خرد سنجشگر – Telegram
خرد سنجشگر
491 subscribers
888 photos
256 videos
122 files
755 links
تلاشی برای جاانداختن تفکر نقاد و ساختن مبانی اندیشیدن مستقل و پویا
سلوک ذهنی، روانی در بهره گیری از موهبت کوتاه زندگی
ID:@mansahand
https://news.1rj.ru/str/CriticalDialogue

آغاز کانال:

https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3
Download Telegram
البته جسارت نشود

اما گویا ایشان چشمشان به چنان سفره هایی( به سفره های چنانی) عادت کرده است.

بدا به روزی که از اسراف با افتخار یاد شود!!


در ضمن، هنوز یاد نگرفته ایم( ید) که حریم ملتها را از ساحت سیاست دور نگهداریم(ید)
چگونه در دام طمعه ها می افتیم و خودمان هم متوجه نمی شویم؟

سواد زندگی -


درون ما، سنجه هایی وجود دارد برای تشخیص این که:
گرسنه هستیم یا خیر؟ آیا تشنه ایم یا نه؟ سردمان است یا گرم مان؟ و ... .

اما هیچ محک درونی برای ارزیابی ارزش اشیاء وجود ندارد. مثلاً اگر یک روان نویس به ما نشان دهند، نمی توانیم بر اساس مکانیزم های درونی مان آن را ارزش گذاری کنیم. اینجاست که "نسبیت گرایی" به کمک مان می آید. مثال روان نویس را با هم مرور می کنیم:

"من از روان نویس «یونی بال» استفاده می کنم. قیمت آن 10 هزار تومان است. اگر روان نویس X را به من نشان دهند و بگویند 15 هزار تومان قیمت خورده است، من نمی توانم بر اساس ابزارهای فیزیولوژیکی که در اختیار دارم، بگویم که 15 هزار تومان می ارزد یا خیر؟ بلکه فوراً آن را در معادله نسبت با «یونی بال» قرار می دهم. اگر ببینم از یونی بال بهتر می نویسد و خوش دست تر است، می گویم بله، به این قیمت می ارزد ولی اگر به آن اندازه خوب نباشد، انتخابش نمی کنم."

نسبیت گرایی از قواعد زیست انسانی است. ما بی آن که خود تصمیم بگیریم، "چیزها را با چیزهای دیگر مقایسه می کنیم":
- خودروها را با یکدیگر، خانه ها را با یکدیگر، تلفن های همراه را با یکدیگر و حتی کودکان و چهره های افراد را با همدیگر مقایسه می کنیم.
این مقایسه های عمدتاً ناخودآگاه، منشأ بسیاری از تصمیم گیری های ماست.

"دن آریلی" ، در کتاب "نابخردی های پیش بینی پذیر" مثال جالبی را ذکر کرده است؛ او می نویسد که چندی پیش آگهی اشتراک مجله "اکونومیست" را در اینترنت دیده است. در این آگهی قیمت ها به شرح زیر بوده است:
- اشتراک اینترنتی: 59 دلار
- اشتراک چاپی: 125 دلار
- اشتراک چاپی و اینترنتی 125 دلار

ما در حالت عادی و بر اساس سنجه های درونی مان، واقعاً نمی دانیم که اشتراک اینترنتی اکونومیست واقعاً 59 دلار می ارزد یا خیر؟ همچنین نمی دانیم ارزش دارد برای اشتراک چاپی اش 125 دلار بپردازیم یا نه؟
وقتی نمی دانیم که می ارزد یا نه، احتمال این که مشترک هیچ کدام از این دو (اینترنتی و چاپی) نشویم بالاست.
اما وقتی گزینه سوم را می خوانیم به یک "اطمینان" می رسیم: این یکی بهتر است چون وقتی چاپی 125 دلار است، لابد وقتی چاپی و اینترنتی را باهم 125 دلار می دهند، به صرفه تر است.

"آریلی"، این آگهی را بین 100 نفر از دانشجویانش به آزمایش گذاشت، یک بار با گزینه دوم و یک بار بدون گزینه دوم.

