7. منطق ارسطویی(دو ارزشی) : اشکال در کجاست؟ - بخش اول
♻️🌀♻️🌀♻️🌀♻️🌀♻️🌀♻️🌀♻️🌀♻️🌀
☀️ در این نوشته قصد ما بررسی همه جانبۀ منطق ارسطویی نیست.
بلکه در ادامه ی چند نوشته گذشته، به دنبال پیدا کردن اثرات منطق دو ارزشی بر نوع تفکر انسان هستیم.
✅ وقتی به مبنای تقسیم گزاره به صادق و کاذب نگاه می کنیم، به ظاهر اشکالی در آن نیست.
🔴 مبنای تقسیم
الف-گزاره معنایی است که حکایت از امری واقع می کند.
ب- حال این حکایتگری یا همانگونه است که در واقع وجود دارد یا خلاف آن است به تعبیر دیگر یا گزاره مطابق با واقع است یا نیست
اگر مطابق با واقع باشد صادق و اگر مطابق با واقع نباشد کاذب
اگر به نوع تقسیم هم بنگریم خواهیم دید که این تقسیم دایر مدار نفی و اثبات است( تقسیم به حر عقلی حاصر است ) و حالت سومی برایش متصور نیست و ازینرو اشکالی بر تقسیم وارد نیست.
🔳 حال سؤال این است که اگر این تقسیم کاملا درست است پس چرا مدعی هستیم که این تقسیم برای انسان مضر است؟
🔶 اولا اگر دقت کنیم مدعای ما در مورد مضر بودن منطق دوارزشی برای ذهن انسان غیر عقلانی نیست زیرا صحیح بودن ملازمه ی ذاتی با مفید بودن ندارد و نمی توان مدعی شد که هر چیزی که صحیح باشد لزوما مفید هم هست.
🔲 زیرا صحیح بودن وصفی است که ما به این تقسیم در رابطه با ملاک های معتبر برای تقسیم نسبت می دهیم ولی مفید یا مضر بودن وصفی است نسبی یعنی در مقایسه این تقسیم با کارکرد آن در دستگاه ذهن انسان
🔶🔹🔶 به نظر می رسد که وقتی مولانای بزرگ هم به طعن استدلالیان می پردازد در مقام نقد همین نقصهای بنیادی استدلالیان است.
پای استدلالیان چوبین بود
پای چوبین سخت بی تمکین بود
⚠️ دوستان من همواره از ابهام یا خلاصه گویی نوشته ها شاکی اند اما محدودیتهای تلگرامی و نیز حوصله ی محدود خوانندگان و شاید ضعفهای ارتباطی بنده عامل این وضعیت باشد .
ازینرو تشریح این اشکال منطق ارسطویی باید با ذکر مقدماتی همراه باشد.
✳️ اگر کمی بیشتر روی تقسیم تمرکز شود می توان این ویژگیها را تشخیص داد:
🔻 1) مقسم تقسیم گزاره است
🔻 2) ملاک تقسیم نسبت گزاره با واقعیتی است که از آن حکایت می کند.
🔸 این واقعیت ممکن است یک امر واقعی باشد یا امری انتزاعی و یا حتی امری خیالی
مثال:
🔵 وقتی می گوییم (کره ی زمین در منظومه ی شمسی قرار دارد) از یک امر واقعی سخن می گوییم
⚫️ و وقتی می گوییم( امکان با وجوب مغایرت ندارد) یا (دو خط مستقیم هرگز همدیگر را قطع نمیکنند یا در بی نهایت همدیگر را قطع می کنند) از امری انتزاعی سخن می گوییم
⚪️ و وقتی می گوییم (هیولاها شاخ و دم دارند) یا ( شاه در شطرنج قادر است که تنها یک خانه بپیماید) از امری خیالی سخن گفته ایم.
✔️
✔️☑️✔️ پس در این تقسیم، مقسم یعنی آن چیزی که اقسام آن بیان شده است گزاره است و نه باور
🔻 3) در این تقسیم مسالۀ قدرت و توان انسان به فهم واقعیت و درک درستی یا نادرستی گزاره به هیچرو لحاظ نشده است.
یعنی هدف از این تقسیم بررسی گزاره در فرضهای مختلف است بدون نظر به اینکه کدامیک از شقوق حقیقت دارد.
🔶🔹🔶 یعنی بررسی صوری ارتباطات گزاره ها بدون توجه به اینکه گزاره چه محتوایی دارد و آیا انسان قادر است که درستی یا نادرستی آن محتوا را تشخی دهد یا نه.
💠 مثال
مثلا بررسی می کند که آیا گزاره زیر صحیح است یا نه؟
اگر (الف یا ب) و ( ب و ج) یا (الف و د و ب آنگاه ه) و الف یا ب اگر و تنها اگر ه و ج) پس ه
که در آنها هر حرفی نشان از یک گزاره دارد که هر گزاره ای می تواند باشد.
💠 یا یک مثال ساده:
(در این مثال حروف واژه اند و نه گزاره)
اگر [(الف ب) نباشد و ( ج الف باشد یا د پ نباشد)] یا [ ( الف ج نباشد) یا (پ و باشد) ] پس (و الف است) !
(ادامه دارد)
✍️ م . ناجی
♻️🌀♻️🌀♻️🌀♻️🌀♻️🌀♻️🌀♻️🌀♻️🌀
☀️ در این نوشته قصد ما بررسی همه جانبۀ منطق ارسطویی نیست.
بلکه در ادامه ی چند نوشته گذشته، به دنبال پیدا کردن اثرات منطق دو ارزشی بر نوع تفکر انسان هستیم.
✅ وقتی به مبنای تقسیم گزاره به صادق و کاذب نگاه می کنیم، به ظاهر اشکالی در آن نیست.
🔴 مبنای تقسیم
الف-گزاره معنایی است که حکایت از امری واقع می کند.
ب- حال این حکایتگری یا همانگونه است که در واقع وجود دارد یا خلاف آن است به تعبیر دیگر یا گزاره مطابق با واقع است یا نیست
اگر مطابق با واقع باشد صادق و اگر مطابق با واقع نباشد کاذب
اگر به نوع تقسیم هم بنگریم خواهیم دید که این تقسیم دایر مدار نفی و اثبات است( تقسیم به حر عقلی حاصر است ) و حالت سومی برایش متصور نیست و ازینرو اشکالی بر تقسیم وارد نیست.
🔳 حال سؤال این است که اگر این تقسیم کاملا درست است پس چرا مدعی هستیم که این تقسیم برای انسان مضر است؟
🔶 اولا اگر دقت کنیم مدعای ما در مورد مضر بودن منطق دوارزشی برای ذهن انسان غیر عقلانی نیست زیرا صحیح بودن ملازمه ی ذاتی با مفید بودن ندارد و نمی توان مدعی شد که هر چیزی که صحیح باشد لزوما مفید هم هست.
🔲 زیرا صحیح بودن وصفی است که ما به این تقسیم در رابطه با ملاک های معتبر برای تقسیم نسبت می دهیم ولی مفید یا مضر بودن وصفی است نسبی یعنی در مقایسه این تقسیم با کارکرد آن در دستگاه ذهن انسان
🔶🔹🔶 به نظر می رسد که وقتی مولانای بزرگ هم به طعن استدلالیان می پردازد در مقام نقد همین نقصهای بنیادی استدلالیان است.
پای استدلالیان چوبین بود
پای چوبین سخت بی تمکین بود
⚠️ دوستان من همواره از ابهام یا خلاصه گویی نوشته ها شاکی اند اما محدودیتهای تلگرامی و نیز حوصله ی محدود خوانندگان و شاید ضعفهای ارتباطی بنده عامل این وضعیت باشد .
ازینرو تشریح این اشکال منطق ارسطویی باید با ذکر مقدماتی همراه باشد.
✳️ اگر کمی بیشتر روی تقسیم تمرکز شود می توان این ویژگیها را تشخیص داد:
🔻 1) مقسم تقسیم گزاره است
🔻 2) ملاک تقسیم نسبت گزاره با واقعیتی است که از آن حکایت می کند.
🔸 این واقعیت ممکن است یک امر واقعی باشد یا امری انتزاعی و یا حتی امری خیالی
مثال:
🔵 وقتی می گوییم (کره ی زمین در منظومه ی شمسی قرار دارد) از یک امر واقعی سخن می گوییم
⚫️ و وقتی می گوییم( امکان با وجوب مغایرت ندارد) یا (دو خط مستقیم هرگز همدیگر را قطع نمیکنند یا در بی نهایت همدیگر را قطع می کنند) از امری انتزاعی سخن می گوییم
⚪️ و وقتی می گوییم (هیولاها شاخ و دم دارند) یا ( شاه در شطرنج قادر است که تنها یک خانه بپیماید) از امری خیالی سخن گفته ایم.
✔️
به آنچه یک گزاره از آن حکایت می کند نفس الامر آن گزاره یا قضیه گفته می شود.✔️☑️✔️ پس در این تقسیم، مقسم یعنی آن چیزی که اقسام آن بیان شده است گزاره است و نه باور
🔻 3) در این تقسیم مسالۀ قدرت و توان انسان به فهم واقعیت و درک درستی یا نادرستی گزاره به هیچرو لحاظ نشده است.
یعنی هدف از این تقسیم بررسی گزاره در فرضهای مختلف است بدون نظر به اینکه کدامیک از شقوق حقیقت دارد.
🔶🔹🔶 یعنی بررسی صوری ارتباطات گزاره ها بدون توجه به اینکه گزاره چه محتوایی دارد و آیا انسان قادر است که درستی یا نادرستی آن محتوا را تشخی دهد یا نه.
💠 مثال
مثلا بررسی می کند که آیا گزاره زیر صحیح است یا نه؟
اگر (الف یا ب) و ( ب و ج) یا (الف و د و ب آنگاه ه) و الف یا ب اگر و تنها اگر ه و ج) پس ه
که در آنها هر حرفی نشان از یک گزاره دارد که هر گزاره ای می تواند باشد.
💠 یا یک مثال ساده:
(در این مثال حروف واژه اند و نه گزاره)
اگر [(الف ب) نباشد و ( ج الف باشد یا د پ نباشد)] یا [ ( الف ج نباشد) یا (پ و باشد) ] پس (و الف است) !
در این سبک اصلا برای این منطق محتوای گزاره ها مهم نیست که چه هستند و آیا انسان قادر به شناسایی آنها هست یا نه و آیا درست هستند یا نادرست.
(ادامه دارد)
✍️ م . ناجی
8. منطق ارسطویی --- اشکال در کجاست؟ بخش دوم
♻️🌀♻️🌀♻️🌀♻️🌀♻️🌀♻️🌀♻️🌀♻️🌀
قبل ادامه بحث نیاز به یادآوری نکته ای است.
🔆 بحث ما در این نوشتارها بحثی منطقی نیست.
ما در پی آموزش منطق یا بررسی تطبیقی آن نیستیم و ازین جهت نباید توقع داشت که ما بحثهای منطقی را با دقت و تفصیل مطرح کنیم.
🔰 بحث ما در این نوشتارها بحثی است در حوزه ی روانشناسی ادراک و نیز روانشناسی ارتباطات .
🔰 ما در واقع از اثرات روانی نوع خاصی از آموزش رایج بر نوع تفکر انسانها و نیز تأثیراتش بر ارتباطات کلامی و فکری آدمها حرف می زنیم و سعی می کنیم ریشه های ناهنجاری های فکری و ارتباطی را که در بین خودمان رایج است دریابیم.
