This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔴😟🔴🔵😊🔵
فرق بین:
انسانهای قدیم و جدید
فرهنگ بسته و باز
کودکان و فرسودگان
یا هر چه شما می نامید!
🔴😟🔴🔵😊🔵
t.me/CriticalThinker
فرق بین:
انسانهای قدیم و جدید
فرهنگ بسته و باز
کودکان و فرسودگان
یا هر چه شما می نامید!
🔴😟🔴🔵😊🔵
t.me/CriticalThinker
🟪 علم به زبان ساده 🟪 -5
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
◾️▫️◾️▫️◾️▫️◾️▫️◾️
قبل از ادامه بحث به ناچار باید چند اصطلاح را تعریف کنیم:
✅گزاره ی شخصی (Singular proposition)
هر جمله ی خبری که موضوعش یک چیز معین ، اعم از شخص ،حیوان، شیء ، مکان یا ویژگی خاص باشد و به نوعی از یک حالت یا واقعه ی خاص حکایت کند گزاره ی شخصی گفته می شود.
مانند:
🔹رخش نام اسب افراسیاب بود
🔹دیروز حال من خوب نبود
🔹هوا ابری است
🔹ماه به دور زمین می گردد
🔹خورشید صدهزار سال دیگر خاموش می شود.
این گزاره ها ، کارکرد منطقی ندارند ولی مبنای کار منطقی و نیز کار علمی هستند اگر در حوزه ی تجربیات مشاهدتی باشند.
هر گزاره ی شخصی می تواند گزارشگر راستین یا دروغین از یک واقعه باشد.
به تعبیر دیگر یک گزاره ی شخصی می تواند راست باشد و می تواند دروغ و می تواند درستی اش نامعلوم و نامعین باشد
در مثالهای بالا برخی درست برخی نادرست و برخی نامعین هستند.
مراد از نامعین ، گزاره هایی هستند که درستی یا نادرستی آنها برای ما یا برای هیچ کس معلوم نیست.
✅ گزاره جزئی (particular proposition)
گزاره جزئی گزاره ای است که موضوع آن یک عنوان کلی است ولی در مورد برخی از افراد آن کلی حکم می کند.
مانند:
🔸برخی درختان میوه نمی دهند
🔸برخی انسانها در ذات خود بدجنسند.
🔸برخی سفیدها سیاهند.
✅گزارۀ کلّی (universal proposition)
گزاره کلی در باره ی همه افراد و مصادیق یک گونه یا نوع چیزی می گوید.
▫️هر اسبی چارپاست.
▫️هر گردی گردوست
▫️هیچ شبی تار نیست.
▫️هیچ انسانی معصوم نیست.
🟢 گزاره های جزئی و کلی هم می توانند درست یا نادرست یا نامعین و نامعلوم باشند.
مراد از ذکر این تعاریف این بود که بگوییم:
✅ تمام گزاره های مشاهدتی از نوع گزاره های شخصی هستند.
یعنی هر گزاره ی مشاهدتی یک گزارش خاص در مورد یک واقعه ی معین و متعین و اتفاق افتاده است، واقعه ای که توسط یک یا چند حس ما رصد شده و در ذهن ما به صورت یک گزاره ترجمه شده است.
✳️ قبلا گفتیم که آنچه حواس ما اولا و بالذات درک می کنند از سنخ گزاره نیستند.
حواس ما هر یک به تناسب ظرفیت خود یافته هایی را به مرکز آگاهی ما مخابره می کنند ، آنچه از چشم مخابره می شود به صورت تصاویر است و آنچه از گوش مخابره می شود به صورت دریافتهای صوتی و آنچه از لامسه گزارش می شود ادراکاتی از تماس خود با اشیای پیرامون اعم از گرمی و سردی یا نرمی و سختی یا فشار و درد یا احساس مطلوب نوازش و...
دقیقا به همین علت است که حیوانات هم می توانند از حواس خود دریافتهای ادراکی داشته باشند و توسط آنها از اطراف خود آگاهی کسب کنند بی آنکه نیازی به تبدیل آنها به شکل زبانی داشته باشند.
اینها در ابتدا حتی نامی خاص هم برای خود ندارند و بعد از اینکه یک کودک به ظرفیت و مهارتهای زبانی مجهز شد نام آن ادراکات را یاد میگیرد و می تواند یافته هایش را به صورت گزاره ها به خود یا دیگران ترجمه کند.
از سوی دیگر باید به خاطر داشته باشیم آنچه که ما علم می نامیم در واقع مجموعه ای از گزاره های کلی است در باره آن چیزهایی که حواس ما تجربه می کنند.
از این دو مقدمه می توانیم نتیجه بگیریم که خود گزاره های مشاهدتی گزاره های علمی نیستند و صرفا در اعتبار بخشی گزاره های علمی نقش دارند.
بلکه علم اعتبار و ارزش واقع نمایی خود را از این گزاره های مشاهدتی می گیرد.
ادامه دارد.
✍🏻 م . ناجی
🌾🌿🌾🌿🌾🌿🌾
آدرس شماره پیشین:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3549
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
◾️▫️◾️▫️◾️▫️◾️▫️◾️
قبل از ادامه بحث به ناچار باید چند اصطلاح را تعریف کنیم:
✅گزاره ی شخصی (Singular proposition)
هر جمله ی خبری که موضوعش یک چیز معین ، اعم از شخص ،حیوان، شیء ، مکان یا ویژگی خاص باشد و به نوعی از یک حالت یا واقعه ی خاص حکایت کند گزاره ی شخصی گفته می شود.
مانند:
🔹رخش نام اسب افراسیاب بود
🔹دیروز حال من خوب نبود
🔹هوا ابری است
🔹ماه به دور زمین می گردد
🔹خورشید صدهزار سال دیگر خاموش می شود.
این گزاره ها ، کارکرد منطقی ندارند ولی مبنای کار منطقی و نیز کار علمی هستند اگر در حوزه ی تجربیات مشاهدتی باشند.
هر گزاره ی شخصی می تواند گزارشگر راستین یا دروغین از یک واقعه باشد.
به تعبیر دیگر یک گزاره ی شخصی می تواند راست باشد و می تواند دروغ و می تواند درستی اش نامعلوم و نامعین باشد
در مثالهای بالا برخی درست برخی نادرست و برخی نامعین هستند.
مراد از نامعین ، گزاره هایی هستند که درستی یا نادرستی آنها برای ما یا برای هیچ کس معلوم نیست.
✅ گزاره جزئی (particular proposition)
گزاره جزئی گزاره ای است که موضوع آن یک عنوان کلی است ولی در مورد برخی از افراد آن کلی حکم می کند.
مانند:
🔸برخی درختان میوه نمی دهند
🔸برخی انسانها در ذات خود بدجنسند.
🔸برخی سفیدها سیاهند.
✅گزارۀ کلّی (universal proposition)
گزاره کلی در باره ی همه افراد و مصادیق یک گونه یا نوع چیزی می گوید.
▫️هر اسبی چارپاست.
▫️هر گردی گردوست
▫️هیچ شبی تار نیست.
▫️هیچ انسانی معصوم نیست.
🟢 گزاره های جزئی و کلی هم می توانند درست یا نادرست یا نامعین و نامعلوم باشند.
مراد از ذکر این تعاریف این بود که بگوییم:
✅ تمام گزاره های مشاهدتی از نوع گزاره های شخصی هستند.
یعنی هر گزاره ی مشاهدتی یک گزارش خاص در مورد یک واقعه ی معین و متعین و اتفاق افتاده است، واقعه ای که توسط یک یا چند حس ما رصد شده و در ذهن ما به صورت یک گزاره ترجمه شده است.
✳️ قبلا گفتیم که آنچه حواس ما اولا و بالذات درک می کنند از سنخ گزاره نیستند.
حواس ما هر یک به تناسب ظرفیت خود یافته هایی را به مرکز آگاهی ما مخابره می کنند ، آنچه از چشم مخابره می شود به صورت تصاویر است و آنچه از گوش مخابره می شود به صورت دریافتهای صوتی و آنچه از لامسه گزارش می شود ادراکاتی از تماس خود با اشیای پیرامون اعم از گرمی و سردی یا نرمی و سختی یا فشار و درد یا احساس مطلوب نوازش و...
دقیقا به همین علت است که حیوانات هم می توانند از حواس خود دریافتهای ادراکی داشته باشند و توسط آنها از اطراف خود آگاهی کسب کنند بی آنکه نیازی به تبدیل آنها به شکل زبانی داشته باشند.
اینها در ابتدا حتی نامی خاص هم برای خود ندارند و بعد از اینکه یک کودک به ظرفیت و مهارتهای زبانی مجهز شد نام آن ادراکات را یاد میگیرد و می تواند یافته هایش را به صورت گزاره ها به خود یا دیگران ترجمه کند.
از سوی دیگر باید به خاطر داشته باشیم آنچه که ما علم می نامیم در واقع مجموعه ای از گزاره های کلی است در باره آن چیزهایی که حواس ما تجربه می کنند.
از این دو مقدمه می توانیم نتیجه بگیریم که خود گزاره های مشاهدتی گزاره های علمی نیستند و صرفا در اعتبار بخشی گزاره های علمی نقش دارند.
بلکه علم اعتبار و ارزش واقع نمایی خود را از این گزاره های مشاهدتی می گیرد.
ادامه دارد.
✍🏻 م . ناجی
🌾🌿🌾🌿🌾🌿🌾
آدرس شماره پیشین:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3549
خرد سنجشگر
🟪 علم به زبان ساده 🟪 -5 https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker ◾️▫️◾️▫️◾️▫️◾️▫️◾️ قبل از ادامه بحث به ناچار باید چند اصطلاح را تعریف کنیم: ✅گزاره ی شخصی (Singular proposition) هر جمله ی خبری که موضوعش یک چیز معین ، اعم از شخص ،حیوان، شیء ، مکان یا ویژگی…
خوشحال خواهم شد اگر دوستانی قصد داشته باشند در مورد این سلسله بحثها اظهار نظر کنند یا بر آن چیزی بیفزایند یا بر آن خرده بگیرند و بحث و نقادی راه بیندازند.
حداقل کاری که دوستان علاقمند می توانند برای کمک به گسترش و توسعه و تکمیل بحث بکنند تکثیر سوالهای مربوط یعنی مطرح کردن هر سوالی که ما را در فهم بیشتر تفکر علمی و تسلطمان در این فن می تواند کمک کند، است.
و کمترین کمک اینکه بگویید این چرندیات به چه دردی می خورد!
اما می توانم بگویم که یکی از مهمترین نقیصه های ما مردم و اینکه مبتلای چنین شرایط نامطلوبی هستیم فقدان درک علمی از حوادث پیرامون و مکانیزم تحولات مطلوب در هر زمینه ای است.
برای مثال: برای اصلاحات اجتماعی اعم از سیاسی و اقتصادی صرف نق زدن و شکوه و شکایت و جار و جنجال و هیاهو کافی نیست.
ومثالی دیگر: مردمی که برای افزایش باران فقط راه دعا و نماز استقسقا و طلب باران را بلد باشند کمتر به خواسته ی خویش می رسند.
اساس علم تجربی بر این پیشفرض استوار است که هر پدیده مادی علل و عوامل مادی دارد و برای ایجاد هر پدیده ای مکانیزم مطلوب آن را باید یافت و شرایط لازم را آماده کرد.
یعنی تغییرات و تحولات منطق خاص خود را دارد و وظیفه ی علم یافتن آن منطق و مکانیزمهاست.
🌷🙏🌿
حداقل کاری که دوستان علاقمند می توانند برای کمک به گسترش و توسعه و تکمیل بحث بکنند تکثیر سوالهای مربوط یعنی مطرح کردن هر سوالی که ما را در فهم بیشتر تفکر علمی و تسلطمان در این فن می تواند کمک کند، است.
و کمترین کمک اینکه بگویید این چرندیات به چه دردی می خورد!
اما می توانم بگویم که یکی از مهمترین نقیصه های ما مردم و اینکه مبتلای چنین شرایط نامطلوبی هستیم فقدان درک علمی از حوادث پیرامون و مکانیزم تحولات مطلوب در هر زمینه ای است.
برای مثال: برای اصلاحات اجتماعی اعم از سیاسی و اقتصادی صرف نق زدن و شکوه و شکایت و جار و جنجال و هیاهو کافی نیست.
ومثالی دیگر: مردمی که برای افزایش باران فقط راه دعا و نماز استقسقا و طلب باران را بلد باشند کمتر به خواسته ی خویش می رسند.
اساس علم تجربی بر این پیشفرض استوار است که هر پدیده مادی علل و عوامل مادی دارد و برای ایجاد هر پدیده ای مکانیزم مطلوب آن را باید یافت و شرایط لازم را آماده کرد.
یعنی تغییرات و تحولات منطق خاص خود را دارد و وظیفه ی علم یافتن آن منطق و مکانیزمهاست.
🌷🙏🌿
🔎قتل غیر عمد قتل نیست🔎
➖➕➖➕➖➕➖➕➖➕➖➕➖
🔵نکته ای در مورد کاربرد واژه های مربوط به افعال انسان🔵
بخشی از واژه هایی که ما در زبان روزمره به کار می بریم از نظر گرامر و دستور زبان فعل نامیده می شود.آنهایی که از رفتار و کارهایی که از ما سر می زند حکایت می کنند. مثل خوردن ، خوابیدن و رفتن و نشستن و...
یکی از مهمترین نکاتی که باید در این مورد بدان توجه کرد این است که در این واژه ها قصد و اراده ی فاعل برای انجام آن کار لحاظ شده است.یعنی وقتی می گوییم حسن رفت به این معناست که حسن با قصد و اراده ی خود مکان فعلی را ترک کرد. ازینرو اگر کسی را به جبر و اکراه از مکانی دور کنند گفتن جمله ( حسن رفت) در مورد وی دقیق و حتی درست نخواهد بود و بیان دقیق این است که گفته شود ( حسن وادار به ترک این مکان شد) یا ( حسن رانده شد).
این را آوردم تا اشاره کنم که عبارت حقوقی ( قتل غیرعمد) عبارت صحیحی نیست.
آنچه قتل غیرعمد نامیده می شود در نگاه دقیق اساسا قتل شمرده نمی شود.
قتل در معنای واژگانی آن یعنی اقدامی عامدانه برای گرفتن جان انسانی دیگر با اقدامی که عادتا موجب مرگ می شود.
یعنی شرط عمدی و عامدانه بودن در تعریف واژه ی قتل لحاظ شده است.
آما آنچه قتل غیر عمد نامیده می شود در واقع انجام عملی است که سبب مرگ انسانی شده است بی آنکه فاعل متوجه این نکته باشد که این فعل موجب مرگ آن فرد خواهد شد یا بی آنکه قصد گرفتن جان وی را داشته باشد.
ازینرو بهتر است به جای قتل غیر عمد از اقدام منجر به فوت یا عبارتی مشابه استفاده شود.
