نه گوسفند
و این ایراد و اشکالی بر این تقسیم است.
چرا؟
زیرا یکی از شرایط مهم یک تقسیم بندی درست، این است که :
قبلا با اصطلاح (= term ) ایکستنشن ( = extension ) یعنی مجموعه مصادیق یک مفهوم در شماره های قبل این نوشتار آشنا شدیم.
🔹 حاصر بودن به این معناست که:
اگر ما الف را به دو قسمت ب و ج تقسیم کنیم و ( الف) نشانگر ایکستنشن یا مجموعه مصادیق الف باشد باید حتما معادله زیر درست باشد:
یعنی از مجموعه مصادیق الف عضوی پیدا نشود که نه مصداق الف باشد و نه مصداق ب.
و این قاعده در مورد تقسیم یاور صادق نیست. زیرا ما برخی انسانها را می شناسیم که نه عضوی از دستۀ گوسفندها و گولخورها هستند و نه از دستۀ گرگها و گولزنها
طبق این قاعده ، مثلا این تقسیم نادرست است که:
انسانها یا سفسدپوستند یا سیاه پوست
چرا؟
چون می دانیم انسانهایی هستند که پوستشان نه سفید است و نه سیاه ، یعنی نه به آنها می توان گفت سفیدپوست و نه می توان گفت سیاه پوست.
اما این تقسیم بندی درست است که:
انسانها یا عالمند یا جاهل
چون تعریف جهل یعنی فقدان علم و ضرورتا هرکسی عالم نباشد جاهل است و هرکسی جاهل نباشد عالم است.
پس این تعریف با این قاعده سازگار است، گرچه ممکن است شرایط دیگری از تعریف را فاقد باشد.
این نوع از حصر را که حضور در یکی از طرفین تقسیم ضرورت عقلی دارد را
اگر بخواهیم اصطلاح منظقی اش را هم بیان کنیم باید بگوییم که حصر عقلی آن است که دایر مدار نفی و اثبات باشد.
اما گاهی این حصر ، حصر عقلی نیست، بلکه از روی گردش در بین مصداقهای یک واژه یا مفهوم ، پی برده ایم که هیچ فردی از مقسم( آنچه مورد تقسیم قرار گرفته است) خارج از دایره قسم ها نمانده است. مثال؟
همان تقسیم انسان از لحاظ رنگ پوست
مثلا شما در کره خاکی مان می گردید و در تاریخ انسانها هم تا جایی که می شود تحقیق می کنید و نتیجه می گیرد که هیچ انسانی نیست که یا سفید پوست یا سیاه پوست یا زردپوست یا سرخپوست، و یا تیره پوست نباشد پس تعریف می کنید:
انسان : یا سفید پوست است
یا سیاه پوست
یا سرخ پوست
یا زردپوست
یا تیره پوست
ولی خودتان هم می دانید که محال نیست فردا کشف شود که انسانهایی هم سبزپوست بوده اند!
یا صد سال بعد انسانهایی نارنجی پوست پدید آیند
این نوع حصر را
پس یک قاعده مهم در تقسیم که همواره باید مدنظر باشد این است که:
باید مجموعه مصادیق مقسم برابر باشد با مجموع مصادیق اقسام و هیچ عضوی از مقسم خارج از تقسیم نماند.
این قاعده اختصاص به حوزه خاصی ندارد. در هر علم یا حرفه ای باید این اصل رعایت شود.
🔺نگوییم که ما که فیلسوف نیستیم ؛ این حرفها به چه دردمان می خورد.
این قاعده در تقسیمات رشته زیست شناسی هم باید رعایت شود در شیمی هم، در کشاورزی هم و در منطق هم و در فلسفه هم و در جامعه شناسی هم.
تصمیم گرفت این اشکال را در ادامه بحث با یاور با وی در میان بگذارد و نظرش را بشنود.
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
🔺🔹🔺🔹🔺🔹🔺🔹🔺🔹
🔴
اشکالی بر تقسیم بندی یاور
یاور انسان را به دو دسته تقسیم کرده بود:گوسفندها و گرگها
آن شب ، تا دیروقت این تقسیم بندی در ذهنش جولان می داد.گویی گیری در این تقسیم بندی بود، یک جای کار می لنگید!
به نظرش می رسید که این تقسیم بندی به زبانی دیگر معرف چنین تقسیمی است:
انسانها دو قسم اند :ساده لوح ها و زرنگ های بدطینت!
اما آیا در میان همۀ افرادی که ما در اطرافمان می بینیم ، کسی را نمی توان یافت که عضوی از هیج یک از این دو مجموعه نباشد؟ آیا کسی نیست که نه ساده لوح باشد و نه زرنگ بدطینت؟
مثلا خود این یاور!
یاور که پی برده است به اینکه هیچ انسانی ضرورتاً آنگونه که نشان می دهد و می نماید نیست، اگر به قدر کافی زرنگ و ماهر باشد ، می تواند گولخور نباشد و بی داشتن دلیل کافی به کسی اعتماد نکند! در این صورت ، او نه از دستۀ گوسفندهاست و نه از دستۀ گرگها.