♻️ برای همین ممکن است طراحان منطق دو ارزشی آن را برای هدف خاصی و برای بهره بردن در حوزۀ خاصی کرده باشند که در آن حوزه هم وافی به مقصود باشد اما نوع مطرح شدنش در سیستم آموزشی یک جامعه اثرات نامطلوبی ایجاد کرده باشد.
نگاه ما به اثرات این ایده است و نه بررسی سازگاری درونی آن یا استحکام مبانی و اصولش.
*******************
📶🔅📶🔅📶🔅📶🔅📶
🔰 در بخش نخست توضیح دادیم که آنچه در منطق دو ارزشی مورد قسمت واقع شده است گزاره است و ملاک تقسیم هم ارزش صدق آن( درستی و نادرستی)
اما باید به یک نکته ی روانی بسیار مهم توجه داشت:
🔴
🔹 زیرا ساختار سیستم ادراکی ما به گونه ای است که هر گزاره ای که بخواهد وارد سیستم ادراکی ما شود یا در آنجا شکل بگیرد قطعا و قطعا باید لباسی به تن کند به نام
🔶 یک لحظه به ذهن خود مراجعه کنید. یک گزاره را به صورت تصادفی انتخاب کنید حال با کمی دقت می توانید لباسش را تشخیص دهید.
مثلا اینکه( هفته ی آینده بارانی سیل آسا می بارد)
همینکه این گزاره در مونیتور ذهنتان هویدا شد می توانید لباسش را ببینید:
- بعید می دانم!
- هیچ بعید نیست.
- نه ، ممکن نیست
- فکر می کنم درست باشه
- اصلا نمیشه چیزی گفت
-...............و
یکی از این لباسها بر تنش خودنمایی میکند.
🔷 یعنی گزاره از سوی فکر اتوماتیک ما اینگونه پردازش شده است.
حال سؤال دیگری از شما می پرسم:
❓آیا این لباسهایی که بر تن گزاره ها می بینید فقط دو لباس درست و نادرست است؟
یعنی مونیتور ذهن شما سیاه و سفید است و شما فقط دو نوع رنگ را تشخیص می دهید :
گزاره ها یا لباس سفید بر تن دارند یا لباس سیاه؟
به احتمال قوی !(
⚠️🔺⚠️ ما بین دو رنگ سفید خالص( قطعاً و یقیناً درست) و سیاه خالص (قطعاً و یقیناً نادرست) با طیف گسترده ای از رنگها مواجه هستیم.
♻️🌀♻️🌀♻️🌀♻️🌀♻️🌀♻️🌀♻️🌀♻️🌀
قبل ادامه بحث نیاز به یادآوری نکته ای است.
🔆 بحث ما در این نوشتارها بحثی منطقی نیست.
ما در پی آموزش منطق یا بررسی تطبیقی آن نیستیم و ازین جهت نباید توقع داشت که ما بحثهای منطقی را با دقت و تفصیل مطرح کنیم.
🔰 بحث ما در این نوشتارها بحثی است در حوزه ی روانشناسی ادراک و نیز روانشناسی ارتباطات .
🔰 ما در واقع از اثرات روانی نوع خاصی از آموزش رایج بر نوع تفکر انسانها و نیز تأثیراتش بر ارتباطات کلامی و فکری آدمها حرف می زنیم و سعی می کنیم ریشه های ناهنجاری های فکری و ارتباطی را که در بین خودمان رایج است دریابیم.
♻️ برای همین ممکن است طراحان منطق دو ارزشی آن را برای هدف خاصی و برای بهره بردن در حوزۀ خاصی کرده باشند که در آن حوزه هم وافی به مقصود باشد اما نوع مطرح شدنش در سیستم آموزشی یک جامعه اثرات نامطلوبی ایجاد کرده باشد.
نگاه ما به اثرات این ایده است و نه بررسی سازگاری درونی آن یا استحکام مبانی و اصولش.
*******************
📶🔅📶🔅📶🔅📶🔅📶
🔰 در بخش نخست توضیح دادیم که آنچه در منطق دو ارزشی مورد قسمت واقع شده است گزاره است و ملاک تقسیم هم ارزش صدق آن( درستی و نادرستی)
اما باید به یک نکته ی روانی بسیار مهم توجه داشت:
🔴
در ذهن ما هیچ گزاره محضی وجود ندارد. ما فقط در روی کاغذ می توانیم یک گزاره ی خالص و بدون افزونه ای را پیدا کنیم.
چرا؟🔹 زیرا ساختار سیستم ادراکی ما به گونه ای است که هر گزاره ای که بخواهد وارد سیستم ادراکی ما شود یا در آنجا شکل بگیرد قطعا و قطعا باید لباسی به تن کند به نام
گرایش یا حالت گزاره ای یا حیث التفاتی
🔸هیچ کزاره ی عریانی در ذهن ما حق حیات ندارد.گرایش گزاره ای یا حیث التفاتی حالتی است که سیستم فکر اتوماتیک ما نسبت به یک گزاره برمی گزیند.🔻 حالتهایی مانند باور، شک و تردید، ظن و گمان، وهم، اطمینان، یقین، آرزو، امید، ناامیدی و.....
🔶 یک لحظه به ذهن خود مراجعه کنید. یک گزاره را به صورت تصادفی انتخاب کنید حال با کمی دقت می توانید لباسش را تشخیص دهید.
مثلا اینکه( هفته ی آینده بارانی سیل آسا می بارد)
همینکه این گزاره در مونیتور ذهنتان هویدا شد می توانید لباسش را ببینید:
- بعید می دانم!
- هیچ بعید نیست.
- نه ، ممکن نیست
- فکر می کنم درست باشه
- اصلا نمیشه چیزی گفت
-...............و
یکی از این لباسها بر تنش خودنمایی میکند.
🔷 یعنی گزاره از سوی فکر اتوماتیک ما اینگونه پردازش شده است.
حال سؤال دیگری از شما می پرسم:
❓آیا این لباسهایی که بر تن گزاره ها می بینید فقط دو لباس درست و نادرست است؟
یعنی مونیتور ذهن شما سیاه و سفید است و شما فقط دو نوع رنگ را تشخیص می دهید :
گزاره ها یا لباس سفید بر تن دارند یا لباس سیاه؟
به احتمال قوی !(
خوب دقت کنید که حتی در این مورد من نتوانستم لباس کاملا سیاه بر تن این گزاره بپوشانم!) پاسخ منفی است. یعنی بیش از دو رنگ برای ما قابل تشخیص است.⚠️🔺⚠️ ما بین دو رنگ سفید خالص( قطعاً و یقیناً درست) و سیاه خالص (قطعاً و یقیناً نادرست) با طیف گسترده ای از رنگها مواجه هستیم.
پس وقتی می گوییم یک گزاره یا درست است یا نادرست ، تصویری به شدت غیر دقیق از حالات ذهن خود به تصویر کشیده ایم.
✍️ م . ناجی9. یک نشانه روان شناسانه از میزان سلطۀ منطق دو ارزشی
♻️🌀♻️🌀♻️🌀♻️🌀♻️🌀♻️🌀♻️🌀♻️🌀
💠 همه می دانیم که تفکر در ما انسانها مستقیما توسط معانی و مفاهیم رخ نمی دهد ، بلکه دسترسی مستقیم و بلاواسطه به مفاهیم و معانی ناممکن است.
✔️ فرض کنید که برای اولین بار با یک نوع خوردنی مواجه می شوید، بعد از خوردن آن مزه ای در دهان خود حس می کنید که قبلا هیچ تجربه ای از آن نداشته اید سپس در معده ی خود با حالتی مواجه می شوید که برایتان اصلا آشنا نیست. حال می خواهید این تجربه را برای دوستی بیان کنید که او هیچ مواجهه ای با مواردی که شما تجربه کردید ندارد.
این کار را چگونه انجام می دهید؟
✔️ نه میوه نام دارد - حتی میوه بودنش هم برای شما محرز نیست – نه مزه اش و نه اثراتی که بر معده شما ایجاد کرده اما شما شخصا هر سه را تجربه کرده اید و از هر کدام درک مستقیمی دارید.
برای توصیف آن به دیگران قبلا باید بتوانید آنها را برای خودتان توصیف کنید اما واژۀ مناسبی نمی یابید.
✔️ اگر حافظۀ نیرومندی داشته باشید، بعد از اتمام تجربه ، شاید بتوانید همان حسها را دوباره در خیال خود بازسازی کنید اما نه صورت واژگانی بلکه به صورت تصویری و بازسازی حسها به همان صورتی که موقع تجربه محقق شده بودند گویی به هنگام خوردن از خود آن خوراک و اثراتش بر حس بویایی و چشایی و نیز اثراتش بر معده تان فیلم برداری دقیقی انجام داده اید.
☑️ اما ما برای توصیف آن به دیگران نیازمند واژگانی هستیم که برای آن تجربه ها نامگذاری شده باشد، برای این نامگذاری ضرورت دارد که آن معانی اجمالا برای دیگران هم آشنا باشند و اگر این تجربه کاملا شخصی و فردی بوده باشد و برای هیچکس اتفاق نیفتاده باشد و حتی مشابه چیز دیگری نباشد که دیگران می شناسند، آنگاه این تجربه قابل اشتراک با دیگران نیست.
🔶 از مهمترین دلایل ناممکن بودن اشتراک معنا با دیگران ، فقدان واژه هایی است که در معنای آن با هم اشتراک نظر دارید و توان بیان ولو ناقص تجربه ی شخصی شما را دارا هستند.
🔷 این تجربۀ فرضی نشانگر نقش مهم واژگان در برقراری ارتباط معنایی با دیگر انسانهاست.
واژه ها قلاب هایی هستند که یک سرشان بسته به یک معنا و سر دیگرشان در دستان ماست.
🔻 ما وقتی می خواهیم از یک معنا بهره ببریم قلاب آن معنا را می گیریم و از دریای ذهن و روان خود بیرونش می کشیم.
وقتی شما احساس می کنید چیزی برای پوشیدن کم دارید قلاب معنای لباس را برمی کشید و بعد قلاب بازار و خرید و ....
🔴 به تعبیر دیگر ما صرفا با واسطه گری کلمات و واژه ها به معانی دسترسی داریم و به علاوه با واسطه گری همین الفاظ با دیگر انسانها تبادل معنا می کنیم.
🔵 وقتی شما کسی را دوست دارید ، این دوست داشتن را مستقیما در اندرون خانۀ دل می توانید مشاهده کنید اما برای یادآوری آن به خودتان باز هم مجبورید- ولو با صدایی خفیف و درونی – به خودتان بگویید که: من او را دوست دارم! یعنی برای تذکر به خویشتن هم از واژه ها و کلمات و الفاظ باید بهره بگیریم.
⚪️ از این مقدمه این نتیجه را می گیرم:
⚫️ میزان سلطه ی منطق دو ارزشی هم تا حدودی از روی واژه ها و کلمات مورد استفاده قابل فهم است.
✔️🔴✔️ مهمترین نشانه ای که باید به آن اشاره کرد واژۀ ( نمی دانم) و واژه های هم معنای آن هستند.
هرکس که در گفتارش این واژه بیشتر و بیشتر به کار رود، احتمالا کمتر تسلیم منطق دوارزشی است.