به عبارت دیگر موجب مرگ دیگری شدن همیشه به معنای کشتن و قتل نیست.تنها وقتی عامدانه و به قصد کشت باشد قتل شمرده می شود.
✍🏻 م . ناجی
➖➕➖➕➖➕➖➕➖➕➖➕➖
🔵نکته ای در مورد کاربرد واژه های مربوط به افعال انسان🔵
بخشی از واژه هایی که ما در زبان روزمره به کار می بریم از نظر گرامر و دستور زبان فعل نامیده می شود.آنهایی که از رفتار و کارهایی که از ما سر می زند حکایت می کنند. مثل خوردن ، خوابیدن و رفتن و نشستن و...
یکی از مهمترین نکاتی که باید در این مورد بدان توجه کرد این است که در این واژه ها قصد و اراده ی فاعل برای انجام آن کار لحاظ شده است.یعنی وقتی می گوییم حسن رفت به این معناست که حسن با قصد و اراده ی خود مکان فعلی را ترک کرد. ازینرو اگر کسی را به جبر و اکراه از مکانی دور کنند گفتن جمله ( حسن رفت) در مورد وی دقیق و حتی درست نخواهد بود و بیان دقیق این است که گفته شود ( حسن وادار به ترک این مکان شد) یا ( حسن رانده شد).
این را آوردم تا اشاره کنم که عبارت حقوقی ( قتل غیرعمد) عبارت صحیحی نیست.
آنچه قتل غیرعمد نامیده می شود در نگاه دقیق اساسا قتل شمرده نمی شود.
قتل در معنای واژگانی آن یعنی اقدامی عامدانه برای گرفتن جان انسانی دیگر با اقدامی که عادتا موجب مرگ می شود.
یعنی شرط عمدی و عامدانه بودن در تعریف واژه ی قتل لحاظ شده است.
آما آنچه قتل غیر عمد نامیده می شود در واقع انجام عملی است که سبب مرگ انسانی شده است بی آنکه فاعل متوجه این نکته باشد که این فعل موجب مرگ آن فرد خواهد شد یا بی آنکه قصد گرفتن جان وی را داشته باشد.
ازینرو بهتر است به جای قتل غیر عمد از اقدام منجر به فوت یا عبارتی مشابه استفاده شود.
به عبارت دیگر موجب مرگ دیگری شدن همیشه به معنای کشتن و قتل نیست.تنها وقتی عامدانه و به قصد کشت باشد قتل شمرده می شود.
✍🏻 م . ناجی
🟪 علم به زبان ساده 🟪 -6
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
◾️▫️◾️▫️◾️▫️◾️▫️◾️
برمی گردیم به همان فضای اولیه فرضی، هبوطمان بر روی زمین و مواجهه نخستین
فرض بر این بود که ما برای اولین بار و تنها بر زمین فرو افتادیم و هیچ دانشی از محیط اطراف خود نداریم.
تجربیات ما از همه چیز تازه است ولی نیاز به شناخت اطراف خود داریم چون برای زنده ماندن به تعامل با محیط خود نیازمندیم. به زودی درمی یابیم که دانش از محیط اطراف تنها از راه حواس و به یاری آنها به دست می آید.
این وضعیت را هم می توان استعاره از دوران کودکی خود بگیریم و هم استعاره از دوران کودکی انسان
گفتیم که ما با حسهایی درونی به دنیا پا گذاشته ایم حسهایی از قبیل میل به زنده ماندن ، تشنگی و گرسنگی و...
باید چند ساعتی از هبوط ما به زمین نگذشته باشد که ما حس می کنیم چیزی ما را رنج می دهد گرسنگی ، باید چیزی بخوریم.
در دوران کودکی این حس را غالبا پدر و مادر پاسخ می دهند ولی فرض ما در این مثال این است که خودمان می خواهیم این حس را پاسخ گوییم و می دانیم که باید چیزی برای خوردن پیدا کنیم.
✔️ سنگی را برمی داریم و به دهان می بریم اما دهانمان آن را پس می زند؛ در واقع به ما می فهماند که این برای خوردن مناسب نیست.
این تجربه یک گزاره شخصی را در ذهن ما تثبیت می کند:
سنگ قابل خوردن نیست.
( فرض بگیریم که با این مفاهیم آشنا هستیم)
اما آیا این تنها گزینه ای بود که ذهن می توانست از این تجربه ی حسی استخراج کند؟
نه، اگر این سنگی که تجربه کردیم گرد بود ، ممکن است فردی اینگونه می فهمید که:
✔️ گردها قابل خوردن نیستند.
اگر رنگش سیاه بود ممکن بود که یکی اینگونه بفهمد که:
✔️ سیاهها قابل خوردن نیستند.
اگر به سفتی یا سختی آن توجه می شد ممکن بود یکی نتیجه بگیرد که:
✔️ اشیای سخت قابل خوردن نیستند.
و اگر یکی به مزه توجه داشت می توانست نتیجه بگیرد که:
✔️ اشیای بی مزه قابل خوردن نیستند.
🔵 پس روشن است که تجربیات حسی ما همانها که به شکل گزاره های شخصی ترجمه می شوند به تنهایی تولید علم نمی کنند؛ بلکه علم با یک سری عملیات فکری و استنتاجهایی خاص از این گزاره های شخصی تولید می شود.
که ما در این نوشته ها سعی خواهیم کرد این عملیات ذهنی را کاملا بررسی کنیم.
🔴 اولین نکته ای که می توان نتیجه گرفت این است که : این دسته بندی ها و تقسیم بندیها که در مورد اشیا و اجسام مختلف برای انسان حاصل شده است ، چقدر سخت و طاقت فرسا بوده است.
یعنی این گزاره ی بسیار ساده که (هیچ سنگی قابل خوردن نیست ) با چند تجربه ی ساده به دست نیامده است .
اما اولین کار ذهن را ما می توانیم از همین تجربه دریابیم:
🔶 تعمیم
ذهن ما تمایل دارد که از تجربیات خود بیشترین بهره را ببرد و حکمهایی کلی در باره محیط پیرامون خود بسازد.
تمام گزاره هایی که در بالا ذکر کردیم هر یک تلاش ذهنی شخصی خاص برای درک محیط پیرامون خود بود.
همین مورد نشان می دهد که ذهن در این تعمیم خود می تواند صائب باشد و می تواند به خطا رفته باشد. یعنی آن گزاره کلی که از یک گزاره ی شخصی نتیجه می گیرد ممکن است درست باشد و ممکن است خطا بوده باشد.
مثلا بعدها ممکن است بفهمد که هیچ گردی خوردنی نیست گزاره ای نادرست بوده است . چگونه؟ با یافتن گردی در طبیعت که خوردنی بوده است.
اگر ذهن ما میل به تعمیم دارد ، پس طبیعی است که خطر به خطا افتادن را به جان خریده است حال آنکه می دانیم یکی از مهمترین اصل های یک موجود زنده احتیاط است یعنی مراقب جان خود بودن و پرهیز از منطقه ی خطر.
🔶 چرا چنین می کند؟ چون راه دیگری برای کمک گیری از دریافتهای کنونیش برای عمل متعاقب خود ندارد.
او نیاز دارد که چراغی بر راه مقابل خود روشن کند و نوری بر آن بیفکند.
تنها دستمایه اش همین مشاهدات اوست. به ضرورت باید از این مشاهدات چیزهایی بیرون کشد که او را در یافتن گام درست بعدی کمک کند.
ادامه می دهیم.
✍️م . ناجی
🌾🌿🌾🌿🌾🌿🌾
آدرس شماره پیشین:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3557
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
◾️▫️◾️▫️◾️▫️◾️▫️◾️
برمی گردیم به همان فضای اولیه فرضی، هبوطمان بر روی زمین و مواجهه نخستین
فرض بر این بود که ما برای اولین بار و تنها بر زمین فرو افتادیم و هیچ دانشی از محیط اطراف خود نداریم.
تجربیات ما از همه چیز تازه است ولی نیاز به شناخت اطراف خود داریم چون برای زنده ماندن به تعامل با محیط خود نیازمندیم. به زودی درمی یابیم که دانش از محیط اطراف تنها از راه حواس و به یاری آنها به دست می آید.
این وضعیت را هم می توان استعاره از دوران کودکی خود بگیریم و هم استعاره از دوران کودکی انسان
گفتیم که ما با حسهایی درونی به دنیا پا گذاشته ایم حسهایی از قبیل میل به زنده ماندن ، تشنگی و گرسنگی و...
باید چند ساعتی از هبوط ما به زمین نگذشته باشد که ما حس می کنیم چیزی ما را رنج می دهد گرسنگی ، باید چیزی بخوریم.
در دوران کودکی این حس را غالبا پدر و مادر پاسخ می دهند ولی فرض ما در این مثال این است که خودمان می خواهیم این حس را پاسخ گوییم و می دانیم که باید چیزی برای خوردن پیدا کنیم.
✔️ سنگی را برمی داریم و به دهان می بریم اما دهانمان آن را پس می زند؛ در واقع به ما می فهماند که این برای خوردن مناسب نیست.
این تجربه یک گزاره شخصی را در ذهن ما تثبیت می کند:
سنگ قابل خوردن نیست.
( فرض بگیریم که با این مفاهیم آشنا هستیم)
اما آیا این تنها گزینه ای بود که ذهن می توانست از این تجربه ی حسی استخراج کند؟
نه، اگر این سنگی که تجربه کردیم گرد بود ، ممکن است فردی اینگونه می فهمید که:
✔️ گردها قابل خوردن نیستند.
اگر رنگش سیاه بود ممکن بود که یکی اینگونه بفهمد که:
✔️ سیاهها قابل خوردن نیستند.
اگر به سفتی یا سختی آن توجه می شد ممکن بود یکی نتیجه بگیرد که:
✔️ اشیای سخت قابل خوردن نیستند.
و اگر یکی به مزه توجه داشت می توانست نتیجه بگیرد که:
✔️ اشیای بی مزه قابل خوردن نیستند.
🔵 پس روشن است که تجربیات حسی ما همانها که به شکل گزاره های شخصی ترجمه می شوند به تنهایی تولید علم نمی کنند؛ بلکه علم با یک سری عملیات فکری و استنتاجهایی خاص از این گزاره های شخصی تولید می شود.
که ما در این نوشته ها سعی خواهیم کرد این عملیات ذهنی را کاملا بررسی کنیم.
🔴 اولین نکته ای که می توان نتیجه گرفت این است که : این دسته بندی ها و تقسیم بندیها که در مورد اشیا و اجسام مختلف برای انسان حاصل شده است ، چقدر سخت و طاقت فرسا بوده است.
یعنی این گزاره ی بسیار ساده که (هیچ سنگی قابل خوردن نیست ) با چند تجربه ی ساده به دست نیامده است .
اما اولین کار ذهن را ما می توانیم از همین تجربه دریابیم:
🔶 تعمیم
ذهن ما تمایل دارد که از تجربیات خود بیشترین بهره را ببرد و حکمهایی کلی در باره محیط پیرامون خود بسازد.
تمام گزاره هایی که در بالا ذکر کردیم هر یک تلاش ذهنی شخصی خاص برای درک محیط پیرامون خود بود.
همین مورد نشان می دهد که ذهن در این تعمیم خود می تواند صائب باشد و می تواند به خطا رفته باشد. یعنی آن گزاره کلی که از یک گزاره ی شخصی نتیجه می گیرد ممکن است درست باشد و ممکن است خطا بوده باشد.
مثلا بعدها ممکن است بفهمد که هیچ گردی خوردنی نیست گزاره ای نادرست بوده است . چگونه؟ با یافتن گردی در طبیعت که خوردنی بوده است.
اگر ذهن ما میل به تعمیم دارد ، پس طبیعی است که خطر به خطا افتادن را به جان خریده است حال آنکه می دانیم یکی از مهمترین اصل های یک موجود زنده احتیاط است یعنی مراقب جان خود بودن و پرهیز از منطقه ی خطر.
🔶 چرا چنین می کند؟ چون راه دیگری برای کمک گیری از دریافتهای کنونیش برای عمل متعاقب خود ندارد.
او نیاز دارد که چراغی بر راه مقابل خود روشن کند و نوری بر آن بیفکند.
تنها دستمایه اش همین مشاهدات اوست. به ضرورت باید از این مشاهدات چیزهایی بیرون کشد که او را در یافتن گام درست بعدی کمک کند.
ادامه می دهیم.
✍️م . ناجی
🌾🌿🌾🌿🌾🌿🌾
آدرس شماره پیشین:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3557
🟪ایمان در گذر زمان🟪
✍️: سهند ایرانمهر
نوجوان که بودم این موقع شب با الههی آرزوهایم نجوا میکردم، دوچرخه و تیرکمان و از اینجور چیزها از او میخواستم وحتا یادم هست که یکبار به این فکر میکردم اگر چنین چیزی باشد و آدم بتواند به زنیاش بگیرد چه ها که نمیشود.
آن الهه بعد از مدتی جایش را داد به خدا، خدایی که در فرهنگ ما به شکل معمول با هم آشنایمان میکنند، غالبا بدجوری از دست ما عصبانی است وچون به شدت نسبت به منافع خود حساس است، از همان آغاز چنان گربه را دم حجله ایمان ما میکشد که مضمون بیشتر نجواهایمان استغاثه و غلط کردم است چنانکه من همچنین بودم. به شدت دچار آن « ترس و لرز» معروف کیهرکگاردی بودم و از دندان قروچه های خدا خائف.
مدتی گذشت، به عرفان علاقمند شدم و خدای من که حالا بیشتر خدای رحمانیت بود تا جباریت و بیش از زهد، از من عشق میخواست، مرا به ادای کلمات عاشقانه عادت داده بود. حالا که دارم به آن چیزی که احتمالا خود خداست و بر گرفتاری آدمها میان این همه خدا میخندد، فکر میکنم در خندیدن، با او همداستان میشوم.
زمان که گذشت، معلوم شد خاصیت عشق آسمانی هم برای ما آدمهای زمینی که نسبتی با امثال مولانا و شمس هم نداریم مشمول همان قواعد زمینی است ودچار تکرار ورکود میشود خاصه که خدای من نشان داد که چندان علاقه ای به حال و روز عاشقش ندارد و نازها کرد اما نیازهای من آنقدر زیاد بود و اجتناب او از ورود به مسایل شخصی من آنقدر شدید که دیدیم به درد هم نمیخوریم. این خدا هم گذاشت و رفت.
مدت زمانی گذشت...
شبهایی آمد که اسمش را گذاشته بودم، شبهای سکوت، « شبهای قهر» بود شاید. خودم را قانع کرده بودم که از « انسانیت» خدایی بسازم و از« من » نیرویی که سرپایم نگه دارد. انکار و الحاد نبود، مودبانه تصمیم گرفته بودم که مزاحم خلوت خدا و بندگان صالحش نشوم. آن بنا کردن خدا از انسانیت هم البته خیال کودکانهای بود، آدم ها وقتی بیخیال خودشان میشوند اسمش را میگذارند بیخیال خدا شدن، کسی بگوید:«بیخیال دغدغههای متافیزیکی شدهام از عجز»باورپذیرتر است تا اینکه حوالهاش دهد به قدرت نداشته خودش.