نتیجه آزمایش اول (با سه گزینه):
- اشتراک اینترنتی: 16 دانشجو
- اشتراک چاپی: هیچ کس
- اشتراک چاپی و اینترنتی: 84 دانشجو

نتیجه آزمایش دوم (با دو گزینه):
- اشتراک اینترنتی: 68 دانشجو
- اشتراک چاپی و اینترنتی: 32 دانشجو

اکونومیست چه کرده بود؟
طراحان آگهی اکونومیست دوست داشتند مردم اشتراک 125 دلاری بخرند. بنابراین، دو گزینه 125 دلاری را پیشنهاد کرده بودند، یکی فقط چاپی و دیگری چاپی+اینترنتی.
اینجاست که قاعده نسبیت گرایی در انسان ها فعال می شود. مخاطبی که نمی تواند به درستی و اطمینان بین دو گزینه چاپی و اینترنتی قضاوت کند که کدام ارزشمندتر است، با اطمینان صد در صدی درباره گزینه "فقط چاپی" و "چاپی+اینترنتی" می گوید که دومی بهتر است چون با همان قیمت چیز بیشتری گیرم می آید.

در واقع، طراحان این آگهی، اشتراک چاپی 125 دلاری را برای این درج نکرده بودند که عده ای آن را بخرند. آنها گزینه دوم را گذاشته اند که کسی آن را نخرد! گزینه دوم صرفاً برای این آمده است که امکان "مقایسه" فراهم شود. به این گزینه ی مقایسه ای که ضعفی آشکار دارد، "طعمه" گفته می شود. وقتی در تله موش، طعمه می گذارند، برای این نیست که موش آن طعمه را بخورد بلکه برای این است که به دام بیفتد.

مثال دیگری می زنیم:
به بازار لوازم خانگی می روید تا یک پلوپز بخرید. فروشنده دو پلوپز از یک برند به شما نشان می دهد. هر دو شبیه هم هستند. از نظر اندازه و مشخصات فنی و حتی شکل ظاهری.
اما یکی شان 500 هزار تومان قیمت خورده و دیگری 700 هزار تومان. داخل جعبه آن 700 هزار تومانی یک جفت دستکش ابری آشپرخانه نیز وجود دارد.

اینجاست که فوراً مقایسه آغاز می شود و با خود می گویید: آن دستکش حداکثر 50 هزار تومان می ارزد و به صرفه نیست 200 هزار تومان بیشتر خرج کنم، بنابراین آن 500 هزار تومانی را انتخاب می کنم.

اگر فروشنده فقط آن 500 هزار تومانی را به شما پیشنهاد می داد احتمالاً در خریدتان تردید می کردید که آیا 500 هزار می ارزد یا خیر؟ ولی وقتی دو گزینه مشابه هم به شما می دهد ولی یکی گران تر، فوراً این حس در شما ایجاد می شود که بله! وقتی آن یکی فقط یه خاطر یک دستکش 700 هزار تومان قیمت خورده، حتماً اولی 500 هزار می ارزد.
در اینجا نیز شرکت تولید کننده پلوپز، آن 700 هزار تومانی را نه برای فروش که به عنوان طعمه به فروشگاه ها داده است تا فروش پلوپز 500 هزار تومانی را بالا ببرد.
قاعده نسبیت گرایی فقط در بازار خود را نشان نمی دهد. فرض کنید شما به یک مصاحبه استخدامی دعوتید. اگر فرد قبل از شما، بسیار خوش صحبت باشد، امکان دارد توانمندی های شما در مقایسه با روابط عمومی بالای نفر قبلی، دیده نشود و شما شانس استخدام را از دست بدهید. مدیری که مصاحبه می کند نیز نسبیت گراست، چون انسان است.