زیرا احتمالا نشانگر این مدعاست که فرد در ذهن خود فولدری باز کرده است به نام (گزاره های نمی دانم) یا ( گزاره های بلاتکلیف)
✔️🔴🔴✔️ در مرحله ی بعد میزان استفاده از واژه هایی که نشانگر درجات مختلف باور هستند ، نشانه ها و اماره های رهایی از سلطه ی منطق دو ارزشی هستند.
کلماتی مانند:
🔹احتمالا
🔸حدس می زنم
🔹ممکن است
🔸شاید
🔹به گمانم
🔸تقریبا
🔹این هم می تواند درست باشد که
🔸به نظر می رسد که
🔹..و..
✍️ م . ناجی
♻️🌀♻️🌀♻️🌀♻️🌀♻️🌀♻️🌀♻️🌀♻️🌀
💠 همه می دانیم که تفکر در ما انسانها مستقیما توسط معانی و مفاهیم رخ نمی دهد ، بلکه دسترسی مستقیم و بلاواسطه به مفاهیم و معانی ناممکن است.
✔️ فرض کنید که برای اولین بار با یک نوع خوردنی مواجه می شوید، بعد از خوردن آن مزه ای در دهان خود حس می کنید که قبلا هیچ تجربه ای از آن نداشته اید سپس در معده ی خود با حالتی مواجه می شوید که برایتان اصلا آشنا نیست. حال می خواهید این تجربه را برای دوستی بیان کنید که او هیچ مواجهه ای با مواردی که شما تجربه کردید ندارد.
این کار را چگونه انجام می دهید؟
✔️ نه میوه نام دارد - حتی میوه بودنش هم برای شما محرز نیست – نه مزه اش و نه اثراتی که بر معده شما ایجاد کرده اما شما شخصا هر سه را تجربه کرده اید و از هر کدام درک مستقیمی دارید.
برای توصیف آن به دیگران قبلا باید بتوانید آنها را برای خودتان توصیف کنید اما واژۀ مناسبی نمی یابید.
✔️ اگر حافظۀ نیرومندی داشته باشید، بعد از اتمام تجربه ، شاید بتوانید همان حسها را دوباره در خیال خود بازسازی کنید اما نه صورت واژگانی بلکه به صورت تصویری و بازسازی حسها به همان صورتی که موقع تجربه محقق شده بودند گویی به هنگام خوردن از خود آن خوراک و اثراتش بر حس بویایی و چشایی و نیز اثراتش بر معده تان فیلم برداری دقیقی انجام داده اید.
☑️ اما ما برای توصیف آن به دیگران نیازمند واژگانی هستیم که برای آن تجربه ها نامگذاری شده باشد، برای این نامگذاری ضرورت دارد که آن معانی اجمالا برای دیگران هم آشنا باشند و اگر این تجربه کاملا شخصی و فردی بوده باشد و برای هیچکس اتفاق نیفتاده باشد و حتی مشابه چیز دیگری نباشد که دیگران می شناسند، آنگاه این تجربه قابل اشتراک با دیگران نیست.
🔶 از مهمترین دلایل ناممکن بودن اشتراک معنا با دیگران ، فقدان واژه هایی است که در معنای آن با هم اشتراک نظر دارید و توان بیان ولو ناقص تجربه ی شخصی شما را دارا هستند.
🔷 این تجربۀ فرضی نشانگر نقش مهم واژگان در برقراری ارتباط معنایی با دیگر انسانهاست.
این مساله بسیار مهم است و نقش انکارناپذیری در بیان ناپذیری تجربیات درونی شخصی دارد که در جای خود باید به آن پرداخته شود.🔶🔹🔶 ما برای دسترسی به ماهی های معنا در دریای ذهن ، به قلاب الفاظ نیازمندیم.
واژه ها قلاب هایی هستند که یک سرشان بسته به یک معنا و سر دیگرشان در دستان ماست.
🔻 ما وقتی می خواهیم از یک معنا بهره ببریم قلاب آن معنا را می گیریم و از دریای ذهن و روان خود بیرونش می کشیم.
وقتی شما احساس می کنید چیزی برای پوشیدن کم دارید قلاب معنای لباس را برمی کشید و بعد قلاب بازار و خرید و ....
🔴 به تعبیر دیگر ما صرفا با واسطه گری کلمات و واژه ها به معانی دسترسی داریم و به علاوه با واسطه گری همین الفاظ با دیگر انسانها تبادل معنا می کنیم.
🔵 وقتی شما کسی را دوست دارید ، این دوست داشتن را مستقیما در اندرون خانۀ دل می توانید مشاهده کنید اما برای یادآوری آن به خودتان باز هم مجبورید- ولو با صدایی خفیف و درونی – به خودتان بگویید که: من او را دوست دارم! یعنی برای تذکر به خویشتن هم از واژه ها و کلمات و الفاظ باید بهره بگیریم.
⚪️ از این مقدمه این نتیجه را می گیرم:
افکار ما خودشان را در قامت واژه ها و الفاظ به نمایش می گذارند
⬅️ ازینرو با دقت در نوع جمله بندی، واژه های به کار گرفته شده و روابط بین جمله ها می توانیم از قوت و ضعف افکار همدیگر و نوع شخصیت فکری هم آگاه شویم.⚫️ میزان سلطه ی منطق دو ارزشی هم تا حدودی از روی واژه ها و کلمات مورد استفاده قابل فهم است.
✔️🔴✔️ مهمترین نشانه ای که باید به آن اشاره کرد واژۀ ( نمی دانم) و واژه های هم معنای آن هستند.
هرکس که در گفتارش این واژه بیشتر و بیشتر به کار رود، احتمالا کمتر تسلیم منطق دوارزشی است.
زیرا احتمالا نشانگر این مدعاست که فرد در ذهن خود فولدری باز کرده است به نام (گزاره های نمی دانم) یا ( گزاره های بلاتکلیف)
✔️🔴🔴✔️ در مرحله ی بعد میزان استفاده از واژه هایی که نشانگر درجات مختلف باور هستند ، نشانه ها و اماره های رهایی از سلطه ی منطق دو ارزشی هستند.
کلماتی مانند:
🔹احتمالا
🔸حدس می زنم
🔹ممکن است
🔸شاید
🔹به گمانم
🔸تقریبا
🔹این هم می تواند درست باشد که
🔸به نظر می رسد که
🔹..و..
✍️ م . ناجی
دانستن از واژه هایی است که اکثر ما با آن مأنوسیم و مرتب آن را به کار می بریم.
اما اگر از همدیگر بپرسیم که وقتی می گوییم می دانم دقیقا چه معنایی را قصد می کنیم شاید نتوانیم به طور مبسوط به آن پاسخ دهیم.
همین ابهام در معنای دانستن ، عامل و مبنای مشکلات و اشتباهات و سوء تفاهمهای زیادی برای خودمان و نیز در مقام گفت و شنود می شود.
این سوال سرآغاز بحثی کوتاه اما مهم در این زمینه خواهد بود.
اگر به پرورش نیروی تفکر و ادراک خود علاقمندید تلاش کنید این مفهوم را در ذهن خود بسط و گسترش دهید حتی اگر ما را در جریان ماحصل اندیشه ی خود قرار ندهید.
اما اگر آن را در گروه مطرح کنید و تلاش کنید که از ایده ی ذهنی خود دفاع کنید بحث بسیار مفیدی درخواهد گرفت.
اما اگر از همدیگر بپرسیم که وقتی می گوییم می دانم دقیقا چه معنایی را قصد می کنیم شاید نتوانیم به طور مبسوط به آن پاسخ دهیم.
همین ابهام در معنای دانستن ، عامل و مبنای مشکلات و اشتباهات و سوء تفاهمهای زیادی برای خودمان و نیز در مقام گفت و شنود می شود.
این سوال سرآغاز بحثی کوتاه اما مهم در این زمینه خواهد بود.
اگر به پرورش نیروی تفکر و ادراک خود علاقمندید تلاش کنید این مفهوم را در ذهن خود بسط و گسترش دهید حتی اگر ما را در جریان ماحصل اندیشه ی خود قرار ندهید.
اما اگر آن را در گروه مطرح کنید و تلاش کنید که از ایده ی ذهنی خود دفاع کنید بحث بسیار مفیدی درخواهد گرفت.
خرد سنجشگر
دانستن از واژه هایی است که اکثر ما با آن مأنوسیم و مرتب آن را به کار می بریم. اما اگر از همدیگر بپرسیم که وقتی می گوییم می دانم دقیقا چه معنایی را قصد می کنیم شاید نتوانیم به طور مبسوط به آن پاسخ دهیم. همین ابهام در معنای دانستن ، عامل و مبنای مشکلات و اشتباهات…
اظهار نظر یکی از دوستان:
سلام
به نظر من معرفت یعنی شناخت ما نسبت به پدیده ای که تجربیات درونی خود شخص و تحلیل های شخصی اون رو هم شامل میشه
دانایی یعنی شناختی که از اطلاعات کسب شده از خارج به دست آمده
پاسخ من:
با سلام و تشکر
بنده واژه ی معرفت و دانایی را در این بحث مترادف هم در نظر گرفته ام.
گرچه معرفت و دانایی یا دانش معناهای متفاوتی دارند و در جاهای خاصی حتی در مقابل هم به کار می روند اما در این بحث مراد ما از هر دو یک معناست همان معنایی که وقتی میگوییم می دانم یا نمی دانم مدنظر ماست.
🌺🙏🌺
سلام
به نظر من معرفت یعنی شناخت ما نسبت به پدیده ای که تجربیات درونی خود شخص و تحلیل های شخصی اون رو هم شامل میشه
دانایی یعنی شناختی که از اطلاعات کسب شده از خارج به دست آمده
پاسخ من:
با سلام و تشکر
بنده واژه ی معرفت و دانایی را در این بحث مترادف هم در نظر گرفته ام.
گرچه معرفت و دانایی یا دانش معناهای متفاوتی دارند و در جاهای خاصی حتی در مقابل هم به کار می روند اما در این بحث مراد ما از هر دو یک معناست همان معنایی که وقتی میگوییم می دانم یا نمی دانم مدنظر ماست.
🌺🙏🌺
جدول ، ارزش گزارۀ شرطی بر حسب ارزش دو مولفه ی آن (یعنی مقدم و تالی) را نشان می دهد.
پ( p ) مقدم گزاره شرطی و کیو ( q )تالی آن است.
تی ( T ) نماینده ( درست = True ) و اف ( F ) نماینده ( False = نادرست ) به عنوان دو ارزش تعریف شده در منطق دو ارزشی هستند.
چهار حالت را من در نوشته ها با مثال توضیح دادم.
این جدول نشان می دهد که گزاره شرطی تنها در صورتی نادرست است که مقدم درست و تالی نادرست باشد( موردی که قرمز نوشته شده است) و در سه حالت دیگر همواره درست است.
پ( p ) مقدم گزاره شرطی و کیو ( q )تالی آن است.
تی ( T ) نماینده ( درست = True ) و اف ( F ) نماینده ( False = نادرست ) به عنوان دو ارزش تعریف شده در منطق دو ارزشی هستند.
چهار حالت را من در نوشته ها با مثال توضیح دادم.
این جدول نشان می دهد که گزاره شرطی تنها در صورتی نادرست است که مقدم درست و تالی نادرست باشد( موردی که قرمز نوشته شده است) و در سه حالت دیگر همواره درست است.