کائنات، طبیعت، تقدیر، خدا؟ وشاید بیرحمانه ترینوجهاش این باشد که بگویم « خودم»!...هرچه که اسمش را بگذاریم آنقدر بر من تنگ گرفت که یادم هست وقتی پسر چهار پنج ماههام در بیمارستان بود یکبار قدم زنان و در راه همان بیمارستان، جوری که مثلا آن عامل یا آن خدای اصلی بفهمد مخاطب خاص من است، به قول توییتریها منشناش کردم و دوستانه گفتم این سبک از واداشتن به ایمان یکی که حوصله مرید ومراد بازی و«مخلصم -چاکرم» را ندارد، چیز جالبی نیست.
خدا یا طبیعت یا کائنات یا هرچیزی که فرق دوست داشتنودشمن داشتنش خیلی هم شفاف نیست، آن روز یقه مرا ول کرد. من هم ماجرای دونفرهمان را زیاد در بوق مکالمات روزمرهام نکردم وحتا فکرم را هم از تردید یا تصدیق، برداشتم.
این روزها زیاد درگیر این ماجراها نیستم که فیالمثل بفهمم جهان از کجا و با که اداره میشود و برای کامیابی و تلذذ یا رهایی از نکبت، باید دم که را دید، من و خدا یا طبیعت یا هرچیز دیگری که زورش خیلی زیاد است. خیلی به پرو پای هم نمیپیچیم. در صلح ایم با هم. من قبول کردهام که اونه آنچنان که معتقدانش میگویند ترسناک وپرهیاهوست و نه آنچنان که منکرانش میگویند خنثی و ساکت. اثبات بودن یا نبودن چنین خدایی آنقدر مساله حجیم و بزرگی است که به قبای ذهن من نمیآید، فقط میدانم که دوست ندارم در محاکمه وجدانم و در حیطه حلقه کوچک دغدغههای زمینی ام، آدم حقیر و درونمایهای باشم. درون مایه نبودن خیلی هم به بودن ونبودن خدا ربطی ندارد و آنها که همهچیز را احاله به تعیین تکلیف آن سوال کردهاند یا خیلی احمقند یا خیلی زرنگ. انتظار از خودم هم البته متعادل است، نه زاهد پیشانی پینه بستهام و نه ملحد ودهری و نه خراباتی، به کار خودم مشغولم و چیزهای ریز میزهای که تازه فهمیدهام چقدر بزرگند وگاه زمزمه حرفهایی که فکر میکنم کمتر از آنها با خودم و دیگران حرف زدهام. حالا ممکن است یک خواننده وسواسی که سوزنش روی چند خط اول و ماجراهای منوشب و تنهایی ام گیر کرده باشد بپرسد عاقبت نجواهای شبانهات چه شد، جواب این یکی را نمیدهم از منکاملترش را کریستین بوبن در « جشنی بر بلندیها»( ترجمه دلآرا قهرمان، نشر پارسه) آورده است اگرچه به جای نقل از قدیسان بهتر بود میگفت:« آنها که میانهای متواضعانه یا منصفانه از ایمان وکفر یا یقین و شک را گزیدهاند چنین گفتهاند»:
«قدیسان میگویند ما صدا میزنیم، ما آنی را که در کرانهی دیگر قلبمان ایستاده صدا میزنیم و هرگز نمیدانیم آیا ما را خواهد شنید؟ حتی نمیدانیم کسی آنجا هست یا نه؟ ما صدایش میزنیم»
#متن
@sahandiranmehr
✍️: سهند ایرانمهر
نوجوان که بودم این موقع شب با الههی آرزوهایم نجوا میکردم، دوچرخه و تیرکمان و از اینجور چیزها از او میخواستم وحتا یادم هست که یکبار به این فکر میکردم اگر چنین چیزی باشد و آدم بتواند به زنیاش بگیرد چه ها که نمیشود.
آن الهه بعد از مدتی جایش را داد به خدا، خدایی که در فرهنگ ما به شکل معمول با هم آشنایمان میکنند، غالبا بدجوری از دست ما عصبانی است وچون به شدت نسبت به منافع خود حساس است، از همان آغاز چنان گربه را دم حجله ایمان ما میکشد که مضمون بیشتر نجواهایمان استغاثه و غلط کردم است چنانکه من همچنین بودم. به شدت دچار آن « ترس و لرز» معروف کیهرکگاردی بودم و از دندان قروچه های خدا خائف.
مدتی گذشت، به عرفان علاقمند شدم و خدای من که حالا بیشتر خدای رحمانیت بود تا جباریت و بیش از زهد، از من عشق میخواست، مرا به ادای کلمات عاشقانه عادت داده بود. حالا که دارم به آن چیزی که احتمالا خود خداست و بر گرفتاری آدمها میان این همه خدا میخندد، فکر میکنم در خندیدن، با او همداستان میشوم.
زمان که گذشت، معلوم شد خاصیت عشق آسمانی هم برای ما آدمهای زمینی که نسبتی با امثال مولانا و شمس هم نداریم مشمول همان قواعد زمینی است ودچار تکرار ورکود میشود خاصه که خدای من نشان داد که چندان علاقه ای به حال و روز عاشقش ندارد و نازها کرد اما نیازهای من آنقدر زیاد بود و اجتناب او از ورود به مسایل شخصی من آنقدر شدید که دیدیم به درد هم نمیخوریم. این خدا هم گذاشت و رفت.
مدت زمانی گذشت...
شبهایی آمد که اسمش را گذاشته بودم، شبهای سکوت، « شبهای قهر» بود شاید. خودم را قانع کرده بودم که از « انسانیت» خدایی بسازم و از« من » نیرویی که سرپایم نگه دارد. انکار و الحاد نبود، مودبانه تصمیم گرفته بودم که مزاحم خلوت خدا و بندگان صالحش نشوم. آن بنا کردن خدا از انسانیت هم البته خیال کودکانهای بود، آدم ها وقتی بیخیال خودشان میشوند اسمش را میگذارند بیخیال خدا شدن، کسی بگوید:«بیخیال دغدغههای متافیزیکی شدهام از عجز»باورپذیرتر است تا اینکه حوالهاش دهد به قدرت نداشته خودش.
کائنات، طبیعت، تقدیر، خدا؟ وشاید بیرحمانه ترینوجهاش این باشد که بگویم « خودم»!...هرچه که اسمش را بگذاریم آنقدر بر من تنگ گرفت که یادم هست وقتی پسر چهار پنج ماههام در بیمارستان بود یکبار قدم زنان و در راه همان بیمارستان، جوری که مثلا آن عامل یا آن خدای اصلی بفهمد مخاطب خاص من است، به قول توییتریها منشناش کردم و دوستانه گفتم این سبک از واداشتن به ایمان یکی که حوصله مرید ومراد بازی و«مخلصم -چاکرم» را ندارد، چیز جالبی نیست.
خدا یا طبیعت یا کائنات یا هرچیزی که فرق دوست داشتنودشمن داشتنش خیلی هم شفاف نیست، آن روز یقه مرا ول کرد. من هم ماجرای دونفرهمان را زیاد در بوق مکالمات روزمرهام نکردم وحتا فکرم را هم از تردید یا تصدیق، برداشتم.
این روزها زیاد درگیر این ماجراها نیستم که فیالمثل بفهمم جهان از کجا و با که اداره میشود و برای کامیابی و تلذذ یا رهایی از نکبت، باید دم که را دید، من و خدا یا طبیعت یا هرچیز دیگری که زورش خیلی زیاد است. خیلی به پرو پای هم نمیپیچیم. در صلح ایم با هم. من قبول کردهام که اونه آنچنان که معتقدانش میگویند ترسناک وپرهیاهوست و نه آنچنان که منکرانش میگویند خنثی و ساکت. اثبات بودن یا نبودن چنین خدایی آنقدر مساله حجیم و بزرگی است که به قبای ذهن من نمیآید، فقط میدانم که دوست ندارم در محاکمه وجدانم و در حیطه حلقه کوچک دغدغههای زمینی ام، آدم حقیر و درونمایهای باشم. درون مایه نبودن خیلی هم به بودن ونبودن خدا ربطی ندارد و آنها که همهچیز را احاله به تعیین تکلیف آن سوال کردهاند یا خیلی احمقند یا خیلی زرنگ. انتظار از خودم هم البته متعادل است، نه زاهد پیشانی پینه بستهام و نه ملحد ودهری و نه خراباتی، به کار خودم مشغولم و چیزهای ریز میزهای که تازه فهمیدهام چقدر بزرگند وگاه زمزمه حرفهایی که فکر میکنم کمتر از آنها با خودم و دیگران حرف زدهام. حالا ممکن است یک خواننده وسواسی که سوزنش روی چند خط اول و ماجراهای منوشب و تنهایی ام گیر کرده باشد بپرسد عاقبت نجواهای شبانهات چه شد، جواب این یکی را نمیدهم از منکاملترش را کریستین بوبن در « جشنی بر بلندیها»( ترجمه دلآرا قهرمان، نشر پارسه) آورده است اگرچه به جای نقل از قدیسان بهتر بود میگفت:« آنها که میانهای متواضعانه یا منصفانه از ایمان وکفر یا یقین و شک را گزیدهاند چنین گفتهاند»:
«قدیسان میگویند ما صدا میزنیم، ما آنی را که در کرانهی دیگر قلبمان ایستاده صدا میزنیم و هرگز نمیدانیم آیا ما را خواهد شنید؟ حتی نمیدانیم کسی آنجا هست یا نه؟ ما صدایش میزنیم»
#متن
@sahandiranmehr
🟪 علم به زبان ساده 🟪 -7
🟢دانش انسان از ابتدا معطوف به فایده است و نه معطوف به حقیقت🟢
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
◾️▫️◾️▫️◾️▫️◾️▫️◾️
✅ نکته ای را در لابه لای نوشتار خود در چند شماره پیش اشاره کرده ایم بی آنکه به تصریح در آن مورد سخن گفته باشیم . این شماره را به تشریح آن نکته اختصاص می دهیم.
✅ یکی از خطاهای مرگباری که فلاسفه بزرگی چون افلاطون و ارسطو و ... مرتکب شده اند که این خطا سبب شده است که انسانهای کنجکاو و متفکر بسیاری برای قرنها و عصرها به بحثهایی بی نتیجه بپردازند و سرمایه های انسانی بسیاری را به هدر دهند و فرصت های بیشماری را از تمدنها و فرهنگها بگیرند همین موردی است که امروز می خواهیم بدان بپردازیم.
✅ اگر به فرایندی که انسان مدنظر ما بعد از فرود در زمین در حال سپری کردن است دقت کنیم ، تمام تلاش وی این است که بتواند یک رابطه ی مفید و کارآ با محیط پیرامون خود ایجاد کند به طوری که بتواند ادامه ی حیات خویش را ممکن سازد و ضمن برآوردن نیازهای خویش، خود را از خطرهایی که احتمالا حیاتش را تهدید می کند در امان نگهدارد.
متأسفانه کسانی این دانشها را تدوین و گسترش داده اند که در شرایطی آکادمیک ،در حالی که نیازهای عمده ی آنها از طرف حکومت یا حامیان دیگر یا حتی خانواده ی اشرافی خود تأمین می شدند و آنها در واقع دنباله رو یک نیاز متعالی تر - نیازی که شاید برای مردم عادی اساسا مطرح نبوده ، یعنی گشتن دنبال حقیقت و ارضای میل کنجکاوی علمی خود – بودند و ازینرو مبنای تدوین دانش را هم همان میل استعلایی خود قرار داده اند و همین موجب درک نادرست آنها از دانش شده و این اشتباه تا زمان کانت گریبان بشر را رها نکرده است.
🔸لطفا خود را در موقعیت همان انسان اولیه قرار دهید و مواجه با شرایط و مشکلاتی که او احتمالا با آنها مواجه بوده است.
از یک سو میل به بقا و ادامه ی حیات او را به شدت محتاط کرده و او با هر شیء یا جنبنده ای که مواجه می شود این دغدغه را دارد که مبادا حیاتش را در معرض تهدید قرار بدهد، از سوی دیگر نیازهایی دارد که به هر طریق باید آنها را در تعامل با محیط برآورد.
گرمای بی امان خورشید یا سرمای طاقت فرسای برف و بوران ، حمله ی حیوانات دیگر ، نیازهای روزمره خورد و خوراک و... همه باید از طریق کشف محیط و پیرامون خود پاسخ داده شوند.
✅درست است که این انسان باید محیط اطراف خود را بشناسد و طبیعی است که در برخورد با هر چیز ناشناسی این سوال برایش پیش بیاید که ( این چیست؟)
اما نکته ی مهم این است که وقتی می پرسد (این چیست؟) منظورش این نیست که( حقیقت این شیء چیست؟)
بلکه منظورش این است که ( این به چه دردی می خورد؟)
یا ( آیا این می تواند تهدیدی برای حیات و بقای زندگی من شود؟)
✅ به تعبیر دیگر هدف اولیه انسان از فهم محیط اطراف خود فهم اثرات اشیای پیرامون بر زندگی وی و درک فایده یا ضرر آن اشیاء است و نه یافتن حقیقت آنها و ارضای میل حقیقت جویی خویش چنانچه فلاسفه و حکما آن را بر قامت فلسفه و حکمت دوخته بودند، دانشی که در ابتدا تمام دانش بشری را شامل می گشت و شق دیگری برای آن تعریف نشده بود.
✳️ اینگونه تعریف از فلسفه و حکمت و اینکه غرض از آن را کشف حقیقت عالم قرار دادند ، به طور ضمنی پیشفرضی را بر تمام ذهنها تحمیل کرد بی آنکه دلیلی برای آن وجود داشته باشد.
این پیشفرض که :
حقیقت عالم برای انسان قابل کشف است و انسان قادر است حقیقت عالم را بشناسد.
و این اشتباه فاحش زمانی روشن شد که کانت دوربین تلسکوپ معرفت را به طرف ذهن و فاهمه انسان برگرداند و پرسید که :
توان فاهمه ی ما در چه حدی است و چه چیزهایی را قادر است بشناسد؟
و در تحقیقات وسیع و عمیقش نشان داد که انسان قادر به کشف حقیقت عالم نیست.
✍🏻 م . ناجی
🌾🌿🌾🌿🌾🌿🌾
آدرس شماره پیشین:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3560
🟢دانش انسان از ابتدا معطوف به فایده است و نه معطوف به حقیقت🟢
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
◾️▫️◾️▫️◾️▫️◾️▫️◾️
✅ نکته ای را در لابه لای نوشتار خود در چند شماره پیش اشاره کرده ایم بی آنکه به تصریح در آن مورد سخن گفته باشیم . این شماره را به تشریح آن نکته اختصاص می دهیم.