شما می خواهید ازدواج کنید. مادرتان که دوست دارد شما با X ازدواج کنید سه نفر را به شما معرفی می کند. هر سه از نظر ظاهری شبیه هم هستند. اولی اما از شهری دیگر است. بنابر این شما که تمایلی به ازدواج با فردی از شهر دیگر ندارید، او را کنار می گذارید و بین X و Y - که هر دو همشهری تان هستند - در مقام مقایسه قرار می گیرید. وقتی آن دو را کنار هم می گذارید می بینید که Y نقص های آشکاری دارد و لذا به مادرتان می گویید X بهتر است.

چه اتفاق افتاد؟ اولی که به دلیل غیر همشهری بودن قابل قیاس نبود پس حذف شد و سپس، شما Y را که طعمه بود کار گذاشتید و به آنچه مادرتان در نظر داشت رسیدید! شاید اگر X را به تنهایی به شما معرفی می کردند، درباره اش تردید می کردید و حتی نمی پذیرفتید اما وقتی در جایگاه مقایسه قرار گرفتید، او را انتخاب کردید چون ذهن انسان مقایسه گر است و شما هم انسان هستید. مادرتان اگر به جای Y فردی بی نقض را به شما پیشنهاد می کرد، شما با X ازدواج نمی کردید ولی او به خوبی با مکانیزم طعمه آشنا بود!

آریلی در کتاب نابخردی های پیش بینی پذیر به طعن و طنز چنین می نویسد: اگر دوست هم جنس شما - ولی خوش قیافه تر از شما - از شما دعوت کند همراهش به یک مهمانی بروید، حواس تان باشد که آیا شما را فقط برای همراهی کردن دعوت می کند یا می خواهد نقش طعمه را برای او ایفا کنید؟!

ما در طول زندگی مان، ناخودآگاه در دام طعمه ها و مقایسه ها می افتیم و فکر می کنیم که خودمان با علم و آگاهی انتخاب کرده ایم اما خیلی وقت ها چنین نیست.
گاه حتی وضعیت های مقایسه ای ما را به سمت خرید محصولی می برد که قبل از افتادن در وضعیت مقایسه، تصمیمی درباره اش نداشتیم: وارد یک فروشگاه اینترنتی می شوید تا هندزفری بخرید ولی می بینید که دو اسپیکر با برند و مشخصات یکسان را کنار هم گذاشته اند برای فروش. اولی 100 و دومی 180 هزار تومان و در توضیحات اولی نوشته اند که چون خرید قبل است، با همان قیمت پیشین عرضه می شود. اینجاست که به دام می افتید و آن طعمه 180 هزار تومانی این استدلال را در شما ایجاد می کند که اگر اولی را بخرید برنده هستید و می خرید و این در حالی است که از ابتدا قصد خرید اسپیکر نداشتید!

نسبیت گرایی، اگر مهار نشود، عامل نارضایتی از زندگی خواهد بود. شما یک خانه 100 متری دارید و خوشحال هستید اما ناگهان متوجه می شوید که همکار یا فامیل نزدیک تان خانه ای 220 متری خریده است. اینجاست که نسبیت گرایی به کار می افتد و خوشحالی قبلی تان را زایل می کند. این همان چیزی است که در ادبیات عامه، بدان "چشم و هم چشمی" گفته می شود.

مراقب پدیده قدرتمند و البته نامرئی نسبیت گرایی باشیم. موقع خرید، حواس مان به طعمه ها باشد (اگر مشاور املاک ما را به دیدن چند خانه برد، شاید یکی از خانه ها طعمه باشد تا دیگری را بخریم) ، صرفاً بر اساس نیاز و راحتی خودتان تصمیم بگیریم و خرید کنیم. با آگاهی از ویژگی نسبیت گرایی، متوجه خواهیم شد که اگر درگیر این ویژگی شویم، هیچگاه از زندگی مان راضی نخواهیم بود چون اگر رنو داریم، چشم مان به هیوندایی خواهد بود و بعد از آن در حسرت تویوتا خواهیم بود و سپس آرزوی داشتن یک آئودی و بعدتر بنز را خواهیم داشت و این روند هیچگاه متوقف نخواهد شد.