Forwarded from خرد سنجشگر
● نظریة سه جهان پوپر
بحث پوپر دربارة روش علم و اهمیت انتقاد با نظریة او دربارة سه جهان پیوند نزدیکی دارد؛
جهان اول، جهان اشیاء و پدیدههای عینی و مادی است؛
جهان دوم، جهان ذهنی و بین الاذهانی است؛
و جهان سوم، جهان محصولات عینی ذهن، عقل انسان یا معقولات است.
جهان سوم مخلوق انسان است اما از او استقلال پیدا میکند. جهان معقولات متشکل از زبان، ادبیات، فلسفه، دین، حقوق، اخلاق و هنر وحکومت و دیگر نهادهای اجتماعی است که در قالب های عینی و مادی متبلور میشوند.
این همان جهانی است که پوپر آن را جهان معرفت می خواند.
انسان این جهان را ساخته، اما آن را همچون امری عینی مورد تأمل و نقد و بررسی قرار می دهد. هریک از اجزای جهان معقولات سرگذشت و سیرتاریخی خاص خود را داشته است، این جهان محصول عمل انسان است، لیکن نتیجه طرح و نقشههای ازپیش اندیشیده نیست. تکامل جهان معقولات محصول نقد و حدس و ابطال است و سابقه نقد عقلی به تمدن یونان باز میگردد
سه جهان پوپر با هم ارتباط همبستهای دارند و این ارتباط اساس نظریه او در مورد عدم قطعیت و باز بودن جهان است. جهان اول بسته نیست، بلکه تحت تأثیر مستمر جهان دوم قراردارد، و جهان دوم با جهان سوم در تعامل دایمی است؛ جهان سوم نیز برجهان اول اثر میگذارد. ما به اندیشه باز بودن جهان اول بر روی جهان دوم، و جهان دوم بر روی جهان سوم و باز بودن ذاتی و مستقل جهان سوم نیاز داریم.
به استناد خود پوپر، «جهان ۱» را شامل کل دنیای رویدادهای فیزیکی (مادی) است، و دنیای رویدادهای ذهنی را «جهان ۲» نام گذاری میکند؛ در یک نامگذاری دیگر وی از دیدگاهی موسَّع جهان فراوردههای ذهنی انسانی را «جهان ۳» میخواند. جهان ۳ مطابق رویکردی باز، جهان نظریهها هم به شمار میرود؛ جهان مسائل علمی و مباحثات نیل به صدق و کذب گزارهها را نیز در بر میگیرد. فهم و تبیین رابطة میان جهان ۳ با جهان ۲ و نیز بازتاب مستقیم یا غیر مستقیم جهان ۳ بر جهان ۱ از اهمیت اساسی برخوردار است
به عنوان مثال کتابهای پوپر متعلق به جهان ۱ و محتویات آن کتابها به جهان ۳ تعلق دارند، اما کتابها (خود کتاب به علاوة محتویات آن ) هم به جهان ۱ و هم به جهان ۳ تعلق دارند.
اما مسأله مهم این است که چگونه روندهای فکری در جهان ۲ با فعل و انفعالات مغزی در جهان ۱ پیوند برقرار میکنند؟ این سؤال پوپر را به قضیهای به نام جسم- ذهن هدایت میکند. وی فرایند رسیدن به راه حل را در چهار احتمال صورت بندی میکند:
۱) کنش متقابل جسم- ذهن: جهان ۲ و جهان ۱ به کنش متقابل میپردازند. وقتی کسی به یک سخنرانی گوش میدهد، فعل و انفعالاتی مغزی رخ میدهند که روی جهان ۲، یعنی افکار مخاطب عمل میکنند. عکس آن نیز صادق است. به این ترتیب که زمانی که ریاضیدانی به جستجوی یک برهان بر میآید، دنیای ۲ی وی بر روی مغز او و لذا بر جهان ۱ کنش انجام میدهد و این کنش متقابل است.
۲) توازی جسم- ذهن: هر روند فکری در جهان ۲ به موازات یک فعل و انفعال مغزی در جهان ۱ پیش میرود.
۳) فیزیکالیسم (جسمانیت) محض یا رفتارگرایی فلسفی: تنها یک جهان به نام جهان ۱ وجود دارد، و در آن تحرکاتی به وسیلهی انسان و حیوان یا رفتار انسانی و حیوانی صورت میگیرد. در این دیدگاه، آنچه پوپر جهان ۲ مینامد، ظاهراً وجود ندارد، و آنچه جهان ۳ نامیده است به یقین وجود ندارد.
۴) ذهن گرایی محض یا معنویت: فقط جهان ۲ وجود دارد و جهان فقط تصور من است.
در واقع پوپر به صورت بسیار ساده مفاهیم پیچیدهای چون سوژه، اُبژه و رابطة میان آنها را در راه حلهای چهارگانة فوق الذکر ترسیم کرده است؛ به اعتقاد او ماده گرایی (ابژه گرایی) محض و سوژه گرایی محض اصلاً قابل اعتنا نبوده و اصولاً منسوخه و مخدوش شمرده میشوند
توازی جسم- ذهن، موجودیت هر دو را به رسمیت میشناسد و احتمالاً موجودیت جهان ۳ را میپذیرد. توازن میان جسم- ذهن ناظر به این مسأله است که جهان به مثابة یک پدیدهی مستقلِ علت و معلولی، به عبارت دقیقتر، مرکب از دو سیستم موازی و مستقل علت و معلولی به شمار میرود.
نظریة سه جهان پوپر دارای ویژگیهای زیر هستند:
۱) حقیقی بودن این سه جهان
۲) واقعیت و استقلال جزئی جهانها از همدیگر
اندیشههای افلاطون، هگل و نظریه جهان ۳ی فرگه بر تکوین نظریه جهان ۳ی پوپر تأثیر گذار بودهاند. لیکن تفاوتهای چشمگیری هم با آنها دارد.
پوپر اظهار میدارد«آنچه من آن را به نام جهان سه میخوانم، مسلماً مشترکات فراوانی با نظریة افلاطون در باب صور و مُثُل و بنابراین همچنین با روح و نفس عینی هگل دارد. ولی دارای وجه مشترک بیشتری با نظریة بولتانو در باب جهان قضایا از لحاظ خود آنها و حقایق از لحاظ خود آنهاست، هر چند با نظر بولتانو نیز اختلاف دارد. جهان سوم من دارای شباهتی نزدیک با جهان محتواهای عینی فِرِگه است» ( پوپر،۱۳۷۴: ۱۱۹).
بحث پوپر دربارة روش علم و اهمیت انتقاد با نظریة او دربارة سه جهان پیوند نزدیکی دارد؛
جهان اول، جهان اشیاء و پدیدههای عینی و مادی است؛
جهان دوم، جهان ذهنی و بین الاذهانی است؛
و جهان سوم، جهان محصولات عینی ذهن، عقل انسان یا معقولات است.
جهان سوم مخلوق انسان است اما از او استقلال پیدا میکند. جهان معقولات متشکل از زبان، ادبیات، فلسفه، دین، حقوق، اخلاق و هنر وحکومت و دیگر نهادهای اجتماعی است که در قالب های عینی و مادی متبلور میشوند.
این همان جهانی است که پوپر آن را جهان معرفت می خواند.
انسان این جهان را ساخته، اما آن را همچون امری عینی مورد تأمل و نقد و بررسی قرار می دهد. هریک از اجزای جهان معقولات سرگذشت و سیرتاریخی خاص خود را داشته است، این جهان محصول عمل انسان است، لیکن نتیجه طرح و نقشههای ازپیش اندیشیده نیست. تکامل جهان معقولات محصول نقد و حدس و ابطال است و سابقه نقد عقلی به تمدن یونان باز میگردد
سه جهان پوپر با هم ارتباط همبستهای دارند و این ارتباط اساس نظریه او در مورد عدم قطعیت و باز بودن جهان است. جهان اول بسته نیست، بلکه تحت تأثیر مستمر جهان دوم قراردارد، و جهان دوم با جهان سوم در تعامل دایمی است؛ جهان سوم نیز برجهان اول اثر میگذارد. ما به اندیشه باز بودن جهان اول بر روی جهان دوم، و جهان دوم بر روی جهان سوم و باز بودن ذاتی و مستقل جهان سوم نیاز داریم.
به استناد خود پوپر، «جهان ۱» را شامل کل دنیای رویدادهای فیزیکی (مادی) است، و دنیای رویدادهای ذهنی را «جهان ۲» نام گذاری میکند؛ در یک نامگذاری دیگر وی از دیدگاهی موسَّع جهان فراوردههای ذهنی انسانی را «جهان ۳» میخواند. جهان ۳ مطابق رویکردی باز، جهان نظریهها هم به شمار میرود؛ جهان مسائل علمی و مباحثات نیل به صدق و کذب گزارهها را نیز در بر میگیرد. فهم و تبیین رابطة میان جهان ۳ با جهان ۲ و نیز بازتاب مستقیم یا غیر مستقیم جهان ۳ بر جهان ۱ از اهمیت اساسی برخوردار است
به عنوان مثال کتابهای پوپر متعلق به جهان ۱ و محتویات آن کتابها به جهان ۳ تعلق دارند، اما کتابها (خود کتاب به علاوة محتویات آن ) هم به جهان ۱ و هم به جهان ۳ تعلق دارند.
اما مسأله مهم این است که چگونه روندهای فکری در جهان ۲ با فعل و انفعالات مغزی در جهان ۱ پیوند برقرار میکنند؟ این سؤال پوپر را به قضیهای به نام جسم- ذهن هدایت میکند. وی فرایند رسیدن به راه حل را در چهار احتمال صورت بندی میکند:
۱) کنش متقابل جسم- ذهن: جهان ۲ و جهان ۱ به کنش متقابل میپردازند. وقتی کسی به یک سخنرانی گوش میدهد، فعل و انفعالاتی مغزی رخ میدهند که روی جهان ۲، یعنی افکار مخاطب عمل میکنند. عکس آن نیز صادق است. به این ترتیب که زمانی که ریاضیدانی به جستجوی یک برهان بر میآید، دنیای ۲ی وی بر روی مغز او و لذا بر جهان ۱ کنش انجام میدهد و این کنش متقابل است.
۲) توازی جسم- ذهن: هر روند فکری در جهان ۲ به موازات یک فعل و انفعال مغزی در جهان ۱ پیش میرود.
۳) فیزیکالیسم (جسمانیت) محض یا رفتارگرایی فلسفی: تنها یک جهان به نام جهان ۱ وجود دارد، و در آن تحرکاتی به وسیلهی انسان و حیوان یا رفتار انسانی و حیوانی صورت میگیرد. در این دیدگاه، آنچه پوپر جهان ۲ مینامد، ظاهراً وجود ندارد، و آنچه جهان ۳ نامیده است به یقین وجود ندارد.
۴) ذهن گرایی محض یا معنویت: فقط جهان ۲ وجود دارد و جهان فقط تصور من است.
در واقع پوپر به صورت بسیار ساده مفاهیم پیچیدهای چون سوژه، اُبژه و رابطة میان آنها را در راه حلهای چهارگانة فوق الذکر ترسیم کرده است؛ به اعتقاد او ماده گرایی (ابژه گرایی) محض و سوژه گرایی محض اصلاً قابل اعتنا نبوده و اصولاً منسوخه و مخدوش شمرده میشوند
توازی جسم- ذهن، موجودیت هر دو را به رسمیت میشناسد و احتمالاً موجودیت جهان ۳ را میپذیرد. توازن میان جسم- ذهن ناظر به این مسأله است که جهان به مثابة یک پدیدهی مستقلِ علت و معلولی، به عبارت دقیقتر، مرکب از دو سیستم موازی و مستقل علت و معلولی به شمار میرود.