✅ یکی از خطاهای مرگباری که فلاسفه بزرگی چون افلاطون و ارسطو و ... مرتکب شده اند که این خطا سبب شده است که انسانهای کنجکاو و متفکر بسیاری برای قرنها و عصرها به بحثهایی بی نتیجه بپردازند و سرمایه های انسانی بسیاری را به هدر دهند و فرصت های بیشماری را از تمدنها و فرهنگها بگیرند همین موردی است که امروز می خواهیم بدان بپردازیم.
✅ اگر به فرایندی که انسان مدنظر ما بعد از فرود در زمین در حال سپری کردن است دقت کنیم ، تمام تلاش وی این است که بتواند یک رابطه ی مفید و کارآ با محیط پیرامون خود ایجاد کند به طوری که بتواند ادامه ی حیات خویش را ممکن سازد و ضمن برآوردن نیازهای خویش، خود را از خطرهایی که احتمالا حیاتش را تهدید می کند در امان نگهدارد.
متأسفانه کسانی این دانشها را تدوین و گسترش داده اند که در شرایطی آکادمیک ،در حالی که نیازهای عمده ی آنها از طرف حکومت یا حامیان دیگر یا حتی خانواده ی اشرافی خود تأمین می شدند و آنها در واقع دنباله رو یک نیاز متعالی تر - نیازی که شاید برای مردم عادی اساسا مطرح نبوده ، یعنی گشتن دنبال حقیقت و ارضای میل کنجکاوی علمی خود – بودند و ازینرو مبنای تدوین دانش را هم همان میل استعلایی خود قرار داده اند و همین موجب درک نادرست آنها از دانش شده و این اشتباه تا زمان کانت گریبان بشر را رها نکرده است.
🔸لطفا خود را در موقعیت همان انسان اولیه قرار دهید و مواجه با شرایط و مشکلاتی که او احتمالا با آنها مواجه بوده است.
از یک سو میل به بقا و ادامه ی حیات او را به شدت محتاط کرده و او با هر شیء یا جنبنده ای که مواجه می شود این دغدغه را دارد که مبادا حیاتش را در معرض تهدید قرار بدهد، از سوی دیگر نیازهایی دارد که به هر طریق باید آنها را در تعامل با محیط برآورد.
گرمای بی امان خورشید یا سرمای طاقت فرسای برف و بوران ، حمله ی حیوانات دیگر ، نیازهای روزمره خورد و خوراک و... همه باید از طریق کشف محیط و پیرامون خود پاسخ داده شوند.
✅درست است که این انسان باید محیط اطراف خود را بشناسد و طبیعی است که در برخورد با هر چیز ناشناسی این سوال برایش پیش بیاید که ( این چیست؟)
اما نکته ی مهم این است که وقتی می پرسد (این چیست؟) منظورش این نیست که( حقیقت این شیء چیست؟)
بلکه منظورش این است که ( این به چه دردی می خورد؟)
یا ( آیا این می تواند تهدیدی برای حیات و بقای زندگی من شود؟)
✅ به تعبیر دیگر هدف اولیه انسان از فهم محیط اطراف خود فهم اثرات اشیای پیرامون بر زندگی وی و درک فایده یا ضرر آن اشیاء است و نه یافتن حقیقت آنها و ارضای میل حقیقت جویی خویش چنانچه فلاسفه و حکما آن را بر قامت فلسفه و حکمت دوخته بودند، دانشی که در ابتدا تمام دانش بشری را شامل می گشت و شق دیگری برای آن تعریف نشده بود.
✳️ اینگونه تعریف از فلسفه و حکمت و اینکه غرض از آن را کشف حقیقت عالم قرار دادند ، به طور ضمنی پیشفرضی را بر تمام ذهنها تحمیل کرد بی آنکه دلیلی برای آن وجود داشته باشد.
این پیشفرض که :
حقیقت عالم برای انسان قابل کشف است و انسان قادر است حقیقت عالم را بشناسد.
و این اشتباه فاحش زمانی روشن شد که کانت دوربین تلسکوپ معرفت را به طرف ذهن و فاهمه انسان برگرداند و پرسید که :
توان فاهمه ی ما در چه حدی است و چه چیزهایی را قادر است بشناسد؟
و در تحقیقات وسیع و عمیقش نشان داد که انسان قادر به کشف حقیقت عالم نیست.
✍🏻 م . ناجی
🌾🌿🌾🌿🌾🌿🌾
آدرس شماره پیشین:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3560
👍1
خرد سنجشگر pinned «🟪 علم به زبان ساده 🟪 -7 🟢دانش انسان از ابتدا معطوف به فایده است و نه معطوف به حقیقت🟢 https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker ◾️▫️◾️▫️◾️▫️◾️▫️◾️ ✅ نکته ای را در لابه لای نوشتار خود در چند شماره پیش اشاره کرده ایم بی آنکه به تصریح در آن مورد سخن گفته باشیم . این…»
🟪 علم به زبان ساده 🟪 -8
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
◾️▫️◾️▫️◾️▫️◾️▫️◾️
✳️ در شماره ی پیشین به عنوان یک مقدمه ی ضروری به اهمیت حواس و گیرنده های حسی خود به عنوان تنها ابزارهای ارتباطی ما به جهان پیرامون پرداختیم.
اگر می گوییم تنها ابزارهای ارتباطی ،می توان از روی احتیاط این قید را افزود که تنها ابزارهای اجماعی و متفق علیه یعنی تنها ابزارهایی که در موردشان اتفاق نظر وجود دارد.
🔸یعنی ممکن است برخی مدعی باشند که غیر از این ابزارها ، ابزارهای دیگری هم وجود دارند اما این موارد برای برخی مورد قبول نیست و راه محکم و غیرقابل انکاری هم برای پذیرش درستی ادعا از سوی مدعیان ارائه نمی شود.
🔹برای مثال برخی عقل را علاوه بر نیروی پردازش و محاسبه گری و استدلال ، به عنوان منبعی هم برای خبررسانی از عالم پیرامون معرفی میکنند و مدعی هستند عقل می تواند مستقل از حواس ، خود از عالم پیرامون حکایتگری بکند،
🔹یا برخی معتقدند که وحی نیز منبعی برای درک عالم خارج است
🔹و یا برخی برآنند که با یک سری ریاضتها و پرورش برخی استعدادهای درونی می توان از درون و بی نیاز حواس به خبرهایی از عالم اطراف دست یافت.
اما این موارد اجماعی نیستند و دلایل متقنی برای درستی آنها اقامه نشده است به طوری که به همرایی و اتفاق نظر متفکران منتهی شود.
🟡 ضروری می دانم که به نکته ای اعتراف کنم. اینکه ما در این مباحث هم به ناچار با پیشفرضهایی همراه هستیم که به عنوان مبادی بحث آنها را درست فرض کرده ایم ولی می توان در جای خود آنها را بحث و بررسی کرد.
🔵 مهمترین اصلی که باید به آن اشاره کرد این است که ما انسان مورد بحث در این نوشته ها را انسانی گرفته ایم که در سایه ی تکامل نوعی از نوع دیگر حیوانات ارتقا یافته و به توانایی هایی دست یافته است که دیگر حیوانات فاقد آن هستند.
به عبارت دیگر انسان مورد بحث ما در مرحله ای پیش معرفتی از نوع معرفت حیوانات دیگر را واجد بوده و توانایی های معرفتی امروزین وی در سایه ی تکامل آن نوع از معرفت حاصل شده است و دنباله ی همان استعدادهای معرفتی است. یعنی ما می توانیم برای فهم دقیق تواناییهای شناختی انسان به بررسی تواناییهای معرفتی دیگر حیوانات اقدام کنیم و آن را مبنای بحث خود قرار دهیم.
🔵 نکته ی دیگری را هم به ضرورت باید توضیح دهیم و آن اینکه مراد ما از اینکه ما راهی برای اثبات توانایی انسان برای نیل به حقیقت نداریم چیست.
✔️اولا باید روشن شود که آیا اساسا فلاسفه یا لااقل بعضی از آنها چنین ادعایی دارند یا نه؟
پاسخ مثبت است. در بین فلاسفه آنهایی که خود را رئالیست می دانند چنین ادعایی دارند و برآنند که هدف فلسفه نیل به حقیقت است.
هدفی که در حکمای اسلامی برای فلسفه ذکر کرده اند این است:
صیرورت الانسان عالما ذهنیا مضاهیا للعالم العینی
هدف از فلسفه این است که انسان را به یک عالم ذهنی تبدیل کند که دقیقا و کاملا مشابه عالم خارج است و به قول آنها طابق النعل بالنعل منطبق بر هم هستند. تنها فرقشان این است که آنچه در خارج است وجود عینی است و آنچه در ذهن است وجود ذهنی همان عین خارجی است.
✔️ ثانیا وقتی ما مدعی هستیم که ذهن ما قادر نیست حقیقت عالم را شناسایی کند منظورمان این نیست که دریافتهای ما هیچ بهره و حظی از واقعیت ندارد. بلکه می خواهیم بگوییم حقیقتش را نمی توانیم بفهمیم ولی تا حدودی از روابط بین آنها می توانیم آگاه شویم.
🔹 وقتی می گوییم خورشید زیر ابر پنهان است واقعا می دانیم که این امر اتفاق افتاده است اما آیا واقعا حقیقت خورشید و حقیقت ابر را به تمامی درک می کنیم به احتمال قوی هرگز و شاید چیزهایی از آن را هم درک کرده باشیم اما اینکه مطمئن شویم چنین است راهی نداریم.
🟣 در عین حال که در مورد شناخت ابعاد هستی هم محدودیتهایی داریم.
مثلا هرگز راهی برای فهم اینکه موجوداتی غیرمادی وجود دارند یا نه ؟ راهی برای داوری نداریم.
نه می توانیم ثابت کنیم که وجود دارند و نه می توانیم ثابت کنیم که وجود ندارند.
مرادمان از موجودات غیرمادی موجوداتی است که نه خودشان و نه آثارشان توسط حواس ما ( اعم از حواس ساده و مسلح) قابل رصد نیستند.
یعنی تا زمانی که ما به سطحی از تکامل ارتقا یابیم که در ما حسهایی برای دریافت موجودات غیرمادی به وجود آید نخواهیم توانست در مورد چنان موجوداتی اظهارنظر قطعی بکنیم و احکامی در موردشان صادر کنیم.
✍🏻 م . ناجی
🌾🌿🌾🌿🌾🌿🌾
آدرس شماره پیشین:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3563
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
◾️▫️◾️▫️◾️▫️◾️▫️◾️
✳️ در شماره ی پیشین به عنوان یک مقدمه ی ضروری به اهمیت حواس و گیرنده های حسی خود به عنوان تنها ابزارهای ارتباطی ما به جهان پیرامون پرداختیم.
اگر می گوییم تنها ابزارهای ارتباطی ،می توان از روی احتیاط این قید را افزود که تنها ابزارهای اجماعی و متفق علیه یعنی تنها ابزارهایی که در موردشان اتفاق نظر وجود دارد.
🔸یعنی ممکن است برخی مدعی باشند که غیر از این ابزارها ، ابزارهای دیگری هم وجود دارند اما این موارد برای برخی مورد قبول نیست و راه محکم و غیرقابل انکاری هم برای پذیرش درستی ادعا از سوی مدعیان ارائه نمی شود.
🔹برای مثال برخی عقل را علاوه بر نیروی پردازش و محاسبه گری و استدلال ، به عنوان منبعی هم برای خبررسانی از عالم پیرامون معرفی میکنند و مدعی هستند عقل می تواند مستقل از حواس ، خود از عالم پیرامون حکایتگری بکند،
🔹یا برخی معتقدند که وحی نیز منبعی برای درک عالم خارج است
🔹و یا برخی برآنند که با یک سری ریاضتها و پرورش برخی استعدادهای درونی می توان از درون و بی نیاز حواس به خبرهایی از عالم اطراف دست یافت.
اما این موارد اجماعی نیستند و دلایل متقنی برای درستی آنها اقامه نشده است به طوری که به همرایی و اتفاق نظر متفکران منتهی شود.
🟡 ضروری می دانم که به نکته ای اعتراف کنم. اینکه ما در این مباحث هم به ناچار با پیشفرضهایی همراه هستیم که به عنوان مبادی بحث آنها را درست فرض کرده ایم ولی می توان در جای خود آنها را بحث و بررسی کرد.
🔵 مهمترین اصلی که باید به آن اشاره کرد این است که ما انسان مورد بحث در این نوشته ها را انسانی گرفته ایم که در سایه ی تکامل نوعی از نوع دیگر حیوانات ارتقا یافته و به توانایی هایی دست یافته است که دیگر حیوانات فاقد آن هستند.
به عبارت دیگر انسان مورد بحث ما در مرحله ای پیش معرفتی از نوع معرفت حیوانات دیگر را واجد بوده و توانایی های معرفتی امروزین وی در سایه ی تکامل آن نوع از معرفت حاصل شده است و دنباله ی همان استعدادهای معرفتی است. یعنی ما می توانیم برای فهم دقیق تواناییهای شناختی انسان به بررسی تواناییهای معرفتی دیگر حیوانات اقدام کنیم و آن را مبنای بحث خود قرار دهیم.
🔵 نکته ی دیگری را هم به ضرورت باید توضیح دهیم و آن اینکه مراد ما از اینکه ما راهی برای اثبات توانایی انسان برای نیل به حقیقت نداریم چیست.
✔️اولا باید روشن شود که آیا اساسا فلاسفه یا لااقل بعضی از آنها چنین ادعایی دارند یا نه؟
پاسخ مثبت است. در بین فلاسفه آنهایی که خود را رئالیست می دانند چنین ادعایی دارند و برآنند که هدف فلسفه نیل به حقیقت است.
هدفی که در حکمای اسلامی برای فلسفه ذکر کرده اند این است:
صیرورت الانسان عالما ذهنیا مضاهیا للعالم العینی
هدف از فلسفه این است که انسان را به یک عالم ذهنی تبدیل کند که دقیقا و کاملا مشابه عالم خارج است و به قول آنها طابق النعل بالنعل منطبق بر هم هستند. تنها فرقشان این است که آنچه در خارج است وجود عینی است و آنچه در ذهن است وجود ذهنی همان عین خارجی است.
✔️ ثانیا وقتی ما مدعی هستیم که ذهن ما قادر نیست حقیقت عالم را شناسایی کند منظورمان این نیست که دریافتهای ما هیچ بهره و حظی از واقعیت ندارد. بلکه می خواهیم بگوییم حقیقتش را نمی توانیم بفهمیم ولی تا حدودی از روابط بین آنها می توانیم آگاه شویم.
🔹 وقتی می گوییم خورشید زیر ابر پنهان است واقعا می دانیم که این امر اتفاق افتاده است اما آیا واقعا حقیقت خورشید و حقیقت ابر را به تمامی درک می کنیم به احتمال قوی هرگز و شاید چیزهایی از آن را هم درک کرده باشیم اما اینکه مطمئن شویم چنین است راهی نداریم.