در این صورت جایش در این میان کجاست؟ معلوم نیست.
🔸پس هستند انسانهایی که می توانند نه گرگ باشند و نه گوسفند
و این ایراد و اشکالی بر این تقسیم است.
چرا؟
زیرا یکی از شرایط مهم یک تقسیم بندی درست، این است که :
تقسیم بایدحاصر باشد یا به حصر عقلی و یا به حصر استقرائی.
اینها یعنی چه؟قبلا با اصطلاح (= term ) ایکستنشن ( = extension ) یعنی مجموعه مصادیق یک مفهوم در شماره های قبل این نوشتار آشنا شدیم.
🔹 حاصر بودن به این معناست که:
اگر ما الف را به دو قسمت ب و ج تقسیم کنیم و ( الف) نشانگر ایکستنشن یا مجموعه مصادیق الف باشد باید حتما معادله زیر درست باشد:
|(الف) = (ب) + (ج)
یعنی از مجموعه مصادیق الف عضوی پیدا نشود که نه مصداق الف باشد و نه مصداق ب.
و این قاعده در مورد تقسیم یاور صادق نیست. زیرا ما برخی انسانها را می شناسیم که نه عضوی از دستۀ گوسفندها و گولخورها هستند و نه از دستۀ گرگها و گولزنها
طبق این قاعده ، مثلا این تقسیم نادرست است که:
انسانها یا سفسدپوستند یا سیاه پوست
چرا؟
چون می دانیم انسانهایی هستند که پوستشان نه سفید است و نه سیاه ، یعنی نه به آنها می توان گفت سفیدپوست و نه می توان گفت سیاه پوست.
اما این تقسیم بندی درست است که:
انسانها یا عالمند یا جاهل
چون تعریف جهل یعنی فقدان علم و ضرورتا هرکسی عالم نباشد جاهل است و هرکسی جاهل نباشد عالم است.
پس این تعریف با این قاعده سازگار است، گرچه ممکن است شرایط دیگری از تعریف را فاقد باشد.
این نوع از حصر را که حضور در یکی از طرفین تقسیم ضرورت عقلی دارد را
حصر عقلی می گویند.اگر بخواهیم اصطلاح منظقی اش را هم بیان کنیم باید بگوییم که حصر عقلی آن است که دایر مدار نفی و اثبات باشد.
اما گاهی این حصر ، حصر عقلی نیست، بلکه از روی گردش در بین مصداقهای یک واژه یا مفهوم ، پی برده ایم که هیچ فردی از مقسم( آنچه مورد تقسیم قرار گرفته است) خارج از دایره قسم ها نمانده است. مثال؟
همان تقسیم انسان از لحاظ رنگ پوست
مثلا شما در کره خاکی مان می گردید و در تاریخ انسانها هم تا جایی که می شود تحقیق می کنید و نتیجه می گیرد که هیچ انسانی نیست که یا سفید پوست یا سیاه پوست یا زردپوست یا سرخپوست، و یا تیره پوست نباشد پس تعریف می کنید:
انسان : یا سفید پوست است
یا سیاه پوست
یا سرخ پوست
یا زردپوست
یا تیره پوست
ولی خودتان هم می دانید که محال نیست فردا کشف شود که انسانهایی هم سبزپوست بوده اند!
یا صد سال بعد انسانهایی نارنجی پوست پدید آیند
این نوع حصر را
حصر استقرایی می گویند.پس یک قاعده مهم در تقسیم که همواره باید مدنظر باشد این است که:
باید مجموعه مصادیق مقسم برابر باشد با مجموع مصادیق اقسام و هیچ عضوی از مقسم خارج از تقسیم نماند.
این قاعده اختصاص به حوزه خاصی ندارد. در هر علم یا حرفه ای باید این اصل رعایت شود.
🔺نگوییم که ما که فیلسوف نیستیم ؛ این حرفها به چه دردمان می خورد.
این قاعده در تقسیمات رشته زیست شناسی هم باید رعایت شود در شیمی هم، در کشاورزی هم و در منطق هم و در فلسفه هم و در جامعه شناسی هم.
تصمیم گرفت این اشکال را در ادامه بحث با یاور با وی در میان بگذارد و نظرش را بشنود.
( ادامه دارد)
🔺🔹🔺🔹🔺🔹🔺🔹🔺🔹https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
Telegram
خرد سنجشگر
تلاشی برای جاانداختن تفکر نقاد و ساختن مبانی اندیشیدن مستقل و پویا
سلوک ذهنی، روانی در بهره گیری از موهبت کوتاه زندگی
ID:@mansahand
https://news.1rj.ru/str/CriticalDialogue
آغاز کانال:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3
سلوک ذهنی، روانی در بهره گیری از موهبت کوتاه زندگی
ID:@mansahand
https://news.1rj.ru/str/CriticalDialogue
آغاز کانال:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3
خرد سنجشگر pinned «سرگشته و دوستان(12) 🔺🔹🔺🔹🔺🔹🔺🔹🔺🔹 🔴 اشکالی بر تقسیم بندی یاور یاور انسان را به دو دسته تقسیم کرده بود: گوسفندها و گرگها آن شب ، تا دیروقت این تقسیم بندی در ذهنش جولان می داد. گویی گیری در این تقسیم بندی بود، یک جای کار می لنگید! به نظرش می رسید که این…»
سرگشته و دوستان(13)
آن نکته این بود که به یاد
مغالطه دوگانۀ کاذب در واقع همین بود.