نظریة سه جهان پوپر دارای ویژگیهای زیر هستند:
۱) حقیقی بودن این سه جهان
۲) واقعیت و استقلال جزئی جهانها از همدیگر
اندیشههای افلاطون، هگل و نظریه جهان ۳ی فرگه بر تکوین نظریه جهان ۳ی پوپر تأثیر گذار بودهاند. لیکن تفاوتهای چشمگیری هم با آنها دارد.
پوپر اظهار میدارد«آنچه من آن را به نام جهان سه میخوانم، مسلماً مشترکات فراوانی با نظریة افلاطون در باب صور و مُثُل و بنابراین همچنین با روح و نفس عینی هگل دارد. ولی دارای وجه مشترک بیشتری با نظریة بولتانو در باب جهان قضایا از لحاظ خود آنها و حقایق از لحاظ خود آنهاست، هر چند با نظر بولتانو نیز اختلاف دارد. جهان سوم من دارای شباهتی نزدیک با جهان محتواهای عینی فِرِگه است» ( پوپر،۱۳۷۴: ۱۱۹).
Forwarded from خرد سنجشگر
گرچه جهان ۱و۲و۳ دارای خودمختاری نسبی هستند، به جهان هستی واحدی تعلق دارند وبا هم درتعامل هستند. سه جهان به نحوی با هم مرتبط اند که میتوانند دو به دو تعامل داشته باشند. جهان ۲ با جهان ۱ و با جهان ۳، جهان۱ و جهان ۳ قادر به تعامل مستقیم نیستند، بلکه بواسطه تجربیات ذهنی و شخصی نیازمندند. این نظریه بر فهم پوپر از قضایا مؤثر بوده و نیز در فرایند شناخت شناسیِ او بازتاب یافته است.
Forwarded from خرد سنجشگر
باور(Belief)
باور مهمترین گرایش گزارهای(propositional attitude) است.
گرایشهای گزارهای، حالاتی ذهنی نسبت به گزارهها هستند. همانند:
◀️ترس
علی میترسد که «هوا بارانی باشد»
◀️میل
حسن میل دارد که «فردا بارانی باشد»
◀️آرزو
امید آرزو دارد که «ایران زیباترین کشور دنیا است»
◀️باور
قاسم باور دارد که «ایران زیباترین کشور دنیا است»
و ...
✅همانطور که میبینیم، هر گرایش گزارهای یک متعلَق دارد. این متعلَق یک گزاره است.
اما اهمیت باور در چیست؟
برنارد ویلیامز پاسخ را در یک گزینگوی(slogan)، که نظر اکثر فیلسوفان ذهن معاصر است، بیان میکند:
«باور معطوف به هدف صدق است»
به عبارت دیگر اهمیت "باور"، در رابطه منحصر به فرد "باور" و "صدق" است.
✅از زمان افلاطون تا بهحال، باور یکی از شرطهای لازم معرفت(knowledge) قلمداد شده است. بدون داشتن باور، معرفت نیز وجود ندارد.
💡در اوایل و میانه قرن بیستم، تعدادی از فرضیههای فلسفی، این اهمیت باور را به چالش کشیدند. که البته دوام چندانی نداشتند.
اکثر سخنانی که بر علیه "باور" میشنویم یا شنیدهایم، یادگارهائی از این فرضیهها هستند.
معروفترین این فرضیهها عبارتند از:
رفتارگرائی(Behaviorism)
کارکردگرائی(Functionalism)
ماتریالیسم حذفگرا(Eliminative Materialism)
✅فرضیههائی که به وجود و اهمیت باور اذعان دارند، در دو دسته سنتی و مدرن دستهبندی میشوند:
بر طبق فرضیههای سنتی، باور امری مطلق و غیرمشکک است؛ یا به گزاره p باور داریم، یا نداریم، حد وسطی وجود ندارد.
بر طبق فرضیههای مدرن، باور امری مشکک و غیر مطلق است؛ باور به گزاره p شدت و ضعف دارد.
✅در معرفتشناسی، صرف باور، معرفت محسوب نمیشود.
طبق تحلیل استاندارد، علاوه بر باور، متعلَق باور باید صادق و موجه باشد. به عبارت دیگر:
شخص S به گزاره p معرفت دارد، اگر و تنها اگر
1. شخص S به گزاره p باور داشته باسد
2. گزاره p صادق باشد
3. باور شخص S به گزاره p موجه باشد
این تحلیل استاندارد(که به JTB معروف است) از زمان افلاطون تا 1963 مقبول همگان بود. در این سال ادموند گتیه در مثال نقضی نشان داد تحلیل استاندارد، کفایت ندارد. اما تا به اکنون راهحلی که از تمام این نقصها بری باشد یافت نشده است و این مساله همچنان باز است.
◀️با این حال همچنان «صرف باور» معرفت محسوب نمیشود.
✅باور و آگاهی
آیا داشتن باور مسلتزم داشتن آگاهی است؟
یا باورهائی داریم که به آنها آگاه نیستیم؟
دو دسته فرضیه رقیب در پاسخ به این سوالات وجود دارد.
فرضیه اول(و دارای عمر درازتر) مدعی است داشتن باور، همواره همراه با آگاهی است. برای داشتن باور به یک گزاره، باید آن گزاره در ذهن مرور شود.
فرضیه دوم که پس از کارهای فروید و طرفدارانش پا گرفت، مخالف این الزام است. و انسانها دارای باورهائی هستند که به آنها آگاهی ندارند.
✅یکی از خطاهای رایج در عامه این است که «"باور" نوعی "گزاره" است» یا «"گزاره" جنس "باور" است».
برای شرح این خطا به این مثال توجه کنید:
فوتبال نوعی بازی با توپ است. به عبارت دیگر: بازیهای توپی، جنس فوتبال است.
اما علاقه به فوتبال، نوعی فوتبال یا نوعی بازی با توپ نیست. این علاقه یک گرایش ذهنی است.
به همین ترتیب، گزاره نوعی جمله است. اما باور نوعی گزاره نیست. باور یک گرایش ذهنی به گزارهها است.
🙈نمونهای از این خطا:
باور یک گزاره است که که به روش علمی همچون «واقعیت ها»، «قوانین»، «فرضیه ها» و «نظریه ها» قابل اثبات نیست.
باور مهمترین گرایش گزارهای(propositional attitude) است.
گرایشهای گزارهای، حالاتی ذهنی نسبت به گزارهها هستند. همانند:
◀️ترس
علی میترسد که «هوا بارانی باشد»
◀️میل
حسن میل دارد که «فردا بارانی باشد»
◀️آرزو
امید آرزو دارد که «ایران زیباترین کشور دنیا است»
◀️باور
قاسم باور دارد که «ایران زیباترین کشور دنیا است»
و ...
✅همانطور که میبینیم، هر گرایش گزارهای یک متعلَق دارد. این متعلَق یک گزاره است.
اما اهمیت باور در چیست؟
برنارد ویلیامز پاسخ را در یک گزینگوی(slogan)، که نظر اکثر فیلسوفان ذهن معاصر است، بیان میکند:
«باور معطوف به هدف صدق است»
به عبارت دیگر اهمیت "باور"، در رابطه منحصر به فرد "باور" و "صدق" است.
✅از زمان افلاطون تا بهحال، باور یکی از شرطهای لازم معرفت(knowledge) قلمداد شده است. بدون داشتن باور، معرفت نیز وجود ندارد.
💡در اوایل و میانه قرن بیستم، تعدادی از فرضیههای فلسفی، این اهمیت باور را به چالش کشیدند. که البته دوام چندانی نداشتند.
اکثر سخنانی که بر علیه "باور" میشنویم یا شنیدهایم، یادگارهائی از این فرضیهها هستند.
معروفترین این فرضیهها عبارتند از:
رفتارگرائی(Behaviorism)
کارکردگرائی(Functionalism)
ماتریالیسم حذفگرا(Eliminative Materialism)
✅فرضیههائی که به وجود و اهمیت باور اذعان دارند، در دو دسته سنتی و مدرن دستهبندی میشوند:
بر طبق فرضیههای سنتی، باور امری مطلق و غیرمشکک است؛ یا به گزاره p باور داریم، یا نداریم، حد وسطی وجود ندارد.
بر طبق فرضیههای مدرن، باور امری مشکک و غیر مطلق است؛ باور به گزاره p شدت و ضعف دارد.
✅در معرفتشناسی، صرف باور، معرفت محسوب نمیشود.
طبق تحلیل استاندارد، علاوه بر باور، متعلَق باور باید صادق و موجه باشد. به عبارت دیگر:
شخص S به گزاره p معرفت دارد، اگر و تنها اگر
1. شخص S به گزاره p باور داشته باسد
2. گزاره p صادق باشد
3. باور شخص S به گزاره p موجه باشد
این تحلیل استاندارد(که به JTB معروف است) از زمان افلاطون تا 1963 مقبول همگان بود. در این سال ادموند گتیه در مثال نقضی نشان داد تحلیل استاندارد، کفایت ندارد. اما تا به اکنون راهحلی که از تمام این نقصها بری باشد یافت نشده است و این مساله همچنان باز است.
◀️با این حال همچنان «صرف باور» معرفت محسوب نمیشود.
✅باور و آگاهی
آیا داشتن باور مسلتزم داشتن آگاهی است؟
یا باورهائی داریم که به آنها آگاه نیستیم؟
دو دسته فرضیه رقیب در پاسخ به این سوالات وجود دارد.
فرضیه اول(و دارای عمر درازتر) مدعی است داشتن باور، همواره همراه با آگاهی است. برای داشتن باور به یک گزاره، باید آن گزاره در ذهن مرور شود.
فرضیه دوم که پس از کارهای فروید و طرفدارانش پا گرفت، مخالف این الزام است. و انسانها دارای باورهائی هستند که به آنها آگاهی ندارند.
✅یکی از خطاهای رایج در عامه این است که «"باور" نوعی "گزاره" است» یا «"گزاره" جنس "باور" است».
برای شرح این خطا به این مثال توجه کنید:
فوتبال نوعی بازی با توپ است. به عبارت دیگر: بازیهای توپی، جنس فوتبال است.
اما علاقه به فوتبال، نوعی فوتبال یا نوعی بازی با توپ نیست. این علاقه یک گرایش ذهنی است.
به همین ترتیب، گزاره نوعی جمله است. اما باور نوعی گزاره نیست. باور یک گرایش ذهنی به گزارهها است.
🙈نمونهای از این خطا:
باور یک گزاره است که که به روش علمی همچون «واقعیت ها»، «قوانین»، «فرضیه ها» و «نظریه ها» قابل اثبات نیست.
Forwarded from خرد سنجشگر
⭐️معرفت⭐️
معرفت شناسان معرفت را باور صادق موجه تعریف کرده اند.
تا به حال هیچ نقد جدی به ساختار این تعریف نشده است. مشهورترین نقد بر این تعریف را گتیه کرده است که با آب و تاب به صورتهای گوناگون نقل می شود و مورد بررسی قرار می گیرد.