🟣 در عین حال که در مورد شناخت ابعاد هستی هم محدودیتهایی داریم.
مثلا هرگز راهی برای فهم اینکه موجوداتی غیرمادی وجود دارند یا نه ؟ راهی برای داوری نداریم.
نه می توانیم ثابت کنیم که وجود دارند و نه می توانیم ثابت کنیم که وجود ندارند.
مرادمان از موجودات غیرمادی موجوداتی است که نه خودشان و نه آثارشان توسط حواس ما ( اعم از حواس ساده و مسلح) قابل رصد نیستند.
یعنی تا زمانی که ما به سطحی از تکامل ارتقا یابیم که در ما حسهایی برای دریافت موجودات غیرمادی به وجود آید نخواهیم توانست در مورد چنان موجوداتی اظهارنظر قطعی بکنیم و احکامی در موردشان صادر کنیم.
✍🏻 م . ناجی
🌾🌿🌾🌿🌾🌿🌾
آدرس شماره پیشین:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3563
🟪 علم به زبان ساده 🟪 -9
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
◾️▫️◾️▫️◾️▫️◾️▫️◾️
🟠 گفتیم که مبنای علم ( که امروزه به معنای علم تجربی به کار برده می شود) گزاره های مشاهدتی است که اختصارا مشاهدات نامیده می شوند و مراد از آن گزاره های شخصی است که از طریق حواس حاصل می شود.
🔵 ذهن ما به کمک آن گزاره های مشاهدتی به یک سری گزاره های کلی در باره ی محیط پیرامون خود دست می یابد که در مجموع علم به معنای تجربی آن را تشکیل می دهند.
🟢 ازینرو به نظر می رسد که برای شناخت علم تجربی ، باید آن فعالیت های ذهنی را که فاهمه ما برای دستیابی به گزاره های کلی اعمال می کند را بشناسیم.
اولین فعالیت ذهنی را که معرفی کردیم (عمل تعمیم) بود.
اینکه ذهن ما از باور به یک گزاره ی شخصی به حکمی کلی باور می کند.
در همینجا لازم است توضیح کوتاهی در مورد نحوه ی ورود به این بحث داده شود.
🟥 از دو زاویه ی مختلف می شود به این فرآیندها نزدیک شد:
🔅اول: از زاویه روانشناسی ادراک
اینکه ما تلاش کنیم فرآیندهایی که در ذهن و دستگاه ادراکی انسان از دوران تولد و کودکیش طی می شود تا یک فرد به آگاهی های علمی و تجربی دست یابد به تصویر بکشیم فارغ از اینکه این آگاهیها تا چه حد درست یا نادرست بوده باشد. چون طبیعی است که درستی یا نادرستی باورهای یک فرد بستگی به قدرت و آمادگی ذهن هر فرد می تواند متغیر باشد.
🔅 دوم: از زاویه فلسفه علم
اینکه ما تلاش کنیم نحوه ی حصول آگاهی های تجربی و علمی را بررسی کنیم و تمام شرایط لازم برای دسترسی به یک باور درست را به تصویر کشیم و خطاهای سیستمی موجود در این مسیر را یک به یک معرفی کنیم.
تلاش ما این است که از زاویه ی اول بحث را به پیش بریم اما به ضرورت گاهی هم از زاویه دوم هم باید نگاهی داشته باشیم.
🔺اصطلاح تعمیم را من مربوط به شق اول می دانم و در واقع به همان چیزی اشاره دارد که در فلسفه ی علم معمولا از آن به استقرا تعبیر می شود.
استقرا یعنی به دست آوردن یک حکم کلی از گزاره های شخصی در شرایط معین
مراد از شرایط معین ، آن شرط و شروطی است که فقدان هریک سبب می شود که حکم کلی ما نادرست یا نامعین شود ( فعلا در مقام بیان آن شروط نیستیم)
🟠 با توجه به اینکه مکررا از اصطلاح استقرا استفاده خواهیم کرد آن را توضیح می دهیم.
شما یک بار مشاهده می کنید که هوا ابری بود و باران بارید.
از این مشاهده( فارغ از درستی و نادرستی) لااقل می توان دو حکم کلی نتیجه گرفت:
▪️یک) هر بارانی از ابر می بارد.
▪️دو) هر ابری باران می زاید.
روزی دیگر ملاحظه می کنید که ابری بود و باران نبارید.
یا روزی دیگر مشاهده کردید که ابر بود و برف بارید.
با این مشاهدات شما می توانید نتیجه بگیرید که حکم کلی دوم نادرست است. زیرا ابری مشاهده کردید که بارانی نزایید.
اما در مورد گزاره ی اول هر بارانی که مشاهده می کنید در هوایی ابری اتفاق می افتد.
در مورد بارانهای سابق و نیز در مورد مشاهدات دیگران هم هرچه تفحص می کنید به شما می گویند که وقتی باران باریده هوا ابری بوده
و شما مطمئن می شوید که گزاره اول درست است.
به عملیات ذهنی و به فرایندی که شما درستی گزاره اول را نتیجه می گیرید می گویند استقرا
🟧 استقرا را به دو قسم تقسیم می کنند:
◻️ استقرای ناقص
◻️ استقرای تام
اگر شما می توانستید تمام افراد یک کلی را ملاحظه کنید و درستی جکم را در تک تک افراد آن کلی احراز کنید آن موقع استقرای تام محقق شده است.
اما اگر به برخی از افراد آن کلی دسترسی نداشتید یا درستی حکم در موردشان را احراز نکردید به آن استقرای ناقص گفته می شود.
برای مثال مثال بالا را باید استقرای ناقص بنامیم چرا؟ چون بارنهایی که هنوز نباریده اند را نمی دانیم که بدون ابر خواهند بارید یا با ابر!
ادامه دارد
پرسشی برای تعمق بیشتر:
آیا در زمینه ی علوم تجربی استقرای تام ممکن است؟
✍🏻 م . ناجی
🌾🌿🌾🌿🌾🌿🌾
آدرس شماره پیشین:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3565
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
◾️▫️◾️▫️◾️▫️◾️▫️◾️
🟠 گفتیم که مبنای علم ( که امروزه به معنای علم تجربی به کار برده می شود) گزاره های مشاهدتی است که اختصارا مشاهدات نامیده می شوند و مراد از آن گزاره های شخصی است که از طریق حواس حاصل می شود.
🔵 ذهن ما به کمک آن گزاره های مشاهدتی به یک سری گزاره های کلی در باره ی محیط پیرامون خود دست می یابد که در مجموع علم به معنای تجربی آن را تشکیل می دهند.
🟢 ازینرو به نظر می رسد که برای شناخت علم تجربی ، باید آن فعالیت های ذهنی را که فاهمه ما برای دستیابی به گزاره های کلی اعمال می کند را بشناسیم.
اولین فعالیت ذهنی را که معرفی کردیم (عمل تعمیم) بود.
اینکه ذهن ما از باور به یک گزاره ی شخصی به حکمی کلی باور می کند.
در همینجا لازم است توضیح کوتاهی در مورد نحوه ی ورود به این بحث داده شود.
🟥 از دو زاویه ی مختلف می شود به این فرآیندها نزدیک شد:
🔅اول: از زاویه روانشناسی ادراک
اینکه ما تلاش کنیم فرآیندهایی که در ذهن و دستگاه ادراکی انسان از دوران تولد و کودکیش طی می شود تا یک فرد به آگاهی های علمی و تجربی دست یابد به تصویر بکشیم فارغ از اینکه این آگاهیها تا چه حد درست یا نادرست بوده باشد. چون طبیعی است که درستی یا نادرستی باورهای یک فرد بستگی به قدرت و آمادگی ذهن هر فرد می تواند متغیر باشد.
🔅 دوم: از زاویه فلسفه علم
اینکه ما تلاش کنیم نحوه ی حصول آگاهی های تجربی و علمی را بررسی کنیم و تمام شرایط لازم برای دسترسی به یک باور درست را به تصویر کشیم و خطاهای سیستمی موجود در این مسیر را یک به یک معرفی کنیم.
تلاش ما این است که از زاویه ی اول بحث را به پیش بریم اما به ضرورت گاهی هم از زاویه دوم هم باید نگاهی داشته باشیم.
🔺اصطلاح تعمیم را من مربوط به شق اول می دانم و در واقع به همان چیزی اشاره دارد که در فلسفه ی علم معمولا از آن به استقرا تعبیر می شود.
استقرا یعنی به دست آوردن یک حکم کلی از گزاره های شخصی در شرایط معین
مراد از شرایط معین ، آن شرط و شروطی است که فقدان هریک سبب می شود که حکم کلی ما نادرست یا نامعین شود ( فعلا در مقام بیان آن شروط نیستیم)
🟠 با توجه به اینکه مکررا از اصطلاح استقرا استفاده خواهیم کرد آن را توضیح می دهیم.
شما یک بار مشاهده می کنید که هوا ابری بود و باران بارید.
از این مشاهده( فارغ از درستی و نادرستی) لااقل می توان دو حکم کلی نتیجه گرفت:
▪️یک) هر بارانی از ابر می بارد.
▪️دو) هر ابری باران می زاید.
روزی دیگر ملاحظه می کنید که ابری بود و باران نبارید.
یا روزی دیگر مشاهده کردید که ابر بود و برف بارید.
با این مشاهدات شما می توانید نتیجه بگیرید که حکم کلی دوم نادرست است. زیرا ابری مشاهده کردید که بارانی نزایید.
اما در مورد گزاره ی اول هر بارانی که مشاهده می کنید در هوایی ابری اتفاق می افتد.
در مورد بارانهای سابق و نیز در مورد مشاهدات دیگران هم هرچه تفحص می کنید به شما می گویند که وقتی باران باریده هوا ابری بوده
و شما مطمئن می شوید که گزاره اول درست است.
به عملیات ذهنی و به فرایندی که شما درستی گزاره اول را نتیجه می گیرید می گویند استقرا
🟧 استقرا را به دو قسم تقسیم می کنند:
◻️ استقرای ناقص
◻️ استقرای تام
اگر شما می توانستید تمام افراد یک کلی را ملاحظه کنید و درستی جکم را در تک تک افراد آن کلی احراز کنید آن موقع استقرای تام محقق شده است.
اما اگر به برخی از افراد آن کلی دسترسی نداشتید یا درستی حکم در موردشان را احراز نکردید به آن استقرای ناقص گفته می شود.
برای مثال مثال بالا را باید استقرای ناقص بنامیم چرا؟ چون بارنهایی که هنوز نباریده اند را نمی دانیم که بدون ابر خواهند بارید یا با ابر!
ادامه دارد
پرسشی برای تعمق بیشتر:
آیا در زمینه ی علوم تجربی استقرای تام ممکن است؟
✍🏻 م . ناجی
🌾🌿🌾🌿🌾🌿🌾
آدرس شماره پیشین:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3565
🟪 علم به زبان ساده 🟪 -10
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
◾️▫️◾️▫️◾️▫️◾️▫️◾️
🟠 گفتیم که نقطه ی آغاز ورود ما انسانها به درگاه علم تجربی و کشف رمز و راز دنیای پیرامون خود و یافتن نیروی بیشتر برای تعامل با محیط جهت پاسخگویی به نیازهای خود و مقابله با تهدیدهای احتمالی ، گزاره های مشاهدتی است.
🟡 و گفتیم که گزاره های مشاهدتی ، گزاره های شخصی هستند.
🟢 و در شماره ی پیشین اضافه کردیم که انسان قادر است با کنار هم چیدن چندین گزاره مشاهدتی به شکلی خاص و تعریف شده ( استقرا) نتایج منطقی خاصی را از آن گزاره های شخصی بگیرد.
در این شماره می خواهیم به این سوال پاسخ دهیم که :
🟧 یک گزاره شخصی مشاهدتی به لحاظ منطقی چه قدرتی دارد؟
به عبارت دیگر :
🟧 یک گزاره مشاهدتی چه مقدار ارزش منطقی دارد و چه آثار منطقی بر آن مترتب است؟
این مساله بسیار بسیار مهم است.
🔸 چرا؟
زیرا پاسخ این سوال است که مشخص می کند گزاره های علمی تا چه حد بار معرفتی دارند؟ و تا چه اندازه می توانند ما را در کشف واقع کمک کنند.
🔸 چرا؟
چون قبلا گفتیم که گزاره های علمی ( یعنی احکام کلی که ما در مورد انواع مختلف چیزهایی که در جهان اطرافمان وجود دارد صادر می کنیم) در واقع با یک سری عملیات ذهنی که فاهمه ما بر روی گزاره های مشاهدتی انجام می دهد حاصل می شود. ازینرو گزاره های مشاهدتی بالضروره در روند این عملیات حضور دارند و نقش ایفا می کنند و ما دنبال یافتن نقشهایی هستیم که گزاره های مشاهدتی در این روند دارند.
🟫 گزاره های مشاهدتی لااقل سه نوع نقش شناخته شده در این روند بازی می کنند.
❇️ 1- اثبات
❇️2- تأیید
❇️3- ابطال
🟨 1- اثبات
اولین نقش مهمی که یک گزاره مشاهدتی می تواند در برابر یک گزاره ی منطقی داشته باشد ، اثبات درستی آن است.
با یک مثال شروع می کنیم:
این یک گزاره ی مشاهدتی است:
این اسب سیاه است
و این یک گزاره ی منطقی:
بعضی اسبها سیاه هستند
چه رابطه ای بین این دو گزاره وجود دارد؟
لازم است یادآوری شود که یک چنین گزاره ای ( موجبه ی جزئیه) یعنی گزاره ای که هم ایجابی است و نه سلبی و هم جزئی است و نه کلی که حالت کلی آن اینگونه است:
بعضی الف ها ب هستند.
این چنین گزاره ای معنایش این است که حداقل یک مورد وجود دارد که در آن الف ب است و در مثال ما معنایش این است که حداقل اسبی وجود دارد که سیاه است.
حال؛ اگر گزاره دوم معنایش این باشد طبیعی است که مضمون گزاره ی مشاهدتی ما درستی گزاره دوم را ثابت می کند و این همان نقشی است که ما اسمش را اثبات نهادیم.
🟧 2-تأیید
دومین نقشی که یک گزاره مشاهدتی می تواند در قبال یک گزاره منطقی بپذیرد نقش تأیید است.
مراد از تأیید این است که گزاره مشاهدتی حالتی داشته باشد که مقتضای درستی گزاره منطقی است.
یعنی به حالتی باشد که اگر گزاره منطقی درست بود باید آنگونه می شد.
با مثال روشنترش می کنیم.
گزاره مشاهدتی :
این اسب چها پا دارد
را در نظر بگیرید و آن را با گزاره منطقی:
هر اسبی چهارپا دارد
بسنجید.