اینکه شما تقسیمی را حاصر نیست، به عنوان تقسیم حاصر جا بیندازید و سپس نتایج دلخواه خود را از آن بگیرید.
(ما فعلا از ذکر این بخش از گفتگو صرفنظر کرده، آن را به وقتی دیگر حواله می کنیم )
یاور که به دقت به حرفهای سرگشته گوش می داد، در یک دو راهی گیر کرده بود، دفاع از تقسیم بندی خویش یا ارزیابی منصفانۀ آن
از یک طرف دلش نمی خواست در مقابل سرگشته کم بیاورد، می خواست هرطور شده، از نظریۀ خود دفاع کرده و اشکالی را که سرگشته مطرح کرده بود، به نحوی پاسخ دهد، حتی اگر نتواند دوستش را متقاعد کند که تقسیم بندیش اشکالی ندارد.
در این صورت، حداقل در ظاهر فرصت نداده بود که سرگشته حس کند که توانسته اشکالی بر سخنان یاور بگیرد.
این آدمی موجود عجیبی است.
داوریهایش گاهی کاملا بی پایه و تابع تمایلات اوست.
یاور در درونش نهیبی را که به صورت مداوم مثل زنگ اعلام خطر می نواخت ، به صورتی واضح می توانست ببیند.
یک یاور درونی هی فریاد می زد که سرگشته می خواهد برتریش را نسبت به تو ثابت کند، می خواهد بفهماند که از تو دقیقتر است و به راحتی می تواند رشته های افکار تو را پنبه کند. تو نباید به سادگی تسلیم شوی.
اگر چنین شود ، در واقع تو بازنده ی این میدان مسابقه خواهی بود، پس مردانه مبارزه کن و مگذار پشتت بر زمین بساید!
آن یاور خودخواه مبارزه طلب درون ، آنچنان با صدای بلند حرف می زد که فرصت هرگونه تحلیل و ارزیابی را از وی می گرفت؛ چشمانش به نحو خاصی می درخشید، گویی یکی از پشت ضربه ای بر مخش وارد کرده بود ، حالتی مرکب از هیجان و خشم و مقاومت و شاید نوعی احساس توهین و بی احترامی ، او را به سرگیجه می انداخت.
: حالا سرگشته از فردا به هرکی برسد خواهد گفت که من چنین توفیقی در برابر یاور داشتم و او را محکوم کردم! و مرا پیش دوستان و آشنایان مشترک ، کوچک و حقیر خواهد کرد.
یاور متفکر درون را وادار کرده بود که هرطور شده، پاسخی مناسب در مقابل اشکال سرگشته بیابد و در مقابله با اشکال او ، کم نیاورد.
سرگشته که با شوق خاصی، اشکال مطرح بر نظریۀ یاور را بسط می داد، چندان توجهی به حالات یاور نداشت، اگر کمی دقت نظرش بالاتر بود ، متوجه حالت غیرعادی یاور می شد. حداقل قضیه این بود که یاور مثل هر روز نبود. گویی حواس پرتی داشت، گویی نگرانی خاصی ، تمرکز او را بر هم می زد، رنگ رخساره اش متفاوت بود.
کاش می دید و به خاطر می آورد آن شعر سعدی فرزانه را :
گر بگویم که مرا حال پریشانی نیست
رنگ رخسار خبر می دهد از سرّ ضمیر
سکوت یاور چنان به درازا کشید که سرگشته به تدریج متوجه غیرعادی بودن وضعیت گردید.
در درون یاور غوغایی بود، یاور خودخواه مغرور او را به مقاومت می خواند ولی یاوری دیگر او را به خویشتن داری و انصاف
یاور عادل می گفت: انصاف شرط عدالت است، نباید در مقابل نقد منصفانه مقاومت کرد.
مگر تو معصومی؟ مگر ممکن نیست که تو هم خطا بکنی؟
اگر بخواهی از خطاهای خود چشم بپوشی، مگر به این معنا نیست که مهر تأیید بر خطاهایت زده ای؟
باز به خود پاسخ می داد که: بحث بر سر قبول یا نادیده گرفتن خطاهای خودم نیست، من بعد از تمام شدن بحث با سرگشته، فرصت زیادی دارم که در مورد این مسأله بیندیشم و خطاهایم را اصلاح کنم، بحث بر سر تنظیم روابطم با سرگشته است و اینکه نمی خواهم حس کند که بر من چیره شده است.