اما آن نقد هم نقد ساختاری نیست بلکه صرفا به جامع و مانع نبودن تعریف اشکالی آورده است
اما باور چیست؟
می گویند باور یکی از گرایش های گزاره ای در انسان است.
اما این گفته چه معنی دارد؟
متن زیر کوششی از یک دوست است برای تبیین و تعریف باور:
باور نامیست که ما به ابزار حیاتی از مغز خود داده ایم که برای مباحثه و افزایش کارکرد تشخیص خطر توسط حس های ما طراحی شده. باورها دامنه حس های ما را افزایش می دهند به طوری که می توانیم خطر را بهتر تشخیص دهیم و بدین ترتیب احتمال بقاء خود را هنگامی که به محیط های نااشنا داخل می شویم بهبود بخشیم.
باورها در اصل به عنوان «کاشف خطر با دامنه ی وسیع مغز» عمل می کنند.
از نظر کار کردی مغزهای ما باورها را به عنوان «نقشه های» درونی ان بخش های جهان در نظر می گیرند که با انها تماس حسی بدون واسطه نداریم. هنگامی که در اتاق پذیرایی نشسته ام قادر به دیدن اتوموبیلم نیستم.
با وجودیکه انرا در مدت کوتاهی پیش از این در کنار منزل پارک کرده ام، اما با توجه به داده های حسی در زمان حال نمی دانم که ایا اتوموبیلم هنوز هم انجا هست یا نه.
من برای یافتن اتوموبیل خود با هر درجه از کارایی مغز باید داده های حسی جاری را نادیده بگیرم. مغز من باید به نقشه ی درونی خودش از موقعیت مکانی اتومبیل بازگردد.
این همان باور من است که اتوموبیل من هنوز هم جلوی منزل من قرار دارد، یعنی جایی که من انرا چندی پیش پارک کرده و از ان جدا شدم.
مغز من در مراجعه به باور من و نه در بازگشت به داده های حسی ام است که می تواند درباره ی جهانی که با ان ارتباط مستقیم حسی ندارم چیزی بداند. این عمل دانش مغز مرا از جهان خارج «گسترش می دهد» و ارتباط مرا با این جهان «ارتقاء می بخشد».
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
معرفت شناسان معرفت را باور صادق موجه تعریف کرده اند.
تا به حال هیچ نقد جدی به ساختار این تعریف نشده است. مشهورترین نقد بر این تعریف را گتیه کرده است که با آب و تاب به صورتهای گوناگون نقل می شود و مورد بررسی قرار می گیرد.
اما آن نقد هم نقد ساختاری نیست بلکه صرفا به جامع و مانع نبودن تعریف اشکالی آورده است
اما باور چیست؟
می گویند باور یکی از گرایش های گزاره ای در انسان است.
اما این گفته چه معنی دارد؟
متن زیر کوششی از یک دوست است برای تبیین و تعریف باور:
باور نامیست که ما به ابزار حیاتی از مغز خود داده ایم که برای مباحثه و افزایش کارکرد تشخیص خطر توسط حس های ما طراحی شده. باورها دامنه حس های ما را افزایش می دهند به طوری که می توانیم خطر را بهتر تشخیص دهیم و بدین ترتیب احتمال بقاء خود را هنگامی که به محیط های نااشنا داخل می شویم بهبود بخشیم.
باورها در اصل به عنوان «کاشف خطر با دامنه ی وسیع مغز» عمل می کنند.
از نظر کار کردی مغزهای ما باورها را به عنوان «نقشه های» درونی ان بخش های جهان در نظر می گیرند که با انها تماس حسی بدون واسطه نداریم. هنگامی که در اتاق پذیرایی نشسته ام قادر به دیدن اتوموبیلم نیستم.
با وجودیکه انرا در مدت کوتاهی پیش از این در کنار منزل پارک کرده ام، اما با توجه به داده های حسی در زمان حال نمی دانم که ایا اتوموبیلم هنوز هم انجا هست یا نه.
من برای یافتن اتوموبیل خود با هر درجه از کارایی مغز باید داده های حسی جاری را نادیده بگیرم. مغز من باید به نقشه ی درونی خودش از موقعیت مکانی اتومبیل بازگردد.
این همان باور من است که اتوموبیل من هنوز هم جلوی منزل من قرار دارد، یعنی جایی که من انرا چندی پیش پارک کرده و از ان جدا شدم.
مغز من در مراجعه به باور من و نه در بازگشت به داده های حسی ام است که می تواند درباره ی جهانی که با ان ارتباط مستقیم حسی ندارم چیزی بداند. این عمل دانش مغز مرا از جهان خارج «گسترش می دهد» و ارتباط مرا با این جهان «ارتقاء می بخشد».
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
Telegram
خرد سنجشگر
تلاشی برای جاانداختن تفکر نقاد و ساختن مبانی اندیشیدن مستقل و پویا
سلوک ذهنی، روانی در بهره گیری از موهبت کوتاه زندگی
ID:@mansahand
https://news.1rj.ru/str/CriticalDialogue
آغاز کانال:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3
سلوک ذهنی، روانی در بهره گیری از موهبت کوتاه زندگی
ID:@mansahand
https://news.1rj.ru/str/CriticalDialogue
آغاز کانال:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3
Forwarded from خرد سنجشگر
🔴مقاله ای راجع به چیستی دانش یا معرفت🔴
معرفت چيست؟
طالبى *
1ـ تعريف شناخت
اولين بار واژه «شناخت» در فلسفه سقراط به روايت افلاطون به كار برده شد به طورى كه فيلسوفان پس از او تحت تأثير افكارش قرار گرفته و آن را به «باور صادق موجّه» (True Justified belief) تعريف نمودند.1 اما جان لاك در كتاب رساله اى درباره فهم انسان به جاى كلمه «شناخت» (Knowledge)ازواژه«فهم» (Understanding)استفاده كرده و به اين لحاظ، معرفت را به معنايى وسيع تر از باور صادق موجه دانسته است; زيرا اصطلاح «فهم» هم تصورات و هم تصديقات را در برمى گيرد در حالى كه واژه «شناخت» طبق تعريف مذكور شامل تصورات نمى باشد. سقراط و افلاطون كلمه علم و شناخت را به معناى مختلف به كار برده اند به طورى كه گاهى آن را درمقابل اصطلاحِ «جهل» و گاهى «خطا» و گاهى «ظن» قرار داده اند.
الف. علم و جهل
افلاطون در كتاب «جمهورى» وجود يك مفهوم را در ذهن، علم و آگاهى و عدم آن را در ذهن، جهل و نادانى دانسته است.2
ب. علم و خطا
سقراط به روايت افلاطون معتقد بود كه اگر مفهوم موجود در ذهن مطابق با واقعيت خارجى از ذهن باشد، آن مفهوم، علم ناميده مى شود وگرنه خطاست.3 در اين جا علم به معناى صدق (truth) و خطا به معناى كذب (untruth) مى باشد.
تفاوت بين اين دو مورد استعمال، دو چيز است: 1. معناى علم در اين اصطلاح، محدودتر از معناى علم در اصطلاح پيشين است. 2ـ در اصطلاح سابق به جنبه حكايت گرىِ مفهوم يعنى وجود ذهنى اش توجه نشده بلكه به جنبه وجودش در ذهن نظر شده است. در حالى كه اين امر در اصطلاح دوم علم، برعكس است.
ج. علم و پندار
افلاطون در كتاب «منون» و نيز «تئاتتوس» از قول سقراط مى گويد: اگر مفهوم در ذهن، ثابت باشد، علم ناميده مى شود. در غير اين صورت، پندار است. ولى تفاوت ميان علم و پندار را چنين توضيح مى دهد كه اگر اعتقاد داراى دليل محكم باشد، علم است وگرنه پندار خواهد بود; چه اين كه دليل محكم سبب ثبات اعتقاد و فقدان آن موجب سستى و عدم ثبات آن ـ پندار ـ در ذهن مى باشد.4 از اين رو، علم با تشكيك از بين نمى رود در حالى كه پندار با تشكيك متزلزل مى گردد. مثلاً، وقتى كسى به پشتوانه براهين هندسى اعتقاد دارد كه مجموع زواياى يك مثلث180 درجه است مى گوييم اوبه اين مطلب علم دارد، امّا وقتى او اين براهين را نداند، صرف دانستن تساوى مجموع زواياى يك مثلث با 180 درجه، نوعى ظن محسوب مى شود.
اهميت تفكيك بين علم و پندار و شناخت دقيق حقيقت آن دو از زمان سقراط تاكنون ذهن معرفت شناسان را به خود مشغول نموده است. هر چند تعبير آن ها از علم و پندار متفاوت مى باشد. جان لاك به جاى واژه پندار از كلمه «حكم» (judgement)استفاده كرده و به دنبال تفكيك ميان علم و حكم بوده است. اين جايگزين در آثار كانت نيز به چشم مى خورد. گروهى از فيلسوفان لغت «باور» را به جاى پندار و حكم قرار داده و تفكيك ميان علم و باور را دنبال كرده اند. اين جايگزينى سبب شده است تادرعلم معرفتـ شناسى بحث از تساوى يا تفاوت پندار و باور پديد آيد. اسپينوزا از علم به «علم كافى» و از پندار به «علم ناكافى» تعبير نموده است. ويليام جيمز در آثار خود از علم به «علم يقينى» و از پندار به «علم محتمل» ياد مى كند.
به هر حال تعريف علم و معرفت به «پندار (باور) صادق موجّه» در كلمات سقراط به روايت افلاطون وجود دارد، گرچه او از پذيرش اين تعريف، سر باز مى زند5، اما اين امر سبب شده است تا معرفت شناسان معاصر غرب شناخت را به «باور صادق موجّه» تعريف نمايند.
2ـ تحليل اجزاى تعريف معرفت
چون موضوع علم معرفت شناسى، معرفت و شناخت است و معرفت شناسان مغرب زمين آن را به «باور صادق موجّه» تعريف مى كنند6 اين بخش از اين نوشتار به تحليل اجزاى تعريف مزبور مى پردازد.
الف. باور
اولين عنصر اساسى در تعريف شناخت، باور است.7 باور به اعتقادى گفته مى شود كه قطعى و جزمى باشد. به بيان ديگر، آن حالت عميقِ روانى كه در عقيده انسان نسبت به امرى پيدا مى شود، به طورى كه احتمال مخالف آن را كاملاً نادرست و بى اساس بداند، باور نام دارد. پس در هر باور دو ركن وجود دارد:
1. اعتقاد به صادق بودن متعلَّق باور; يعنى اعتقاد به مطابق بودن آن با واقعيت خارجى;8
2. قطعى بودن اين اعتقاد; نه ظنّى بودن يا مشكوك بودن آن.9
ب. صادق
چون ممكن است متعلّق باور ناصحيح و مخالف باشد، گو اين كه شخص صاحب باور، اعتقاد به درستى آن دارد، معرفت شناسان گفته اند كه متعلّق باور در يك معرفت بايد در واقع نيز صادق باشد. مفهوم صدق در تعريف معرفت به معناى مطابق بودن يك گزاره خبرى با واقعيت خارجى است. اگر گزاره اى خبرى با واقعيت خارجى مطابق نباشدآن گزاره صادق نيست.