چه نسبتی بین آن دو گزاره وجود دارد؟
آیا گزاره ی اول می تواند گزاره دوم را اثبات کند؟
یعنی آیا گزاره اول به گونه ای هست که با فرض درستی آن بتوان به یقین مدعی شد که گزاره ی دوم هم درست است؟
مسلما نه
چون گزاره اول تنها در مورد اسبی خاص چنین حکمی کرده است و احتمال دارد هر اسب دیگری آنگونه نباشد چنانکه ممکن هم هست که آنگونه باشد . یعنی ما در مورد اسبهای دیگر چیزی نمی دانیم و گزاره اول هم در مورد اسبهای دیگر چیزی نمی گوید.
اما گزاره اول آنگونه است که درستی گزاره دوم اقتضا می کند.
گزاره دوم می گوید هر اسبی چهارپا دارد. درستی این گزاره ایجاب می کند که این اسب هم چهارپا داشته باشد و گزاره مشاهدتی ما هم همان ادعا را دارد.
به این وضعیت و نقش می گوییم: تأیید
🟥 3- ابطال
سومین نقشی که یک گزاره مشاهدتی در مورد یک گزاره منطقی می تواند بازی کند نقش ابطال است.
یعنی گزاره ی مشاهدتی ما به گونه ای باشد که نادرستی گزاره منطقی را نشان دهد.
به این مثال توجه فرمایید:
گزاره مشاهدتی:
این اسب سفید است.
گزاره منطقی: هیچ اسبی سفید نیست.
گزاره ی منطقی فوق به گونه ای است که با وجود حتی یک اسب سفید نادرستی اش ثابت می شود.
با این وصف گزاره مشاهدتی ما نادرستی گزاره ی منطقی را نشان می دهد و به این نقش می گوییم:
ابطال
✍️ م . ناجی
سوالی جهت تعمق بیشتر:
گزاره های مشاهدتی کدامیک از سه نقش را در مورد گزاره های علمی می توانند بازی کنند؟
🌾🌿🌾🌿🌾🌿🌾
آدرس شماره پیشین:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3566
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
◾️▫️◾️▫️◾️▫️◾️▫️◾️
🟠 گفتیم که نقطه ی آغاز ورود ما انسانها به درگاه علم تجربی و کشف رمز و راز دنیای پیرامون خود و یافتن نیروی بیشتر برای تعامل با محیط جهت پاسخگویی به نیازهای خود و مقابله با تهدیدهای احتمالی ، گزاره های مشاهدتی است.
🟡 و گفتیم که گزاره های مشاهدتی ، گزاره های شخصی هستند.
🟢 و در شماره ی پیشین اضافه کردیم که انسان قادر است با کنار هم چیدن چندین گزاره مشاهدتی به شکلی خاص و تعریف شده ( استقرا) نتایج منطقی خاصی را از آن گزاره های شخصی بگیرد.
در این شماره می خواهیم به این سوال پاسخ دهیم که :
🟧 یک گزاره شخصی مشاهدتی به لحاظ منطقی چه قدرتی دارد؟
به عبارت دیگر :
🟧 یک گزاره مشاهدتی چه مقدار ارزش منطقی دارد و چه آثار منطقی بر آن مترتب است؟
این مساله بسیار بسیار مهم است.
🔸 چرا؟
زیرا پاسخ این سوال است که مشخص می کند گزاره های علمی تا چه حد بار معرفتی دارند؟ و تا چه اندازه می توانند ما را در کشف واقع کمک کنند.
🔸 چرا؟
چون قبلا گفتیم که گزاره های علمی ( یعنی احکام کلی که ما در مورد انواع مختلف چیزهایی که در جهان اطرافمان وجود دارد صادر می کنیم) در واقع با یک سری عملیات ذهنی که فاهمه ما بر روی گزاره های مشاهدتی انجام می دهد حاصل می شود. ازینرو گزاره های مشاهدتی بالضروره در روند این عملیات حضور دارند و نقش ایفا می کنند و ما دنبال یافتن نقشهایی هستیم که گزاره های مشاهدتی در این روند دارند.
🟫 گزاره های مشاهدتی لااقل سه نوع نقش شناخته شده در این روند بازی می کنند.
❇️ 1- اثبات
❇️2- تأیید
❇️3- ابطال
🟨 1- اثبات
اولین نقش مهمی که یک گزاره مشاهدتی می تواند در برابر یک گزاره ی منطقی داشته باشد ، اثبات درستی آن است.
با یک مثال شروع می کنیم:
این یک گزاره ی مشاهدتی است:
این اسب سیاه است
و این یک گزاره ی منطقی:
بعضی اسبها سیاه هستند
چه رابطه ای بین این دو گزاره وجود دارد؟
لازم است یادآوری شود که یک چنین گزاره ای ( موجبه ی جزئیه) یعنی گزاره ای که هم ایجابی است و نه سلبی و هم جزئی است و نه کلی که حالت کلی آن اینگونه است:
بعضی الف ها ب هستند.
این چنین گزاره ای معنایش این است که حداقل یک مورد وجود دارد که در آن الف ب است و در مثال ما معنایش این است که حداقل اسبی وجود دارد که سیاه است.
حال؛ اگر گزاره دوم معنایش این باشد طبیعی است که مضمون گزاره ی مشاهدتی ما درستی گزاره دوم را ثابت می کند و این همان نقشی است که ما اسمش را اثبات نهادیم.
🟧 2-تأیید
دومین نقشی که یک گزاره مشاهدتی می تواند در قبال یک گزاره منطقی بپذیرد نقش تأیید است.
مراد از تأیید این است که گزاره مشاهدتی حالتی داشته باشد که مقتضای درستی گزاره منطقی است.
یعنی به حالتی باشد که اگر گزاره منطقی درست بود باید آنگونه می شد.
با مثال روشنترش می کنیم.
گزاره مشاهدتی :
این اسب چها پا دارد
را در نظر بگیرید و آن را با گزاره منطقی:
هر اسبی چهارپا دارد
بسنجید.
چه نسبتی بین آن دو گزاره وجود دارد؟
آیا گزاره ی اول می تواند گزاره دوم را اثبات کند؟
یعنی آیا گزاره اول به گونه ای هست که با فرض درستی آن بتوان به یقین مدعی شد که گزاره ی دوم هم درست است؟
مسلما نه
چون گزاره اول تنها در مورد اسبی خاص چنین حکمی کرده است و احتمال دارد هر اسب دیگری آنگونه نباشد چنانکه ممکن هم هست که آنگونه باشد . یعنی ما در مورد اسبهای دیگر چیزی نمی دانیم و گزاره اول هم در مورد اسبهای دیگر چیزی نمی گوید.
اما گزاره اول آنگونه است که درستی گزاره دوم اقتضا می کند.
گزاره دوم می گوید هر اسبی چهارپا دارد. درستی این گزاره ایجاب می کند که این اسب هم چهارپا داشته باشد و گزاره مشاهدتی ما هم همان ادعا را دارد.
به این وضعیت و نقش می گوییم: تأیید
🟥 3- ابطال
سومین نقشی که یک گزاره مشاهدتی در مورد یک گزاره منطقی می تواند بازی کند نقش ابطال است.
یعنی گزاره ی مشاهدتی ما به گونه ای باشد که نادرستی گزاره منطقی را نشان دهد.
به این مثال توجه فرمایید:
گزاره مشاهدتی:
این اسب سفید است.
گزاره منطقی: هیچ اسبی سفید نیست.
گزاره ی منطقی فوق به گونه ای است که با وجود حتی یک اسب سفید نادرستی اش ثابت می شود.
با این وصف گزاره مشاهدتی ما نادرستی گزاره ی منطقی را نشان می دهد و به این نقش می گوییم:
ابطال
✍️ م . ناجی
سوالی جهت تعمق بیشتر:
گزاره های مشاهدتی کدامیک از سه نقش را در مورد گزاره های علمی می توانند بازی کنند؟
🌾🌿🌾🌿🌾🌿🌾
آدرس شماره پیشین:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3566
خرد سنجشگر pinned «🟪 علم به زبان ساده 🟪 -10 https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker ◾️▫️◾️▫️◾️▫️◾️▫️◾️ 🟠 گفتیم که نقطه ی آغاز ورود ما انسانها به درگاه علم تجربی و کشف رمز و راز دنیای پیرامون خود و یافتن نیروی بیشتر برای تعامل با محیط جهت پاسخگویی به نیازهای خود و مقابله با تهدیدهای…»
یک سؤال
🟪میخوام بدونم چه انگیزه ای دارید که باعث فعالیت شما در این گروه و کانال میشود؟🟪
و یک جواب:
🟧سلام
اگر بخواهم جواب مفصل به این سوال شما بدهم باید یک کتاب بنویسم و کل زندگیم را از ابتدا تا امروز در آن درج کنم تا بتوانید به طور کامل حسهای کنونیم را دریابید.
اما اگر به اختصار پاسخ دهم چنین خواهد بود.
✅اول :
الان که به زندگیم نگاه می کنم آرزوی عمیقی در من شکل می گیرد که ای کاش در دوران نوجوانی و جوانیم با فردی مواجه می شدم که دنیا دیده بود و زبان مناسبی داشت که بتواند مرا در همان دوران به چیزهایی که امروز رسیده ام اشارتی دهد و شمای کلی راه را برای من نشان دهد و افسوس این فقدان را می خورم.
ازینرو این حس را دارم که خود را در معرض افرادی قرار دهم که ممکن است دنبال راه باشند.
✅دوم:
معرفت صبغه ای جمعی دارد و با اشتراک جمعی بارور می شود و رشد می یابد. وظیفه ی همه ماست که یافته های خود را در معرض نگاه دیگران قرار دهیم تا شاید سهمی در این سیرتکاملی داشته باشیم.
✅سوم :
هر انسانی دوست دارد که همفکرانش را بشناسد و با آنها در ارتباط باشد.
✅چهارم:
همان اصلی که در مورد دیالوگ گفتم: که راه فهم میزان درستی باورها قرار دادن آنها در معرض نقد و داوری دیگران است. آنچه من می نویسم معمولا چیزهایی است که حس می کنم زاییده ی تفکرات و تاملات خودم است و باید در معرض رد و اصلاح و تکمیل قرار گیرد
✅پنجم:
اموری که به آنها پرداختم در واقع از دیدگاه خودم مهمترین مهارتهایی هستند که یک ملت برای زندگی بهنر و توانمندتر و با برنامه تر نیاز دارد و اینها در راستای اصلاحات اجتماعی هستند.
🌷🙏
🟧
🟪میخوام بدونم چه انگیزه ای دارید که باعث فعالیت شما در این گروه و کانال میشود؟🟪
و یک جواب:
🟧سلام
اگر بخواهم جواب مفصل به این سوال شما بدهم باید یک کتاب بنویسم و کل زندگیم را از ابتدا تا امروز در آن درج کنم تا بتوانید به طور کامل حسهای کنونیم را دریابید.
اما اگر به اختصار پاسخ دهم چنین خواهد بود.
✅اول :
الان که به زندگیم نگاه می کنم آرزوی عمیقی در من شکل می گیرد که ای کاش در دوران نوجوانی و جوانیم با فردی مواجه می شدم که دنیا دیده بود و زبان مناسبی داشت که بتواند مرا در همان دوران به چیزهایی که امروز رسیده ام اشارتی دهد و شمای کلی راه را برای من نشان دهد و افسوس این فقدان را می خورم.
ازینرو این حس را دارم که خود را در معرض افرادی قرار دهم که ممکن است دنبال راه باشند.
✅دوم:
معرفت صبغه ای جمعی دارد و با اشتراک جمعی بارور می شود و رشد می یابد. وظیفه ی همه ماست که یافته های خود را در معرض نگاه دیگران قرار دهیم تا شاید سهمی در این سیرتکاملی داشته باشیم.
✅سوم :
هر انسانی دوست دارد که همفکرانش را بشناسد و با آنها در ارتباط باشد.
✅چهارم:
همان اصلی که در مورد دیالوگ گفتم: که راه فهم میزان درستی باورها قرار دادن آنها در معرض نقد و داوری دیگران است. آنچه من می نویسم معمولا چیزهایی است که حس می کنم زاییده ی تفکرات و تاملات خودم است و باید در معرض رد و اصلاح و تکمیل قرار گیرد
✅پنجم:
اموری که به آنها پرداختم در واقع از دیدگاه خودم مهمترین مهارتهایی هستند که یک ملت برای زندگی بهنر و توانمندتر و با برنامه تر نیاز دارد و اینها در راستای اصلاحات اجتماعی هستند.
🌷🙏
🟧
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
تجربه ی امروز صبح:
🐈⬛🐀🐈⬛🐀🐈⬛🐀🐈⬛🐀🐈⬛🐀🐈⬛
در کف شیر نر خونخواره ای
جز ز تسلیم و رضا کو چاره ای
🐈⬛🐀🐈⬛🐀🐈⬛🐀🐈⬛🐀🐈⬛🐀🐈⬛
🐈⬛🐀🐈⬛🐀🐈⬛🐀🐈⬛🐀🐈⬛🐀🐈⬛
در کف شیر نر خونخواره ای
جز ز تسلیم و رضا کو چاره ای
🐈⬛🐀🐈⬛🐀🐈⬛🐀🐈⬛🐀🐈⬛🐀🐈⬛
🟪 علم به زبان ساده 🟪 -11
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
◾️▫️◾️▫️◾️▫️◾️▫️◾️
🟢 گفتیم که شناخت علمی از طریق حواس ما به دست می آیند؛ حواس در واقع ابزارهایی هستند که پیامهایی از محیط اطراف و جهان پیرامون برای ما دریافت و به دستگاه ادراکی و پردازشگر ما مخابره می کنند.
در این شماره تا حدودی به ارتباط این حواس با هم می پردازیم.
🟢 وقتی ما در محیط خاصی قرار می گیریم که چیزهایی در آن وجود دارد و طبیعتا ذهن ما کنجکاو این نکته است که وجود آن اشیا چه نسبتی با وجود و حیات وی می تواند داشته باشد و برای مثال آیا از ناحیه آن اشیا زندگیش و بقایش تهدید می شود یا نه و یا اینکه آیا هر یک از آن اشیا می تواند در خدمت زندگی وی قرار گیرد یا نه ؛ حواسش به عنوان جاسوسان و خبرچینهایی به کار می افتند تا اطلاعاتی از آنها جمع آوری کرده و به ما مخابره کنند.
هر حسی به تناسب ظرفیتش پیامهای خاصی را می تواند دریافت و مخابره کند.
بینایی در مورد شکل و رنگ و حرکت و قرار آن و ویژگیهای حرکتش – اگر متحرک بود- و شنوایی در مورد صداهایی که از وی ممکن است صادر شود و ... دریافت می کنند.
این اطلاعات در طول زمان می توانند تغییر ، اصلاح یا تکمیل شوند.
اما باید توجه داشته باشیم که ذهن ما به عنوان پردازشگر صرفا جمع کننده اطلاعات دریافتی نیست بلکه به مرور زمان و با توجه به ظرفیتهای اولیه اش آن اطلاعات را پرداش می کند و نتایجی میگیرد که افزون بر داده های حواس است.