نسبیت گرایی، البته همواره نامطلوب نیست و می تواند حتی موتور محرکه ای برای توسعه و پیشرفت باشد ولی نکته اینجاست که ما، اغلب در دام بخش منفی آن - که گسترده تر هم هست - می افتیم و عمرمان را در حدفاصل طعمه ها می گذرانیم.
به قول دن آریلی ، "حلقه نسبیت گرایی را بشکنید" تا تصمیمات تان را بر اساس علائق و نیازهای خودتان بگیرید نه طعمه هایی که دیگران برایتان می گذارند.
Forwarded from Hosein
می گفت:

آقای من دوستی به اسم نیست

دوستی به رسم است

دوستی به این است که حرمت نگهداری

دوستی به این است که گاهی به خاطر شادی دوستت خفه بشی، حرف را در گلویت خفه کنی

دوستی به این نیست که به زبان بگویی نوکرتم، چاکرتم

دوستی به این است که هرگز دلت رضا ندهد که دوست را ناراحت ببینی

دوستی هزینه می طلبد؛ تنها فرصت طلبان هستند که با آب حمام دوست صید می کنند و تنها ساده لوحانند که در این دام می افتند

دوستی ، با چشم طمع سیراب نمی شود، دوستی با نقد جان ریشه می گیرد

و چه کم اند دوستان بی ادعا و کوه طبع
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
...و برخی از فقیهان گویند که غنا بر کسی که برخود مسلط است و خبره، حلال باشد و بر غیر حاذق که بر خود مسلط نیست حرام! (راغب اصفهانی)

🔸پانوشت: بنگرید و خود، حکم کنید که در این تصویر، که را برخود تسلط باشد و که را نباشد؟ و چگونه برخی را به ظن سستی بنیاد دین، خوف بر زخمه و ساز و شیب و شباب رفته است؟

کاشکی مامور شرع را اهتمامی به آبروی خلق هم بود و چنین که بر قفای مغنی و ساز، دست فراز می‌شد بر قفای آنکه بر سیمِ مال و آبروی خلق می‌نواخت نیز دستی چنین، به هیبت، فراز می‌شد.
شنیده‌ام که احدی از نمایندگان مجلس را بر این کردار سخنی به اعتراض رفته است، سِزد که مابقی مجلسیان که چشم بر هفت تپه تا شوشتر و از جابلقا تا جابلسا بسته‌اند، دست‌کم، لبی به چنین کرداری در رشت، باز کنند .

حسن بن علی علوی گفت: با مغنیی گفتم : بخوان! گفت این تحکم است. گفتم التماس دارم: گفت این حاجت است. گفتم اگر رضا داری بخوان: گفت این ابرام است. گفتم : پس نخوان: گفت این عربده است. گفتم بخوان و دل را به صلاح آور. گفت: خوانم، که هرچه دل را به صفا آورد و عشق را بجنباند، خیر است.(محاضرات الادباء)
@sahandiranmehr
خرد سنجشگر
سرگشته و دوستان(17) 🔭 باورها و اعتقادات ، مقوّم ذات ما نیستند یاور در این سؤال درمانده بود که: آیا باورها و عقاید من بخش لاینفک و اجتناب ناپذیر شخصیت و هویت و سرشت و سرنوشت من هستند یا نه؟ چگونه می توانست پاسخ این سؤال را دریابد؟ با خود اندیشید: اگر چیزی…
سرگشته و دوستان(18)

☢️
علل مقاومت در برابر تغییر باورها

اگر باورها و عقاید ما جزو ذات ما نیستند پس چرا ما در مقابل تغییر آنها مقاومت می کنیم؟


چرا همیشه دوست داریم که مطمئن باشیم که ما درست فکر می کنیم و عاری از خطا هستیم و هیچ خطایی در دانسته های ما وجود ندارد؟