اگر من این انتقاد را بپذیرم پررو می شود، بعدا سعی میکند همۀ حرفهای مرا رد کند!
سرگشته که متوجه وضعیت غیرعادی یاور شده بود، حرفش را نیمه تمام گذاشت و پرسید:
یاور تو حالت خوبه؟
زیاد سرحال به نظر نمی رسی؟ موضوع خاصی پیش اومده؟
اگه حالت خوب نیست یا سردرد و اینا داری، می تونیم بعدا صحبت و بحثمونو دنبال کنیم.
یاور که نمی خواست اخبار جنگ درونی اش به بیرون از مرزهای وجودی اش درز کند، پاسخ داد:
نه چیزیم نیست.
اما می دانست که اگر بحث ادامه یابد باید در مورد حرفای سرگشته موضعگیری کند، اما هنوز تکلیفش با خود معلوم نیست
در این میان یاور داور! قدمی جلوتر آمد و گفت: یاور این بهانۀ خوبی است. اگر می خواهی اشتباه نکنی و رفتارت سنجیده باشد، فرصت بگیر.
الان چیزی نگو، بعدا که در مورد مسأاله به حد کافی تأمل کردی، باز فرصت داری به نحو دلخواه خودت حرف بزنی. پس هم داوری ات را تعلیق کن و هم بحث را.
فرصت نبود، تصمیم گرفت حرف یاور داور را گوش کند؛
حرفش را زیرکانه عوض کرد: آره حق با توست، شاید این چایی را نباید می خوردم!
حالم را به هم زد، آخه صبحانه نخورده بودم!
📛 واکنش روانی یاور در مقابل نقدوقتی که یاور از خوردن چایی قند پهلوی خویش فارغ شد، سرگشته شروع کرده به ادامۀ بحث، و سؤالی را که در باره تقسیم یاور در مورد انسانها به ذهنش می رسید مطرح کرد. نکته ای را هم که بعداً به خاطرش رسیده بود، بر آن افزود.
آن نکته این بود که به یاد
مغالطۀ دوگانۀ کاذب افتاد.مغالطه دوگانۀ کاذب در واقع همین بود.
اینکه شما تقسیمی را حاصر نیست، به عنوان تقسیم حاصر جا بیندازید و سپس نتایج دلخواه خود را از آن بگیرید.
(ما فعلا از ذکر این بخش از گفتگو صرفنظر کرده، آن را به وقتی دیگر حواله می کنیم )
یاور که به دقت به حرفهای سرگشته گوش می داد، در یک دو راهی گیر کرده بود، دفاع از تقسیم بندی خویش یا ارزیابی منصفانۀ آن
از یک طرف دلش نمی خواست در مقابل سرگشته کم بیاورد، می خواست هرطور شده، از نظریۀ خود دفاع کرده و اشکالی را که سرگشته مطرح کرده بود، به نحوی پاسخ دهد، حتی اگر نتواند دوستش را متقاعد کند که تقسیم بندیش اشکالی ندارد.
در این صورت، حداقل در ظاهر فرصت نداده بود که سرگشته حس کند که توانسته اشکالی بر سخنان یاور بگیرد.
این آدمی موجود عجیبی است.
داوریهایش گاهی کاملا بی پایه و تابع تمایلات اوست.
یاور در درونش نهیبی را که به صورت مداوم مثل زنگ اعلام خطر می نواخت ، به صورتی واضح می توانست ببیند.
یک یاور درونی هی فریاد می زد که سرگشته می خواهد برتریش را نسبت به تو ثابت کند، می خواهد بفهماند که از تو دقیقتر است و به راحتی می تواند رشته های افکار تو را پنبه کند. تو نباید به سادگی تسلیم شوی.
اگر چنین شود ، در واقع تو بازنده ی این میدان مسابقه خواهی بود، پس مردانه مبارزه کن و مگذار پشتت بر زمین بساید!
آن یاور خودخواه مبارزه طلب درون ، آنچنان با صدای بلند حرف می زد که فرصت هرگونه تحلیل و ارزیابی را از وی می گرفت؛ چشمانش به نحو خاصی می درخشید، گویی یکی از پشت ضربه ای بر مخش وارد کرده بود ، حالتی مرکب از هیجان و خشم و مقاومت و شاید نوعی احساس توهین و بی احترامی ، او را به سرگیجه می انداخت.
: حالا سرگشته از فردا به هرکی برسد خواهد گفت که من چنین توفیقی در برابر یاور داشتم و او را محکوم کردم! و مرا پیش دوستان و آشنایان مشترک ، کوچک و حقیر خواهد کرد.
یاور متفکر درون را وادار کرده بود که هرطور شده، پاسخی مناسب در مقابل اشکال سرگشته بیابد و در مقابله با اشکال او ، کم نیاورد.
سرگشته که با شوق خاصی، اشکال مطرح بر نظریۀ یاور را بسط می داد، چندان توجهی به حالات یاور نداشت، اگر کمی دقت نظرش بالاتر بود ، متوجه حالت غیرعادی یاور می شد. حداقل قضیه این بود که یاور مثل هر روز نبود. گویی حواس پرتی داشت، گویی نگرانی خاصی ، تمرکز او را بر هم می زد، رنگ رخساره اش متفاوت بود.