برای مثال هر یک از حواس پیامهای جداگانه ای برای ما می فرستند که ممکن است از نظر مسیر طی شده و عوامل موثر در اخذ پیام هیچ ارتباطی نداشته باشند اما ذهن ما درک می کند که تمام اطلاعات گرفته شده از حسهای مختلف کدامها از یم امر خارجی واحد گرفته شده است.
مثلا این بوی خاص و این طعم خاص و این شکل خاص و این ابعاد و .. همه مربوط به یک شیء است که بعدا اسمش را سیب می گذاریم.
این توانایی تجمیع صفات او را قانع می سازد که داوری کند که چیزخاصی در محیط اطرافش هست که این صفتها را دارد اگرچه نتواند تشخیص دهد که آن چیز ذاتش چیست.
✳️ پس می توان گفت یکی از ابتدایی ترین کارهایی که ذهن ما از طریق حواس می کند تشخیص اشیای مختلف از هم و نامگذاری برای آن اشیا و صفات است.
ابتدا برای هر صفتی که حس خاصی ادراک می کند اسمی می گذارد مثلا نرمی و سختی ، درازا و پهنا و ژرفا و تلخی و شیرینی ، زمختی و صافی و....
و سپس به اشیای مشابهی که در برخی از صفات مشترکند مثل سیب و هندوانه و درخت و گیاه و پرنده و خزنده و چرنده و ....
بعد از این مرحله به تدریج به شناخت روابط بین اشیای مختلف و اثراتی که بر روی هم می گذارند و .. مثلا رابطه ی آب و درخت ، نور خورشید و برف ، سنگ و شیشه و ....
تمام معلومات کلی که در این موارد کسب می کند همه جزو آن دسته از دانش بشری است که امروزه آن را علم می نامیم.
✳️ بعد از این دسته از معلومات ، نوبت به معلومات دیگری می رسد که بشر برای بیشتر فهمیدن جهان پیرامون تلاش کرده است که علت تأثیر و تأثراتی که در بین اشیای مختلف رخ می دهد را هم بفهمد تا از آن طریق بتواند نتایج بیشتر و مهمتری از معلوماتش به دست آورد و تغییرات ملوسی در جهان اطرافش ایجاد کند که زندگی را برایش راحتتر ، لذتبخشتر و متنوعتر و ... کند.
برای مثال با فهم رابطه ای که بین تیزی و برندگی وجود دارد توانست ابزارهای برنده ی مختلفی از قبیل چاقو و شمشیر و... بسازد و با فهم رابطه سرعت و نیرو توانست بفهمد که با بالا بردن سرعت یک شیء ذاتا نرم می تواند آن را مخرب یا پرقدرت کند. مثلا فهمید که با آب هم می توان فلزات را برش داد!
✍🏻 م . ناجی
🌾🌿🌾🌿🌾🌿🌾
آدرس شماره پیشین:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3567
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
◾️▫️◾️▫️◾️▫️◾️▫️◾️
🟢 گفتیم که شناخت علمی از طریق حواس ما به دست می آیند؛ حواس در واقع ابزارهایی هستند که پیامهایی از محیط اطراف و جهان پیرامون برای ما دریافت و به دستگاه ادراکی و پردازشگر ما مخابره می کنند.
در این شماره تا حدودی به ارتباط این حواس با هم می پردازیم.
🟢 وقتی ما در محیط خاصی قرار می گیریم که چیزهایی در آن وجود دارد و طبیعتا ذهن ما کنجکاو این نکته است که وجود آن اشیا چه نسبتی با وجود و حیات وی می تواند داشته باشد و برای مثال آیا از ناحیه آن اشیا زندگیش و بقایش تهدید می شود یا نه و یا اینکه آیا هر یک از آن اشیا می تواند در خدمت زندگی وی قرار گیرد یا نه ؛ حواسش به عنوان جاسوسان و خبرچینهایی به کار می افتند تا اطلاعاتی از آنها جمع آوری کرده و به ما مخابره کنند.
هر حسی به تناسب ظرفیتش پیامهای خاصی را می تواند دریافت و مخابره کند.
بینایی در مورد شکل و رنگ و حرکت و قرار آن و ویژگیهای حرکتش – اگر متحرک بود- و شنوایی در مورد صداهایی که از وی ممکن است صادر شود و ... دریافت می کنند.
این اطلاعات در طول زمان می توانند تغییر ، اصلاح یا تکمیل شوند.
اما باید توجه داشته باشیم که ذهن ما به عنوان پردازشگر صرفا جمع کننده اطلاعات دریافتی نیست بلکه به مرور زمان و با توجه به ظرفیتهای اولیه اش آن اطلاعات را پرداش می کند و نتایجی میگیرد که افزون بر داده های حواس است.
برای مثال هر یک از حواس پیامهای جداگانه ای برای ما می فرستند که ممکن است از نظر مسیر طی شده و عوامل موثر در اخذ پیام هیچ ارتباطی نداشته باشند اما ذهن ما درک می کند که تمام اطلاعات گرفته شده از حسهای مختلف کدامها از یم امر خارجی واحد گرفته شده است.
مثلا این بوی خاص و این طعم خاص و این شکل خاص و این ابعاد و .. همه مربوط به یک شیء است که بعدا اسمش را سیب می گذاریم.
این توانایی تجمیع صفات او را قانع می سازد که داوری کند که چیزخاصی در محیط اطرافش هست که این صفتها را دارد اگرچه نتواند تشخیص دهد که آن چیز ذاتش چیست.
✳️ پس می توان گفت یکی از ابتدایی ترین کارهایی که ذهن ما از طریق حواس می کند تشخیص اشیای مختلف از هم و نامگذاری برای آن اشیا و صفات است.
ابتدا برای هر صفتی که حس خاصی ادراک می کند اسمی می گذارد مثلا نرمی و سختی ، درازا و پهنا و ژرفا و تلخی و شیرینی ، زمختی و صافی و....
و سپس به اشیای مشابهی که در برخی از صفات مشترکند مثل سیب و هندوانه و درخت و گیاه و پرنده و خزنده و چرنده و ....
بعد از این مرحله به تدریج به شناخت روابط بین اشیای مختلف و اثراتی که بر روی هم می گذارند و .. مثلا رابطه ی آب و درخت ، نور خورشید و برف ، سنگ و شیشه و ....
تمام معلومات کلی که در این موارد کسب می کند همه جزو آن دسته از دانش بشری است که امروزه آن را علم می نامیم.
✳️ بعد از این دسته از معلومات ، نوبت به معلومات دیگری می رسد که بشر برای بیشتر فهمیدن جهان پیرامون تلاش کرده است که علت تأثیر و تأثراتی که در بین اشیای مختلف رخ می دهد را هم بفهمد تا از آن طریق بتواند نتایج بیشتر و مهمتری از معلوماتش به دست آورد و تغییرات ملوسی در جهان اطرافش ایجاد کند که زندگی را برایش راحتتر ، لذتبخشتر و متنوعتر و ... کند.
برای مثال با فهم رابطه ای که بین تیزی و برندگی وجود دارد توانست ابزارهای برنده ی مختلفی از قبیل چاقو و شمشیر و... بسازد و با فهم رابطه سرعت و نیرو توانست بفهمد که با بالا بردن سرعت یک شیء ذاتا نرم می تواند آن را مخرب یا پرقدرت کند. مثلا فهمید که با آب هم می توان فلزات را برش داد!
✍🏻 م . ناجی
🌾🌿🌾🌿🌾🌿🌾
آدرس شماره پیشین:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3567
محمد رضا شجریان- دلبر صنمی شیرین
رفته به سفر یارم، یارم به سفر رفته
ایدر چه کنم تنها؟ تنها چه کنم ایدر؟
دلبر صنمی شیرین، شیرین صنمی دلبر
آذر به دلم بر زد، بر زد به دلم آذر
چشمش ببرد دل ها، دل ها ببرد چشمش
باور نکند خلق آن، خلق آن نکند باور
مسته صنما چندین، چندین صنما مسته
می زر به طرب با من، با من به طرب می زر
دلبر صنمی شیرین، شیرین صنمی دلبر
آذر به دلم بر زد، بر زد به دلم آذر
بستد دل و دین از من، از من دل و دین بستد
کافر نکند چندین، چندین نکند کافر
"نظامی"
با صدای استاد محمدرضا شجریان
@CriticalThinker
ایدر چه کنم تنها؟ تنها چه کنم ایدر؟
دلبر صنمی شیرین، شیرین صنمی دلبر
آذر به دلم بر زد، بر زد به دلم آذر
چشمش ببرد دل ها، دل ها ببرد چشمش
باور نکند خلق آن، خلق آن نکند باور
مسته صنما چندین، چندین صنما مسته
می زر به طرب با من، با من به طرب می زر
دلبر صنمی شیرین، شیرین صنمی دلبر
آذر به دلم بر زد، بر زد به دلم آذر
بستد دل و دین از من، از من دل و دین بستد
کافر نکند چندین، چندین نکند کافر
"نظامی"
با صدای استاد محمدرضا شجریان
@CriticalThinker
🟪 علم به زبان ساده 🟪 -12
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
◾️▫️◾️▫️◾️▫️◾️▫️◾️
❇️ گفتیم که بخشی از علم تجربی گزاره های کلی است که ما از طریق ابزارهای حسی خود کسب و تعمیم می دهیم. یعنی اشیای پیرامون خود و صفات آنها را متمایز از هم ادراک می کنیم و بر هر یک نامی و عنوانی می دهیم و رابطه ی آن اشیا و صفات را تا حد ممکن توصیف می کنیم.
امروز به بخشی پیچیده تر از علم می پردازیم ، بخشی که برای انسانهای عادی بسیار جذابتر و زیباتر و حتی شگفت انگیز می نماید و اعجاب آنها را برمی انگیزد.
این بخش مربوط می شود به تلاش انسان برای فهم علت پدیده ها و اتفاقات و حتی کشف روابط درونی بین صفات مختلف یک شیء
بیایید از همان مثال معروف نیوتون استفاده کنیم.
🔶 روزی نیوتن زیر درخت سیبی نشسته بود که شاهد افتادن میوه ی سیبی از درخت شد.
این تجربه ای است که اکثر انسانها در برهه ای از زندگی خود به نوعی آن را دیده اند.
از هر کودک بالغ یا حتی نابالغی هم بپرسی که وقتی سیب از درخت جدا می شود چه اتفاقی می افتد بلافاصله خواهد گفت که بر زمین می افتد. انسانها و دانشمندان قبل از نیوتن هم این را دیده بودند. حال این پرسش پیش می آید که پس فرق بین دیدن نیوتن و دیگران در چه بود؟
🔷 مشاهدات همه ی ما از فروافتادن سیب از درخت یکسان است اما تنها برخی از ذهنها هستند که می پرسند چرا سیب وقتی از درخت جدا می شود به طرف پایین یعنی به سمت زمین حرکت می کند و از زمین دور نمی شود و یا در همانجا ساکن نمی ماند؟
✅قبلا هم به این نکته اشاره کردم که یکی از پیشفرضهای بنیادی که سبب شد علم تجربی نوین پیدید آید این بود که:
هر پدیده ی مادی سبب و علتی مادی دارد.
🔶 اگر در ذهن کسی این پیشفرض مقبول نباشد این پاسخ در مقابل سوال نیوتن کافی خواهد بود که برای مثال:
خدا چنین خواست که سیب پایین بیفتد.
و وقتی چنین پاسخی برای ذهن کسی قانع کننده باشد دیگر سوال در ذهن منتفی می شود و ابهامی باقی نمی ماند ولی وقتی ذهنی این پیشفرض را جدی بگیرد ، پاسخهایی از آن دست ذهن وی را قانع نخواهد کرد و او دنبال چیزی در خود طبیعت خواهدگشت که سبب این حادثه شده است.
پس اولین فرق نیوتن با دیگران این بود که بعد از دیدن این پدیده از علت آن سوال کرد.
🔷 اما آیا قبل از وی کسی این سوال را نکرده بود؟
یقینا این سوال مطرح شده بود اما پاسخ قدما چه بوده است؟
ارسطو قرنها قبل تلاش کرده بود پاسخ این سوال را بیابد.
✔️ از نظر ارسطو علت سقوط سیب سنگینی خود سیب بود.
او اشیا را به دو نوع سبک و سنگین تقسیم کرده بود . یعنی همانگونه که مثلا برخی اشیا دراز و برخی کوتاه هستند برخی گرد و برخی تخت هستند آنها صفتی هم به نام سنگینی و سبکی دارند و راه فهم سبک و سنگین بودن آنها از نحوه ی رفتار در حالت رها بودن معلوم می شود.
🔶 فرق نیوتن با ارسطو در نحوه ی پاسخی بود که به سوال در مورد علت سقوط اجسام داده بودند.
نیوتن آن را منتسب به عاملی خارج از خود اشیا دانست در حالی که ارسطو هیچ عامل خارجی را در این مورد دخیل نمی دانست.
پس بخش مهم علم مربوط به تلاش انسان برای فهم علت وقوع پدیده ها و اتفاقات و نحوه ی رفتار اشیا در شرایط مختلف است.
🔴 حال به نظر شما تئوری نیوتن دلیلی قطعی برای نادرستی نظر ارسطوست؟ چرا؟
و یا
🔴 اگر کسی در مقابل این پاسخ بگوید که علت سقوط سیب نیروی دافعه ای است که سایر کرات اطراف زمین بر اشیا وارد می کنند است و نه جاذه ی خود زمین.
یعنی تمام اجسام در وجودشان دافعه ای دارند و چون دافعه کرات دیگر از دافعه ی زمین بیشتر است اجسام به طرف زمین حرکت می کنند.
آیا این تبیین نادرست است؟ به چه دلیل؟
✍️ م . ناجی
🌾🌿🌾🌿🌾🌿🌾
آدرس شماره پیشین:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3573
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
◾️▫️◾️▫️◾️▫️◾️▫️◾️
❇️ گفتیم که بخشی از علم تجربی گزاره های کلی است که ما از طریق ابزارهای حسی خود کسب و تعمیم می دهیم. یعنی اشیای پیرامون خود و صفات آنها را متمایز از هم ادراک می کنیم و بر هر یک نامی و عنوانی می دهیم و رابطه ی آن اشیا و صفات را تا حد ممکن توصیف می کنیم.
امروز به بخشی پیچیده تر از علم می پردازیم ، بخشی که برای انسانهای عادی بسیار جذابتر و زیباتر و حتی شگفت انگیز می نماید و اعجاب آنها را برمی انگیزد.
این بخش مربوط می شود به تلاش انسان برای فهم علت پدیده ها و اتفاقات و حتی کشف روابط درونی بین صفات مختلف یک شیء
بیایید از همان مثال معروف نیوتون استفاده کنیم.
🔶 روزی نیوتن زیر درخت سیبی نشسته بود که شاهد افتادن میوه ی سیبی از درخت شد.
این تجربه ای است که اکثر انسانها در برهه ای از زندگی خود به نوعی آن را دیده اند.