معرفت چيست؟
طالبى *
1ـ تعريف شناخت
اولين بار واژه «شناخت» در فلسفه سقراط به روايت افلاطون به كار برده شد به طورى كه فيلسوفان پس از او تحت تأثير افكارش قرار گرفته و آن را به «باور صادق موجّه» (True Justified belief) تعريف نمودند.1 اما جان لاك در كتاب رساله اى درباره فهم انسان به جاى كلمه «شناخت» (Knowledge)ازواژه«فهم» (Understanding)استفاده كرده و به اين لحاظ، معرفت را به معنايى وسيع تر از باور صادق موجه دانسته است; زيرا اصطلاح «فهم» هم تصورات و هم تصديقات را در برمى گيرد در حالى كه واژه «شناخت» طبق تعريف مذكور شامل تصورات نمى باشد. سقراط و افلاطون كلمه علم و شناخت را به معناى مختلف به كار برده اند به طورى كه گاهى آن را درمقابل اصطلاحِ «جهل» و گاهى «خطا» و گاهى «ظن» قرار داده اند.
الف. علم و جهل
افلاطون در كتاب «جمهورى» وجود يك مفهوم را در ذهن، علم و آگاهى و عدم آن را در ذهن، جهل و نادانى دانسته است.2
ب. علم و خطا
سقراط به روايت افلاطون معتقد بود كه اگر مفهوم موجود در ذهن مطابق با واقعيت خارجى از ذهن باشد، آن مفهوم، علم ناميده مى شود وگرنه خطاست.3 در اين جا علم به معناى صدق (truth) و خطا به معناى كذب (untruth) مى باشد.
تفاوت بين اين دو مورد استعمال، دو چيز است: 1. معناى علم در اين اصطلاح، محدودتر از معناى علم در اصطلاح پيشين است. 2ـ در اصطلاح سابق به جنبه حكايت گرىِ مفهوم يعنى وجود ذهنى اش توجه نشده بلكه به جنبه وجودش در ذهن نظر شده است. در حالى كه اين امر در اصطلاح دوم علم، برعكس است.
ج. علم و پندار
افلاطون در كتاب «منون» و نيز «تئاتتوس» از قول سقراط مى گويد: اگر مفهوم در ذهن، ثابت باشد، علم ناميده مى شود. در غير اين صورت، پندار است. ولى تفاوت ميان علم و پندار را چنين توضيح مى دهد كه اگر اعتقاد داراى دليل محكم باشد، علم است وگرنه پندار خواهد بود; چه اين كه دليل محكم سبب ثبات اعتقاد و فقدان آن موجب سستى و عدم ثبات آن ـ پندار ـ در ذهن مى باشد.4 از اين رو، علم با تشكيك از بين نمى رود در حالى كه پندار با تشكيك متزلزل مى گردد. مثلاً، وقتى كسى به پشتوانه براهين هندسى اعتقاد دارد كه مجموع زواياى يك مثلث180 درجه است مى گوييم اوبه اين مطلب علم دارد، امّا وقتى او اين براهين را نداند، صرف دانستن تساوى مجموع زواياى يك مثلث با 180 درجه، نوعى ظن محسوب مى شود.
اهميت تفكيك بين علم و پندار و شناخت دقيق حقيقت آن دو از زمان سقراط تاكنون ذهن معرفت شناسان را به خود مشغول نموده است. هر چند تعبير آن ها از علم و پندار متفاوت مى باشد. جان لاك به جاى واژه پندار از كلمه «حكم» (judgement)استفاده كرده و به دنبال تفكيك ميان علم و حكم بوده است. اين جايگزين در آثار كانت نيز به چشم مى خورد. گروهى از فيلسوفان لغت «باور» را به جاى پندار و حكم قرار داده و تفكيك ميان علم و باور را دنبال كرده اند. اين جايگزينى سبب شده است تادرعلم معرفتـ شناسى بحث از تساوى يا تفاوت پندار و باور پديد آيد. اسپينوزا از علم به «علم كافى» و از پندار به «علم ناكافى» تعبير نموده است. ويليام جيمز در آثار خود از علم به «علم يقينى» و از پندار به «علم محتمل» ياد مى كند.
به هر حال تعريف علم و معرفت به «پندار (باور) صادق موجّه» در كلمات سقراط به روايت افلاطون وجود دارد، گرچه او از پذيرش اين تعريف، سر باز مى زند5، اما اين امر سبب شده است تا معرفت شناسان معاصر غرب شناخت را به «باور صادق موجّه» تعريف نمايند.
2ـ تحليل اجزاى تعريف معرفت
چون موضوع علم معرفت شناسى، معرفت و شناخت است و معرفت شناسان مغرب زمين آن را به «باور صادق موجّه» تعريف مى كنند6 اين بخش از اين نوشتار به تحليل اجزاى تعريف مزبور مى پردازد.
الف. باور
اولين عنصر اساسى در تعريف شناخت، باور است.7 باور به اعتقادى گفته مى شود كه قطعى و جزمى باشد. به بيان ديگر، آن حالت عميقِ روانى كه در عقيده انسان نسبت به امرى پيدا مى شود، به طورى كه احتمال مخالف آن را كاملاً نادرست و بى اساس بداند، باور نام دارد. پس در هر باور دو ركن وجود دارد:
1. اعتقاد به صادق بودن متعلَّق باور; يعنى اعتقاد به مطابق بودن آن با واقعيت خارجى;8
2. قطعى بودن اين اعتقاد; نه ظنّى بودن يا مشكوك بودن آن.9
ب. صادق
چون ممكن است متعلّق باور ناصحيح و مخالف باشد، گو اين كه شخص صاحب باور، اعتقاد به درستى آن دارد، معرفت شناسان گفته اند كه متعلّق باور در يك معرفت بايد در واقع نيز صادق باشد. مفهوم صدق در تعريف معرفت به معناى مطابق بودن يك گزاره خبرى با واقعيت خارجى است. اگر گزاره اى خبرى با واقعيت خارجى مطابق نباشدآن گزاره صادق نيست.
Forwarded from خرد سنجشگر
پس هميشه صدق و كذب در حوزه معرفت، صفت گزارش دادنِ از عالَم واقعيت قرار مى گيرد.10 از اين رو، چون فقط گزاره خبرى توان گزارش دادن از واقعيت دارد، صادق و كاذب بودن، صفتِ معرفتى كه به شكل گزاره نباشد ـ يعنى مفرد باشد ـ واقع نمى شود; زيرا مفرد، توان گزارش دادن از وقوع يا عدم وقوعِ امور ندارد.
همچنين گزاره هاى انشايى نيز نمى توانند متصف به صدق و كذب شوند; چون صلاحيت گزارش دادن و حكايت نمودن از واقعيت را ندارند.11
بنابر آنچه كه گذشت صادق بودن يك معرفت داراى دو شرط است:
1.آن معرفت به صورت گزاره باشدنه مفرد;
2. آن گزاره اخبارى باشد نه انشايى.
ج. موجّه
ممكن است باور صادق در ذهن صاحب باور، با دليل و برهان همراه نباشد. اين امر باعث ناپايدارى و بى ثباتى ِ باور مى شود.12به اين دليل معرفت شناسان گفته اند كه معرفت بايد در ذهن ثابت و پايدار بماند. پس بايد با دليل و برهان همراه باشد; يعنى اعتقاد جازم به يك گزاره صادق بايد از دليل صدق آن گزاره ناشى شود. از اين رو ايشان قيد «توجيه» (justification) را در تعريف معرفت وارد كرده اند.
ويتگنشتاين در اين باره مى نويسد: «كسى مى تواند بگويد "من مى دانم" كه بتواند دليل اثبات آن معلوم را ارائه كند. كسى كه نسبت به چيزى متقاعد مى شود بايد بتواند آن را با دليل و برهان براى ديگران روشن سازد.»13
همچنين گزاره هاى انشايى نيز نمى توانند متصف به صدق و كذب شوند; چون صلاحيت گزارش دادن و حكايت نمودن از واقعيت را ندارند.11
بنابر آنچه كه گذشت صادق بودن يك معرفت داراى دو شرط است:
1.آن معرفت به صورت گزاره باشدنه مفرد;
2. آن گزاره اخبارى باشد نه انشايى.
ج. موجّه
ممكن است باور صادق در ذهن صاحب باور، با دليل و برهان همراه نباشد. اين امر باعث ناپايدارى و بى ثباتى ِ باور مى شود.12به اين دليل معرفت شناسان گفته اند كه معرفت بايد در ذهن ثابت و پايدار بماند. پس بايد با دليل و برهان همراه باشد; يعنى اعتقاد جازم به يك گزاره صادق بايد از دليل صدق آن گزاره ناشى شود. از اين رو ايشان قيد «توجيه» (justification) را در تعريف معرفت وارد كرده اند.
ويتگنشتاين در اين باره مى نويسد: «كسى مى تواند بگويد "من مى دانم" كه بتواند دليل اثبات آن معلوم را ارائه كند. كسى كه نسبت به چيزى متقاعد مى شود بايد بتواند آن را با دليل و برهان براى ديگران روشن سازد.»13
💠❇️معرفت چیست؟❇️💠
✅ سوالی از دوستان پرسیده بودم:
🔆 یعنی مثل کار برد لفظ شیر در فارسی به سه معنای مختلف شیرخوراکی و شیر سلطان جنگل و شیر دستشویی است
🔆 یا نه و این سه معنا اشتراکاتی با هم دارند و کاربردی شبیه کاربرد لفظ حیوان به گربه و موش و انسان دارد یعنی از نوع کاربرد لفظ در معنای عامی است که هر سه معنای دانستن و شناختن و بلد بودن را شامل می شود؟
این سوال مهمی است و می تواند مانع اشتباهات زیادی شود.
✅ مساله این است که معرفت شناسان ، معرفت را فقط شامل معنای دانستن می دانند و دو معنای دیگر را معرفت نمی دانند.
❓ آیا حق با آنهاست؟
❓ آیا معرفتی که معرفت شناسان در پی تعریف آن برآمده اند مفهومی است که نقیضش جهل است ؟
به تعبیر دیگر هرچیزی که عنوان معرفت بر آن صدق نکند و بار نشود لزوما عنوان جهل بر آن بار می شود؟ یا نه ؟
❓ اگر پاسخ منفی بود نقیض مفهوم معرفت چیست؟ درمقابل این معنای خاص از دانایی چه عنوانی را باید به کار بریم؟
❓ اگر نقیض معرفت جهل باشد آیا شناختن و بلد بودن که خارج از حوزه ی صدق معرفت هستند از مصادیق جهل هستند؟
احازه دهید سوال را طور دیگری هم مطرح کنم.
آن معنایی که نقیض جهل مطلق است چیست؟ کدامین معناست که می تواند در مقابل جهل قرار گیرد؟
دوست دارم که در مورد این سوالات فکر کنید و سپس روی آنها بحث کنیم.
✍️ م . ناجی
✅ سوالی از دوستان پرسیده بودم:
سه واژه ی (می دانم) ، (می شناسم) و (بلدم) چه مشترکات و چه تفاوتهایی دارند؟❓آیا هیچ وجه مشترکی بین این سه معنا وجود ندارد؟ و اینکه در زبان انگلیسی برای هر سه از واژه ی ( knowing ) استفاده می شود، صرفا از باب اشتراک لفظ است؟
🔆 یعنی مثل کار برد لفظ شیر در فارسی به سه معنای مختلف شیرخوراکی و شیر سلطان جنگل و شیر دستشویی است
🔆 یا نه و این سه معنا اشتراکاتی با هم دارند و کاربردی شبیه کاربرد لفظ حیوان به گربه و موش و انسان دارد یعنی از نوع کاربرد لفظ در معنای عامی است که هر سه معنای دانستن و شناختن و بلد بودن را شامل می شود؟
این سوال مهمی است و می تواند مانع اشتباهات زیادی شود.