کاش می دید و به خاطر می آورد آن شعر سعدی فرزانه را :
گر بگویم که مرا حال پریشانی نیست
رنگ رخسار خبر می دهد از سرّ ضمیر
سکوت یاور چنان به درازا کشید که سرگشته به تدریج متوجه غیرعادی بودن وضعیت گردید.
در درون یاور غوغایی بود، یاور خودخواه مغرور او را به مقاومت می خواند ولی یاوری دیگر او را به خویشتن داری و انصاف
یاور عادل می گفت: انصاف شرط عدالت است، نباید در مقابل نقد منصفانه مقاومت کرد.
مگر تو معصومی؟ مگر ممکن نیست که تو هم خطا بکنی؟
اگر بخواهی از خطاهای خود چشم بپوشی، مگر به این معنا نیست که مهر تأیید بر خطاهایت زده ای؟
باز به خود پاسخ می داد که: بحث بر سر قبول یا نادیده گرفتن خطاهای خودم نیست، من بعد از تمام شدن بحث با سرگشته، فرصت زیادی دارم که در مورد این مسأله بیندیشم و خطاهایم را اصلاح کنم، بحث بر سر تنظیم روابطم با سرگشته است و اینکه نمی خواهم حس کند که بر من چیره شده است.
اگر من این انتقاد را بپذیرم پررو می شود، بعدا سعی میکند همۀ حرفهای مرا رد کند!
سرگشته که متوجه وضعیت غیرعادی یاور شده بود، حرفش را نیمه تمام گذاشت و پرسید:
یاور تو حالت خوبه؟
زیاد سرحال به نظر نمی رسی؟ موضوع خاصی پیش اومده؟
اگه حالت خوب نیست یا سردرد و اینا داری، می تونیم بعدا صحبت و بحثمونو دنبال کنیم.
یاور که نمی خواست اخبار جنگ درونی اش به بیرون از مرزهای وجودی اش درز کند، پاسخ داد:
نه چیزیم نیست.
اما می دانست که اگر بحث ادامه یابد باید در مورد حرفای سرگشته موضعگیری کند، اما هنوز تکلیفش با خود معلوم نیست
در این میان یاور داور! قدمی جلوتر آمد و گفت: یاور این بهانۀ خوبی است. اگر می خواهی اشتباه نکنی و رفتارت سنجیده باشد، فرصت بگیر.
الان چیزی نگو، بعدا که در مورد مسأاله به حد کافی تأمل کردی، باز فرصت داری به نحو دلخواه خودت حرف بزنی. پس هم داوری ات را تعلیق کن و هم بحث را.
فرصت نبود، تصمیم گرفت حرف یاور داور را گوش کند؛
حرفش را زیرکانه عوض کرد: آره حق با توست، شاید این چایی را نباید می خوردم!
حالم را به هم زد، آخه صبحانه نخورده بودم!
Forwarded from سهند ایرانمهر
✔️چرا آمریکا قادر به حل مسالهی ایران نیست؟!🔻
🔸ایالات متحده تنها زمانی توانست خود را ازسیاست ناکام چین و درگیری فاجعه بار نظامی اش در ویتنام خلاص کند که ریچارد نیکسون قید و بندهای لفاظانهی بیست سالهای را زدود که کشور را در بند سیاست هایی نافرجام نگه می داشت. این داستان بینش های ارزشمندی عرضه میکند که چگونه ممکن است ایالات متحده در نهایت از تنگنای سیاست ایران اش فرار کند؟
🔸نیکسون دریافت که تجدید رابطه با پکن ضرورتی استراتژیک برای ایالات متحده است نه کمک یا پاداشی برای جمهوری خلق چین. منطق کسینجر بر منطق توازن قوای کلاسیک استوار بود آنگونه که کسینجر بعدها نوشت:«نیکسون، در بدو روی کارآمدن، خود را درموقعیتی یافت که باید آمریکا را در گذار از سلطه به رهبری هدایت کند زیرا عمر سلطهی بی چون و چرا آمریکا بر صحنهی جهانی رو به پایان بود. برتری هستهای امریکا از بین رفته و تفوق اقتصادیاش با رشد و پویایی اروپا و ژاپن به چالش کشیده شده بود...ویتنام درنهایت این خبر را داد که وقت آن رسیده، نقش آمریکا در جهان درحال توسعه مورد بازبینی قرار بگیرد».
...کسینجر میگوید:« نیکسون با روحیه روشنگری قرن هیجدهمی اش معتقد بود؛ اگر قدرت های عمده از جمله ایالات متحده منافعشان را عقلایی و طبق انتظار پیش بگیرند از تصادم منافع رقیب، موازنهای ظهور خواهد کرد. نیکسون مانند تئودور روزولت اما برخلاف دیگر روسای جمهور قرن بیستمی آمریکا روی موازنه قوا حساب می کرد تا ثبات پدید آورد».