از هر کودک بالغ یا حتی نابالغی هم بپرسی که وقتی سیب از درخت جدا می شود چه اتفاقی می افتد بلافاصله خواهد گفت که بر زمین می افتد. انسانها و دانشمندان قبل از نیوتن هم این را دیده بودند. حال این پرسش پیش می آید که پس فرق بین دیدن نیوتن و دیگران در چه بود؟
🔷 مشاهدات همه ی ما از فروافتادن سیب از درخت یکسان است اما تنها برخی از ذهنها هستند که می پرسند چرا سیب وقتی از درخت جدا می شود به طرف پایین یعنی به سمت زمین حرکت می کند و از زمین دور نمی شود و یا در همانجا ساکن نمی ماند؟
✅قبلا هم به این نکته اشاره کردم که یکی از پیشفرضهای بنیادی که سبب شد علم تجربی نوین پیدید آید این بود که:
هر پدیده ی مادی سبب و علتی مادی دارد.
🔶 اگر در ذهن کسی این پیشفرض مقبول نباشد این پاسخ در مقابل سوال نیوتن کافی خواهد بود که برای مثال:
خدا چنین خواست که سیب پایین بیفتد.
و وقتی چنین پاسخی برای ذهن کسی قانع کننده باشد دیگر سوال در ذهن منتفی می شود و ابهامی باقی نمی ماند ولی وقتی ذهنی این پیشفرض را جدی بگیرد ، پاسخهایی از آن دست ذهن وی را قانع نخواهد کرد و او دنبال چیزی در خود طبیعت خواهدگشت که سبب این حادثه شده است.
پس اولین فرق نیوتن با دیگران این بود که بعد از دیدن این پدیده از علت آن سوال کرد.
🔷 اما آیا قبل از وی کسی این سوال را نکرده بود؟
یقینا این سوال مطرح شده بود اما پاسخ قدما چه بوده است؟
ارسطو قرنها قبل تلاش کرده بود پاسخ این سوال را بیابد.
✔️ از نظر ارسطو علت سقوط سیب سنگینی خود سیب بود.
او اشیا را به دو نوع سبک و سنگین تقسیم کرده بود . یعنی همانگونه که مثلا برخی اشیا دراز و برخی کوتاه هستند برخی گرد و برخی تخت هستند آنها صفتی هم به نام سنگینی و سبکی دارند و راه فهم سبک و سنگین بودن آنها از نحوه ی رفتار در حالت رها بودن معلوم می شود.
🔶 فرق نیوتن با ارسطو در نحوه ی پاسخی بود که به سوال در مورد علت سقوط اجسام داده بودند.
نیوتن آن را منتسب به عاملی خارج از خود اشیا دانست در حالی که ارسطو هیچ عامل خارجی را در این مورد دخیل نمی دانست.
پس بخش مهم علم مربوط به تلاش انسان برای فهم علت وقوع پدیده ها و اتفاقات و نحوه ی رفتار اشیا در شرایط مختلف است.
🔴 حال به نظر شما تئوری نیوتن دلیلی قطعی برای نادرستی نظر ارسطوست؟ چرا؟
و یا
🔴 اگر کسی در مقابل این پاسخ بگوید که علت سقوط سیب نیروی دافعه ای است که سایر کرات اطراف زمین بر اشیا وارد می کنند است و نه جاذه ی خود زمین.
یعنی تمام اجسام در وجودشان دافعه ای دارند و چون دافعه کرات دیگر از دافعه ی زمین بیشتر است اجسام به طرف زمین حرکت می کنند.
آیا این تبیین نادرست است؟ به چه دلیل؟
✍️ م . ناجی
🌾🌿🌾🌿🌾🌿🌾
آدرس شماره پیشین:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3573
👍1
صنعت دارو
نيک گرگين
درمان يا محو عوارض بيماری؟
آيا داروهای شيميايی که معادلی در طبيعت ندارند برای کدهای ژنتيک موجود زنده قابل شناخت هستند؟
چرا صنعت دارو سومين صنعت سودآور دنياست؟
نقش شيمی به عنوان ستون فقرات نظام سوداگرانۀ کالايی
آيا داروهای شيميايی که معادلی در طبيعت ندارند برای کدهای ژنتيک موجود زنده قابل شناخت هستند؟
چرا صنعت دارو سومين صنعت سودآور دنياست؟
نقش شيمی به عنوان ستون فقرات نظام سوداگرانۀ کالايی
Audio
🟪تبیین مکانیزم شناخت در مغز🟪
حسین استکی (دکترای نوروفیزیولوژی از دانشگاه تگزاس، استاد تمام دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی) با موضوع: «تأثیر ساختارهای مغز بر کارکردهای آگاهانه»
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
حسین استکی (دکترای نوروفیزیولوژی از دانشگاه تگزاس، استاد تمام دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی) با موضوع: «تأثیر ساختارهای مغز بر کارکردهای آگاهانه»
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
🟪 علم به زبان ساده 🟪 -13
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
◾️▫️◾️▫️◾️▫️◾️▫️◾️
🔶حواس و نقش آنها در زندگی🔶
تک تک ما به حواس خود و نقش آنها در زندگی کم و بیش آگاهیم.
بیایید از خود در مورد این نقش سؤال کنیم:
حواس چه نقش یا نقشهایی در زندگی ما بازی می کنند؟
✅الف- نقش آگاهی بخشی نسبت به وجود خویشتن:
بیایید تلاش کنیم که حالتی را تخیل کنیم که هیچ حسی از ما کار نمی کند.
نه دارای قوه بینایی هستیم و نه چیزی می شنویم و نه ادراکی از لمس داریم و نه بویی و نه طعمی را ادراک می کنیم و نه حتی نسبت به تحولات درونی خود اعم از احساسات و عواطف و نه تغییرات درونی خود از جمله درد و رنج و حتی آرامش و بی رنجی و بی حسی حسی داریم.
چنین می توان حدس زد که در این وضعیت ما از وجود خود نیز چیزی ادراک نخواهیم کرد.
این حدس بر این مبنا استوار است که ما وجود خود را در سایه ی آگاهی از تغییراتی که در وجود ما رخ می دهد ادراک می کنیم و تغییرات وجود خود را هم به کمک حواس رصد می کنیم؛ ازینروست که اگر راهی برای فهم تغییرات وجودی خویش نداشته باشیم راه برای درک خویشتن نیز بسته خواهد بود.
پس می توان گفت که اولین نقش حواس ، باز کردن راه ادراک خویشتن است و محقق شدن آن چیزی که ما از آن با واژه ی ( من) تعبیر می کنیم.
✅ب- نقش آگاهی بخشی به محیط پیرامون:
وقتی کودک از رحم مادر بیرون می جهد، از اولین ادراکات حسی اش ادراک تغییر محیط زیست خویش و هوایی است که تنش را می نوازد و نشانه ی آن ادراک ، واکنشی است که از خود نشان می دهد ؛ گریه
شاید این امر از اولین ادراکاتی باشد که یک طفل و نوزاد می یابد. این ادراک و ادراکات بعدی وی تنها در سایه ی حواسش ممکن می شود.
فقدان بوی مادر و فقدان حسهایی که در رحم و در زندگی جنینی بدان عادت کرده بود تنها در سایه ی همین حسها ممکن می شود.
✅ت- آگاهی بخشی نسبت به افعال خود
نوزاد وقتی در عکس العمل به ادراک تغییر محیط زیستش گریه می آغازد ، همزمان با صدای گریه ی خویش هم آشنا می شود.
شاید در همان ابتدا نتواند ادراک کند که آن صدا از خویش است اما اگر چنین ادراکی برای وی در هر مرحله ای حاصل شده است تنها در سایه ی قدرت شنواییش بوده است و اگر نبود قدرت شنیداری ، هرگز با صدا و نیز اینکه گریه ی وی تولید صدا می کند نمی توانست آگاهی بیابد.
همچنین است ادراک حرکت دست و پا و دهان و لب و چشم و ... و نیز تنفس خویش و ضربان قلب خویش و...
✅پ- آگاهی بخشی نسبت به اعضای خود
اگر انسان از چشم و گوش خود و دست و پای خود و انگشتانش و صورتش و بینی اش و موهایش و تنش و خصوصیات آنها ادراکی دارد در سایه ی وجود حواس خویشتن است.
✅ث- آگاهی بخشی نسبت به موجودات پیرامون خویش یا لااقل بخشی از آنها که توسط حواس قابل رصد هستند.
ما در سایه ی حواس است که از وجود هوا و آب و خورشید و نور و صدا و درخت و جانوران و... آگاهی یافته ایم.
اما آیا می توانیم بگوییم که ما به تمام موجوداتی که در اطراف ما هستند واقف و آگاهیم؟ پاسخ مثبت نیست.
همانگونه که اگر فرض بگیریم که هیچ انسانی موهبت بینایی را نداشت، از وجود نور و بلکه از وجود رنگ اشیا و... محروم بودیم و عالم در ذهن ما به شکل دیگری تصور می شد و ما چنان گمان می کردیم که عالم در تاریکی مطلق فرو رفته است اگر از تاریکی تعریفی در ذهن داشتیم!
یعنی ما عالم را آنچنان درمی یابیم که اقتضای حواس موجود ماست و اگر حواس ما به گونه ای دیگر بود تصویر عالم در ذهن ما هم جوری دیگر رقم میخورد.
حال شاید بهتر بتوانیم درک کنیم که تصور یک خفاش از عالم چقدر متفاوت از تصور یک عقاب است و تصور یک آمیب از عالم تا چه حد متفاوت از تصور یک نهنگ
و ازینرو می توان به میزان بلاهت و سخافت ادعای انسانهایی که مدعی اند عالم را می توان به گونه ای که هست شناخت، پی برد و نیز ادعاهای کسانی که می گویند عالم محدود است به آنچه ما از آن ادراک می کنیم.
✍️ م . ناجی
🌾🌿🌾🌿🌾🌿🌾
آدرس شماره پیشین:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3575
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
◾️▫️◾️▫️◾️▫️◾️▫️◾️
🔶حواس و نقش آنها در زندگی🔶
تک تک ما به حواس خود و نقش آنها در زندگی کم و بیش آگاهیم.
بیایید از خود در مورد این نقش سؤال کنیم:
حواس چه نقش یا نقشهایی در زندگی ما بازی می کنند؟
✅الف- نقش آگاهی بخشی نسبت به وجود خویشتن:
بیایید تلاش کنیم که حالتی را تخیل کنیم که هیچ حسی از ما کار نمی کند.
نه دارای قوه بینایی هستیم و نه چیزی می شنویم و نه ادراکی از لمس داریم و نه بویی و نه طعمی را ادراک می کنیم و نه حتی نسبت به تحولات درونی خود اعم از احساسات و عواطف و نه تغییرات درونی خود از جمله درد و رنج و حتی آرامش و بی رنجی و بی حسی حسی داریم.
چنین می توان حدس زد که در این وضعیت ما از وجود خود نیز چیزی ادراک نخواهیم کرد.
این حدس بر این مبنا استوار است که ما وجود خود را در سایه ی آگاهی از تغییراتی که در وجود ما رخ می دهد ادراک می کنیم و تغییرات وجود خود را هم به کمک حواس رصد می کنیم؛ ازینروست که اگر راهی برای فهم تغییرات وجودی خویش نداشته باشیم راه برای درک خویشتن نیز بسته خواهد بود.
پس می توان گفت که اولین نقش حواس ، باز کردن راه ادراک خویشتن است و محقق شدن آن چیزی که ما از آن با واژه ی ( من) تعبیر می کنیم.
✅ب- نقش آگاهی بخشی به محیط پیرامون:
وقتی کودک از رحم مادر بیرون می جهد، از اولین ادراکات حسی اش ادراک تغییر محیط زیست خویش و هوایی است که تنش را می نوازد و نشانه ی آن ادراک ، واکنشی است که از خود نشان می دهد ؛ گریه
شاید این امر از اولین ادراکاتی باشد که یک طفل و نوزاد می یابد. این ادراک و ادراکات بعدی وی تنها در سایه ی حواسش ممکن می شود.
فقدان بوی مادر و فقدان حسهایی که در رحم و در زندگی جنینی بدان عادت کرده بود تنها در سایه ی همین حسها ممکن می شود.
✅ت- آگاهی بخشی نسبت به افعال خود
نوزاد وقتی در عکس العمل به ادراک تغییر محیط زیستش گریه می آغازد ، همزمان با صدای گریه ی خویش هم آشنا می شود.
شاید در همان ابتدا نتواند ادراک کند که آن صدا از خویش است اما اگر چنین ادراکی برای وی در هر مرحله ای حاصل شده است تنها در سایه ی قدرت شنواییش بوده است و اگر نبود قدرت شنیداری ، هرگز با صدا و نیز اینکه گریه ی وی تولید صدا می کند نمی توانست آگاهی بیابد.
همچنین است ادراک حرکت دست و پا و دهان و لب و چشم و ... و نیز تنفس خویش و ضربان قلب خویش و...
✅پ- آگاهی بخشی نسبت به اعضای خود
اگر انسان از چشم و گوش خود و دست و پای خود و انگشتانش و صورتش و بینی اش و موهایش و تنش و خصوصیات آنها ادراکی دارد در سایه ی وجود حواس خویشتن است.
✅ث- آگاهی بخشی نسبت به موجودات پیرامون خویش یا لااقل بخشی از آنها که توسط حواس قابل رصد هستند.
ما در سایه ی حواس است که از وجود هوا و آب و خورشید و نور و صدا و درخت و جانوران و... آگاهی یافته ایم.
اما آیا می توانیم بگوییم که ما به تمام موجوداتی که در اطراف ما هستند واقف و آگاهیم؟ پاسخ مثبت نیست.
همانگونه که اگر فرض بگیریم که هیچ انسانی موهبت بینایی را نداشت، از وجود نور و بلکه از وجود رنگ اشیا و... محروم بودیم و عالم در ذهن ما به شکل دیگری تصور می شد و ما چنان گمان می کردیم که عالم در تاریکی مطلق فرو رفته است اگر از تاریکی تعریفی در ذهن داشتیم!
یعنی ما عالم را آنچنان درمی یابیم که اقتضای حواس موجود ماست و اگر حواس ما به گونه ای دیگر بود تصویر عالم در ذهن ما هم جوری دیگر رقم میخورد.
حال شاید بهتر بتوانیم درک کنیم که تصور یک خفاش از عالم چقدر متفاوت از تصور یک عقاب است و تصور یک آمیب از عالم تا چه حد متفاوت از تصور یک نهنگ
و ازینرو می توان به میزان بلاهت و سخافت ادعای انسانهایی که مدعی اند عالم را می توان به گونه ای که هست شناخت، پی برد و نیز ادعاهای کسانی که می گویند عالم محدود است به آنچه ما از آن ادراک می کنیم.
✍️ م . ناجی
🌾🌿🌾🌿🌾🌿🌾
آدرس شماره پیشین:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3575