افکار یاور به این سؤالات منجر شده بود.
اصل ماجرا را به عنوان یک فکت، یک واقعیت غیرقابل انکار به طور شهودی در خود می دید. .
در همین مورد اخیر ، همین بحث با سرگشته، خیلی روشن دیده بود که با تمام وجود آرزو داشت که آنچه بیان کرده بود کاملا دقیق و درست و قابل دفاع می بود.
اما در مورد افراد دیگر، یا باید با همذات پنداری و قبول این اصل کلی که دیگران هم طبیعتا مثل من هستند، می توانست قضاوتی نه کاملا یقینی بلکه احتمالی بکند.
یا اینکه در برخورد با آنان از نوع رفتار متقابل آنها در قبال نقد افکارشان ، سعی کند تا حدودی به درون آنها نقب بزند و پشت پردۀ رفتارشان را با کمک گرفتن از رابطه ای که بین رفتار خود و عوالم درونی اش در می یابد، بخواند.
او ترجیح داد به جای قضاوت کلی به داوری شهودی در مورد انگیزه های خودش اکتفا کند.
چرا من دوست دارم مطمئن باشم که در اشتباه نیستم؟
🔑 اولین پاسخ:
اینکه ما یک پیوستگی عمیق و ذاتی بین افکار و عقاید و باورهای فعلی خود از یک سو و شخصیت و هویت یگانۀ خویش از سوی دیگر،حس میکنیم و دفاع از عقاید و باورها را دفاع از خویش و نوعی صیانت نفس و حفظ حریم و دایرۀ وجودی خویش می پنداریم
در حالی که منطقا هیچ پیوستگی بین ایندو وجود ندارد واین حس تنها حاصل یک توهم و درک برگرفته از رفتار دیگران و مناسبات انسانهای اطراف با هم در این مورد. است
به این معنا که :
خودآگاه ما ، در انسانهای غیرورزیده و عادی، به علت عدم رشد کافی درون بینی، از مشاهدات بیرونی و القائات محیط شکل می گیرد تا زمانی که اتفاقی و حادثه ای یا شخصی و تذکر دهنده ای ما را به درونمان هدایت نکرده است و شاهد مستقیم واقعیت درونی خویش نشده ایم.
یک مسأله مهم در مورد عادات ذهنی و رفتاری انسان این است که عادات را به سهولت و سادگی نمی توان تغییر داد.
یعنی حتی وقتی ما متوجه یک اشتباه در عادات رفتاری خود شدیم، ممکن است نتوانیم آن را تغییر دهیم یا اینکه تغییرش زمانبر باشد و نیازمند تزریق انرژی زیاد.
چون عادات در مورد رفتار، نقش تسهیلگر دارند، یعنی وقتی انسان به رفتاری عادت کرد، آن رفتار در واقع به بخش اوتوپایلوت و اتوماتیک انسان منتقل می شود و دیگر نیاز به تأمل و تفکر و صرف انرژی برای هدایت و کنترل رفتار ندارد و انسان حتی بی توجه به آن هم به سادگی می تواند آن کار را انجام دهد.
همان حالتی که ما مثلا در مورد راه رفتن پیدا کرده ایم و در عین راه رفتن بسیاری از کارهای دیگر را می توانیم انجام دهیم بی آنکه نیازی باشد به چگونگی قدم برداشتن و حتی نگاه به پستی و بلندیهای راه توجه کنیم.