🔸 نیکسون از درون منشور این موازنه قوا دریافت که آمریکا نیازمند فتح بابی با چین برای ارتقای موقعیتش در آسیا و احیای قدرت جهانی اش است...محرک اصلی تجدید رابطه نه دشمنی مشترک بلکه نیاز به هم سو کردن منافع آمریکا و چین جهت پرداختن به مجموعه ای از چالش های استراتژیک بود . آنگونه که کسینجر نوشت: « کنار گذاشتن کشوری به وسعت چین از گزینههای دیپلماتیک آمریکا به معنی آن بود که آمریکا در عرصهی بین المللی با یک دست بسته عمل میکند»... امروزه هم انجام گذار از خواست خود ویرانگر سلطه؛ به خصوص در خاورمیانه، به رهبری موثر بین المللی مبتنی بر موازنه قوا نیاز دارد . هژمونی پس از جنگ سرد رو به پایان است. تفوق اقتصادی آمریکا با چین و باقی آسیا به چالش گرفته شده است و ناکامی در افغانستان و عراق، محدودیتهای قدرت نظامی را نشان میدهد.
🔸بنیان های تفکر نیکسون برای رابطه با چین کمونیست مبتنی بر 4 عنصر اساسی بود:
1- بازنویسی روایتهای آمریکایی درباره چین و جاهطلبی هایش با کنار گذاشتن افسانه عدم عقلانیت در چینیها.
2- کنار گذاشتن دیپلماسی غیر مستقیم و گامهای موقتی و ادواری.
3- نشاندادن حسن نیت واقعی.
4- درک آسان نبودن بهبود روابط و زمینه سازی غیرملموس زمینه برای افکار عمومی داخل آمریکا به نحویکه مخالفین در برابر کار انجام شده قرار بگیرند.
🔸واشنگتن نیازمند جستجوی راه میانهی کنارهجویی و گسترش بیش از حد است تا از سرگیری روابط با ایران را از مقوله مطلوب به ضروری تبدیل کند اما نخبگان سیاسی و سیاست گذاری در آمریکا عمیقا مخالف این واقعیت ماندهاند .
درست همانطوری که رهبری نیکسون برای نفوذ بر افکار نخبگان و تعمیم اش به افکار عمومی در باب روابط با چین ضروری بود ، امروز چنین رویکردی، نقش تعیین کنندهای در تغییر نگرش های آمریکا درباره فتح باب با ایران دارد. متاسفانه اما هنوز شاهد چنین رهبری نبودهایم.
✔️تلخیص ص 325 تا 332 از کتاب «عزیمت به ایران»/ فلینت لورت و هیلاری مان لورت/ ترجمه ی محسن محمودی/ نشر: مهرگان خرد
#معرفی_کتاب #آمریکا #نیکسون #کسینجر #رابطه_با_ایران #تحریم #ترامپ
Telegram.me/sahandiranmehr
🔸ایالات متحده تنها زمانی توانست خود را ازسیاست ناکام چین و درگیری فاجعه بار نظامی اش در ویتنام خلاص کند که ریچارد نیکسون قید و بندهای لفاظانهی بیست سالهای را زدود که کشور را در بند سیاست هایی نافرجام نگه می داشت. این داستان بینش های ارزشمندی عرضه میکند که چگونه ممکن است ایالات متحده در نهایت از تنگنای سیاست ایران اش فرار کند؟
🔸نیکسون دریافت که تجدید رابطه با پکن ضرورتی استراتژیک برای ایالات متحده است نه کمک یا پاداشی برای جمهوری خلق چین. منطق کسینجر بر منطق توازن قوای کلاسیک استوار بود آنگونه که کسینجر بعدها نوشت:«نیکسون، در بدو روی کارآمدن، خود را درموقعیتی یافت که باید آمریکا را در گذار از سلطه به رهبری هدایت کند زیرا عمر سلطهی بی چون و چرا آمریکا بر صحنهی جهانی رو به پایان بود. برتری هستهای امریکا از بین رفته و تفوق اقتصادیاش با رشد و پویایی اروپا و ژاپن به چالش کشیده شده بود...ویتنام درنهایت این خبر را داد که وقت آن رسیده، نقش آمریکا در جهان درحال توسعه مورد بازبینی قرار بگیرد».
...کسینجر میگوید:« نیکسون با روحیه روشنگری قرن هیجدهمی اش معتقد بود؛ اگر قدرت های عمده از جمله ایالات متحده منافعشان را عقلایی و طبق انتظار پیش بگیرند از تصادم منافع رقیب، موازنهای ظهور خواهد کرد. نیکسون مانند تئودور روزولت اما برخلاف دیگر روسای جمهور قرن بیستمی آمریکا روی موازنه قوا حساب می کرد تا ثبات پدید آورد».
🔸 نیکسون از درون منشور این موازنه قوا دریافت که آمریکا نیازمند فتح بابی با چین برای ارتقای موقعیتش در آسیا و احیای قدرت جهانی اش است...محرک اصلی تجدید رابطه نه دشمنی مشترک بلکه نیاز به هم سو کردن منافع آمریکا و چین جهت پرداختن به مجموعه ای از چالش های استراتژیک بود . آنگونه که کسینجر نوشت: « کنار گذاشتن کشوری به وسعت چین از گزینههای دیپلماتیک آمریکا به معنی آن بود که آمریکا در عرصهی بین المللی با یک دست بسته عمل میکند»... امروزه هم انجام گذار از خواست خود ویرانگر سلطه؛ به خصوص در خاورمیانه، به رهبری موثر بین المللی مبتنی بر موازنه قوا نیاز دارد . هژمونی پس از جنگ سرد رو به پایان است. تفوق اقتصادی آمریکا با چین و باقی آسیا به چالش گرفته شده است و ناکامی در افغانستان و عراق، محدودیتهای قدرت نظامی را نشان میدهد.
🔸بنیان های تفکر نیکسون برای رابطه با چین کمونیست مبتنی بر 4 عنصر اساسی بود:
1- بازنویسی روایتهای آمریکایی درباره چین و جاهطلبی هایش با کنار گذاشتن افسانه عدم عقلانیت در چینیها.
2- کنار گذاشتن دیپلماسی غیر مستقیم و گامهای موقتی و ادواری.
3- نشاندادن حسن نیت واقعی.
4- درک آسان نبودن بهبود روابط و زمینه سازی غیرملموس زمینه برای افکار عمومی داخل آمریکا به نحویکه مخالفین در برابر کار انجام شده قرار بگیرند.
🔸واشنگتن نیازمند جستجوی راه میانهی کنارهجویی و گسترش بیش از حد است تا از سرگیری روابط با ایران را از مقوله مطلوب به ضروری تبدیل کند اما نخبگان سیاسی و سیاست گذاری در آمریکا عمیقا مخالف این واقعیت ماندهاند .
درست همانطوری که رهبری نیکسون برای نفوذ بر افکار نخبگان و تعمیم اش به افکار عمومی در باب روابط با چین ضروری بود ، امروز چنین رویکردی، نقش تعیین کنندهای در تغییر نگرش های آمریکا درباره فتح باب با ایران دارد. متاسفانه اما هنوز شاهد چنین رهبری نبودهایم.
✔️تلخیص ص 325 تا 332 از کتاب «عزیمت به ایران»/ فلینت لورت و هیلاری مان لورت/ ترجمه ی محسن محمودی/ نشر: مهرگان خرد
#معرفی_کتاب #آمریکا #نیکسون #کسینجر #رابطه_با_ایران #تحریم #ترامپ
Telegram.me/sahandiranmehr
Telegram
attach 📎
خرد سنجشگر
سرگشته و دوستان(13) 📛 واکنش روانی یاور در مقابل نقد وقتی که یاور از خوردن چایی قند پهلوی خویش فارغ شد، سرگشته شروع کرده به ادامۀ بحث، و سؤالی را که در باره تقسیم یاور در مورد انسانها به ذهنش می رسید مطرح کرد. نکته ای را هم که بعداً به خاطرش رسیده بود، بر…
سرگشته و دوستان(14)
✳️
چشم سومیاور بعد از اینکه از سرگشته جدا شد، هنوز افکارش دور وبر آخرین برخورد فکری بود که با وی داشت.
تاکنون به مقاومت درونی خویش در قبال نقد آرا و عقایدش چنین به دقت ننگریسته بود.
طبیعی است؛ انسان چیزی را میبیند که می نگرد! یعنی اگر چشم خویش را بر پدیده ای ببندد ، مسلماَ آن را نخواهد دید!
اگر روی خویش را از پدیده ای برگرداند طبیعی است آن را نبیند! و بلکه اگر حواسش به پدیده ای که پیش رویش هست نباشد باز هم قادر به دیدن آن نخواهد بود!
و بالاتر از همۀ اینها اگر هنوز حس بینایی اش به کمال مطلوب و لازم برای دیدن نرسیده باشد، هرگز توان دیدن نخواهد داشت!!!
آخر دیدن درون که با چشم بیرون ممکن نیست!
برای دیدن درون چشم دیگری باید! چشمی که بیشتر استعداد بینایی اش را از طریق تمرین و ممارست آگاهانه کسب می کند گرچه برخی از اطوار و انواع آن در دسترس اکثر موجودات زنده است و بی آن دوام حیات بسی مشکل و حتی ناممکن بود.
مثلا چی؟
شاید توضیحش آسان نباشد و تصدیقش نیز نیاز به کمی یا بیشتر تأمل داشته باشد:
ما صداهای اطرافمان را از طریق کدام ابزار می شنویم؟
طبیعتا از طریق ابزار گوش!
حال سؤال این است: از چه طریقی به آن صدایی که از طریق گوش به ما می رسد آگاهی پیدا میکنیم؟
این سؤال اختصاصی به صدا ندارد و در مورد تمام ادراکات حسی ما اعم از ادراکات دیداری و لمسی و چشایی و بویایی و شنوایی و.. جاری است.
در مورد ادراکات شنیداری سؤال را به گونه ای دیگر مطرح میکنیم:
نقش گوش در رابطه با شنیدن چیست؟
سعی کنیم آن را با ابزارهایی که می شناسیم مقایسه کنیم:
آیا گوش نقشی مانند میکروفون ایفا میکند یا اسپیکر و بلندگو؟
به نظر میرسد پاسخ باید این باشد: نقش میکروفون!
یعنی امواج صوتی در برخورد با پردۀ گوش آن را مرتعش میکنند و آن ارتعاشات بعد از انتقال از طریق سیستم عصبی ما ، برای ما به شکل تحریکات خاصی که ما آن را صدا می نامیم ظاهر می شوند.
اگر چنین باشد، صدا در گوش شنیده نمی شود بلکه در جایی درونی تر که شاید مرکز جسمانی آن مغز باشد و ما ظهورات آن را ذهن می نامیم برای ما هویدا می شود.
پس ما نوعی تلاقی از نوع ادراک و علم با این محسوسات در ذهن داریم یعنی ما این ادراکات را میبینیم اما نه با چشم بیرونی! بلکه با چشمی درونی
این در مورد همه محسوسات صادق است و بلکه واضحتر از آن در مورد مخیّلات یعنی چیزهایی که تخیل می کنیم.
شما اراده می کنید که در یک لحظه تصویر مادرتان را پیش چشم بیاورید! و این کار را می کنید.
تصویر مادرتان را با درجه ای از وضوح یا ابهام میبینید. اما با کدام چشم؟
چشم بیرونی؟
نه، زیرا برای دیدن چشم بیرونی ضرورت دارد چشمتان با مادرتان یا با تصویر بیرونی آن مقابل قرار گیرد ! در حالی که با چشم بسته هم می توانید اینکار را بکنید و تصویر خیالی مادر را نظاره کنید.
پس
🔻 ما چشم سومی هم داریم که ابزارش دو غده شگفت انگیز فرونهاده در کاسه سر نیست بلکه چشمی درونی است که وسعت دیدش تنها با تمرینات مکرر توسعه می یابد.
🔻ما با این چشم است که گرسنگی و تشنگی و درد و رنج یا شادی و سرخوشی یا غم و حسرت یا امید و آرزو یا عصبانیت یا هیجان یا عشق و محبت یا نفرت و بدآیند یا عزم و تصمیم را در خود میبینیم.
🔻ما با این چشم است که می توانیم افکارمان و عقایدمان را هم ببینیم. ما با استفاده از این چشم است که می توانیم خود را در حال فکر کردن هم ببینیم.
🔻با این چشم است که می توانیم دغدغه های خود و تلاطمهای دریای درون خود را به نظاره بنشینیم و
🔻 تنها با این چشم است که می توان دید که به قول مولانا:
از تناقضهای دل پشتم شکست!
یاور هم با همین چشم بود که به وضوح شاهد مقاومتی شد در درون خویش، که گویی یاوری در درون خویش به شدت به افکار و عقاید مطرح شده اش در گفتگو با سرگشته چسبیده بود و در پی آن بود که به هر قیمتی از درستی اظهاراتش دفاع کند و نگذارد که پشت این سخنان برریخته بر صحن گفتاورد به خاک مالیده شود و مهر بطلان بر پیشانی شان بخورد.
و یاور با این سؤال مهم مواجه بود که چرا؟
از چه سبب چنین مهم می شود سخنانی که به نام ما عرضه می شود حتی زمانی که با برنشستن بر ترازوی سنجش ضعیف و نحیف می نماید؟
چرا من چنین شدید و عنود جهد می کنم که بر درستی آنها پای فشارم؟
اگر سخنی نادرست است، نسبتش با من، آیا ، می تواند این نادرستی را به درستی بدل نماید؟
و او همچنان سردر گریبان و در تأمل
( ادامه دارد)
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
Telegram
خرد سنجشگر
تلاشی برای جاانداختن تفکر نقاد و ساختن مبانی اندیشیدن مستقل و پویا
سلوک ذهنی، روانی در بهره گیری از موهبت کوتاه زندگی
ID:@mansahand
https://news.1rj.ru/str/CriticalDialogue
آغاز کانال:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3
سلوک ذهنی، روانی در بهره گیری از موهبت کوتاه زندگی
ID:@mansahand
https://news.1rj.ru/str/CriticalDialogue
آغاز کانال:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3
خرد سنجشگر pinned «سرگشته و دوستان(14) ✳️ چشم سوم یاور بعد از اینکه از سرگشته جدا شد، هنوز افکارش دور وبر آخرین برخورد فکری بود که با وی داشت. تاکنون به مقاومت درونی خویش در قبال نقد آرا و عقایدش چنین به دقت ننگریسته بود. طبیعی است؛ انسان چیزی را میبیند که می نگرد! یعنی اگر…»