✅ مساله این است که معرفت شناسان ، معرفت را فقط شامل معنای دانستن می دانند و دو معنای دیگر را معرفت نمی دانند.
❓ آیا حق با آنهاست؟
❓ آیا معرفتی که معرفت شناسان در پی تعریف آن برآمده اند مفهومی است که نقیضش جهل است ؟
به تعبیر دیگر هرچیزی که عنوان معرفت بر آن صدق نکند و بار نشود لزوما عنوان جهل بر آن بار می شود؟ یا نه ؟
❓ اگر پاسخ منفی بود نقیض مفهوم معرفت چیست؟ درمقابل این معنای خاص از دانایی چه عنوانی را باید به کار بریم؟
❓ اگر نقیض معرفت جهل باشد آیا شناختن و بلد بودن که خارج از حوزه ی صدق معرفت هستند از مصادیق جهل هستند؟
احازه دهید سوال را طور دیگری هم مطرح کنم.
آن معنایی که نقیض جهل مطلق است چیست؟ کدامین معناست که می تواند در مقابل جهل قرار گیرد؟
دوست دارم که در مورد این سوالات فکر کنید و سپس روی آنها بحث کنیم.
✍️ م . ناجی
خرد سنجشگر pinned «💠❇️معرفت چیست؟❇️💠 ✅ سوالی از دوستان پرسیده بودم: سه واژه ی (می دانم) ، (می شناسم) و (بلدم) چه مشترکات و چه تفاوتهایی دارند؟ ❓آیا هیچ وجه مشترکی بین این سه معنا وجود ندارد؟ و اینکه در زبان انگلیسی برای هر سه از واژه ی ( knowing ) استفاده می شود،…»
خرد سنجشگر
💠❇️معرفت چیست؟❇️💠 ✅ سوالی از دوستان پرسیده بودم: سه واژه ی (می دانم) ، (می شناسم) و (بلدم) چه مشترکات و چه تفاوتهایی دارند؟ ❓آیا هیچ وجه مشترکی بین این سه معنا وجود ندارد؟ و اینکه در زبان انگلیسی برای هر سه از واژه ی ( knowing ) استفاده می شود،…
یک دوست:
پرسش شما:
سه واژه ی (می دانم) ، (می شناسم) و (بلدم) چه مشترکات و چه تفاوتهایی دارند؟
تفاوت دارند و مشترکات دارند، ولی مگر می شود تفاوتها و مشترکاتشان را گفت؟! اصلاً خود هر کلمه ای در جاهای مختلف تفاوتهای ظریف معنایی با خودش در جاهای دیگر دارد. "می دانم" با "می دانم" یکی است و یکی نیست!
خیلی سر به سر واژه ها نگذاریم بهتر است.
🌱🌺🌱🌺🌱
م.ن
با سلام تجزیه و تحلیل یعنی همین تلاش برای کالبدشکافی مفاهیم.
می توانم دلیل این مدعای شما را بپرسم؟
خیلی سر به سر واژه ها نگذاریم بهتر است.
🌱🌺🌱🌺🌱
دوست:
ولی تلاش شما خیلی اوقات به سمت کالبدشکافی کلمات می رود.
و اگر با مفاهیم هم خیلی کشتی بگیریم مندرس و نخ نما می شوند
🌱🌺🌱🌺🌱
م.ن
دوست نازنین
توجه بفرمایید که ما صرفا از طریق کلمات به مفاهیم دسترسی داریم.
اگر چنین نیست شما فقط یک مورد برای من از مفهومی سخن بگویید بدون استفاده از کلمات!
روش اتخاذی بنده ، روش عمده ی فلسفه تحلیلی است.
🌱🌺🌱🌺🌱
دوست:
درست است. ولی به قول حضرت بودا (علیه و علی نبینا السلام) که فرمود:
"وقتی به ماه اشاره می کنم، به ماه نگاه کن، نه به انگشت من!"
کلمات اشاراتند، نه معانی.
🌱🌺🌱🌺🌱
م.ن:
از نظر شما من وقتی از کلمات سخن می گویم به انگشت نگاه می کنم؟
به چه دلیلی این ادعا را مطرح می فرمایید؟
در کجای کلام من شما خواندید که کلمات معانی هستند؟
🌱🌺🌱🌺🌱
دوست:
چنین تدقیقاتی در مورد تشابهات و تفاوتهای کلمات و ظرافت های آنها چه را نشان می دهد؟ به خصوص وقتی هر کسی کلمات را به معنی متفاوتی به کار می برد؟ خود "دانستن" هزار و یک تفاوت معنایی ظریف با خودش دارد.
🌱🌺🌱🌺🌱
م.ن:
دوست نازنینم
کلمات دو نحوه وجود دارند مثل آینه
یکی وجودی برای خود و دیگری وجودی به نمایندگی از دیگری(معنا)
وقتی شما به آینه نگاه کنید و قد و بالای آن و میزان صیقل بودنش را ببینید به خود آینه نگاه می کنید و وقتی به اینه نگاه می کنید و تصویر خود را می بینید وجود دوم آن را می بینید.
وقتی به خود کلمه ی ملخ نگاه کنید جز م و ل و خ نخواهید دید اما اگر به وجود مرآتی آن نگاه کنید مدلولش را خواهید دید یعنی یک حشره ی خاص را.
( و این است مفاد کلامی که از بودا نقل کردید)
پرسش شما:
سه واژه ی (می دانم) ، (می شناسم) و (بلدم) چه مشترکات و چه تفاوتهایی دارند؟
تفاوت دارند و مشترکات دارند، ولی مگر می شود تفاوتها و مشترکاتشان را گفت؟! اصلاً خود هر کلمه ای در جاهای مختلف تفاوتهای ظریف معنایی با خودش در جاهای دیگر دارد. "می دانم" با "می دانم" یکی است و یکی نیست!
خیلی سر به سر واژه ها نگذاریم بهتر است.
🌱🌺🌱🌺🌱
م.ن
با سلام تجزیه و تحلیل یعنی همین تلاش برای کالبدشکافی مفاهیم.
می توانم دلیل این مدعای شما را بپرسم؟
خیلی سر به سر واژه ها نگذاریم بهتر است.
🌱🌺🌱🌺🌱
دوست:
ولی تلاش شما خیلی اوقات به سمت کالبدشکافی کلمات می رود.
و اگر با مفاهیم هم خیلی کشتی بگیریم مندرس و نخ نما می شوند
🌱🌺🌱🌺🌱
م.ن
دوست نازنین
توجه بفرمایید که ما صرفا از طریق کلمات به مفاهیم دسترسی داریم.
اگر چنین نیست شما فقط یک مورد برای من از مفهومی سخن بگویید بدون استفاده از کلمات!
روش اتخاذی بنده ، روش عمده ی فلسفه تحلیلی است.
🌱🌺🌱🌺🌱
دوست:
درست است. ولی به قول حضرت بودا (علیه و علی نبینا السلام) که فرمود:
"وقتی به ماه اشاره می کنم، به ماه نگاه کن، نه به انگشت من!"
کلمات اشاراتند، نه معانی.
🌱🌺🌱🌺🌱
م.ن:
از نظر شما من وقتی از کلمات سخن می گویم به انگشت نگاه می کنم؟
به چه دلیلی این ادعا را مطرح می فرمایید؟
در کجای کلام من شما خواندید که کلمات معانی هستند؟
🌱🌺🌱🌺🌱
دوست:
چنین تدقیقاتی در مورد تشابهات و تفاوتهای کلمات و ظرافت های آنها چه را نشان می دهد؟ به خصوص وقتی هر کسی کلمات را به معنی متفاوتی به کار می برد؟ خود "دانستن" هزار و یک تفاوت معنایی ظریف با خودش دارد.
🌱🌺🌱🌺🌱
م.ن:
دوست نازنینم
کلمات دو نحوه وجود دارند مثل آینه
یکی وجودی برای خود و دیگری وجودی به نمایندگی از دیگری(معنا)
وقتی شما به آینه نگاه کنید و قد و بالای آن و میزان صیقل بودنش را ببینید به خود آینه نگاه می کنید و وقتی به اینه نگاه می کنید و تصویر خود را می بینید وجود دوم آن را می بینید.
وقتی به خود کلمه ی ملخ نگاه کنید جز م و ل و خ نخواهید دید اما اگر به وجود مرآتی آن نگاه کنید مدلولش را خواهید دید یعنی یک حشره ی خاص را.
( و این است مفاد کلامی که از بودا نقل کردید)
Forwarded from Yousef
میدانم: I know it
میشناسم: I can identify it.
بلدم: I know how to do it/ I understand how it works
معناشون میشه این بنظرم.
چون 《بلدم》رو در مواردی استفاده میکنیم که یه چیزی تو جمله باشه.
《میدانم》وقتی استفاده میشه که داشتن دانش (بدون در نظر گرفتن رزولوشون خاصی مطرح باشه(حالا تو فارسی دنبال رزولوشن هم میشه بگردید)) مطرح باشه.
《میشناسم》توانایی تمیز دادن چیزی از چیز دیگست که بازم تو فارسی هم یه چیزی همراهش هست که به اون اشاره داره.
خلاصش اینکه 《دانستن》 صرفا بدون رزولوشن خاصی اشاره به داشتن یه اطلاعاتی میکنه. برا بقیش کلمه هست.
در ضمن زبان های انسانی Formal نیستن و یک به یک Map نمیشن. برای همین غیرقطعی هستن.
غیرقطعی بودن هم بد نیست! کمک میکنه که ماها همه چیو بتونیم با همون زبان توصیف کنیم ولی به شکل غیر دقیق! که تا وقتی کار رو راه بندازه اکیه.
اگه دنبال موشکافی دقیق کلماتی باید زبانت رو بکنی زبان ریاضی.
میشناسم: I can identify it.
بلدم: I know how to do it/ I understand how it works
معناشون میشه این بنظرم.
چون 《بلدم》رو در مواردی استفاده میکنیم که یه چیزی تو جمله باشه.
《میدانم》وقتی استفاده میشه که داشتن دانش (بدون در نظر گرفتن رزولوشون خاصی مطرح باشه(حالا تو فارسی دنبال رزولوشن هم میشه بگردید)) مطرح باشه.
《میشناسم》توانایی تمیز دادن چیزی از چیز دیگست که بازم تو فارسی هم یه چیزی همراهش هست که به اون اشاره داره.
خلاصش اینکه 《دانستن》 صرفا بدون رزولوشن خاصی اشاره به داشتن یه اطلاعاتی میکنه. برا بقیش کلمه هست.
در ضمن زبان های انسانی Formal نیستن و یک به یک Map نمیشن. برای همین غیرقطعی هستن.
غیرقطعی بودن هم بد نیست! کمک میکنه که ماها همه چیو بتونیم با همون زبان توصیف کنیم ولی به شکل غیر دقیق! که تا وقتی کار رو راه بندازه اکیه.
اگه دنبال موشکافی دقیق کلماتی باید زبانت رو بکنی زبان ریاضی.