یا حرف زدن، یا غذا خوردن، و ...
ازینرو خارج کردن یک عادت از حالت اتوماتیک ذهن، لااقل به اندازه ای که برای قراردادن آن در ردیف عادات انرژی می خواست، نیز نیاز به صرف نیروست.
به این دلیل، میل به تغییر در عادات رفتاری ، معمولا ضعیف است و نیاز به یک محرک قوی و نیرومند دارد. محرکی که در روال عادی زندگی کم پیداست و معمولا حوادث خاص، موجب ظهور آن در زندگی یک فرد می شود چیزی مثل عاشق شدن، که سبب می شود خواستهای معشوق ، به عنوان یک محرک نیرومند برای تغییر عادات عمل کند یا مثلا یک بیماری خطرناک که سبب می شود انسان تغییر در عادات رفتاری که موجب تشدید بیماری است یا مانع از درمان آن، را جدی بگیرد و سعی کند که به سرعت تغییر رفتار دهد. همانند ترک سیگار در صورت تهدید جدی حملۀ قلبی و مرگ زودرس!
اینکه تغییر عادات نیاز به نیروی زایدی دارند، سبب دیگری هم دارد.
تغییر در حالات رفتاری، معمولا موجب نوعی دلهره، تزلزل و نگرانی میشود، گویی کنترلگر اتوماتیک وجود انسان، از پاسخدهی روش جدید هنوز مطمئن نیست ولی به سبب تکرار روش موجود، آن را مطمئن و دارای ضمانت اجرا و اثر می داند، بدین جهت ، همیشه نوعی مقاومت در مقابل تغییر را در غالب انسانها می توان ملاحظه کرد.
در این موارد فرقی بین عادات فردی و عادات اجتماعی وجود ندارد.
در مورد عادات اجتماعی، مساله کمی پیچیده تر است.
وقتی فردی می خواهد عادت معمولی در یک جامعه را ترک کند، این تغییر رفتار به سرعت خود را برای اطرافیان نشان خواهد داد، و چون فرد در این تغییر رفتار تنهاست یا در اقلیت است، این تغییر رفتار وی به سرعت به عنوان یک ناهنجاری تعبیر خواهد شد و اطرافیان او را به منزلۀ یک بیمار خواهند دید و این نگرش، معمولا تهدیدی برای امنیت اجتماعی فرد تلقی می شود.
برای همین، اکثر انسانها دوست دارند طوری باشند یا نشان دهند که غالب افراد جامعه دوست دارند.
همگان این توصیه را در گوش هوش دارند که:
خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو
خرد سنجشگر
سرگشته و دوستان(18) ☢️ علل مقاومت در برابر تغییر باورها اگر باورها و عقاید ما جزو ذات ما نیستند پس چرا ما در مقابل تغییر آنها مقاومت می کنیم؟ چرا همیشه دوست داریم که مطمئن باشیم که ما درست فکر می کنیم و عاری از خطا هستیم و هیچ خطایی در دانسته های ما…
سرگشته و دوستان(19)

چرا از انتقاد سرشکسته می شویم؟

سرگشته و یاور باز کنار هم بودند برای ادامه بحث دوست
یاور ماحصل اندیشه ها و تاملات خود را با سرگشته باز گفت.
برای سرگشته هم این بحث جالب بود و خیلی خوشحال بود که یاور توانسته بود با این دقت به درون خود نظر کند و سعی کند علل و اسباب خللی را که در مواجهه با نقص خود دریافته بود، به جستجو بنشیند.
به نظر او هم این خلل و عیب و نقص و ضعف رفتاری در اکثر انسانهایی که به طور روزمره با آنها برخورد می کنیم وجود دارد، و چون همه مثل همند، حتی اگر همه از نتایج این برخورد در رنج باشند و بدی آن را عمیقا حس کنند، در تعجب نیستند.
چرا؟
برای اینکه همان را در خود نیز دیده اند و تجربه کرده اند و در دیگران نیز قبلا مشاهده کرده اند، پس چیز عجیب و غریبی نیست.
نکته عجیب و غریبش اینجاست که عمیقا زشتی و نادرستی این نوع مواجهه را در دیگران حس میکنند و گاهی هم با آن به طور جدی برخورد کرده و از آن انتقاد میکنند، اما خود نیز در عمل به همان روش رفتار می کنند و بدی اش را در رفتار خود حس نمی کنند. و به سادگی از کنار آن رد می شوند و بوی بد این کار اذیتشان نمی کند.
این خصوصیت آدمیزاد است، لااقل انسانهای معمولی تنها زمانی به درک یک پدیده امکان می یابند که دو شیئی متفاوت از آن لحاظ را در کنار هم مشاهده کرده و آن دو را مقایسه کند.
یعنی اگر یک انسان کوررنگ نمی تواند رنگهای متفاوت را تخیل کند، زیرا هرگز دو رنگ متفاوت را کنار هم ندیده است.
اگر ما درک درستی از هوا نداریم، یکی از دلایلش این است که محیط بی هوا را تجربه نکرده ایم.
اگر سهراب می گوید که:
به هرکجا که روی آسمان همین رنگ است، زیرا آسمانی با رنگ دیگر را تجربه نکرده است.
به همین طریق، اگر برای یک روح کودکانه، تصور دروغ گفتن ممکن نیست و سخن هر مخاطبی را به راحتی می پذیرد، چون نوع متفاوت از خود را (که هرسحنش راست است) تجربه نکرده است.
و داستانی که شریعتی از خاطرات معلمی که به دهی رفته بود که همه سرو تنشان را می خاراندند، و با دیدن فردی که سرش را نمی خاراند به شدت متعجب گشته و از او می گریختند، می تواند گواهی بر همین اصل روانشناسانه باشد.
شاید به همین دلیل است که انسانها معمولا با تجربه های شخصیشان توسعه و کمال می یابند و نه صرفا با شنیده ها و حکایتها،
در همین مورد، اگر یک نفر در مقابل اشتباه فکری اش برخورد کاملا متفاوت با ما می کرد و از فهمیدن خطای خود خوشحال می شود و از ما به خاطر کمکی که در جهت اصلاح تفکر و باورهای وی کرده بودیم از صمیم دل- و نه تصنعی و مصنوعی- تشکر می کرد، علاوه بر اینکه توجه ما را به رفتار خود جلب می کرد و لااقل در درون ما را به تحسین وامی داشت ، ممکن بود عاملی شود برای اینکه ما به خودمان بگوییم این رفتار شایسته تو هم هست، بعد از این سعی کن خودت را کنترل کنی و عیب خویش را بپسندی و آن را هدیه ای از دوست تلقی کنی.
در تعالیم دینی ما هم این مساله مورد توجه قرار گرفته است.
دقیقا برای همین است که از ائمه نقل شده است که: محبوبترین دوست من، کسی است که عیب های مرا به من هدیه دهد.
سرگشته رو به یاور کرد و گفت:
نمی دونم چرا ولی من خودم هم از شنیدن خطای فکری خودم در جمع راحت نیستم و وقتی کسی اشکالی بر من می گیرد، گویی با پتک ضربه ای بر مخ من فرود آورده، سرم گیج می رود و پردۀ سیاهی مقابل چشمانم را میگیرد،احساس میکنم گویا یک نفر در یک مهمانی باشکوه، به طور ناگهانی مایع کثیفی را بر روی سر وصورتم پاشیده یا ازپشت مرا هل داده و نقش بر زمین کرده و همه مهمانان دورم جمع شده و مرا به همدیگر نشان داده و به شدت می خندند!!!
می فهمی؟ حس بدی است! انسان خواسته یا ناخواسته احساس حقارت میکند، حس میکند طرف مقابل بهش توهین کرده!
یاور به میان حرفش دوید و گفت:
من بهت حق می دم، این احساس کم و بیش در همه ما هستش ولی مساله بر سر این است که این احساس آیا واقعا لازمۀ انکارناپذیر و بلکه جدایی ناپذیر شنیدن خطای استدلال هست یا اینکه نحوۀ تربیت اجتماعی و یا القائاتی که از محیط گرفته ایم یا با توجه به عکس العمل روانی شاهدان و تفسیر ذهنی شان این حس را در ما ایجاد میکند.
مثلا ما بر اساس تجربیاتی که از این صحنه ها داریم ، می توانیم حدس بزنیم که حاضران چنین گفتگویی، با آب و تاب این صحنه را به عنوان شکستی برای من در کشتی اندیشه ها و فضلی برای مخاطب و کاستی و عیبی برای من نقل خواهند کرد و مرا عملا در پیش چشم دیگران کوچک خواهند کرد، و من با توجه به شناختی که عواقب و تبعات این گفتگو دارم، ناخواسته و به طور طبیعی خود را سرشکسته می یابم و ناراحتی و حتی خشم بر من مستولی می شود.
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker